به ستارهها نگاه کن
چرا که در زمین پاکی نیست
احمد شاملو
جزو نخستین کتابهائی که ویرایش کردم و
در موردهائی ناچار به مقابله آن با متن اصلی شدم، ترجمهئی کار
اسدالله نوروزی بود. این کتاب مجموعه آرای جامعهشناسان
نامدار قرن بیستم در مورد تمدن غرب بود. شگفتا که بیشتر
ایشان به این نتیجه رسیده بودند فواره این تمدن به نقطه اوج
رسیده و سقوط را آغاز کرده است. یکی از دلیلهای ایشان فساد
بیحد و حصری بود که دامان این تمدن و فرهنگش را گرفته بود.
بهگمانم اگر این جامعهشناسان امروز زنده بودند، بر این
نتیجهگیری خود نکته دیگری را میافزودند و آن اینکه
بهواسطه فنآوریهائی که در زمینه دانش ارتباطات رخ داده و از
حهان دهکده کوچکی ساخته است، باید انتظار این فروپاشی را در
همه نقطههای جهان داشت. زیرا بهفرموده
پیامبر اسلام
الناس علی دین ملوکهم و دنیاها/
مردم از دین و دنیای پادشاهانشان
پیروی میکنند.
محمد رسولالله
روانشناس بزرگی بود و به حقیقت عمیقی اشاره میکرد؛ مردم از
پیشوایان خود میآموزند چه بکنند یا نکنند. اما پادشاهان مردم
امروز جهان، دیگر فقط قدرتمندان سیاسی نیستند. هر قدرتمداری،
از سیاسی گرفته تا میلیاردر، هنرمند، ورزشکار و... که اقتدار
خود را از دارائی، هنر، ورزش و... بهدست آورده است، از طریق
تلویزیون، رایانه و... در خانههای مردم کره ارض حضور دارد و
بهمرور زمان الگوی رفتاری و کردار ایشان میشود. این حضور
چنان مقتدرانه است که گاه سخیفترین یا بیمارگونهترین رفتارها
را به رفتار عادی و معمول مردم تبدیل میکند. سه دهه پیش زمانی
که ویدئو تازه بهخانههای مردم راه یافته بود، سکس دهانی تهوع
زنان را برمیانگیخت. اما امروز به کردار جنسی عام تبدیل شده
است؛ غافل از آنکه این عمل را نخستین بار روانکاوان ابتدای
قرن بیستم در دیوانگان تیمارستانها و آسایشگاههای روانی
شناسائی کرده بودند و امر مختص مجنونان محسوب میشد و بروزی در
انسانهای سالم نداشت.
کردار بیمارگونه دیگری که جای خود را در فرهنگ توده مردم باز
کرده است، شیوع رابطهجنسی یا عشقی بین زوج سالمند- جوان است.
دو عضو این رابطه میتواند هر یک از دو جنس را در بر گیرد.
یعنی زوج میتواند مردسالمند- زن جوان یا زنسالمند- مرد
جوان باشد.
زوج مرد سالمند- زن جوان
زوج مرد سالمند- زن جوان
به دلیل سلطه فرهنگ پدرسالار در
قرنهای گذشته، در دنیای عوام هم رایج بود و هر چه جامعه
سنتیتر و بستهتر (مانند ایران در یکی- دو سده پیش)، شیوع
این نوع پیوند بیشتر. اما در غرب این رابطه فقط در خواص شیوع
داشت و چندان مورد پسند عامه مردم نبود. در یاد دارم در کودکی
مبهوت عکس پیرمرد ثروتمندی در مجله
جوانان
امروز
بودم که بر صندلی چرخدار نشسته بود و دختر زیبای جوانی خندان
آن را میراند و از فرط عشق به بابابزرگ فرتوتش نمیدانست چه
بکند. زیرنویس عکس هم حاکی از تمسخر زن جوان بود. اگر فرض کنیم
این نوع عشق صادقانه است و خدشهئی بر آن وارد نیست، از جنبه
روانشناختی، پیردوستی نوعی رواننژندی در زن جوان است. این
کنش و منش میتواند عارضهئی باشد حاصل ضربههای روانی/عاطفی
در کودکی؛ مانند فوت پدر یا جدائی والدین. چنین زنانی در جوانی
ناخودآگاه جذب مردان مسن میشوند. البته این رابطه در صورت
متوقف ماندن در حد رفاقت، چندان خطری در بر ندارد. اما زمانی
موقعیت خطرناک میشود که کار به رابطه جنسی و ازدواج میکشد.
چنین پیوندی بهشدت سست است. بهدلیل اینکه نیاز اصلی را به
چنین رابطهئی، روان طرف جوان دارد، نه جسم او. جسم تمناها و
اقتضاهای متناسب با سن زیستشناختی خود را دارد و وقتی بین شور
زندگی یا شور جنسی زوج موازنه برقرار نیست و زن جواب مکفی
نمیگیرد، بهویژه در دنیای معاصر موجب میشود او راه دیگری
را هم در پیش بگیرد. در ادبیات این سیر تاریخی بهوضوح قابل
مشاهده است. برخی مانند نویسنده توانائی چون جین آستن، در رمان
امای
خود شورمندانه از ازدواج دختر جوان و مرد مسن دفاع میکنند.
(توجه شود که او زن هم است و مدافع چنین ازدواجی!) در حالیکه
زنی با نشان قرمز
ناتانائیل هاتورن یا مادام
بواری گوستاو فلوبر بیانیهئی
علیه چنین ازدواجهائی است و موجبات از بین رفتن فرهنگ مسلط
ازدواج مرد مسن را با زن جوان در غرب فراهم کرد. اینجا است که
دادِ عشق آن دلبرکان دور و بر مردان مسن ثروتمند یا قدرتمند
به مضحکهئی تبدیل میشود و حتا کودکان را به خنده وا
میدارد.
و اما سویه دیگر این رابطه که مردان پیر هستند؛ ایشان از قدرت،
ثروت و شهرت خود در منصفانهترین حالت، سوءاستفاده میکنند و
زنان جوان را بردگانی میبینند که باید به تصرف خود درآورند!
با این توجه که دیگر منطق و خردورزی کاربرد خود را در ایشان
از دست داده است و مرد پیر نمیبیند چنین زنی هرگز به او
وفادار نخواهد بود و رابطهشان افزون بر تمام منفعتهائی که
برایش دارد( برای مثال یکشبه ره صدساله رفتن و تصاحب ثروت مرد
و به شهرت و قدرت مشابه وی رسیدن و...) راه دیگری را هم پیش
روی او میگذارد؛ بهواسطه شهرت یا ثروتی که این نوع زنان به
طرفةالعینی نصیب خود میکنند، خوان گستردهئی از مردان جوان
را پیش روی خود میبینند و عقده صعوبت رابطه با مرد مسن را با
ایشان میگشایند! و این پردهئی است که بر خرد این مردان مسن
دارا، از هر نظر کشیده میشود. شاید هم ایشان خودفریبی میکنند
و فخر داشتن زن جوان، بسیاری از گرههای روحی خود آنها را
تشفی میبخشد که به چنین افتضاحی، آگاهانه تن میدهند. آنتونی
کوئین در کتاب زندگینامه خود از دورهئی یاد میکند که به
پیری رسیده بود و چون دیگر مورد توجه زنان زیبا و جوان واقع
نمیشد، دچار افسردگی شده بود. تا اینکه در سفری، زن جوانی
به او عشق میورزد و موجب میشود از افسردگی بیرون بیاید! با
این اوصاف نباید پرسید کدامیک بیمارتر بودهاند، مرد مسنی که
دچار افسردگی شده است و یکسویه این رابطه بیمارگونه را تشکیل
میدهد یا زن جوانی که هزاران عقده دارد و با این افتخار که
با مرد مشهوری چون آنتونی کوئین نرد عشق باخته است، تا ابد
میتواند بر این و آن فخر بفروشد؟!
زن مسن- مرد جوان
این نوع رابطه هم در طول تاریخ، در بالاترین طبقه اقتصادی
جامعه رواج داشته است، البته بهندرت. زیرا تابوی رابطه مرد
مسن- زن جوان به دلیل سلطه فرهنگ پدرسالاری، قرنها بود شکسته
شده و قباحت خود را از دست داده بود. همانگونه که در بالا
اشاره کردم، در تاریخ ایران خود ما نمونهها از آز شاهان
صاحبقران وجود دارد و اصولا نگارگری (مینیاتور) آکنده از
تصویرهای عشقورزی پیرمرد به زن جوان است. این فرهنگ چنان میان
عوام جاافتاده بود که خود خانوادهها با رغبت تمام و گاه
بهزور دختران جوان را به عقد مردان دیرینهسال درمیآوردند.
اما شیوع رابطه زن مسن- مرد جوان باز به گسترش فرهنگ آن از
طریق رسانهها برمیگردد. همچنان در یکسویه آن نیز میتوان
دلیل روانشناختی عسرت عاطفی بابت مادر را در کودکی مرد جوان
مشاهده کرد. یا سرخوردگیهائی که به هر دلیل میتواند در او رخ
داده باشد و حال این عسرت را میکوشد با آن طرف مسن جبران کند.
بر این نوع رابطه هم تا زمانی که اصل بر حفظ رابطه مادر-
فرزندی است، ایرادی نمیتوان گرفت. اما مشکل از زمانی آغاز
میشود که کار به رابطه جنسی و ازدواج میکشد. این زوجها چه
شرعی، چه غیرشرعی بهیقین بهزودی جدائی را تجربه خواهند کرد.
درست بههمان دلیلهائی که درباره زوجهای مرد سالمند- مرد
جوان برشمردم. منتها بر آن دلیلها باید افزود، احساس ناامنی
را که سویه پیر رابطه دچارش است و مدام جفت جوان را زیر نظر
میگیرد، از او بازخواستهای مکرر میکند یا اگر از قدرت نهانی
برخوردار باشد، کار را به حذف رقیب یا حتا خود جفت میکشاند!
هزاره سوم هزاره خطرناک و هولزائی
است؛ بیماریهای اخلاقی، روانی، فرهنگی و... در دو هزاره پیشین
در قشر بالای جامعه محدود میماند و با سقوط خاندان یا مرگ
آنان از بین میرفت و بیشینه نقل محفلهای خواص میشد و از آن
فراتر نمیرفت. اما در سده پایانی هزاره دوم و آغاز هزاره سوم
دادههای تصویری مربوط به شهوترانی بیحد و حصر حشریمزاجها
چنان فراگیر بود و است که به آنی از این سر تا آن سر کره خاکی
را درمینوردد و رقم ِ شیوع میلیاردی میشود و این دم است که
دیگر نباید سقوط تمدن غرب را انتظار کشید. بلکه باید
چشمبهراه سقوط تمدن بشری در سراسر این کره خاکی شد. مگر
آنکه بازگشت به خویشتن و به ناموس آفرینش صورت گیرد تا بین
زوج و در خوی ایشان، تعادل از هر نظر برقرار شود؛ بهقول
قرآن و
پیامبر اسلام آندو کفو
و
همشأن یکدیگر باشند
و باشد تا
دلباختگان کنار حریق سبز شوند.g
شنبه
10 بهمن 1388