نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی

ترجمه
لطف‌علی خنجی

ــــــــــــــــــــــــــ

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی
وحید مقدم
________

دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی
________



خورشید آرزو
همایون شجریان

ــــــــــــــــــــــ



سال بلوا
عباس معروفی

________
 


 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گو

الهام یکتا
___________




ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________
 


 

چشمه عشق

نرگس (الهام) یکتا
ـــــــــــــــــــــ

 

 

 

 

 

خانه

پرگل م.

 

 

 

 

 

 

صاحب‌خانه می‌گفت: «خانه بسیار زیبائی‌ست، منتها حرام شد. زنیکه لیاقت هم‌چین خانه‌ئی را نداشت. اول خوب پول می‌داد، اما بعدش یک‌مدت نداد. الان هم معلوم نیست کجاست. هم‌‌سایه‌ها می‌گن اسباب‌کشی کرده، رفته. ولی من می‌گم جائی نداشت، بره. احتمالا الان اسباباش یه‌‌جائی ولوست.»

می‌گوید و می‌گوید؛ وزوزی دیگر در گوش این جهان که من هم خواسته و ناخواسته می‌شنیدم. این‌بار هم اجباری در کار بود. خودم خانه می‌خواستم؛ می‌خواستم از شر پدر و مادرم خلاص شوم.

«زنیکه معلوم نبود چی بود. هر چی بود، عوضی بود، جناب. خودتون باید درک کنید.»

سر تکان می‌دهم. من هم از دست این موجودات بی‌رحم از نوزادی کشیده‌ام. اصلا از آن‌ها متولد شدم. ولی خدا را شکر یک موی‌‌شان در تنم نیست.

صاحب‌خانه کلاهش را صاف می‌کند. به‌نظرم شبیه کمونیست‌های قدیمی است که حالا جدید شده‌اند و نشانی از آن‌موقع در ایشان باقی نمانده است.

«آقا، مناسب‌تون هست؟»

می‌گویم: «بله، مناسب است. ولی باید ببینم.»

حتما باید ببینم. اولین موجود خبیث زندگی‌یم می‌گوید هیچ‌وقت وارد اتاقی نشو که نمی‌دانی در آن چیست. شاید گرگی باشد. شاید من هم گرگم و خواهرم پری.

مرد درباره مستأجر قبلی ادامه می‌دهد: «هم‌سایه‌ها هم از شر خوش‌شون نمی‌اومد. کلید را هم به من نداده. آن یکی هم گم شده.»

دارد حاجی بازاری می‌شود. باید ببینم.

«باید ببینم آقا، نمی‌شه چشم‌بسته خونه گرفت.»

نمی‌توانم بفهمم در فکرش چه می‌گذرد. آیا واقعا ندارد یا مرا سر می‌دواند. نمی‌دانم؛ چهره‌اش چیزی نشان نمی‌دهد. از روی صندلی خاکستری‌رنگ بلند می‌شوم. کاشی‌های چرب را نگاه می‌کنم و با بنگاهی دست می‌دهم. کمربندم را بالا می‌کشم. لاغر شده‌ام. از بس نخواسته‌ام در خانه بمانم و راه رفته‌ام. به عکس ر‌ه‌بران سیاسی این کشور نگاه می‌کنم. و بعد به بنگاهی که زنجیری در گردن دارد. تن سرخ و پر موئی دارد که از عرق به‌هم چسبیده‌‌اند.

«بفرمائید.»

راه می‌افتم. اولین چیزی که در خیابان توجهم را جلب می‌کند، تفی است که بر زمین انداخته شده است. یاد خواهرم می‌افتم که از او خبری ندارم و هر وقت تف می‌دید، سرش را بالا می‌گرفت و آب دهانش را قورت می‌داد و من هم پایم را روی تف می‌زدم و او حالش به‌هم می‌خورد. ولی حالا معلوم نیست، کجا است. صدای کشیده‌شدن تایر ماشینی در خیابان می‌آید. مرد صاحب‌خانه می‌خواهد برود و ببیند چه شده است. از انتظار حالم به‌هم می‌خورد.

«آقا، صبر کنید. چیزی نشده، فقط راننده یه‌‌کم قاطی‌کرده. ول کنید، بریم.»

انتظار نداشت چنیبن حرفی بزنم. یک‌جوری نگاهم کرد. راه افتادیم. از مقابل خانه بسیار قدیمی گذشتیم. صدای زنی را شنیدم که جیغ می‌زد و مردی که فحش می‌داد؛ همان فحش‌هائی که زن‌ها را دیوانه می‌کند.

پسربچه‌ گریانی از خانه بیرون آمد. نگاهم کرد. حس کردم کمک می‌خواهد. زن بی‌حجابی  سریع می‌دوید. نمی‌دانم چرا تنم لرزید.

صاحب‌خانه: «خانه این‌جاست.»

کنار همان خانه قدیمی آجری، عمارت سه‌طبقه‌ئی بود. اما وقتی مرد به آیفون نزدیک شد، چهار طبقه بود. احتمالا یک طبقه در زیرزمین. مرد صاحب‌خانه زنگ دوم از راست را زد و با مردی صحبت کرد. حواسم نبود. در باز شد و من بی‌اعتنا وارد خانه شدم. مرد عبوس و کچلی را دیدم که تند تسبیح می‌‌زد. ساختمان بوی بدی می‌داد.

«سلام جناب، مزاحم شدیم خونه را به این اخوی نشون بدیم. کلید را هنوز نیاورده.»

مرد تسبیحش را از این دست به آن دست داد. گفت: «آخرین بار که اومد، رفت بالا، بعد برنگشت. من مراقب بودم، ولی ندیدم برگردد.»

پس فضول ساختمان این بود. فکر کنم فهمید چه فکر می‌‌کنم. لحظه‌ئی از تسبیح‌زدن دست برداشت و خواست مهربان شود، اما چهره زشتش مناسب چنین کاری نبود.

«حالا که ایشون می‌خوان، چی کار کنیم؟»

«با پیچ‌گوشتی باز می‌کنیم.»

مرد بی‌اعتنا به ما داخل خانه رفت و با پیچ‌گوشتی بازگشت. رفتیم بالا. در راه‌پله‌ها گل‌های تزئینی گذاشته بودند. یک‌طبقه بسیار زیبا و دیگری پلاسیده. طبقه سوم یا چهارم هم که یک گل‌دان خالی بود. بو تند‌تر می‌شد. وقتی روبه‌روی در طبقه آخر رسیدیم، صاحب‌خانه شروع کرد به ور رفتن با در و بعد لولا را باز کرد. بعد با یک تنه که از او بعید بود، در را باز کرد. بو شدت گرفت و من بینی‌یم را گرفتم.

راست می‌‌گفت. خانه زیبائی بود، ولی نه آن‌قدر که می‌گفت. بی‌اختیار در خانه راه افتادم تا بفهمم این بو از کجا می‌آید. اولین‌جا توالت و حمام. آشپزخانه از همه‌جا تمیزتر بود. به اتاق خواب رفتم. آن‌ها هم می‌گشتند. در را که باز کردم، اتاق تاریک بود و چیزی نمی‌‌دیدم. بو آدم را خفه می‌کرد. چراغ را که روشن کردم، حس کردم دارم از پشت می‌افتم. زنی با لباس خواب خود  را دار زده بود. چشمانش باز بود و به طرف من. مگسی هم روی چشمش نشسته بود. لبش خونی بود. کمی که پیش‌تر رفتم، دقت کردم؛ خواهر گم‌شده‌‌ام بود با کمی تغئیر!g

 

23 دی 1388

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شمارههای پيشين  
  
از دل برآيد   .   خاطره   .    خبر   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
  
موسیقی   .  
طرح   .   آینه‌های دیگر   .   English
این‌سو و آن‌سوی متن