نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی

ترجمه
لطف‌علی خنجی

ــــــــــــــــــــــــــ

شرکت دل‌آواز



آه باران
محمدرضا شجریان

ـــــــــــــــــــــــــــ

نشر
آفرینگان

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی
وحید مقدم
________

شرکت
آوای نوین



لولیان
شهرام ناظری

ـــــــــــــــــــــــ


نشر ققنوس

 

دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی
________

شرکت دل‌آواز



خورشید آرزو
همایون شجریان

ــــــــــــــــــــــ

نشر ققنوس
 

پیکر فرهاد
عباس معروفی
________
 

نشر ققنوس



سال بلوا
عباس معروفی

________
 

نشر ققنوس


 

سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

  
کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ


فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا


 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________
 

نشر زریاب
(نشر زوار)


 

چشمه عشق

نرگس (الهام) یکتا
ـــــــــــــــــــــ


نشر
مرداد
(نشر زوار)



خانه‌ئی برای عشق

نرگس (الهام) یکتا ___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

 

 

 


کیمیاگری
(19)
 درون‌کاوی رمان
سال بلوای عباس معروفی

الهام یکتا
eyektam@gmail.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

8- تصویرپردازی شنیداری (auditory imagery)

خشن‌ترین صداهای سال بلوا در شب‌های زوج آن شنیده می‌شود. زیرا راوی از نظرگاه مردی/ معصوم استفاده می‌کند که به‌رغم حرفه‌اش هم ظاهر خشن دارد، هم به کارهای خشونت‌بار دست می‌‌زند. در ثانی به‌تبع جامعه مردسالاری که همه تحرک‌ها از آن مرد است و حق طبیعی وی شمرده می‌شود، ناگزیر صدا نیز باید از آن مرد باشد و او باشد که شکننده سکوت است:

آن‌شب [عروسی غلام‌حسین‌خان] تنها شبی بود که کافرقلعه در خاموشی تمام، در سکوت مطلق به‌سر برد. [ص105]

 

عروسی... خلاف میل همگان، در سکوت خاتمه یافت... . آن‌شب، ساکت‌ترین شب سنگ‌سر بود و هوا صاف و سرد بود. [ص106]

 

اما درست یک‌ساعت بعد از پایان مراسم، صدای گلوله‌ئی رگ خواب همه را پاره کرد. [ص107]

 

مردم از خواب پریده بودند. صداها مثل شعله جان می‌گرفت و می‌ دوید... . صدای مردم در کوچه‌ها به گوش می‌رسید. [ص109]

 

آن‌وقت [آقاجانی] کنار جنازه پسرش زانو زد و با صدای بلند گریه کرد. [ص110]

سکوت، صدای گلوله و سراسیمگی همگانی، تصویر شنیداری عمده سال بلوا است. این توالی را به شکل دیگری هم می‌توان در واقعه‌های رمان دید؛ برای مثال آن‌دم که سوت کارگاه پل‌سازی به گوش ‌می‌رسد یا شیپوری نواخته می‌شود:

با شیپور اول سر و کله کارگران جوان از کوچه‌ها پیدا می‌شد. وقتی شیپور دوم به صدا درمی‌آمد... و منتظر شیپور سوم بودند... . عصرها نیز این شیپورها دو بار به صدا در می آمدند. شیپور اول... شیپور دوم... . [ص73]

 

تنها در فاصله شیپورها بود که صدای تیراندازی به کلی قطع می‌شد. [ص73]

سرانجام این سوت حاکی از شلوغ شدن دنیای مردانه، با برپائی دار مقارن می‌شود. موقعی که سوت کارگاه پل‌سازی ملکوم زده شد، دار را از پاپالو به فلکه منتقل کردند. [ص114] و آن‌گاه باز به‌پا شدن سر و صدای شدید:

 

در تمام مدت ساخته‌شدن و نصب دار، کوچک‌ترین صدای گلوله‌ئی به گوش نرسید. اما وقتی مردم از تماشا سیر شدند و به خانه‌هاشان رفتند، در لحظاتی که آفتاب داشت در کوه پیغمبران فرو می‌رفت، تیراندازی شدیدی شروع شد، اما خراش هم به جان دار نیفتاد. [ص115]

سر رزم‌آرا که بریده می‌شود، باز سر و صدا هست. اما این بار نه به‌خشونت و شدت سر و صداهای پیشین. طاغوتی به قتل رسیده و مردم گرچه در دل خوش‌حالند، اما نمی‌توانند آن را با صدای بلند ابراز کنند. بنابراین حرف و حدیث تازه‌ئی درگرفته بود، شعله در باد می‌رقصید و پیش می‌رفت. [ص116]

در واکنش نسبت به این قتل و برای چشم‌زهر گرفتن از عامل یا عاملان و نیز مردم، مراسم افتتاح دار با سر و صدای فراوان انجام می‌شود:

صدای مشق سربازان، صدای خبردار سرگروه‌بان‌های چاق و صدای شیپور و سنج و طبل گروه موزیک که هی قطع و وصل می‌شد، از دمدمه‌های صبح شهر را برداشته بود. گاه‌گاهی صدای پتک کارگران پل‌سازی هم از کوه پیغمبران با باد می آمد. گلوله‌ها صفیرکشان در رفت و آمد بودند. [ص219]

 

سرپاسبان حکمت یک تیر هوائی در کرد که صداش چند بار در آسمان ترکید و کوه جواب داد. صدای شیپور فرشته‌های پیشانی چهار ساختمان فلکه، هم‌زمان به هوا رفت... . گروه موزیک و به دنبال آن، سربازان در حال رژه به طرف فلکه پیش آمدند. سکوت همه‌جا را گرفته بود و تنها صدای مارش و پوتین سربازها بر سنگ‌فرش می‌آمد.

دسته‌های رژه نزدیک می‌شدند و صدا از کسی در نمی‌آمد. تنها یک بار بز اخوی گفت: «بع.»

صدای خنده جماعت به آسمان رفت و اوضاع به‌هم ریخت. [ص225]

 

صدای پوتین‌ها فلکه را می‌شکافت: «شررق، شررق، شررق، شررق.» و کوه جواب می‌داد. [ص227]

این‌همه های‌و‌هوی برای این است که در دل مردم و مبارزان رعب و وحشت ایجاد شود. اما طنز قضیه این‌جا است که سروان خسروی دیوار کوتاه‌تر از مرد نیمه‌مجنونی به‌نام اخوی نمی‌‌یابد و بز او را دار می‌زند. اخوی مرد است، اما درست خلاف دیگر مردان جنجالی این شهر سر و صدائی ندارد. او همیشه را در سکوت می‌گذراند و به جز جواب سلام و گاه گاهی یکی- دو کلمه به بز، حرفی نمی‌زد. [ص225] آن‌هم در شهری که مردانش فقط با زبان گلوله با هم حرف می‌زنند! برای مثال اگر در ساختمان انجمن شهر دور هم جمع می‌شوند، پس از درگیری لفظی گلوله حسین‌خان درست در دیوار مقابل، زیر ساعت لنگری فرو رفت و صدای ارتعاش زنگ ساعت، اتاق را چند بار دور زد و عاقبت با صدای حسین‌خان محو شد. [ص75] یک‌مشت خون و مغز هم‌‌راه صدای زوزه‌مانندی روی لباس انجمن پخش شد. [ص95] یا وقتی سرهنگ آذری کشته می‌شود، سروان خسروی که هم‌واره با او درگیر می‌شده است، می‌کوشد مراسم تشییع آبرومندی برایش برگزار کند. اما گروه موزیک حکومت‌نظامی سرفه‌کنان جلو ساختمان انجمن شهر در آن سرمای کشنده در خود فرو رفته بودند... . [ص286]

اما یکی از برپاکنندگان آن‌‌همه سر و صدای پتک و سوت و شیپور، به‌محض کشته شدن سرهنگ آذری راه فرار در پیش می‌گیرد. ملکوم در آن مهلکه برف و تیراندازی کوه پیغمبران را به مقصد نامعلومی ترک کرده بود. [ص300]

پس از آن باز سکوت برقرار می‌شود. اما نه سکوتی از سر آرامش و امنیت و راحتی. بل‌که سکوت پیش از توفان. بعد سکوتی دامن گسترده بود که حوصله همه را سر برده بود. سکوتی وحشت‌ناک‌تر از مرگ، آرامش قبل از توفان... . [ص85] در وصف این خاموشی مرگ‌زا و بدتر از مرگ آمده است:

زمان دیر می‌گذشت، صدا چرخی کند می‌آمد که در پایان هر گردش می‌گفت تق. گاهی صدای گوسفندی از دور به گوش می‌رسید و سگی در حاشیه کوه پاپالو پارس‌کنان دنبال کبک‌ها می‌دوید. [ص301]

 

اما جنگ در بهت و ناباوری ادامه داشت. سکوت و جنگ بی‌توجه به دنیا و آدم‌هاش مثل شب و روز از پی هم می‌آمدند. یکی می‌مرد، یکی به‌دنیا می‌آمد، سکوت می‌شد و بعد تیری سکوت را می‌شکست. [ص85]

این سکوت و جنگ متوالی زمانی به اوج دهشت‌ناکی ‌می‌رسد که نوش‌آفرین مشرف به موت است و معصوم اعضای انجمن شهر را به بالین او می‌آورد:

سکوت مرگ‌بار بود.

نوش‌آفرین پلک هم نمی‌زد، انگار برای مرده‌ئی تلقین می‌خوانده‌اند که در قبر بگذارندش. [ص305]

در این شب‌های تیره و دهشت‌ناک، تنها صدای ملایم و دل‌نشینی که به‌گوش ‌می‌رسد، صدای جوی‌بار در صفحه 316 است. آن‌هم هنگام دست‌گیری سیاوشان و زمانی که نام حسینا می‌آید. سیاوشان می‌گوید من سیاوشانم، از حسینا بزرگ‌ترم. یعنی خشونت این دنیای مردانه را و درست در لحظه‌ئی که پسران آقاجانی قصد جان سیاوشان را کرده‌اند، فقط دو چیز تلطیف می‌کند:

1- نام حسینا

2- صدای جوی‌بار

این هم‌سان‌سازی و لطیف‌بودن را در عمل نیز از حسینا مشاهده می‌کنیم. او در برخورد با نوش‌آفرین نهایت محبت و لطفی را که مردی می‌تواند به زنی ابراز کند، نشان می‌دهد. حتا زمانی که نوش‌آفرین به‌عمد یا غیرعمد در حجره‌اش به شکل‌های گوناگون، از جمله شکستن کوزه سر و صدا به‌پا می‌کند، او هیچ واکنشی که حاکی از خشونت باشد، نشان نمی‌دهد. فقط به نوش‌آفرین می‌گوید:

نمی‌دانم با این حضور شلوغ و پر سر و صدایت داری تفریح می‌کنی. [ص329]

حسینا روح پر جوش و خروش نوش‌آفرین را به‌جلوه می‌آورد و او را به تحرک بیش‌تر وا می‌دارد، اما برعکس معصوم این روح بی‌قرار را سرکوب‌ ‌می‌کند. به‌همین دلیل حتا زمانی که حسینا محبوبه را خیانت‌کار و جفاکار می‌بیند، به سرزنش وی برنمی‌‌خیزد و در سکوت با او مواجه می‌شود. این واکنش حسینا که درست‌ترین نوع برخورد است، نوش‌آفرین را به عذاب وجدان دچار می‌کند تا خویش‌تن از ته‌دل به خطایش معترف ‌شود:

حسینا در ذهنم ساکت بود و من گریه می‌کردم. [ص142] در مقابل حسینا، معصوم قرار دارد که خشونت جامعه را از نظرگاه او در روایت شب‌های زوج نشان داده‌ام. در حیطه شخصی، او تصویر شنیداری دارد که برای نوش‌آفرین بسی ناخوش‌آیند است و یک بار دیگر در برابر حسینا  به او امتیاز منفی می‌دهد:

معصوم  در خواب خرناسه می کشد. [ص39] و نوش‌آفرین احساس خود را درباره این مشکل شوهر چنین بیان می‌کند:

مچاله می‌شد و خرناسه‌اش به آسمان می‌رفت. کاش کارخانه‌‌ئی پشت خانه‌مان بود که مدام هورهور ‌می‌کرد و زوزه می کشید تا من آن صدای لعنتی را نمی‌شنیدم... . انگار سنگ آسیا لنگی داشته باشد، حتا اگر آدم سرش را زیر متکا فرو ‌می‌کرد، این صدا را می‌شنید. [ص271]

قرینه این خروش صدای تندر در روز خواست‌گاری معصوم از نوش‌آفرین است که مادر از انزجار صورتش جمع می‌شود. اما او نمی‌داند با اصرار به ازدواج دخترش با این مرد، چه عذابی را هر شب برای جگرگوشه‌اش تدارک می‌بیند. چون معصوم در روز یا عربده می‌کشید [ص20] یا داد می‌زد تا هم خشونت خوشه‌تصویرهای شنیداری رمان را رقم زند، هم خشم و نفرت نوش‌آفرین را بر‌انگیزد. معصوم جلو صندلی‌یم می‌رفت و می‌آمد، با رگ‌های برآمده گردن و صدائی که داد می زد... . [ص61]

وجود معصوم و دنیای مردسالار برای نوش‌آفرین از طریق صدا هم‌واره منفی است تا شخصیت منفی او و آن‌دنیا تقویت ‌شود. برای مثال رزم‌آرا پشت سر هم سرفه ‌می‌کرد [ص36] و معصوم نیز هر بار حضورش را در خانه با سرفه اعلام می‌کند. غروب‌ها انتظار می‌کشیدم تا معصوم از راه برسد، سرفه‌کنان از پله‌ها بالا بیاید، یعنی که من آمدم. [ص189] و نیز نفس‌نفس‌هایش- معصوم بالاسرم نفس‌نفس می‌زد. [ص14]- که در تقارن با مرد نامحرمی قرار می‌گیرد که متجاوزانه سر در پی نوش‌آفرین در شهر گذاشته است:

صدای نفس‌های مردی را از پشت سر می‌شنیدم... . صدای نفس‌های مرد را می‌شنیدم که نزدیک‌تر شده بود. [ص14]

معصوم در زندگی خصوصی نیز رفتار خشنی دارد و از رفتارهای خشونت‌بار جامعه مردسالار، به‌ویژه از قتل هم‌سر اسفندیار قشنگ به دست شوهر الگو می‌گیرد. ضمن آن‌که زندگی این زوج نیز آکنده از هیاهو و خشونت بوده است. در صفحه 117 رمان وصفی از دعواهای این زوج آمده است:

زن جیغ می‌کشید و مرد نعره می‌زد. بعد صدای شکستن ظرف می‌آمد، بعد شیشه پنجره‌ئی خرد می‌شد و عاقبت صدای زن تا ساعت‌ها به‌گوش می‌رسید و تا دل شب این مویه ادامه داشت.

کلود لوی استروس تحلیل می‌کند:

بعضی آداب و رسوم اروپائیان از قبیل به‌هم‌کوفتن آلات فلزی (ایجاد سر و صدا و همهمه و هیاهو) برای هو کردن وصلتی ناجور یا بوق زدن در شب سی‌و‌یکم دسامبر است. در این موردها نیز کنش سر و صدا، دلالت بر جدائی میان زن و شوهری نامتجانس یا میان دو سالی است که یکی پس از دیگری می‌آید. [آئین و اسطوره در تئاتر، ص188]

نوش‌آفرین و معصوم زن و شوهر نامتجانس هستند و وصلت‌شان ناجور است. شاید پسرکان شهر هم می‌دانند که به خانه‌شان قاپ می‌اندازند و اندکی بعد صدای دعوای‌شان بلند می‌شود. همان‌طور که این بلا بر سر اسفندیار قشنگ و هم‌سرش می‌آید. به‌یقین آنان نیز زن و شوهر نامتجانس بودند و جامعه با قاپ‌اندازی کودکان، وصلت ناجورشان را هو ‌می‌کرد.

زندگی اسفندیار قشنگ و هم‌سرش، تصویری از دنیای زنان و مردان در جامعه مردسالار است. آن‌هم در حالتی‌که مرد بیمار روانی است و عقده‌ها و حسادت خود را بر سر زن بی‌نوا و بی‌پناه خالی می‌کند. این ستم زمانی مضاعف می‌شود که دیگران با وجود این‌که صدای او را شنیده‌اند، وجودش را نفی می‌کنند. شاهد آن نیز گفت‌وگوی معصوم و نوش‌آفرین درباره آن‌ها است:

معصوم گفت: «اصلا معلوم نیست زنی وجود داشته یا نه.» و با انگشت‌هاش روی میز سرسرا ضرب گرفت. نوش‌آفرین گفت: «پس آن‌صدای مویه از کی بوده؟»

«خودش، خود اسفندیار قشنگ. مردکه دیوانه، حتما می‌تواند از خودش صدای زن دربیاورد.» [صص118- 119]       

گرچه این گفته معصوم به نکته دیگری نیز مشعر است؛ او آرام آرام نقشه نابودی نوش‌آفرین را در ذهن می‌پروراند که آثار بیرونی آن را چنین بروز می‌دهد. به‌‌ویژه که خود چند سالی است نوش‌آفرین را مانند زن اسفندیار قشنگ در خانه حبس کرده است تا او از یاد همگان برود و دیگران ندانند به‌راستی وجود داشته است یا خیر. اما اگر چه معصوم در پاسخ نوش‌آفرین خموشی می‌گزیند و به مجادله لفظی‌شان خاتمه می‌دهد، اما حرف مردم هم چنان ادامه دارد:

معصوم هیچ جوابی نداد، سکوت کرد و خوابید. اما بیرون، در کوچه و خیابان هنوز حرف و حدیث‌ها ادامه داشت. [ص119]

حرف و حدیث‌ها ادامه دارد؛ چه در باب مسائل شخصی و خانوادگی، چه واقعه‌های اجتماعی مانند برپائی دار:

باز سکوت وحشت‌ناکی بر شهر سایه افکنده بود و هیچ صدائی نمی‌آمد. [ص121] و در این سکوت منفعلانه و از سر ناچاری است که مردان برای گریز از واقعیت، راه می‌خانه را در پیش می‌گیرند تا بالأخره به این شکل هم که شده، سر و صدائی به‌پا کنند و اظهار وجودی بنمایند. چند مرد مست کرده بودند و روی میز ضرب گرفته بودند. [ص125] اما این آرامش کاذب و توأم با سر و صداهای ناشی از مستی نیز دیری نمی‌پاید و حسینا در هیأت مرد چوپان ژولیده‌مو به‌سراغ‌شان می‌آید تا آن‌ها را از خواب غفلت بیدار کند. با ورود مرد چوپان همه سکوت کردند و با حیرت به طرفش برگشتند. [ص127] و پرسش‌های وی را با قهقهه پاسخ گفتند. اما چوپان ژولیده‌مو صدای نرمی داشت که از ته حلقومش در می‌آمد و به دل می‌نشست. [ص127] و حضور همین صدای نرم است که باعث می‌شود پرده از راز بزرگی برداشته شود و دکتر معصوم از عشق حسینا به هم‌سرش خبردار شود. پی‌آمد این افشاگری هم‌‌راه با تصویرپردازی شنیداری است و در هر جمله صدائی هست یا خبری مربوط به تولید صدا یا برای از بین بردن آن وجود دارد تا از توفان و تلاطم ایجاد شده در روح و روان دکتر معصوم خبر دهد:

یک نفر نالید: «دمش گرم.»

کی‌پور داد زد: «دهن‌تان را ببندید.»

و بعد سکوت وحشت‌ناکی فضا را گرفت. معصوم گفت: «خفقان بگیرید.»

...

ناژداکی شهردار گفت: «این زمزمه‌ها چه معنائی دارد؟»

...

معصوم... به چراغ زنبوری‌ها چشم می‌دوخت که با سرسختی فس‌فس می‌کردند... . [ص129]

در پایان این بخش از حادثه‌های رمان در شب دوم، همه صداها در صدای قدم‌های سه مرد خلاصه می‌شود (معصوم، ناژداکی و ملکوم) که روی سنگ‌فرش می‌پیچید. [ص131] این صدا نشانه تجلی تام فرهنگ مردسالار است که مرد را به‌سوی اندیشه نهائی قتل هم‌سر سوق می‌دهد.

در شب دیگری که معصوم دوباره با چوپان ژولیده‌مو در می‌خانه مواجه می‌شود، باز بازی سکوت و صدا ادامه دارد. در ابتدای عزیمت معصوم به سمت می‌خانه، هیچ صدائی نیست. نه سگی پارس ‌می‌کرد، نه تیری در می‌رفت و نه رعد و برقی می‌زد، فقط برف می‌بارید. [ص241] اما به محض ورود او به می‌خانه صدای مردها برای یک لحظه برید و پچ‌پچه‌ئی درگرفت و صدای دیگری جلب توجه می‌کند که در شب پیش هم وجود داشت: چهار چراغ‌زنبوری آویزان به زنجیرهای سقف فس‌فس می‌کردند. [ص241] پچ‌پچ مردان، قهقهه‌شان [صص241-242]، خنده‌شان [ص243] ادامه دارد تا این‌که چوپان ژولیده‌مو باز وارد می‌شود؛ مرد جوانی که صدای نرم و پیرانه‌اش هیچ‌کس را جز دکتر معصوم برنمی‌‌آشفت. [ص301] و همین برآشفتن از سر حسادت و نفرت است که عزم معصوم را برای قتل نوش‌آفرین جزم می‌کند و پس از آن، آن‌همه سر و صدا به شکل‌های مختلف به‌پا می‌شود:

با صدای بی‌حال نوش‌آفرین که گفت: «آمدی؟» ترسید... . [ص245]

 

معصوم با سکسکه گفت... . [ص246]

 

معصوم با صدای رگه‌داری گفت... و سکسکه حرفش را قطع کرد. [ص246]

 

سکسکه مثل پت‌پت چراغی که نفتش تمام شده، زمان را کند ‌می‌کرد. [ص246]

 

نوش‌آفرین... با لحن غم‌انگیزی گفت... . [ص246]

 

معصوم داد زد... . [ص246]

 

نوش‌آفرین ساکت شد. [ص247]

 

نوش‌آفرین ساکت شد. [ص248]

 

معصوم نفس عمیقی کشید و با تحکم گفت... . [ص248]

 

«عجب!» و در سکوت فقط راه رفت. صدای قدم‌هاش معصوم در هشتی ییچید. [ص248]

 

نوش‌آفرین ساکت مانده بود. [ص248]

 

بغض نوش‌آفرین ترکید. باز گریه کرد و با لحن خسته و غم‌انگیزی گفت... . [ص248]

 

کمربندی بی‌پروا روی تنش نوش‌آفرین فرو می‌نشست و صدائی مثل ترکیدن توپ، در هشتی خانه می‌پیچید. [صص248-249]

 

معصوم می‌زد و سکسکه ‌می‌کرد. [ص249]

 

شاید هم هق‌هق ‌می‌کرد و من سکسکه می‌شنیدم. [ص13]

 

معصوم انگار راه درازی را دویده باشد، نفس‌زنان هم چنان قنداق موزر را به کله نوش‌آفرین می‌کوبید. [ص249]

چنان‌که مشاهده می‌شود، در مقابل این همه سر و صدا و خشونت معصوم، از نوش‌آفرین صدائی برنمی‌خیزد، مگر با لحن غم‌انگیز، خسته، کوتاه و آرام. اقدام به قتل نوش‌آفرین که با تصویرپردازی شنیداری از نوع سکوت وی پرداخت می‌شود، همانا نابودی زن در فرهنگ مردسالار است که به دنبال قتل زن اسفندیار قشنگ اتفاق می‌افتد. اما به‌یقین تنها زن قربانی این فرهنگ نیست. مرد نیز چنین است. لازم نیست معصوم عاقبت دیوانه شود تا تباهی خود را عیان کند. او در روزگار هوشیاری نیز به‌زوال خویش‌تن گواهی داده است:

معصوم شروع کرد به خواندن پیش‌درآمد آوازی در مایه بیات ترک. بی‌حال و بی‌حوصله می‌‌خواند. شبیه آواز مردی که سال‌ها در زندان، خواب مانده باشد. [ص220]g

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شمارههای پيشين  
  
از دل برآيد   .   خاطره   .    خبر   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
  
موسیقی   .  
طرح   .   آینه‌های دیگر   .   English
این‌سو و آن‌سوی متن