ای مهربانی تو
آبادیآفرینتر از آب
از خاک من
منوچهر آتشی
سرنوشت گاهی حکایتهای غریبی را رقم میزند. از
جمله آنها برای من، آشنائی با
زهرا ضیائی و همسرش
محمدحسن شناسا
بود؛ سال چهارم دبیرستان بودم و او دبیر بینش
دینییم. خیلی زود رابطه دانشآموز- معلمی ما به دوستی ختم شد و از
خانه یکدیگر سر در آوردیم.
زهرا ضیائی زن شاد
و پرانرژی بود. مدیریت و تلاشش حرف نداشت. مدرک لیسانس ریاضییش را از
دانشگاه تهران گرفته بود. مقطع فوقلیسانس ریاضی را در آمریکا
نیمهکاره رها کرده بود تا بهخاطر رخداد انقلاب اسلامی ایران با
همسرش به وطن بازگردد. چون مدرک فوقلیسانسش را اخذ نکرده بود،
نتوانست در وزارت آموزش عالی استخدام شود. از وزارت آموزش و پرورش سر
در آورد و از بس در این وزارتخانه همهچیز درست و بهقاعده بوده و
است، دبیر بینش دینی شد! حال که میخواست این کتاب را تدریس کند، باید
تهران میآمد، با نویسنده آن زمان کتاب که دکتر عبدالکریم سروش بود،
محاجه میکرد، آنوقت آن را به ما دانشآموزان سالچهارم دبیرستان
شبانه اروندرود رشت تدریس میکرد!
و اما شوهر مهربانش:
آن سالها که کامپیوتر هنوز نام رایانه به خود
نگرفته و فقط نامی بود که در رسانهها شنیده یا خوانده میشد،
محمدحسن شناسا
کارشناس ارشد آن بود. خیلی زود هم به منچستر
انگلستان رفت و دکترای آن را گرفت.
زهرا ضیائی هم آن جا مدرک لیسانس زبان انگلیسی
گرفت! دریغا که در آنمدت، یعنی بعد از خروجشان از ایران ارتباطمان
قطع شده بود. آخر هنوز هر ماه خود را به زندان سپاه در رشت معرفی
میکردم و هر گونه ارتباط با خارج از کشور معناها داشت. و چه سخت بود
دوری و بیخبری از زن مهربانی که کم از مادری برایت نمیکرد.
روزی برای کاری به معاونت آموزشی دانشگاه گیلان
رفته بودم که ناگاه دیدم دو چهره آشنا از دروازه آن ساختمان بیرون
آمدند. خودش بود! زهرا ضیائی
دوستداشتنی که آن اواخر گیتیجان
(نام دومش) صدایش میکردم. هر دو چنان ذوقزده
شده بودیم که در خیابان یکدیگر را در آغوش گرفتیم و غرق بوسه کردیم.
خاطرهها از دیدارهای پس از آنم، با او دارم و فقط همینقدر بگویم در طول عمرم به
گفتوگوی طولانی با کمتر زنی راغب بودهام. و
زهرا ضیائی
یکی از آن انگشتشماران بود که حرف زدن با او پشیمانت نمیکرد برای
ساعتهای گذشته و احساس نمیکردی به خودت و عمرت بدهکاری!
روزگار دانشجوئی در تهران آغاز شد و بعد قدم
گذاشتن به وادی روشنفکری. دیدارهامان منوط بود به رفتن من به رشت یا
آمدن گیتیجان
به تهران. هر سال فاصلهمان بیشتر میشد تا
وقتی خبر شدم پرنده تیزپرواز از دیار ما پر کشیده. به کجا؟ نمیدانستم
و دوست مشترکی هم نداشتیم تا از طریق او خبر بگیرم. گمان میبردم دکتر
شناسا به
دانشگاه دیگری در شهر دیگری منتقل شده است تا آنجا را هم مانند
دانشکده فنی دانشگاه گیلان و اصلا خود آن دانشگاه آباد کند و... .
همین هم دلخوشی بزرگی بود برای همه وقتهائی که یادشان میکردم و از
ایشان برای همسر و این اواخر دخترم میگفتم. تا به همین روزهای شهریور
ماه اخیر رسیدیم و دختر با صبر و حوصلهام در یکی از جستوجوهای
اینترنتییش به خبری در مورد دکتر
محمدحسن شناسا رسید؛ به آگهی مجلس ترحیم
او!
دکتر محمدحسن شناسا عضو هیأت علمی دانشکده فنی دانشگاه گیلان بود که
در طول چند سال خدمت خود در دانشگاه گیلان منشاء خدمت فراوانی بود.
به گزارش خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)- منطقه خزر وی علاوه بر
تدریس و تربیت دانشجویان در سمت رئیس دانشکده فنی، معاون آموزشی
دانشگاه، معاون اداری و مالی و رئیس مرکز کامپیوتر دانشگاه به
دانشگاه گیلان خدمت کرد.
دکتر شناسا همچنین بنیانگذار دانشگاه آزاد واحد انزلی بود و چند سال
ریاست آن دانشگاه را برعهده داشت. وی در سالهای اخیر با انتقال به
دانشگاه خواجه نصیر طوسی علاوه بر تدریس، مسؤولیتهای اجرائی در آن
دانشگاه برعهده داشت.
دکتر شناسا بر اثر بیماری روز پنجشنبه به رحمت ایزدی پیوست. روحش شاد
و یادش گرامی باد.
خبر را باور نمیکردم. بهخود امید میدادم
شاید تشابه اسمی است. اما عکس دکتر
شناسا در گوشه خبر، واقعیت تلخ را با
بیرحمی تأئید میکرد. دریغ و درد که چه خوابها برای آغاز دور سوم
مراودهمان با این زوج فهیم دیده بودم! در حالیکه اکنون ذهنم فلج شده
بود و نمیدانستم چگونه زن مهربانی را بیابم که همواره التیامبخش درد
دیگران بود. وظیفه داشتم تسلیتی برای درگذشت شوهری بگویم که بیدریغ
دوستش داشت و همواره حرمتش را گرامی میداشت.
حال خود به جستوجو در اینترنت میپردازم. از
کلفتِ خانه دخترخالهٔ پسرعموی فلان شخص شخیص، عکسها و تفصیلات در شبکه
جهانی اینترنت موجود است، اما از آنکه پایاننامه دکترایش به هدایت
هواپیما با رایانه شخصی در منزل برمیگشت تا حدی که میتوانست
هواپیماهای دشمن را ساقط کند، و به همین دلیل هم دولت انگلستان
پایاننامه او را محرمانه تشخیص داده و حتا یکنسخه از آن را به دستش
نداده بود با خود به وطن برگرداند، جز چند خبر کوتاه هیچ نیست! دلم
چنان میگیرد که آرزو میکنم ای کاش هکری بودم که میتاختم به شبکه
اینترنت و آن را از اینهمه آشغال پاک میکردم. در عوض آن را پر از
سوگنامههائی برای محمدحسن شناسا
و امثال او میکردم. بد جفائی است رسم زمانه غدار!
و حال ادای دین میکنم به زنی که یادش در دلم
بسیار گرامی است. در عین اینکه میدانم تسلیت گفتن به زن بزرگواری
چون او زیره به کرمان بردن است. همچنانکه میدانم فرزندان
تربیتیافته در دامانش، نرگس
و ابراهیم
و
نصیبه، نیز
آموختهتر از آنند که در برابر چنین مصیبتی سر خم کنند. امید اینکه
این فرزندان جای خالی پدر دانشمندشان را سبز کنند و ایران عزیز به
داشتن
شناساهای
ناشناسی چون ایشان همواره ببالد.g
جمعه
3 مهر 1388