قدرت اسطوره
جوزف کمبل
عباس مخبر
نشر مرکز
چاپ دوم 1388
2000 نسخه
344 صفحه
2100 تومان
جوزف کمبل نام آشنائی در دانش اسطورهشناسی است
و خواندن کتابش میل باطنی علاقهمندان به این حیطه. اما آنچه در این
کتاب او برایم جذاب بود، جنبه تطبیقی اسطورههای قومهای مختلف بود که
خود میتواند مبنائی برای مقایسه با اندیشههای اسلامی قرار گیرد.*
از جمله او در صفحههای 81- 82 میگوید:
"خدا" در زبان ما واژه مبهمی است، زیرا بهنظر میرسد به چیزی اشارت
دارد که شناخته شده است. اما امر متعال، غیرقابل شناخت و ناشناخته است.
خدا در نهایت متعالتر از هر چیزی شبیه به نام "خدا" است. خدا فراتر از
نامها و اشکال است. مایستر اکهارت میگوید نوع غائی و عالیترین نوع
عزیمت، رها کردن خدا برای خدا است. برداشت خود را از خدا برای تجربهئی
از آن بگذارید که به فراسوی همه برداشتها میرود.
عین این برداشت کمبل در اندیشه اسلامی آمده است. در حدیث است که خداوند
میفرماید در ذات من تجسس نکنید که گمراه خواهید شد.
نمونه دیگر در صفحه 76:
کمبل: بسیار خوب، شما از "سفر پیدایش" بخوانید و من افسانههای آفرینش
را در سایر فرهنگها تا ببینم چگونهاند.
مویرز: سفر پیدایش (1):
در آغاز خدا آسمانها و زمین را خلق کرد.
زمین بیشکل و خالی بود و تاریکی بر اعماق گسترده بود.
کمبل: قطعهئی که من میخوانم از "آواز جهان"، افسانهئی متعلق به
سرخپوستان پیما در آریزونا است:
در آغاز فقط تاریکی بر همهجا گستره بود- تاریکی و آب. و تاریکی در
بعضی جاها ضخیم
شد، متراکم و سپس جدا شد، متراکم و سپس جدا شد... .
مویرز: سفر پیدایش (1):
و روح خدا بر سطح آبها حرکت میکرد. و
خداوند گفت : «بگذار نور باشد؛ و نور بود.»
کمبل: این قطعه از
اوپانیشادهای
هندی و متعلق به هشت قرن قبل از میلاد است:
در آغاز فقط خودِ بزرگ بود که به هیأت یک شخص بازتاب یافته بود. باز
میتابید و چیزی جز خودش نمیدید. و نخستین کلامش این بود: «این هستم
من.»
داستان آفرینش در متنهای اسلامی نیز چنین است و
از تورات
بهراحتی میتوان به
قرآن رسید. در
تورات آمده
در آغاز
کلمه بود
و
کلمه نزد
خدا بود و
کلمه خدا بود.
در قرآن
هم داریم کلمةالله هیالعلیا.
کمبل از واژه
کلمه
تعبیر جالب دیگری دارد بدین شرح:
پس کلمه انسان شد، نخستین صدا است، بینگ بنگ هم آغاز هستی، همان خدا
است.
چه تفسیر
تصنعگرائی
از جهان داشته باشیم،
چه بینگبنگ
.
آنان که میخواهند خداوند را بهعنوان
آفرینشگر هستی نفی کنند، در برابر نظریه صنعگرائی (artificialism) به بینگبنگ یا آن انفجار عظیم اشاره میکنند که بهزعم ایشان
هستی از آن پدید میآید. در حالیکه آن صدا هم خداوند است؛ چون صدا
کلمه است و کلمه خدا!
البته
تمام آرای کمبل پذیرفتنی نیست. برای مثال خود میگوید آنچه خرد را
ویران میکند، شورمندی است. با وجود این خود با شور شوونیستی از قدرت
آمریکائی میگوید و آن را چون اسطوره جلوه میدهد. یا تفسیر وی از نقش
نهفته بر مهر آمریکائی جلوه دیگری از شورمندی او است. در حالیکه شرح
چنینی نابودگر ارزش و اصالت کار پژوهشگر است و تحلیلهای
خود را زیر سؤال میبرد.
نکته دیگر اینکه کمبل با عرضه دانش خود نشان میدهد از اسطورههای
شرقی، بهویژه ایرانی شناختی ندارد و جای خالی این متنهای غنی در
تحلیلهای او خالی است. برای مثال در صفحههای 160- 161 میگوید:
انگاره دیگری که با جنگلهای استوائی ارتباط دارد، آن است که زندگی از
پوسیدگی و فساد نشأت میگیرد. من جنگلهای سرخدار شگفتانگیز و دارای
درختانی با کندههای عظیم دیدهام که چند دهه قبل قطع شدهاند. از کنار
این کندهها، جوانههای درخشان تازه و کوچکی سبز شدهاند که پارهئی از
همان گیاهند. همچنین اگر اندامی از یک درخت را قطع کنید، اندام دیگری
بهجای آن سبز خواهد شد. اما چنانچه اندامی از یک حیوان را قطع کنید،
در صورتی که نوع خاصی از مارمولک نباشد، بهجای آن اندامی نخواهد
روئید.
لذا در فرهنگهای جنگلی و زارعی، حسی از مرگ وجود دارد که بهنوعی مرگ
نیست، بلکه از لوازم زندگی تازه است. و فرد کاملا یک فرد نیست، بلکه
شاخهئی از یک گیاه است. عیسا مسیح همین انگاره را بهکار میگیرد،
هنگامی که میگوید : «من تاک هستم و شما شاخههای آن هستید.»
این انگاره تاکستان با حیوانها جدا از هم کامل فرق دارد. هنگامی که یک
فرهنگ کشاورزی دارید، با فرآیند پرورش گیاه برای خوردن آن سر و کار
دارید.
مویرز: این تجربه کشاورزی، الهامدهنده چه داستانهائی است؟
کمبل: این بنمایه که گیاهانی که میخورید از قطع و دفن پیکر یک خدای
قربانیشده یا شخصیت اجدادی برآمده است، همهجا، بهخصوص در فرهنگهای
اقیانوس آرام وجود دارد.
این داستانهای گیاهی در جاهائی که در آمریکا معمولا منطقه شکار
بهشمار میآیند، نفوذ کردهاند. فرهنگ آمریکای شمالی نمونه بسیار
نیرومندی از کنش متقابل فرهنگهای شکارگری و کشاورزی است. سرخپوستان
عمدتا شکارچی بودند، اما به کشت ذرت نیز میپرداختند. داستانی درباره
منشأ ذرت در قبیله سرخپوست الگانکین، از پسربچهئی صحبت میکند که
رؤیائی دیده است. او مرد جوانی را به خواب میبیند که مقداری گوجهسبز
روی سر خود گذاشته و این پسربچه را به مسابقه کشتی دعوت میکند. این
مرد در مسابقه برنده میشود، بار دیگر باز میگردد و باز هم برنده
میشود و ماجرا به همین ترتیب ادامه پیدا میکند. اما روزی از پسر
میخواهد که دفعه بعد او را بکشد، دفن کند و از محلی که دفن شده است،
مراقبت کند. پسر کاری را که از او خواسته شده است، انجام میدهد و جوان
زیبا را میکشد. دفن میکند. پسر در زمان تعئینشده باز میگردد و
مشاهده میکند در همانجائی که مرد جوان ِ گوجهسبزی دفن یا کاشته شده،
ذرت سبز شده است.
در فرهنگ ایرانی ما سیاوش را داریم که از خونش گیاه سیاوشان میروید و
هنوز در منطقههائی از ایران آئینهای مربوط به سوگواری برای او
برگزار میشود. در میانرودان هم آدونیس وجود دارد که رسم سبز کردن
سبزه در ایام نوروز به او و مرگ و حیات دوبارهاش برمیگردد. در فرهنگ
اسلامی هم نوع رقیقتر این اسطوره وجود دارد و گیاه گلسرخ از عرق جبین
پیامبر میروید. این باورها ریشه مشترکی را نشان میدهند که باید مورد
پژوهش جدی اسطورهشناسان ما قرار گیرند و به جهان عرضه شوند.g
---------------------------------------------------------------------------
*
خود کمبل از این بابت میگوید:
اسطورهها سرنخهائی برای امکانات معنوی زندگی بشرند.
...
اسطورهها را بخوانید. آنها میآموزند میتوانید به درون بازگردید و
شروع به دریافت پیام نمادها میکنید. اسطورههای ملتهای دیگر را
بخوانید، نه اسطورههای دین خود را، زیرا گرایشتان بر آن است که دین
خود را از زاویه واقعیات امور تفسیر کنید، اما اگر اسطورههای دیگران
را بخوانید، شروع به دریافت پیام خواهید کرد. اسطوره کمک میکند که ذهن
خود را در تماس با این تجربه زندهبودن قرار دهید.
[ص23]