«یکی از آینههای اتاق آینه شکسته.»
«اهمیتی نداره، بهزودی از اینجا میرم. تو اون اتاق لعنتییم آدم
خودشُ پشتورو میبینه.»
«یعنی برات مهم نیست مادر وقتی موهاشُ شونه میکنه، دیگه خودشُ کامل
نمیبینه.»
«من که موهامُ اونجا شونه نمیکنم. مادر هم دیگه آخراشه.»
«حرفزدن با تو فایدهئی نداره!»
شراره با تنفر نگاهم میکند. خودش بلند میشود و میرود. پا میشوم تا
به اتاق آینه بروم. اتاق خودم. اتاقی که هر وقت خواهرم آینه ناراحت
میشد، به آنجا پناه میبرد. با شکستهشدن آینه حس کردم آینه هم شکست.
مادر آینه را شکسته بود. سرش گیج رفته و افتاده بود روی یکی از
آینهها. تازگیها سرش خیلی گیج میرود.
به اتاق آینه میرسم. شراره در را باز کرد و گفت: «مامان کارت داره.»
«مامان.» زیر لب این کلمه را تکرار میکنم. همه مامان را مادر صدا
میکنند، غیر از این دختر. راه میافتم طرف آشپزخانه؛ جائی که مادر پشت
به من است و سعی میکند یکی از اجاقها را روشن کند. اما اجاق روشن
نمیشود. بالأخره از کارش خسته میشود و برمیگردد که کبریت را در جایش
بگذارد. می گوید: «کی آمدی؟ متوجه نشدم.»
لبخندی به او می زنم و می گویم: «کاری داشتی؟»
میگوید: «مییای با هم بریم آرایشگاه؟ میخواهم هم موهای تو را کوتاه
کنم، هم مال خودم را؟»
به موهایم دست میکشم. سالها در حسرت موی بلند بودم و حالا این موی
بلند را دارم و حاضر نیستم کسی از من دورش کند. می گویم: «نه مادر،
دوست ندارم. همینشکلی قشنگه. من موی شما را هم دوست دارم. حیفه. به
خدا گناه داره.»
میخندد.
دروغ نگفتم. میگوید: «باشه. به شما خانم پیشنهادی دادم. شما هم قبول
نکردی.»
حالا من میخندم. شراره وارد اتاق می شود و میگوید: «دارم میرم
مامان. خواهر خداحافظ.»
مادرم به سمتش میرود تا او را ببوسد. شراره خود را عقب می کشد و
میگوید: «اینجور بوس کردن مال املهاست. یه دانشجو نباید بذاره کسی
اینجوری ببوسدش.»
بی اختیار پوزخند میزنم. مادر خود ر ا عقب میکشد. غمگین نگاهش
میکند. شراره از من خداحافظی میکند و میرود. مادرم دوباره سراغ اجاق
میرود که روشن کند، ولی نمیتواند. عصبانی میشود و میگوید: «حالا که
نمیتوانم غذا درست کنم، میروم آرایشگاه.»
چیزی نمیگویم، فقط نگاهش میکنم. از آشپزخانه بیرون میرود.
بیاختیار بهسمت اجاق میروم. با دومین کبریت اجاق روشن میشود. متحیر
میمانم چرا نمیتوانست روشنش کند. صدایش نمیکنم. حس میکنم حتما باید
به آرایشگاه برود. در فکر بودم که مادر وارد آشپزخانه میشود. سمت من
آمد و گفت: «خداحافظ. اگر هم شما امل باشید، میخواهم ببوسمتان.»
میخندم. سرم را جلو میبرم تا مرا بوسد. متقابل میبوسمش. دستی بر
شانهام میگذارد و میگوید: «خانه دیگر در اختیار شما.» و میرود.
صدای در را که میشنوم، مطمئن میشوم رفته است. کاری در خانه ندارم.
شروع میکنم به غذا درست کردن. چیزی سر هم میآورم. به اتاق آینه
خواهرم میروم تا ببینم بیدار شده است. آنجا نیست. مانتو و روسرییش
هم نیست. قابعکس مادر هم که شکسته شده بود، به پشت است. باید بیرون
رفته باشد. بهسرم میزند بروم سراغ قرص خواب و چند تا بخورم تا
بتوانم مدتی بخوابم. فکرم را عملی میکنم. بعد به اتاقم میروم و روی
تخت دراز میکشم. هنوز چند لحظه نگذشته است که بهخواب میروم. آینه در
اتاق آینه است. روی زمین مو ریخته است. موها را برمیدارد و به هوا پرت
میکند. در یکی از این پرتکردنها آینه شکسته کامل میشکند و میافتد.
چند لحظه بعد اتاق پر از تارهای مو و ذرههای آینه میشود. تارهای مو
نزدیک هم میشوند و یکدسته موی کامل را تشکیل میدهند. احساس میکنم
این موها مال مادرم است.
از خواب میپرم. ساعت را نگاه میکنم. هفتساعت خوابیدهام. تلفن زنگ
میزند. شراره است. میپرسد: «مامان کجاست؟ جائی نیست که بخواد سکته
بزنه؟»
از حرفش عصبانی میشوم. میگویم: «نخیر، نیست. در ضمن شما کی نگران
مادر بودید که حالا دومین بارش باش؟»
تلفن را قطع میکنم. میترسم از اینکه فشاری به مادر بیاید و دیگر
قلبش نزند. باز کاری در خانه ندارم. به آشپزخانه میروم تا غذا بخورم.
وقتی در دیگ را برمیدارم، متوجه میشوم غذا فاسد شده است. بیدقتی
کرده بودم و آن را در یخچال نگذاشتم. شاید هم اشتباه از من نبود. چون
فکر میکردم کمتر میخوابم.
بهسمت اتاق آینه میروم. وارد اتاق میشوم و خود را نگاه میکنم. به
موهایم دست میکشم و آرام تا کمرم میکشم که بلند شود. تلفن زنگ
میزند. دستم را از موهایم میکشم و موهایم جمع میشود. تلفن را
برمیدارم و از پشت به آینه شکسته تکیه میدهم. آینه است. گریه میکند.
وحشت کردهام چه اتفاقی افتاده است. میگوید: «مادر مرد. تنها شدیم.»
گوشی تلفن از دستم میافتد. به آینه شکسته میخورد. سرم را روی پاها
جمع میکنم. آینه شکسته خرد میشود و روی من میافتد. تکهئی از موهای
مرا میبرد و پوستم را زخمی میکند.g