نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی

ترجمه
لطف‌علی خنجی

ــــــــــــــــــــــــــ

دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی
________



خورشید آرزو
همایون شجریان

ــــــــــــــــــــــ

پیکر فرهاد
عباس معروفی
________
 



سال بلوا
عباس معروفی

________
 


 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گو

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

 

 

 


 

کجاست آن شمشیر عدل علی؟!

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تبت یدا ابی‌لهب

قرآن مجید

 

شنبه 3 بهمن 1388 به شورای حل اختلاف منطقه ... تهران می‌روم؛ برایم ابلاغیه‌ئی آمده است. صاحب‌خانه شکایت کرده است سه ماه اجاره را نپرداخته‌‌ام. قاضی‌ نیز حکم مجرمیت مرا داده است و می‌باید خانه را تخلیه کنم. مبهوت از این‌همه عدالتِ شق‌القمر، متن اعتراضی می‌نویسم. زیرا همه اجاره‌ها را در موعد مقرر پرداخت کرده‌‌ام و فیش‌های بانک صادرات گواه آن است! بنابراین پشت پرده دست‌هائی در کار است تا طبق معمول به هر طریق که می‌توانند آزاری به من برسانند و انتقام نوشته‌‌هایم را بگیرند. پس چاره‌ئی جز پی‌گیری ندارم.

حدود ساعت پنج عصر وارد ساختمان می‌شوم. آکنده از جمعیت است. به‌زحمت از پله‌های باریک راه باز می‌کنم و به طبقه مورد نظر می‌رسم. حوزه 509 حکم مربوطه را صادر کرده است. وقتی به دبیرش مراجعه می‌کنم، می‌گوید این اتاق بین حوزه 509 و 510 مشترک است و روزهای یک‌شنبه و پنج‌شنبه در اختیار شعبه 509 است. بنابراین امروز (شنبه) مدرک‌های مرا قبول نمی‌‌کنند.

می‌گویم اگر چنین است، چرا در برگه ابلاغ ذکر نشده است باید چه روزی برای اعتراض حضور بیابم. جوابی ندارد. از فکر این‌که یک‌روز دیگر باید ساعت‌های بعدازظهری را از دست بدهم تا به آن‌جا مراجعه کنم، به‌شدت خشم‌گین می‌شوم. اصرار من برای گرفتن سندهایم باعث می‌شود قاضی که روحانی است، لایحه اعتراضم را بخواند. اصل فیش‌های بانکی را که می‌بیند، می‌گوید به مسؤول رسیدگی به شکایت‌ها و بازرسی مراجعه کنم.

دو طبقه شلوغ را پائین می‌روم تا به اتاق خلوت مسؤول نام‌‌برده می‌رسم. متن را می‌خواند و می‌گوید نمی‌تواند در حال حاضر کاری کند. چون به‌تازگی آمده است و من باید به آقای... مراجعه کنم که سرپرست مجتمع است. دوباره راهی طبقه دیگر می‌شوم. در آن واحد غوغائی است. در فضای دو در دو متری، میز بزرگی گذاشته‌اند که نیمی از فضا را اشغال کرده است! از منشی راه‌نمائی می‌خواهم و پوزخند تحویل می‌گیرم. آخر نامی که جناب بازرس به من گفته‌ است، انباردار مجتمع است، نه سرپرست! می‌دانم طبق معمول سالیان اخیر، پاس‌کاری (!) شروع شده است و چاره‌ئی جز صبر ندارم. خوش‌بختانه اتاق دو رئیس محترم دیواربه‌دیوار است و من همان‌جا باید منتظر بمانم تا نوبتم برسد. مردان و زنان می‌آیند و می‌روند. همه خسته و آشفته؛ تنه است که می‌خورم. بی‌حوصله زیر لب غر می‌زنم این چه بساطی است درست کرده‌‌اند؛ آن از آن حکم صادر کردن‌شان، آن از این میزان فضائی که برای ارباب‌رجوع اختصاص داده‌اند! جناب انباردار هم که می‌آیند و به خانم منشی دستور می‌فرمایند ارباب‌رجوع را از دم اتاق‌شان براند، دادم هوا می‌رود. آخر من هم از ‌جمله‌ ایشانم! می‌گویم وقتی حتا جای کافی ندارند، بی‌خود می‌کنند مردم را آ‌ن‌هم بر مبنای حکم خطا به آن‌‌جا احضار می‌کنند. بعد هم ادعای مسلمانی دارند، اما زن و مرد جا برای ایستادن ندارند و مدام به هم می‌‌خورند. صدای چند نفر را در پشت سر می‌شنوم که می‌گویند، فقط این بلا را سر من نیاورده‌اند، آن‌‌ها هم همین مشکل را دارند.

یادم می‌‌آید سال‌ها قبل در روزنامه خوانده بودم شوراهای حل اختلاف را به وجود آورده‌اند تا با کدخدامنشی به مشکلات مردم سریع‌تر رسیدگی شود. خنده‌ام می‌گیرد. مورد خودم به‌خوبی مشخص می‌کند چه سرعت‌عملی در صدور احکام‌ مشعشع‌شان وجود دارد!

از خشم می‌لرزم که مردی برمی‌خیزد و صندلی‌ خود را به من تعارف می‌کند. از لج تعارفش را رد می‌کنم و گوشه‌ئی خود را جمع می‌کنم تا جای کم‌تری اشغال کنم!

برای کشتن وقت‌ و کم کردن خستگی انتظار، به دور و بر نگاه می‌کنم. دو طرف میز منشی دو در وجود دارد. از کناره باریک بین دیوار و میز و صندلی منشی باید گذشت تا وارد اتاق اول، اتاق رئیس مجتمع، شد. کف اتاق رئیس موکت سبزی پهن است و روی بخش انتهائی آن فرش قرمزی گسترده است. تمیزی موکت و فرش توجهم را جلب می‌کند. نگاهم را به دم در برمی‌گردانم. چند کفش آن‌جا می‌بینم. با حیرت دوباره به اتاق چشم می‌دوزم. پای بدون کفش جناب رئیس از زیر میز بیرون زده است! باورم نمی‌‌شود. دوباره نگاه می‌کنم. این‌جا اداره است یا مسجد یا منزل شخصی جناب رئیس؟! او از قعر کدام تاریخ آمده است؟! راه دور نروم. رنگ سبز موکت زمان را به من اعلام می‌کند! جناب رئیس جنبش سبزی است و متعلق به عصر پساپست‌مدرن و دیگر نمی‌داند چگونه قدرتش را فریاد بزند! بنابراین ظنم بی‌مورد نبوده است! آخر این دومین بار است که به این مجتمع احضار شده‌ام. در پرونده‌‌سازی قبلی بارها مرا به آن جا کشاندند و من هم از بس فریاد کشیدم و آن‌‌جا را به هم ریختم، این‌بار بدون احضاریه‌ علیهم حکم صادر شده است!

این بار هم سر و صدایم باعث شده است منشی حواسش کامل به من باشد. رد نگاهم را در اتاق آقای رئیس گرفته و از پوزخند نشسته بر چهره‌ام دریافته بود در ذهنم چه می‌گذرد. عاقبت طاقت نمی‌آورد و می‌گوید اگر مایلم، به اتاق معاون مجتمع بروم و مشکلم را با او درمیان بگذارم. حوصله کفش درآوردن و با پای برهنه خدمت جناب رئیس رفتن را ندارم و فوری از پیش‌نهادش استقبال می‌کنم.

جناب معاون خلاف پرونده قبل با خط قرمز پشت برگه‌ام می‌نویسد لایحه اعتراض بر برگه رسمی خودشان نگاشته و دو نسخه کپی گرفته شود و در یکی از دو روز موعود به حوزه مربوطه داده شود. یاد راه‌رو منتهی به اتاق فتوکپی می‌افتم و توده جمعیت، می‌فهمم جناب معاون سبزِ مرده چه نقشه شومی برایم کشیده است! داد می‌کشم حکم‌شان خطا است و این هم سند‌هایش؛ بقیه هم اصلا به من مربوط نیست!

دو نسخه لایحه اعتراضی را روی میز معاون مجتمع شورای حل اختلاف منطقه... می‌گذارم و بیرون می‌آیم!

زیر آسمان آبی که می‌رسم، نفس عمیقی می‌کشم و می‌خوانم غرور من در ابدیت رنج من است/ تا به هر سلام و درود شما، منقار کرکسی را بر جگرگاه خود احساس کنم!

 

یک‌شنبه       

4 بهمن 1388   

        

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



جلد   .  
صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره های پيشين  
  
از دل برآيد  .   گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
  
موسیقی   .   از اين قلم   .  
 طرح   .    آینه های دیگر   .   English
این‌سو و آن‌سوی متن