من مرغ آتشم
شب را به زیر سرخ پر خویش میکشم
در من هراس نیست ز سردی و تیرگی
من از سپیدههای دروغین مشوشم.
سیاوش کسرائی
نوجوان که بودم، تعطیلی تاسوعا و عاشورا که میشد، خانه مینشستم و
کتاب میخواندم، در حالیکه خانوادهام به تماشای دستههای عزاداری
میرفتند که در شهر زادگاهم مفصل برگزار میشد. شهر کوچک بود و
دستههای عزادار طولانی و چون زنجیر بههم پیوسته. صدای سنج گوش را کر
میکرد و بانگ طبل تن را به لرزه میانداخت. اما من بیشتر سر در کتابم
فرو میبردم.
خواندههایم در مرحله بعدی عمر، مرا به ادراک صداها، نشانهها و
نمادهای آئین سوگواری
امام حسین
(ع) رسانید. صدای طبل و سنج رعب مرگ را در محشر کربلا در گوش جانم
مینشاند و کتلها و پرچمها و پرها و رنگهایشان نشانهای فاجعهئی
بود که یکونیم هزاره از آن میگذشت. دیگر خود با دل و جان به تماشای
دستهئی میرفتم که نوحهخوانش صدای دلنشینی داشت. آوای حزینش چنان
سوزناک بود که بیاختیار اشک از چشمم جاری میکرد. دیگران هم وضع
بهتری از من نداشتند.
خودجوشی مردم برای برگزاری آئین عزاداری
امام حسین
(ع) در کوچه و خیابان، هم ستودنی است، هم حاکی از نیازشان برای بازگشت
به خود، تاریخ، فرهنگ و قداست در قیام مردی که به نظام ظلم نه گفت و
جوابی جز ریختن خونش نگرفت. اما زار و ماتمزده شدن، اشک داغ و گلاب
سرد همه آنچه است از این آئین عزاداری و این حرکت جمعی مدنظر است؟
ستایشانگیز است در مراسم دهه اول محرم، جوانان سیاهپوش
نیز کنار پیران در کوچه، خیابان، هیأت، مسجد و... حضور مییابند، سینه
میزنند، متأسفانه زنجیر یا قمه میزنند، پابهپای بزرگترها نذری
میپزند و بین مردم پخش میکنند، دیگ میشویند و... . اما هیچ پسندیده
نیست فردای عاشورا همه چیز بهفراموشی سپرده میشود و هیچکس نمیداند
چرا
حسین
قیام کرد، تاکتیکهایش چه بود، چه استراتژی را مدنظر داشت، چه نتیجهئی
گرفت و چه میراثی برای آزاداندیشان ِ پس از خود باقی گذاشت. یا
زینب
پس از او چه میکرد و چگونه بار مبارزه را در دورهٔ سرکوب خونبار بر
دوش میکشید.
میگویند تئوری راهنمای عمل است. وقتی متن
واقعه عاشورا خوانده یا آموخته نمیشود، مخاطب چگونه بداند اگر در
موقعیت
حسین یا
زینب قرار گرفت چه
واکنشی نشان دهد یا اصلا چگونه تشخیص دهد یزید یا
حسین زمانهاش
کیست. این است که پس از دستکم چهل تاسوعا و عاشورائی که در عمرم ادراک
کردهام، تحلیلهای جامعهشناختی دکتر
علی شریعتی را
میتوانم به زبان نقد ادبی برگردانم که آنچه از آئین عزاداری عاشورا
برای ما مانده، فرمپرستی محض است و دیگر هیچ؛ بهائی است بیحد به فرم
و حذف مدام محتوا؛ محتوائی که پیشنمونه حرکت و مبارزه در مرحله شکست
دینباوران حقیقی در عصر نومیدی است. در چنین زمانهئی همه چیز وارونه
است؛ خسن
و خسین دختران مغاویهاند
و دینینمایان در اصل همان دینفروشانند که نقاب
دیندوستی بر چهره زدهاند و بدینوسیله دروغ و ریا و فریب را بر جامعه
مستولی کردهاند. حسینوار باید زیست و دست از جان شست تا بتوان نقاب
ایشان را درید و چهره پلشت ظلم و جنایتشان را بر همگان عیان کرد. و
این مبارزهئی است سخت و طاقتفرسا. زیرا توده مردم به باور عمیق این
جریان حقهباز و دغلکار رسیدهاند. همانگونه که وقتی
امام علی
(ع) در مسجد کوفه بهخون درغلتید، شامی حیران
پرسید: «مگر
علی نماز هم
میخواند؟!»
وقتی معاویه امیر مؤمنان باشد، باید که
علی نماز نخواند!
و چنین است که
میرحسین موسوی معاویه زمان میشود و رهبر
اپوزیسیون تا با جنبش سبز هرگز وجود نداشته، راه امید را سبز کند. مردم
خسته از استبداد و بهجانآمده از مشکلهای گوناگون اقتصادی و اجتماعی
هم آماده حرکت، اما با عاقبتِ به خاک و خون درغلتیدن. معاویه زمان هم
در حالیکه در کاخ سبز خود نشسته است، هر روز دروغی از پس دروغ دیگر
صادر میکند تا روی عمروعاص را سفید کند. وقتی تق همه راهها و ترفندها
درمیآید و جامعهشناسان به اعتراض برمیخیزند که جنبشی وجود نداشته
است و ندارد و آنچه رخ داده حرکت کوری بوده است که فقط جان یا باقی
عمر کسانی را تباه کرده است، عکس معاویه زمان در صفحه اول
تایمز لندن
بهعنوان رهبر اپوزیسیون چاپ میشود؛ یعنی ناگزیری از پذیرش وجود
نداشتن جنبش و سراندن موسوی
به مقام رهبری اپوزیسیون تا دستکم از این طریق برایش جایگاهی
بتراشند. حال نباید گفت چه واژه بینوائی است این اپوزیسیون که هر کس و
ناکسی میتواند بر صدرش بنشیند؟! و وای بر اپوزیسیون ایران که
میرحسین موسوی؛ نخستوزیر در طول سالهای 1360-
1368 رهبرشان است!
وقتی ریزش نیروهای موسوی
آغاز شد، چهره اصلی طرفداران او آشکار شد- بهتر بگویم اعضای پایگاه
طبقاتی سیاسی او یکیهیک در رسانهها چهره عیان کردند؛ یعنی دقیق
همانها که در دهه شصت سنگ او را به سینه میزدند و هر مخالفی را قلع
و قمع میکردند. حال این اضداد کنار هم قرار گرفتهاند! یعنی همانها
که زمانی طرف مقابل را با لقب حزباللهی طرد میکردند و آنها که
مخالفان خود را با عنوان نوکر امپریالیسم و... از میدان بهدر
میکردند، در یک جبهه قرار دارند. چگونه چنین چیزی امکان دارد؟! آیا
این تغافل نشانه جز این است که دیکتاتوری یزیدی نقاب حسینی بر چهره زده
است و همگان را میفریبد؟! بهویژه آنان را که با ماهیت او بههیچوجه
سازگار نیستند؟ شاید از اتفاق همین گروه اخیر برایشان جالب باشد
بدانند وقتی از این یزید زمانه میپرسم تو خود عمری این نظام را
گرداندهئی و میدانستی با مخالفان چه میکنند، پس چرا مردم را به
خیابانها کشاندی تا شعار مرگ بر دیکتاتور سر دهند، در جوابم با خنده
میگوید: «آنها همین قرطیها و اراذل و اوباش بودند! مردنشان اهمیتی
نداشت!» و جمعمان حیران میماند از اینهمه قساوت و نامردی که او در
حق لایه روئی هوادارانش، یعنی جوانان روا داشته است.
و چنین است که در حرکتهای جامعهشناختی فرم نباید بر محتوا غلبه کند و
در محتوا اگر تعمق نشود، فقط احساس و عاطفه تحریک میشود و همگی شعارزده و هیجانی در پی هر علمکشی
بهراه میافتند، بیآنکه از ماهیتش خبر داشته باشند و بدانند خود
برای او چه ارزشی دارند و اصلا او ایشان را داخل آدم بهحساب میآورد
یا نه، فقط برایش کاربرد ابزاری دارند.
خیانت میرحسین موسوی
به مردم ایران و نیز نیروهای اپوزیسیون ایران نتیجه این تاریخ سیاه
ظاهرپرست است که بهجای تفکر و مداقه در پدیدهها و واقعهها، فقط ظاهر
را میبیند و فوری در پی آن راه میافتد. دلیلش هم ساده است؛ محتوا
تفکرانگیز است و فرم خیالانگیز. امر اخیر نیز بسی آسانتر رخ میدهد،
چه بر آنکه داعیهئی دارد، چه بر آنکه پیروی میکند. پیرو آرزوی
پیروزی و بهدر آمدن از بنبست موجود را در سر دارد و مدعی، مخمورِ
رؤیای رسیدن به هدف که در اینجا قدرت است. آنچه هم خواب خوش هر دو
ایشان را عمیقتر میکند، جمعهائی است که گاه و بیگاه گرد میآورند.
وقتی این راه هم به بنبست رسید، شانتاژ رسانهئی نفسهای آخر را موجب
میشود. اما هولناکترین بخش ماجرا نومیدی است که بر همگان چیره
میشود. رؤیاهای شیرین جای خود را به کابوسهای تلخ میدهند و آرزوهای
بربادرفته آرمانباختگی و افسردگی را موجب میشوند. و این یعنی سوپاپ
اطمینان بودن میرحسین موسوی
و دار و دستهاش که محض اقتدارطلبی خود، نیروهای مستعد اپوزیسیون را
به تاریکخانه تاریخ سپردند. و خدا میداند این تسلسل تا کی و کجا
میتواند ادامه یابد. بنابراین باید که بر این تصلب تاریخی ذهنها
تلنگر زد تا شاید برسد آنروزی که با پتک گران بهجانش اوفتاد و آن را
در هم شکست تا بار دیگر محتوا چهره جانبخش خود را نشان دهد و تفکرها
انگیخته شود و بار دیگر خون حسینطلب به خطا برای حسیننمای دروغین
ریخته نشود و هدر نرود. شاید آن روز صبح راستین و نه صبح کاذب نفس تازه
کند!
تکمله
توده مردم به نمادها و نشانهها نیاز دارند.
حضور طبل و سنج حضور موسیقی در برگزاری آئین عزاداری
امام حسین است؛ حضور کتلها و پرهای
رنگین نشانه حضور رنگ و نقاشی در این مراسم است. تعزیه نشانه ضرورت
حضور نمایشنامه تراژیک در آئین سوگواری است تا فاجعه را بازسازی کند
و همیشهٔ تاریخ پیش روی مردم زنده نگه دارد. اما اینهمه تحریک احساس
زیباشناختی و عاطفه، بدون محتوا و تأمل و تدبر هیچی است بدتر از هیچ.
فرم بدون محتوا پوچی است و دردا دستکم چهل سال است کسی از محتوای قیام
عاشورا نگفته، حتا در آن حد که دکتر
علی شریعتی گفت و
نگاشت. نیمقرن از سخنرانیهای آتشین این پیامآور عاشورا در عصر مدرن
گذشته است، اما هنوز متنی فراتر، ارزشمندتر و تکاندهندهتر از گفته
و نگاشتههای او در باره این قیام خونین نداریم. و همه اینها یعنی
ضرورت بازنگری و کار جدی در مورد محتوای قیام
ثارالله سیدالشهدا؛ حسینبنعلی (ع).
20 آذر 1388