نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی

ترجمه
لطف‌علی خنجی

ــــــــــــــــــــــــــ

 

شرکت دل‌آواز



آه باران
محمدرضا شجریان

ـــــــــــــــــــــــــــ

شرکت
آوای نوین



لولیان
شهرام ناظری

ـــــــــــــــــــــــ


شرکت دل‌آواز



خورشید آرزو
همایون شجریان

ــــــــــــــــــــــ

نشر ققنوس


 

سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

  
 فرهنگ ایلیا


 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________
 

نشر زریاب
(نشر زوار)


 

چشمه عشق

نرگس (الهام) یکتا
ـــــــــــــــــــــ

 

 

 

در آستان جانان

یادباد پرویز مشکاتیان

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

 

انسان همیشه

در ورطه‌های هول و خطر خود را تنها می‌یابد

حتا میان هزاران دوست

حتا کنار یار

این راز دردناک انسان است.

 منوچهر آتشی

دوشنبه‌شب 30 شهریور 1388 مشغول انجام آخرین کارهای روزانه بودم. رادیو پیام هم روشن بود و تازه بخش شبان‌گاهی‌یش آغاز شده بود. همه‌چیز نوید شب آرامی را می‌داد که مجری خبر کوتاهی را خواند:

پرویز مشکاتیان درگذشت.

تکان خوردم؟! انتظارش را نداشتم؟! پرویز مشکاتیان از شهریور ماه سال گذشته در غیرانسانی‌ترین شرایط ممکن به‌سر برده بود. عجیب نبود اگر به این زودی جان به جان‌آفرین تسلیم کند.

هرگز نه با پرویز مشکاتیان دیداری داشتم، نه حتا با تلفن هم‌کلامش شدم. اما او سال‌های سال سکوت تنهائی‌یم را با نوای موسیقی‌‌یش آکنده بود. بیداد نوای پیش‌گوئی بیداد رفته بر خود، هم‌سر و فرزندانش بود که حال در آستان جانان ایستاده بود؟! جز آهی جوابی برای خود ندارم.

به شنیده‌هایم درباره او می‌اندیشم. برخی تلخند و گذشت زمانه شاید که خاطره‌شان را کم‌رنگ کند. به هنرش می‌اندیشم. تا ابد در گوش دل‌ها خواهد ماند. آیا هنر این‌قدر ظالم است که بر عاطفه اطرافیان خط بطلان می‌کشد و آن‌ها را در نور درخشان خود محو می‌کند؟! متأسفانه پاسخم به خود مثبت است. ناگزیر چشم‌ها را می‌بندم و به ساخته‌های پرویز مشکاتیان گوش می‌سپارم.

درگذشت این آهنگ‌ساز بزرگ را به هم‌سرش افسانه شجریان، استاد محمدرضا شجریان، همایون شجریان و خانواده مشکاتیان تسلیت می‌گویم.g

جمعه

3 مهر 1388

 

 

 

 

 

 

یادباد دکتر محمدحسن شناسا

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

 

 

ای مهربانی تو

آبادی‌آفرین‌تر از آب

از خاک من

منوچهر آتشی

 سرنوشت گاهی حکایت‌های غریبی را رقم می‌زند. از جمله آن‌ها برای من، آشنائی با زهرا ضیائی و هم‌سرش محمدحسن شناسا بود؛ سال چهارم دبیرستان بودم و او دبیر بینش دینی‌یم. خیلی زود رابطه دانش‌آموز- معلمی ما به دوستی ختم شد و از خانه یک‌دیگر سر در آوردیم. زهرا ضیائی زن شاد و پرانرژی بود. مدیریت و تلاشش حرف نداشت. مدرک لیسانس ریاضی‌یش را از دانش‌گاه تهران گرفته بود. مقطع فوق‌لیسانس ریاضی را در آمریکا نیمه‌‌کاره رها کرده بود تا به‌خاطر رخ‌داد انقلاب اسلامی ایران با هم‌سرش به وطن بازگردد. چون مدرک فوق‌لیسانسش را اخذ نکرده بود، نتوانست در وزارت آموزش عالی استخدام شود. از وزارت آموزش و پرورش سر در آورد و از بس در این وزارت‌خانه همه‌‌چیز درست و به‌قاعده بوده و است، دبیر بینش دینی شد! حال که می‌خواست این کتاب را تدریس کند، باید تهران می‌آمد، با نویسنده آن زمان کتاب که دکتر عبدالکریم سروش بود، محاجه می‌کرد، آن‌وقت آن را به ‌ما دانش‌آموزان سال‌چهارم دبیرستان شبانه اروندرود رشت تدریس می‌کرد!

و اما شوهر مهربانش:

آن سال‌ها که کامپیوتر هنوز نام رایانه به خود نگرفته و فقط نامی بود که در رسانه‌‌ها شنیده یا خوانده می‌شد، محمدحسن شناسا کارشناس ارشد آن بود. خیلی زود هم به منچستر انگلستان رفت و دکترای آن را گرفت. زهرا ضیائی هم آن جا مدرک لیسانس زبان انگلیسی گرفت! دریغا که در آن‌مدت، یعنی بعد از خروج‌شان از ایران ارتباط‌مان قطع شده بود. آخر هنوز هر ماه خود را به زندان سپاه در رشت معرفی می‌کردم و هر گونه ارتباط با خارج از کشور معناها داشت. و چه سخت بود دوری و بی‌خبری از زن مهربانی که کم از مادری برایت نمی‌کرد.

روزی برای کاری به معاونت آموزشی دانش‌گاه گیلان رفته بودم که ناگاه دیدم دو چهره آشنا از دروازه آن ساختمان بیرون آمدند. خودش بود! زهرا ضیائی دوست‌داشتنی که آن اواخر گیتی‌جان (نام دومش) صدایش می‌کردم. هر دو چنان ذوق‌زده شده بودیم که در خیابان یک‌دیگر را در آغوش گرفتیم و غرق بوسه کردیم. خاطره‌ها از دیدارهای پس از آنم، با او دارم و فقط همین‌قدر بگویم در طول عمرم به گفت‌وگوی طولانی با کم‌تر زنی راغب بوده‌ام. و زهرا ضیائی یکی از آن انگشت‌شماران بود که حرف زدن با او پشیمانت نمی‌کرد برای ساعت‌های گذشته و احساس نمی‌کردی به خودت و عمرت بده‌کاری!  

روزگار دانش‌جوئی در تهران آغاز شد و بعد قدم گذاشتن به وادی روشن‌فکری. دیدارهامان منوط بود به رفتن من به رشت یا آمدن گیتی‌جان به تهران. هر سال فاصله‌مان بیش‌تر می‌شد تا وقتی خبر شدم پرنده تیزپرواز از دیار ما پر کشیده. به کجا؟ نمی‌دانستم و دوست مشترکی هم نداشتیم تا از طریق او خبر بگیرم. گمان می‌بردم دکتر شناسا به دانش‌گاه دیگری در شهر دیگری منتقل شده است تا آن‌جا را هم مانند دانش‌کده فنی دانش‌گاه گیلان و اصلا خود آن دانش‌گاه آباد کند و... . همین هم دل‌خوشی بزرگی بود برای همه وقت‌هائی که یادشان می‌کردم و از ایشان برای هم‌سر و این اواخر دخترم می‌گفتم. تا به همین روزهای شهریور ماه اخیر رسیدیم و دختر با صبر و حوصله‌ام در یکی از جست‌وجوهای اینترنتی‌یش به خبری در مورد دکتر محمدحسن شناسا رسید؛ به آگهی مجلس ترحیم او!

 

دکتر محمدحسن شناسا عضو هیأت علمی دانش‌کده فنی دانش‌گاه گیلان بود که در طول چند سال خدمت خود در دانش‌گاه گیلان منشاء خدمت فراوانی بود.

به گزارش خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)- منطقه خزر وی علاوه بر تدریس و تربیت دانش‌جویان در سمت رئیس دانش‌کده فنی، معاون آموزشی دانش‌گاه، معاون اداری و مالی و رئیس مرکز کامپیوتر دانش‌گاه به دانش‌گاه گیلان خدمت کرد.

دکتر شناسا هم‌چنین بنیان‌گذار دانشگاه آزاد واحد انزلی بود و چند سال ریاست آن دانش‌گاه را برعهده داشت. وی در سال‌های اخیر با انتقال به دانش‌گاه خواجه نصیر طوسی علاوه بر تدریس، مسؤولیت‌های اجرائی در آن دانش‌گاه برعهده داشت.

دکتر شناسا بر اثر بیماری روز پنج‌شنبه به رحمت ایزدی پیوست. روحش شاد و یادش گرامی باد.

 

خبر را باور نمی‌‌کردم. به‌خود امید می‌دادم شاید تشابه اسمی است. اما عکس دکتر شناسا در گوشه خبر، واقعیت تلخ را با بی‌رحمی تأئید می‌کرد. دریغ و درد که چه خواب‌ها برای آغاز دور سوم مراوده‌مان با این زوج فهیم دیده‌ بودم! در حالی‌که اکنون ذهنم فلج شده بود و نمی‌دانستم چگونه زن مهربانی را بیابم که هم‌واره التیام‌بخش درد دیگران بود. وظیفه داشتم تسلیتی برای درگذشت شوهری بگویم که بی‌دریغ دوستش داشت و هم‌واره حرمتش را گرامی می‌داشت.

حال خود به جست‌وجو در اینترنت می‌پردازم. از کلفتِ خانه دخترخالهٔ پسرعموی فلان شخص شخیص، عکس‌ها و تفصیلات در شبکه جهانی اینترنت موجود است، اما از آن‌که پایان‌نامه دکترایش به هدایت هواپیما با رایانه شخصی در منزل برمی‌گشت تا حدی که می‌توانست هواپیماهای دشمن را ساقط کند، و به همین دلیل هم دولت انگلستان پایان‌نامه او را محرمانه تشخیص داده و حتا یک‌نسخه از آن را به دستش نداده بود با خود به وطن برگرداند، جز چند خبر کوتاه هیچ نیست! دلم چنان می‌گیرد که آرزو می‌کنم ای کاش هکری بودم که می‌تاختم به شبکه اینترنت و آن را از این‌همه آشغال پاک می‌کردم. در عوض آن را پر از سوگ‌نامه‌هائی برای محمدحسن شناسا و امثال او می‌کردم. بد جفائی است رسم زمانه غدار!

و حال ادای دین می‌‌کنم به زنی که یادش در دلم بسیار گرامی است. در عین این‌که می‌دانم تسلیت گفتن به زن بزرگ‌واری چون او زیره به کرمان بردن است. هم‌چنان‌که می‌دانم فرزندان تربیت‌یافته در دامانش، نرگس و ابراهیم و نصیبه، نیز آموخته‌تر از آنند که در برابر چنین مصیبتی سر خم کنند. امید این‌که این فرزندان جای خالی پدر دانش‌مندشان را سبز کنند و ایران عزیز به داشتن شناساهای ناشناسی چون ایشان هم‌واره ببالد.g

جمعه

3 مهر 1388

      

 

 

 

 

 

 



جلد   .  
صفحه اول   .   درباره ما  .   شمارههای پيشين  
  
از دل برآيد   .   روز من   .   خاطره   .   از اين نگاه   .   شعر   .    نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
  
موسیقی   .   هزارتو   .   آینه های دیگر   .   English
این‌سو و آن‌سوی متن