نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی

ترجمه
لطف‌علی خنجی

ــــــــــــــــــــــــــ
 

شرکت دل‌آواز



آه باران
محمدرضا شجریان

ـــــــــــــــــــــــــــ

نشر
آفرینگان

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی
وحید مقدم
________

شرکت
آوای نوین



لولیان
شهرام ناظری

ـــــــــــــــــــــــ


نشر ققنوس

 

دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی
________

شرکت دل‌آواز



خورشید آرزو
همایون شجریان

ــــــــــــــــــــــ

نشر ققنوس



آونگ خاطره‌های ما

عباس معروفی
________

نشر ققنوس
 

پیکر فرهاد
عباس معروفی
________
 

نشر ققنوس



سال بلوا
عباس معروفی

________
 

نشر ققنوس


 

سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

  
کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ


فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا


 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________
 

نشر زریاب
(نشر زوار)


 

چشمه عشق

نرگس (الهام) یکتا
ـــــــــــــــــــــ


نشر
مرداد
(نشر زوار)



خانه‌ئی برای عشق

نرگس (الهام) یکتا ___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان

آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان

آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان



مرگ رنگ

درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

 

 

 

بینامتنیت گراهام آلن

 

 

 

 

 

 

سنخ سوم فرامتنیت ژنه، ورامتنیت (metatextuality) است؛ یعنی هنگامی که متنی در رابطه‌ "تفسیری" با متن دیگری قرار می‌گیرد: «ورامتنیت متن مفروضی را با متن دیگری متحد می‌کند که بدون الزاما نقل کردن (بدون فراخوانی) و در واقع گاه حتا بدون نام بردن، از آن سخن می‌گوید.» کردار نقادی ادبی و بوطیقا در چارچوب این مفهوم می‌گنجد، گو این‌که ژنت آن را به‌نسبت ناپرورده رها می‌کند.g

 

صفحه 147 بینامتنیت گراهام آلن

پیام یزدان‌جو، نشر مرکز

 


 

کاربرد خط و روش‌های طراحی بادو و. جکستیمر

 

 

 

 

طراحی خطی خالص ممکن است مبهم باشد، ناحیه‌ئی هم که محدود می‌کند ، ممکن است ماده یا فضا باشد. مثلا اگر دایره‌ئی طراحی کنید، هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید آیا آن دایره نشان‌دهنده حفره است یا سطح برآمده یا ستونی که از بالا دیده می‌شود یا گوی است. طرح خطی ساده حتا وقتی که بدون ابهام باشد، بیش‌تر از تصویرهای تیره روشن یا رنگی یا پرسپکتیوی تخیل تماشاگر را برمی‌انگیزد.

...

از زمان لئوناردو داوینچی به‌بعد پرسپکتیو بر اساس یک‌سری قانون‌ بنیان‌گذاری شد و به‌صورت یکی از ارکان اصلی نقاشی مورد استفاده قرار گرفت. این فراگیری علمی جدید برای چند قرن متوالی علاقه‌مندان بسیاری را میان نقاشان بر سر ذوق آورد. اما با پرسپکتیو هرگز نمی‌توان ارزش معنوی تصویر را افزایش داد. بالأخره تماشاگر تحت‌تأثیر جذابیت مرموز سطح محسوس و نافذی قرار می‌گیرد که در تصویر انگار در یک‌چشم به‌هم‌زدن عمق یا حجم را پدید می‌آورد. در سطحی که به‌وسیله پرسپکتیو بُعد پیدا می‌کند، هیچ رازی نهفته نیست و به انحراف از حس برداشت بصری متمرکز گرایش دارد.g

صفحه‌های 11 و 17- 18 کاربرد خط و روش‌های طراحی بادو و. جکستیمر

مریم مدنی، نشر مارلیک 

 

 

 

 

 

دوزخ غزل‌های سلیمان مسعود خیام

 

 

 

 

 

غرور یعنی تخریب برای به‌دست آوردن "بزرگی" و برتری. شهوت یعنی نابودی از طریق حمله و تجاوز جنسی. حسد یعنی نابود کردن به‌خاطر حقارت. سستی یعنی انهدام برخاسته از تنبلی. حرص یعنی تخریب برای به‌دست ‌آوردن قدرت و ثروت. اسراف یعنی ویرانی به‌خاطر "بی‌ملاحظگی".g

 

صفحه 113 دوزخ غزل‌های سلیمان مسعود خیام

نشر گامل

 

 

 

زن (فاطمه فاطمه است) دکتر علی شریعتی

 

 

 

 

 

عقل و عشق

هر مذهبی، مکتبی، هر نهضتی یا انقلابی، از دو عنصر ترکیب می‌یابد:

عقل و عشق؛ یکی روشنائی است و دیگری حرکت؛ یکی شعور و شناخت می‌بخشد و به مردم بینائی و آگاهی می‌دهد و دیگری نیرو و جوشش و جنبش می‌آفریند. به گفته الکسیس کارل عقل چراغ اتومبیل خاموش است که راه می‌نماید، عشق موتوری است که آن را به حرکت درمی‌آورد. هر یک بی‌دیگری هیچ است و به‌ویژه، موتور بی‌چراغ، عشق کور، خطرناک، فاجعه و مرگ است!

در جامعه، در نهضت فکری یا مکتب انقلابی، دانش‌مندان، گروه روشن‌فکران آگاه و مسؤول، کارشان نشان دادن راه است و شناساندن مکتب یا مذهب و آگاهی بخشیدن به مردم؛ و مردم مسؤولیت‌شان روح دادن و نیرو و حرکت‌بخشیدن است. نهضت اندام زنده‌ئی است که با مغز دانش‌مندانش می‌اندیشد و با قلب مردمش عشق می‌ورزد. در جامعه‌ئی اگر ایمان و اخلاص و عشق و فداکاری کم است، مسؤول مردمند و اگر شناخت درست، بینائی و بیداری و آگاهی منطقی و آشنائی عمیق و راستین با مکتب و معنی و هدف و حقایق مکتب کم است، مقصر دانش‌مندانند. به‌ویژه در مذهب، این‌دو سخت به هم نیازمندند. چه، مذهب نوعی آگاهی عاشقانه است یا عشق آگاهانه؛ شعور و شناختی که شور و ایمان برانگیزد، در آن، عقل و احساس از یک‌دیگر جدائی‌ناپذیرند.

اسلام نیز چنین بوده است و بیش‌تر از هر مذهبی، دین "کتاب" و "جهاد" است و اندیشه و عشق، چنان‌که در قرآن نمی‌توان دانست مرز میان عقل و ایمان کجا است. شهادت را زندگی جاوید می‌شمارد و به قلم و نوشته سوگند می‌خورد. و در میان یاران پیامبر، "عابد" و "مجاهد" و "مبلغ" از هم مشخص نیستند.

و تشیع، به‌ویژه با تاریخ و فرهنگش، تجلی‌گاه عشق و شور و خون و شهادت است و کانون ملتهب و جوشان و احساس و در عین‌حال یک نوع تفکر و معرفت و فرهنگ علمی و عقلی ویژه و نهضت فکری نیرومند و مشخص: "حادثه‌"ئی است در سرگذشت انسان و به‌نام و نهاد علی، از "علم" و "عشق".

و "حقیقت‌پرستی" چینن مذهبی است، که حقیقت بی‌پرستش، فلسفه و دانش است و پرستش بی‌حقیقت، بت‌پرستی یا شهوت!g

 

صفحه‌های 18- 19

 

 

وقتی روحی از سطح زمان خویش بیش‌تر اوج می‌گیرد و از ظرف تحمل مردم زمان بیش‌تر رشد می‌کند، تنها می‌شود؛ "بودن" سنگین و پر و زیبا و غنی او، "بودن"های پوک و سبک و زشت و تهی دیگران را خود‌به‌خود تحقیر می‌کند- هر چند خود تواضع کند- و آن‌گاه دشمن و دوست- خودآگاه و ناخودآگاه- با هم در نفی او یا لجن‌مال کردن شخصیت بزرگ یا پای‌مال کردن حق صریح او هم‌دست می‌‌شوند و اشتراک منافع می‌یابند. آن‌گاه دوست هم، هم‌فکر و هم‌راه هم- که عظمت وجود او، حقارت و خلأ وجودی‌یش را آشکار می‌کند و رنجش می‌دهد- بر آن می‌شود تا با انکار یا مسخ فضیلت‌های او، یا تحقیر شخصیت او، او را به خود نزدیک کند، فاصله رنج‌آور و آزاردهنده را بدین‌گونه از میان بردارد؛ خود را به او نمی‌تواند رساند، او را آن‌قدر عقب بکشاند که به او برسد و در این تلاش است که با دشمن هم‌راه می‌شود و با وی اشتراک منافع پیدا می‌کند، به دشمن در کوبیدن او احتیاج پیدا می‌کند و ناچار بازی‌چه دشمن می‌‌شود و مأمور رایگان او و خدمت‌گزار "آماتور" ظلمه.

صفحه 177 زن (فاطمه فاطمه است) دکتر علی شریعتی

نشر چاپخش     

 

 

 

 

 

 از خون سیاوش سیاوش کسرائی

 

 

 

 

 

با یاد پاتریس لومومبا

 

هیچ‌کس در خانه خود نیست

 

در کاسه‌ام توفان

در نی‌نی ِ چشمم هیاهوهاست

شب از سیاهی مست و شهر از شور و شر خالی‌ست

در خانه‌ام غوغاست

شاید ز سنگستان روحم چشمه‌ساری می‌کشد آوا

شاید که قلبم می‌کند واریز

شاید به‌خاکم می‌نشیند پودهای برف

شاید به شاخ و برگ من گل می‌کند پائیز

باران به صد انگشت

مرداب خواب‌آلوده‌ئی را می‌کند بیدار

می‌روید از کامم زبانی سبز

چون دانه‌ئی در قلب شالی‌زار

 

گویا صدایم می‌‌کنند از دور

گویا جوابی می‌دهم از دل

دستان من پر می‌شود در ابر

پاهای من یخ می‌زند در گِل

 

با هستی‌یم پیوند

سر می‌کشم چون موج عاصی از دل دریا

قد می‌کشم چون کوه‌ساری در برِ خورشید

گُر می‌کشم چون شعله در صحرا

 

که آب‌شار آفتابم در یکی دره

گه جوی‌بار کهکشانم در شبی تاریک

گاهی صدای تیرم اندر تنگ کوه‌ستان

گاهی طنین زنگم اندر جاده باریک

چشمان من آبی‌ست

رنگ تن من تیره‌تر از شب

و اکنون که شعرم را برای خویش می‌خوانم

دارم زبان دیگری بر لب

 

من با زبان دیگری بر لب

آواز می‌خوانم

وز دوردست دشت خواب‌آلود

مردان دیر را، ز کنج کلبه‌هاشان باز می‌خوانم

 

من مریمم با خصلت عیسا

با من نیاز زادن است و زندگی دادن

در طالع من، طفل بی‌پیوند آوردن

در سرنوشتم، بر صلیب خویش افتادن

 

پستان من پر شیر

گهواره‌ات بر چفت این درگاه آویزان

ای کودک خندان آینده

بر سفره آماده‌ات کی می‌شوی میهمان؟

 

با بادبان زورقم در باد

بر رودهای ناشناسی پیش می‌رانم

در پیش چشمم روشنائی‌ها ز ساحل‌هاست

آواز می‌‌خوانم

 

در نی‌نی‌ ِ شب ابر اخم‌آگین

در کاسه دریا خروش ِ موجِ توفان‌زاست

دیگر کسی در خانه خود نیست

در کوچه‌ها‌ غوغاست.

بهمن 1339

 

صفحه‌های 145- 148 از خون سیاوش سیاوش کسرائی

نشر سخن

 

 

 

 

 

روزهای بی‌فردا سروش محبوب‌یگانه

 

 

 

 

 

 

گناه

نگاه نخستین است

وگرنه

این باقی‌مانده عمر

دل‌فریب

طی می‌شد.

*

این بی‌کرانگی جاده

که سفید و مأیوس می‌گذرد

از امتداد بودن من

             تا اکنون؟

این انبوه درختان

که مه‌آلود می‌گذرد

از گذرگاهی که پایانش

نه دریاست

و نه

سکونت‌گاه انسان‌ها؟

این پیرمردی که پیپ می‌کشد

بی‌کرانگی جاده را

در انبوهی درختان؟

نه!

گناه

نگاه نخستین است.

صفحه‌های 10-11 روزهای بی‌فردا سروش محبوب‌یگانه

نشر حرف نو

 

 

 

 

 

 آدم و حوا محمد محمدعلی

 

 

 

 

 

 

جثه که به‌تمامی خشک شد، خدای ساختن را از سر گرفت. این‌بار به درون رفت و پایه‌ها افراشت. چون نوبت به دل رسید، گِل آدم را با ملاط بهشت درآمیخت. به‌ آبِ حیات ابدی سرشت و به آفتاب سی‌صدوشصت نظر پروراند. در گِل دل پدید آورد. در دل چندین شور و فتنه حاصل کرد.

پس به‌آرامی، گوئی که چون کار به آن پایه رسیده که صاحب‌خانه در خانه خود گنجی پنهان کند، خدای صندوق‌چه دل را در جای مقرر خود استوار ساخت. آن‌گاه فرمود آن گوهری را آورند که در خزانه غیب از نظر خازنان ملکوتی نهان داشته بود و خزانه‌‌داری‌یش را به خداوندی خویش کرده بود.

آن گوهر چیست که ما تاکنون ندیده‌ئیم؟

آن گوهر چیست که ما تاکنون نشنیده‌ئیم؟

آن گوهر که هیچ خزانه لایق نگه‌داری‌یش نبود جز خدای، گوهر محبت و عشق بود، که خدای در صدف معرفت تعبیه کرده بود. سال‌ها بر جمله ملک و ملکوت عرضه داشته بود و هیچ‌یک را به‌تنهائی استحقاق خزانه‌‌داری آن گوهر نیافته بود.

اکنون خزانگی آن را به دل آدم می‌داد که به آفتاب نظر پرورده بود. فقط جان آدم را شایسته دانسته بود. جانی که هزار سال از پرتو جلال خدای پرورش یافته بود و اکنون... .g

صفحه‌های 33- 34 آدم و حوا محمد محمدعلی

نشر کاروان

 

 

 

 

افسانه نیما عطاءالله مهاجرانی

 

 

 

 

 

 

نیما در یادداشت‌های روزانه‌اش می‌نویسد:

الف: من بزرگ‌تر و منزه‌تر از این هستم که توده‌ئی باشم. یعنی یک مرد متفکر محال است تحت حکم فلان جوانک که دلال و کارچاق‌کن دشمن شمالی ما است، برود و فکرش را محدود به فکر او کند. این تهمت دارد مرا می‌کشد. من دارم دق می‌کنم، از دست مردم. (تیر ماه 1333)

ب: همه‌‌جور توهین و بی‌حرمتی‌ها را من در این کشور نسبت به خود دیدم. من‌جمله اسم توده‌ئی که روی اسم من گذاشته شده است. فحشی از این بدتر من در این کشور ندیدم که به من توده‌ئی بگویند، یعنی نوکر روس‌ها... و سرانجام گوئی نیما به‌خوبی می‌دانسته است صراف هنر و سیاست (زمانه) است، که آرام و صبور خس و خاشاک‌ها را به کناری می‌افکند . گوهرها را می‌نمایاند، می‌نویسد: از من می‌‌پرسند استالین انسان کبیر است یا حضرت علی؟ هزار و چند سال گذشته است که بشریت به حضرت علی (ع) افتخار می‌کند. از استالین چند سال گذشته است؟ احمق‌ها نمی‌دانند تاریخ هم مثل انسان جوانی و پیری دارد. بگذار صد سال از استالین بگذرد، بعد.

و: وقتی که هزار سال از کسی خوب گفته شد، هرگز آن آدم در یک‌‌سال و یک‌ساعت از بین نمی‌‌رود. علی (ع) انسانی کبیر است، بعد از هزار سال.

باید دید آن‌که انسان کبیر اسم گرفته است، بعد از دویست سال چه خواهد بود. این‌همه بزرگان فکر و ذوق علی (ع) را ستایش کردند، احمق مستشرق، تو امروز رد می‌کنی؟

و : زندگی با آزادی خوب است و آزادی با حفظ آزادی دیگران. آزادی، آزادی از نفس شریر است. آزاده‌ترین مردان زمین پس از محمد (ص) مولای متقیان علی (ع) است.

و: ای علی (ع)، ای پیشوای مؤمنین و متقیان، در این دنیای کثیف، من به تو متوجه هستم، من از هر کس هر چه دیدم، غلط بود.g

صفحه‌های 63- 64افسانه نیما عطاءالله مهاجرانی

انتشارات اطلاعات

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شمارههای پيشين  
  
از دل برآيد   .   خاطره   .    خبر   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
  
موسیقی   .  
طرح   .   آینه‌های دیگر   .   English
این‌سو و آن‌سوی متن