نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی

ترجمه
لطف‌علی خنجی

ــــــــــــــــــــــــــ
 

شرکت دل‌آواز



آه باران
محمدرضا شجریان

ـــــــــــــــــــــــــــ

نشر
آفرینگان

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی
وحید مقدم
________

شرکت
آوای نوین



لولیان
شهرام ناظری

ـــــــــــــــــــــــ


نشر ققنوس

 

دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی
________

شرکت دل‌آواز



خورشید آرزو
همایون شجریان

ــــــــــــــــــــــ

نشر ققنوس



آونگ خاطره‌های ما

عباس معروفی
________

نشر ققنوس
 

پیکر فرهاد
عباس معروفی
________
 

نشر ققنوس



سال بلوا
عباس معروفی

________
 

نشر ققنوس


 

سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

  

فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

آفرینش زنانه
مجموعه گفت وگو
 

الهام یکتا
 

___________

 فرهنگ ایلیا


 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________
 

نشر زریاب
(نشر زوار)


 

چشمه عشق

نرگس (الهام) یکتا
ـــــــــــــــــــــ


نشر
مرداد
(نشر زوار)



خانه‌ئی برای عشق

نرگس (الهام) یکتا ___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان

آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان

آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان



مرگ رنگ

درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

 

 

 

از آن‌چه هست

 

 

 

 

 

 

 

همیشه

از آن‌چه نیست سخن می‌گوئیم

از آب در بیابان

                 وُ

                   در خانه

                             عشق و نان

 

(این‌گونه

انگار زندگانی را زیباتر می‌یابیم)

 

همیشه

    از آن‌چه نیست بلندتر سخن می‌گوئیم

از مهربانی در میهمانی- از شرف در سودا

از داد     در بیداد جا

تا بوده

این‌گونه بوده قصه ما

(دنیای یاوه را انگار

این‌گونه گواراتر توانیم داشت)

*

اکنون بنشین

تا، باری، از آن‌چه هست سخن بگوئیم

از دروغ بگوئیم که حرام است اما

مانند قارچ از فراز دیوارهامان برمی‌خیزد

آن‌گونه

که جای گندم و گل سرخ را تنگ کرده است

همین!g

 

صفحه‌های 63- 64 حادثه در بامداد منوچهر آتشی

نشر نگاه


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بینامتنیت اغلب می تواند تلقیات مقرر از اشکال هنری غیرادبی را در اساس به چالش کشد. وندی استاینر به این واقعیت اشاره می‌کند که از آن‌‌جا که نقاشی به‌ظاهر از بی‌واسطگی برخوردار است که امکان آن برای دیگر اشکال هنری وابسته‌تر به واگشائی در طول زمان مهیا نیست، "نا-زمان مندی" این شکل هنری موجب نگرش عوامانه‌ئی به نقاشی به‌عنوان آینه طبیعت، هم‌ارز کامل یک حوزه دیداری، و رؤیت کامل امر زیبا شده است. استاینر ادامه می‌دهد که چنین آرای مقبولی می‌تواند به این پنداشت منجر شود که نقاشی ورای نشانه‌شناسی جای داشته یا نمی‌تواند معنائی بیش از جلوه بی‌واسطه خویش داشته باشد. درحالی‌که هنرهای زمانی قادر به نفی یا نقد نکات پیشینیان طرح نکته‌های تازه‌اند. نقاشی آن گونه‌ئی که در آرای فوق مد نظر است، نشانه شکل نابی از بازنمائی است که فراسوی معنای پیش‌نهادی یا انتقادی قرار می‌گیرد. به نظر استاینر، بینامتنیت راه مناسبی برای رد چنین نظرهای عوامانه‌ئی در اختیار می‌گذارد. همان‌گونه که او می‌نویسد:

فقط با نگریستن نقاشی‌ها در پرتو دیگر نقاشی‌ها یا آثار ادبی، موسیقائی و نظایر آن‌ها است که قدرت نشانه‌شناسانه اما گم‌گشته هنر تصویری می‌تواند بازیافت شود- البته باید گفت این قدرت اصلا گم‌گشته نبوده، بل‌که صرفا در تلقی قراردادی از ساختار این هنر غایب بوده است.

همان‌گونه که استاینر نشان می‌دهد، جنبه‌های بینامتنی نقاشی را می‌توان با توجه به شیوه‌ئی استنباط کرد که برخی نقاشی‌ها از آن طریق (چنان‌که در مورد تابلوهای دو لتی و سه  لتی دیده می‌شود) توسط برخی نقاشی‌های دیگر تکمیل می‌شوند، و این حاصل کار نقاشان در نقل سبک‌های به لحاظ فرهنگی مشخصی از مکتب‌های هنری با هنرمندان پیشین است. توانائی نقاشان در به هجو کشیدن سبک‌ها و شاکله‌ها حاکی از سطح بینامتنی عمیقی در هنرهای تصویری است. نقاشی مدرنیستی، با گرایش خویش به کولاژ، ترکیب کردن رسانه‌‌های متفاوت و استفاده از سازمایه‌های مهیا خود می‌تواند این درک از قابلیت نقاشی برای بیان بینامتنی را گسترش دهد. از این گذشته، همان‌گونه که استاینر می‌گوید، تمایل به گردآوری نقاشی‌ها در قالب نمایش‌گاه‌ها، هنرهای تصویری را درگیر نوعی بینامتنیت اتفاقی می‌کند که دریافت آن‌ هنرها را در اساس از خود متأثر می‌سازد. تصمیم‌گیری برای آن‌که چه نقاشی‌هائی در کنار هم آویخته شوند، یا چه نقاشی‌هائی در قالب یک کتاب به چاپ رسند، رابطه‌هائی میان نقاشی‌های منفرد ایجاد می‌کند که طبعا نمی‌توانند جزو طراحی و نیت اصلی مطرح در آن آثار باشند.g

 

صفحه‌های 251- 253 بینامتنیت گراهام آلن

پیام یزدان‌جو- نشر مرکز

 

 

 

 

 
 

 

 

 

 

 

...

شب طویلی بود

فقط

زمانش پنج دقیقه بود

چه کسی از دفن ما

به خانه بازگشته بود

که اکنون

در مه‌تاب مردان را صدا می‌‌کرد

که از خورشید بگریزید

به سوی ما آئید

ما از نظرها پنهان

پرده‌ها را کشیده بودیم

برای عشق گریه می‌‌کردیم

چنان از جزر و مد دریا دور بودیم

که هم‌‌سایه می‌گفت:

تو مرده‌ئی.

من پرواز می‌کردم

نام من پرنده نبود

خاموشی گل‌های اطلسی را

دیده بودم

کودک را دیده بودم

که اشتیاق به مردن

داشت.

... .g

 

صفحه‌های 101- 102 ویرانه‌های دل را به باد می‌سپارم احمدرضا احمدی

نشر زلال

 

 

 

 

 

دریغ و درد

 

 

 

 

 

 

 

 

در رثای آن پریشادخت (فروغ فرخ‌زاد)

 

چه دردآلود و وحشت‌ناک!

نمی‌گردد زبانم که بگویم ماجرا چون بود.

دریغ و درد!

هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود...

چه بود؟ این تیر بی‌رحم از کجا آمد؟

که غم‌گین باغ بی‌آواز ما را باز

درین محرومی و عریانی پائیز

بدین‌سان ناگهان خاموش و خالی کرد

از آن تنها و تنها قمری محزون و خوش‌خوان نیز.

 

چه وحشت‌ناک!

نمی‌آید مرا باور.

و من با این شبیخون‌های بی‌شرمانه و شومی که دارد مرگ

بدم می‌آید از این زندگی دیگر.

 

*

ندانستم، نمی‌دانم چه حالی بود

پس از یک عمر قهر و اختیار کفر

- چه می‌گویم، آه-

نشستم عاجز و بی‌اختیار، آن‌گاه

به ایمانی شگفت‌آور

بسی پیغام‌ها، سوگندها دادم

خدا را با شکسته‌‌تر دل و با خسته‌‌تر خاطر

و در من باوری بی‌شک و از من سخت ناباور

نهادم دست‌های خویش چون زنهاریان بر سر

که زنهار، ای خدا، ای داور، ای دادار

مبادا راست باشد این خبر، زنهار!

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز.

و نفشرده‌ست هرگز پنجه بغضی گلویت را.

نمی‌دانی چه چنگی در جگر می‌افکند این درد.

ترا هم با تو سوگند، آی!

مکن، مپسند این، مگذار.

خداوندا، خداوندا، پس از هرگز

همین یک آرزو، یک خواست

همین یک‌بار.

ببین، غم‌گین دلم با وحشت و با درد می‌گرید.

خداوندا، به‌حق هرچه مردانند.

ببین یک مرد می‌گرید...

 

چه بی‌رحمند صیادان مرگ، ای داد!

و فریادا، چه بی‌هوده‌ست این فریاد!

نهان شد جاودان در ژرفای خاک و خاموشی

پریشادخت شعر آدمی‌زادان.

چه بی‌رحمند صیادان.

نهان شد، رفت

ازین نفرین‌شده، مسکین خرابْ‌آباد

دریغا آن زن مردانه‌تر از هرچه مردانند، آن آزاده، آن آزاد.

*

تسلا می‌دهم خود را

که اکنون آسمان‌‌ها را ز چشم اختران دوردست شعر

بر او هر شب نثاری هست، روشن مثل شعرش، مثل نامش پاک.

ولی دردا! دریغا، او چرا خاموش؟

چرا در خاک...؟g

 

بهمن 1345

 

صفحه‌های 119- 121 عاشقانه‌‌ها و کبود مهدی اخوان‌ثالث

نشر نگاه

 

 

 

 

 
 

 

 

 

 

 

در رمان بعد از انقلاب، من وجه شاخص را در آن حوزه وسیع درون می‌بینم، بی‌آن‌که ساختار واقعی رمان را آسیب‌پذیر یافته باشم. در بخش اعظم این درون، زمان شکسته است، کرونولوژیک و وابسته به‌ زمان عادی و اعتیادی و تک‌خطه نیست، رمانی است که زمان و مکان را برحسب ضرورت فضای درون قطعه‌قطعه می‌کند و به اعماق می‌فرستد، و در زمان بازیابی آن‌ها، آن‌ها را آغشته در زمان و مکانی می‌کند که نه خاص واقعیت بیرون از رمان، بل‌که مخصوص واقعیت درون قالب رمان باشد. با این واقعیت درون، لفاظی  نمی‌توان کرد، استعاره پشت استعاره در آن نمی‌توان کاشت. زمان تحقیق‌شده را در آن راهی نیست. به یک معنا زبان "ادبی" بدان راه ندارد. زبان آن مبتنی بر واقعیت‌گرائی زبان‌شناختی است، یعنی این‌که زبان آن واقعی است، به دلیل این‌که قاتل، عاشق، زندانی، فاحشه، زن ستم‌دیده، ادبیات سرش نمی‌شود و اتکایش بر آن زبان واقعی است که درون فضای روانی یک قاتل، یک عاشق، زندانی، فاحشه و زن ستم‌دیده بر حالت‌های او حاکمیت دارد. برای رمان‌‌نویس امروز ایران، فقط یک‌نوع واقعیت‌گرائی وجود دارد، واقعیت‌گرائی زبان درون. این، آن حالت زبان- روان‌شناختی یا روان- زبان‌شناختی یا به‌قول زبان‌شناسان و ساختارشناسان- از یاکوبسون تا تودوروف نوع خاصی از بوطیقا است. این ادبیت جدا از ادبیات قراردادی است. ادبیت چنین اثری برخاسته از جزءجزء عنصرهائی است که یک اثر را به‌صورت ژنریک یا تکویینی به آن اثر تبدیل می‌کند. از این طریق ما تأکید را از ارتباط اجتماع با نویسنده، پیش از نوشته شدن اثر، با ارتباط نویسنده با خواننده، هنگام خواندن اثر عوض می‌کنیم. ارتباط دوم اهمیت پیدا می‌کند. نویسنده خوب کسی نیست که از انقلاب دم بزند، گزارش‌گر تاریخ و اجتماع باشد، و در واقع اثر او، مدام به‌دنبال تقسیم اثر به‌شکل و محتوا باشد. نویسنده خوب کسی است که خواننده را منقلب کند، او را غرق در لذت و تحول کند. در جنین وضعی، خواننده شرکت‌کننده است، شریک‌جرم راسکلنیکف و اسمیریادکف، راوی واقعی بوف کور، و شریک واقعی حادثه‌های زنان بدون مردان است. در واقع هیچ‌کس دوباره نمی‌‌میرد، هیچ‌کس به درخت تبدیل نمی‌شود، هیچ‌کس مثل بلور نمی‌‌شود، هیچ‌کس پرواز نمی‌داند، ولی رمان فضائی است که در آن این قبیل اتفاقات واقعا اتفاق می‌افتد. واقعیت‌گرائی زبان‌شناختی رمان را گفتم، این‌را هم بگویم که به چیزی به‌نام واقعیت‌گرائی ساختاری هم اعتقاد دارم، یعنی این‌که خواننده به‌تدریج، با دقت، با تأمل و هوشیاری، به این نکته پی ببرد که آن چیزی که در برابر او خود را جزءبه‌جزء عرضه می‌کند، در واقع کلیت جامعی است که از ترکیب آن اجزا ساخته شده است. خواننده موقع حرکت از یک جزء به جزء دیگر غرق لذت می‌شود. اشکلوفسکی، تئوریسین بزرگ دیگر، این قضیه را مربوط به ساختار طرح و توطئه می‌داند که با عقب‌انداختن یک حادثه، و پیش‌کشیدن چند حادثه دیگر، خواننده را به‌سوی هیجان هنری، لذت هنری و کنج‌کاوی شدید انسانی ره‌نمون می‌شود. در واقع خواننده به نویسنده می‌گوید کشف حقیقت را عقب بینداز تا من از کشف جزءبه‌جزئی حقیقت رمان لذت ببرم. تئوریسین ادبی کسی است که قانون‌های لذت بردن خواننده از اثر را رقم می‌زند. قرار است خواننده دگرگون شود. معیارهای این دگرگونی چیست؟ وظیفه اصلی تئوریسین ادبی این است که ببیند در اثر مورد بحث او، فیگورها، شخصیت‌ها و ابزارها و مکانیسم‌های اثر در چه رابطه‌ئی با هم قرار می‌گیرند.g

 

صفحه‌های 101ـ 102 گزارش به نسل بی‌سن فردا رضا براهنی

نشر مرکز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شاه انگشت شست در جیب کوچک کت با کارتل‌های نفتی و هاورکرافت آمریکائی فیلم دروازه تمدن بزرگ را می‌ساخت. فیلم با نمایش نور و صدا در خرابه‌های تخت‌جمشید شروع می‌شد، با سمفونی آندره کاستلو. یک‌هو تمام‌قد برابر دوربین می‌‌ایستاد. غربی‌ها را مسخره می‌کرد، به‌ آن‌ها می‌گفت، شما چشم‌آبی‌ها! گاه خیرخواهانه از آن‌ها می‌خواست خودشان را اصلاح کنند. به حرف او گوش نمی‌کردند. (بعدها البته بچه‌های شهرستان ناچار به شدت‌عمل شدند.) فیلم فلاش‌بکی هم به دوران کودکی داشت؛ وقتی که او نزدیک بود از اسب بیفتد و یک دست میان زمین و هوا کمرش را می‌گرفت. شه‌بانو چادر توری سر می‌کرد. مثل مادرمرده‌ها سر را کج می‌گرفت. برق آئینه‌ها، گنبد طلا در متن فیروزه آسمان، بال زدن کبوترها. تئاتر آوانگارد هم دعوت می‌کرد. نمایش خوک و بچه با چاشنی الفیه‌شلفیه. هنرشناسان بزرگ بین‌المللی از ویترین دکانی نمایش را که در خیابان اجرا می‌شد، تماشا می‌کردند. کسی پاره آجری انداخت. آجان‌ها به میدان آمدند. مردم پا به‌فرار گذاشتند؛ سر راه گاری یک طواف دوره‌گرد را چپه کردند و شعار زنده‌باد مرده‌باد سر دادند. شب شب‌ستان جا برای نشستن نداشت.

هویدا با عصا و پیپ و ارکیده فیلم دیگری می‌ساخت. کارگران و زنان و دانش‌جویان هم همین‌طور. چریک‌ها فیلم نمی‌‌ساختند، اهل تئاتر خیابانی بودند؛ هفت‌تیر می‌بستند، مستشار آمریکائی و سرهنگ ساواکی می‌کشتند. به بانک‌ها حمله می‌کردند و در آخر هم دفتر مجله این‌هفته را منفجر می‌کردند که عکس‌های بد بد منتشر می‌کرد. کنفدراسیون فیلم تاوه آریامهر را می‌‌ساخت، روش شکنجه برزیلی را نشان می‌داد؛ خود آهنی، الاکلنگ. سری هم به حلبی‌آبادها می‌زد، به گودهای پائین شهر. پاپتی‌ها را نشان می‌داد. مف روی لب، یک تکه نان خشک سق می‌زدند. زن‌ها با شکم برآمده پناه دیوار خود را پس می‌کشیدند. مردها چای غلیظ می‌خوردند، مال دزدی خرید و فروش می‌کردند، نقشه جنایت می‌کشیدند. در تهرون هر کس فیلم فارسی خودش را می‌ساخت و بچه‌‌های شهرستان با دست‌مزد نازل سیاهی‌لشکر همه این فیلم‌ها بودند. بر سطح دریاچه پنهان حباب‌ها یکی پس از دیگری می‌ترکید و گازهای مسموم چون چتر سیاهی در آسمان شهر معلق می‌ماند.

برای این‌که مردم عکس ستاره‌های محبوب‌شان را با چشم خمار و لب آویزان تماشا کنند، پشت جلد مجله‌‌ها و صفحه‌های روزنامه‌ها دیگر تکافو نمی‌کرد. دیزی آب‌گوشت، کبوتری که بال می‌زد، جام مسین سقاخانه، کارد خون‌چکان، کلاه شاپوی مشکی و زنی که با شانه‌های لخت و لباس پاره ته کوچه می‌دوید. این همه تجهیزات و همه پروبلم یک شهر بود.

در عوض تهرون آباد می‌شد. شاه همه را سر کار می‌گذاشت. نرخ بی‌کاری نزدیک صفر بود. این نرخ پیش از به‌قدرت رسیدن رضاشاه به صددرصد رسیده بود. حالا هیچ‌کس بی‌کار نبود. سلمانی‌ها همه رشتی بودند، دلاک‌ها همه مازندرانی. سبزواری‌ها عملگی می‌کردند. تهرونی‌ها به‌ناچار همه جگرکی بودند یا لولهنگ‌دار مسجد شاه. (بعضی وقت‌ها هم البته مرده می‌شستند.) کاشی‌ها همه قالی‌فروش بودند، کرمانی‌ها تریاک می‌فروختند، آبادانی‌ها نفت (وضع‌شان از همه به‌تر بود)، ملایری‌ها شیره و مویز، اصفهانی‌ها گز، قمی‌ها کفن، کولی‌ها آتش. بازار دست ترک‌ها بود، نظافت شهر و توپ‌خانه ارتش هم همین‌طور. همدانی‌ها چرم می‌‌فروختند، شبستری‌ها کیسه حمام، رفسنجانی‌ها بند تنبان، بجنوردی‌ها کش جوراب. اراکی‌ها فال می‌گرفتند، محلاتی‌ها کف می‌دیدند، قزوینی‌ها سرکتاب (بعضی‌وقت‌ها هم البته ته کتاب) باز می‌کردند. ورامینی‌ها کفتر هوا می‌کردند، قمی‌ها فیل. کردها جان کردی می‌کندند، غربتی‌ها کانال لوله آب. عشایر هم غیرت می‌‌فروختند، کرمان‌شاهی‌ها پهلوانی.

صادرات هم زیاد شده بود؛ تاید و بیسکوئیت به کویت، دم‌پائی پلاستیکی به دبی، پیه بز و روده سگ به پاکستان، نفت به امریکا. ... فندقی و آروغ ناشتا به اتحاد جماهیر شوروی. ناخن مرده و جیغ‌ زن به لهستان، فضولات انسانی به اسرائیل، پشکل ماچه الاغ به چکسلواکی، عتیقه به همه دنیا.

شاه نفت می‌فروخت، اشرف هروئین. حسن‌عرب رقاص وارد می‌کرد، شاه آواکس و موشک کروز. آدم هم وارد می‌شد، راننده از کره و پاکستان، کلفت از فیلیپین، دکتر از هند، کارشناس نظامی از آمریکا، چریک از فلسطین. کمونیست از کوبا، جنازه از هندوستان، آرتیست سینما و آوازه‌خوان از ترکیه.

هر کجای تهرون مخصوص چیزی بود. کفش اگر می‌خواستی، باید می‌رفتی کوچه باغ سپه‌سالار، کاموا چهارراه حسن‌آباد، لات چاله‌میدان، جاهل پامنار و خانوم با همه لهجه‌های موجود در ممالک محروسه در ناحیه جفت‌پنج.

تهرون مرکز کارهای غریب بود، مرکز حرکات عجیب. مثلا بادمجان را هم توی قوطی می‌کردند و می‌فروختند، حتا خورش قرمه‌سبزی و شیر را و به اسم تغذیه رایگان به‌دست بچه‌مدرسه‌ئی‌ها پنیرهائی می‌دادند که کبریت‌شان می‌زدی، آتش می‌گرفت. سر زبان‌ها بود که شاه قاطی‌شان نفت می‌کند... مملکت شده بود ضجه واحده.g

 

صفحه 95 تا 98 تهران، شهر بی‌آسمان امیرحسن چهل‌تن

نشر نگاه     

 

 

 

 

 

 
 

 

 

 

 

 

در جامعه‌ئی که اصالت از آن "تولید ومصرف" و "مصرف و تولید" اقتصادی است و تعقل نیز جز اقتصاد چیزی نمی‌‌فهمد، زن نه به‌عنوان موجود خیال‌انگیز، مخاطب احساسات پاک، معشوق عشق‌های بسیار بزرگ، پیوند تقدس، مادر، هم‌دم، کانون الهام، آینه صادقی در برابر خویش‌تن راستین مرد، بل‌که به‌عنوان کالای اقتصادی است که به‌میزان جاذبه جنسی‌یش، خرید و فروش می‌شود.

سرمایه‌داری زن را چنان ساخت که به دو کار بیاید: یکی این‌که جامعه هنگام فراغت- فاصله دو کار- به سرنوشت اجتماعی، به استثمار شدنش، به آینده خشک و پوچ و بی‌هدفی که بورژوازی برایش ساخته است، نیندیشد و نپرسد "چرا کار می‌کنم؟"، "چرا زندگی می‌کنیم؟"، از طرف که و برای چه کسی "این‌همه رنج می‌بریم؟"

زن به‌عنوان ابزار سرگرمی و به‌عنوان تنها موجودی که جنسیت و سکسوالیته دارد، به‌کار گرفته شد، تا نگذارد کارگر و کارمند و روشن‌فکر، در لحظه‌های فراغت، به اندیشه‌های ضدطبقاتی و سرمایه‌داری بپردازند، و به‌کار گرفته شد که تمامی خلأ و حفره‌های زندگی اجتماعی را پر کند و هنر به‌شدت دست به‌کار شد تا بر اساس سفارش سرمایه‌داری و بورژوازی، سرمایه هنر را- که همیشه زیبائی و روح و احساس و عشق بود- به "سکس" تبدیل کند. و فرویدیسم بازاری و سکس‌پرستی بسیار پست مبتذل را به‌عنوان فلسفه علمی و زیربنای انسان روشن آگاه روز و رئالیسم و واقعیت‌گرائی در آورد و‌ آن‌همه خیالات و شعرها و احسااست ایده‌آلیستی را پوچ و سکسوالیته را مایه هنر جدید معرفی کند.

این است که می‌بینیم یک‌باره نقاشی، شعر، سینما، تئاتر، داستان، نوول، نمایش‌نامه،... بر محور سکسوالیته به گردش درمی‌آیند.

دیگر این‌که سرمایه‌‌داری برای تشویق انسان‌ها به مصرف بیش‌تر و برای این‌که خلق را به خود بیش‌تر نیازمند کند و مقدار مصرف و تولید را بالا ببرد، زن را فقط به‌عنوان موجودی که سکسوالیته دارد- و جز این هیچ، یعنی موجود یک‌بعدی- به‌کار گرفت. در آگهی‌ها و تبلیغاتش نشاند، تا راز‌ها و حساسیت‌های تازه‌ئی بیافریند و نظرها را به مصرف‌های تازه جلب کند و احساسات مصنوعی که لازم دارد، در مردم به‌وجود آورد. زن را برای کشتن احساس‌هائی که منفعت‌هایش را به‌خطر می‌اندازد و برای کشتن احساسات بزرگ و معنویت‌هائی که سرمایه‌‌داری را خرد می‌کردند، به‌کار گماشت.

سکسوالیته به‌جای عشق نشست و زن ، این "اسیر محبوب" قرون وسطا، به‌صورت یک "اسیر آزاد" قرن‌های جدید درآمد. چنین بود که زن در تاریخ و تمدن‌ها و مذهب‌های پیش‌رفته- که اگر یگانگی مطلق و صرفی با هنر نداشت، اما از نظر الهام و احساس و خصوصیت‌های روحی، دارای مقام بسیار بزرگ و متعالی از جنس عشق و احساس و هنر بود- به شکل ابزاری درآمد برای استخدام در هدف‌های اقتصادی و اجتماعی و تغئیر تیپ جامعه‌ها و نابود کردن ارزش‌های متعالی و اخلاقی و تبدیل کردن جامعه سنتی- یا معنوی و اخلاقی یا مذهبی- به جامعه مصرفی و پوچ و برای تبدیل هنر- که تجلی الهی روح بشری بود- به ابزاری که با سکسوالیته در کار دگرگون کردن نوع انسان است.g

 

صفحه‌های 90- 91 زن دکتر علی شریعتی

نشر چاپخش      

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ازدواج چیست؟ اسطوره می‌گوید چیست. ازدواج اتحاد دوباره جفت جداشده است. شما در اصل یکی بوده‌ئید. اکنون در جهان دو تا هستید، اما ازدواج درک این یگانگی روحی است. ازدواج با ماجرای عاشقانه فرق می‌کند و با آن هیچ ارتباطی ندارد. سطح اسطوره‌شناختی دیگری از تجربه است. هنگامی که افراد با این نیت ازدواج می‌کنند که ماجرای عاشقانه بلندمدتی را آغاز کنند، خیلی زود از یک‌دیگر جدا می‌شوند، زیرا همه ماجراهای عاشقانه به ناکامی منتهی می‌شوند. اما ازدواج درک نوعی یگانگی روحی است. چنان‌چه زندگی مناسبی داشته باشیم و ذهن‌مان در رابطه با شخصی از جنس مخالف، به کیفیت‌های مناسبی معطوف باشد، هم‌‌سر مذکر یا مؤنث مناسب خود را پیدا خواهیم کرد. اما چنان‌چه با علایق جسمانی خاصی اغفال شویم، با شخص نامناسبی ازدواج خواهیم کرد. از ره‌گذر ازدواج با شخص مناسب، تصور خدای مجسم را بازسازی می‌کنیم.

صفحه 24 قدرت اسطوره جوزف کمبل

نشر مرکز

 

 

 

 

 

محمدرضا شفیعی‌کدکنی

 

 

 

 

 

 

 

 

چشم بر هم می‌نهم هستی دو سو دارد

نیمی از آن در من است و نیم از آن بر من

نیمه در من، بهارانی پر از باغ است و

                         آفاقی پر از باران

نیمه بر من، زبان چاک‌چاک خاک و

                                چشمان کویر کور تب‌داران

چشم بر هم می‌نهم هستی چراغانی‌ست

روشن اندر روشن و آفاق در اشراق

می‌گشایم چشم می‌بینم چه زهرآگین و ظلمانی‌ست

آن‌که این دشواره پاسخ گوید آیا کیست

در کدامین سوی باید زیست؟

در ظلام ظالم بر من

یا در آن آفاق پراشراق،

روشن ِ در من؟g

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در روزهای بی‌فردا

دریای پیر

از جاودانگی موج‌ها می‌گوید

سگ تنها

این‌که همیشه

چیزی برای آن‌چه می‌خواهی

در راه است.

ره‌گذر غریبه

این‌که نمی‌د‌‌اند

دنبال چه می‌گردد؟

*

در تلاطمی سرد

بیرون ماجرا:

پائیز سرزمین من

در سکوت تکرار می‌شود.g

 

صفحه‌های 41- 42 روزهای بی‌فردا سروش محبوب یگانه

نشر حرف نو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

‌بی‌تو رنگ از صورت گل‌ها پرید

بی‌تو آواز قناری لطمه دید

 

یک چکاوک بی‌جهت مسموم شد

یک کبوتر ناگهان در خون تپید

 

دشمنی در جان مردم خانه کرد

مشکلات بی‌شماری آفرید

 

آسمان سیلی به گوش ابر زد

باد هم گیسوی باران را کشید

 

هر که رد شد از کنار پنجره

های‌های گریه ما را شنید

 

غم تمام شهر را گشت و گذشت

در دل ما عاقبت مسکن گزید

 

یک نفر تیری را به چشم آب زد

یک نفر دست رشیدش را برید

 

ناوکی پرواز را از هم درید

دشنه‌ئی آواز را از هم درید

 

بی‌تو در اندوه تلخ آینه

هیچ چشمی طرح لب‌خندی ندید

 

ماه کم‌کم چشم روی هم گذاشت

آفتاب آرام‌آرام آرمید

 

گرده دیوار مغموم حیاط

زیر سنگینی بار شب خمید

 

*

بی‌تو پایان یافت احساس غزل

شعرهای من به ناکامی رسیدg

 

صفحه‌ها‌ی 135- 136 فصلی از عاشقانه‌‌ها سهیل محمودی

نشر جمهوری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما   .   شماره های پيشين  
  
از دل برآيد   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
  
موسیقی   .   از اين قلم   .   نی‌ستان   .  
طرح   .   آینه های دیگر   .   English
این‌سو و آن‌سوی متن