بنگر بهسوی دردی
نخستین رمان من است. پنج- شش سالی از آغاز نوشتنش میگذرد و همواره
فدای کارهای دیگرم شده است و میشود. اما شاید مناسبترین زمان است
برای نشر صفحههائی از آن!
سردبیر
پیشکش
همه آنانی که تا توانستند مرا آزردند
سیاوش
سیاوش در تابه کوچک آهنی، خردهچوب و پاره روزنامه ریخت و آتش زد.
شعلهها میرقصیدند و دل تاریکی ایوان را روشن میکردند. سیاوش
سرفهکنان دستش را در آتش فرو کرد.
جیغ زد: «سیاوش!» و دست او را عقب راند.
سیاوش میخندید و نمیخندید. لبهایش مانند همیشه جمع بودند اما رگه
خنده بر آنها نمایان بود. سیاوش دوباره دستش را در آتش فرو کرد.
جیغ کشید. اما سیاوش دیگر نمیخندید. در دل تاریکی و لابهلای درختان
سیاه به طرف پای چپش کج شده بود. دستش را روی ران گذاشته بود و از چهره
سیاهش درد چکه میکرد. داد زد: «سیاوش، چی شده؟»
سیاوش دست خونینش را از روی ران برداشت و به طرف او دراز کرد. چهرهاش
از درد و رنج منقبض و سیاه شده بود. پنجههایش هم. ملتمسانه گفت:
«شیرین، بیا!»
داد زد: «سیاوش، تو رُ خدا چی شده؟» و خیس عرق از خواب بیدار شد.
قلبش میکوبید. نمیتوانست راحت نفس بکشد. بهسختی دست خشکشدهاش را
دراز کرد و بر جای خالی سیاوش کشید. تلخ زار زد: «سیاوش!»
قلبش همچنان میکوبید. پتو را کنار زد و تا دیوار سرد غلتید. سینهاش
را به آن فشرد. نالید: «ای خدای حال گردان!» و قلبش آرام، آرام گرفت.
سعی کرد دوباره بخوابد. اما خواب از چشمانش میگریخت.
از جا برخاست. پشت پنجره رو به ایوان تیره بود. پرده تور سفید را کنار
زد. به آسمان نگاه کرد. ستاره زهره در دل تاریکی میدرخشید. نالید:
«چرا رفتی، سیاوش؟ چرا ماهِ منیر من؟» و به درختش نگاه کرد.
سرشاخههای قرمز باز هم رشد کرده و شاخههای خاکستری را با خود به بالا
کشیده بودند. کاش میتوانست مانند درختش یک بار دیگر بروید و در فضا
بال بگستراند!
دستها را بهسوی آسمان بلند کرد و چشم در چشم ستاره زهره شد. چشمها
را بست و زار زد: «ای خدای حالگردان، سیاوشُ به من برگردون.»
دلش بیشتر گرفت و اشکش داغتر شد. این گرمای اسفندی خطرناک بود. مثل
حالا سرما دوباره از راه میرسید و جوانهها و سرشاخهها با آن پوسته
نازکشان یخ میزدند و میپوسیدند. گفت: «کاش کاج بودی!» و به دو کاجی
نگاه کرد که تنه بلندشان بلندتر از خانه دوطبقه روبهرو بود. سرهایشان
از هم دور بودند. انگار دو آدم که یکی به چپ و دیگری به راست مینگرد.
سیاوش لابهلای درختان میدوید و ردی از خون بر زمین و تنه و شاخههای
درختان باقی میگذاشت و مینالید: «شیرین، بیا!»
پیشانی را به شیشه سرد پنجره تکیه داد و گفت: «کجا بیام، سیاوش؟ کجا؟
مگه جائییم مونده دنبالت نگشته باشم؟»
«باغستان.»
یکهخورده سر از شیشه برداشت و گفت: «باغستان؟! تو اونجا چی کار
میکنی؟!»
سیاوش در شعله آتش دست کرد و به رویش خندید.
با مشت بر قاب آهنی پنجره کوبید و گفت: «بیام اونجا چیکار؟ اونهمه
سال رنج بس نبود، بازم میگی بیام اونجا؟! نه، دیگه نه. اینُ از من
نخواه. بهت گفته بودم، سرمَم بره، دیگه پامُ اونجا نمیذارم.
اواخرییام خودتم میگفتی دیگه جامون اونجا نیست. نه، دیگه نه.» و
پرده تور را محکم کشید.
پرده جیری کرد و چند قلاب آن از میله بیرون آمد. پرده یکور شد. گفت:
«اَه، لعنتی! تو هم با من بازیت گرفته!» و لرزش گرفت.
به رختخواب برگشت. پتوی پلنگی آبی- سرمهئی را به خود پیچید. زانوها
را بغل کرد. سر بر آن گذاشت. اشک ریخت و نالید: «ای خدای حالگردان!» و
اشک ریخت.
سیاوش در پنجدری دراز کشیده بود. زیر پرتو نوری که از پنجره تو
میآمد. دستها زیر سر به دو بالش روی هم تکیه داده بود. یک پا روی پای
دیگر پل ساخته، تلویزیون نگاه میکرد.
با خنده گفت: «از اینجا تکان نخورییا! زمینشُ به اسم خودت سند زدی!»
با خنده گفت: «تو هم جای من بودی، از اینجا تکان نمیخوردی! می در کف
و معشوق در بر، سلطان جهانم!» و دستها را برای در آغوش گرفتنش دراز
کرد.
در آغوشش جا گرفت. سیاوش پرتو نور را نشان داد و گفت : «نگاه کن، اگه
این باریکه نور نبود، میدیدی چقدر ذره و گرد و غبار تو هواست؟ تو
تاریکی حتا فیلَم نمیشه دید!»
سیاوش لنگان در تاریکی، میان درختان و بوتههای سیاه میدوید. دست
خونینش را روی پای چپ گذاشته بود. سرفهکنان هر چند وقت یکبار
برمیگشت و به عقب نگاه میکرد. و هر بار تندتر میرفت و بیشتر به خود
میپیچید. دانههای درشت عرق از پیشانی سیاهش شره میکرد. فرصت نمیکرد
آنها را پاک کند. فقط چشمهایش را باز و بسته میکرد تا از هجوم عرق و
سوزش آن در امان شوند.
«چییه، سیاوش؟ چرا میدوی؟ از دست کی فرار میکنی؟»
سیاوش گفت: «شیرین، بیا!» و دست خونینش را به طرف او دراز کرد.
دستش را از روی بوته حائل میانشان گرفت. از سردی و خیسی آن چندشش شد.
جیغ زد: «سیاوش!» و خیس و عرقریزان سر را از زانو بلند کرد.
نالید: «سیاوش، کجائی؟ چیکار داری میکنی؟» و پتو را بیشتر به خود
پیچید و گریه کرد.
صدای اذان میآمد. مؤذن اردبیلی از ته دل و با همه وجود میخواند:
«اشهد ان لا اله الا الله.»
«سیاوش، سیاوش، کجائی؟ چرا یادت رفته؟»
تازه با او آشنا شده بود. صبح، ظهر و غروب، درست سر اذان به ترتیب تکزنگ، دو زنگ و سه زنگ برایش میزد و قطع میکرد. ابتدا نمیدانست او
است. اما بیاختیار چنان به زنگها دل بسته بود که اگر در خانه یا محل
کار صدایش را نمیشنید، دلنگران و شوریده میاندیشید چه بر سر
زنگزننده آمده یا از خودش چه خطائی سر زده که او آزردگییش را با
مغضوبکردنش نشان داده است. به دستگاه تلفن خیره ماند. خاموش بود و
ماند. مدتها بود دیگر زنگ آن همخوان هیچ اذانی نمیشد.
«حی علی الفلاح.»
سر را رو به آسمان گرفت و با چشمان اشکبار نالید: «ای خدای
حالگردان!»
«شیرین، بیا باغستان.»
«آخه چرا سیاوش؟»
«بیا، شیرین.»
«واسه چی؟ تو که میدونی من از اونجا متنفرم.»
«مگه نمیخوای منُ پیدا کنی؟ بیا اونجا نوره.»
«اون جانور چی؟»
«اونجا نوره.»
«اون جانور؟»
«اونجا نوره.»
سوار ماتیز سیاه رنگش شد. پیکرک اسب سیاه آویخته به آینه را نوازش کرد.
سیاوش در آینه گفت: «اینم شبدیزت به مناسبت سال گرد تولدت، شیرین
هفتپیکر من!» و با لبهای بسته خندید.
حاجی فیروزی در حاشیه بزرگراه دایره زنگی میزد و میخواند و
میرقصید. تماشاگرش فقط دخترک سیهچرده و ژندهپوش همراهش بود. خواست
بایستد و پولی به آنها بدهد. اما فکر این که سیاوش چشمبهراه او است،
نگذاشت.
سروبن دروازه را باز کرد. با همان لکههای سوختگی بر صورت و همان
پیراهن چیندار گشاد و شلوار چیت گلدار.
سودابه دندان قروچه میرفت و میگفت: «همه رُ تونستم آدم کنم، جز توی
نکبت. این لباسه میپوشی؟! آبرومُ جلو همه میبری. اگه به خاطر-»
سروبن سر به زیر میانداخت و برمیگشت همانجائی که بود که حتما اتاقکش
در سرداب نبود. جائی بود که بعد از سوختن کلبهاش در باغ هیچکس
نمیدانست و نمیدید و فقط صدایش میکردی، مانند اجل معلق جلویت ظاهر
میشد و آماده بود تا هر چه دستور میدهی، انجام دهد.
ترس و نگرانی در چشمان سروبن جلو و عقب میرفت.
«درُ باز کن، اینُ بیارم تو.»
در را با هم بستند. دست در بازوی او انداخت و با محبت گفت: «چرا
ترسیدی، سروبن؟ مگه من لولو خورخورهام؟»
«از شما نترسیدم، شیرین خونُم. برا شما ترسیدم.»
هرگز رویش نشده بود بپرسد چرا دندانهایش به سیاهی شب هستند و حالا
بدجوری در تضاد با موها و ابروهای رنگ زرد شدهاش توی ذوق میزنند.
«سودابه هست؟»
«آره، ولی دیشب تا صبح مهمون داشت، خوابه.»
«مهمون؟! اون که حوصله هیچ زنییُُ نداشت.»
سروبن با بیزاری و نفرت گفت: «نه، مرد بود. بعد رفتن کاووس خان، هر شب
یکی رُ مییاره.»
«مهمون مَرد؟!»
سروبن جواب داد: «آره، خونُم. از این سیاهنومه چه عجب؟ مگه جز
...
کار دیگهئیم ازش برمییاد؟» و لحنش بیشتر هراسناک شد.
«مگه کاووسخان کجا رفتن؟»
سروبن گفت: «خدا میدونه. این سیاهنومه که میگه رفته خارج.» و نگاهش
مرموز شد.
مبهوت نگاهش کرد. بدجوری پیر شده بود. رستنگاه موهای سر و ابرویش سفید
بود و چینهای پیشانی و زیر چشمش بینهایت.
کلبه انتهای باغ در شعلههای آتش میسوخت. صدای ضجههای سروبن همه را
هراسان کرده بود. کاووس لوله آب را به طرف شعلههای سرکش گرفته بود.
اما شعلهها جریتر بالاتر میرفتند. سیاوش سنگ شده بود. بازویش را چنگ
زد و با التماس گفت: «تو رُ به خدا یه کاری بکن. جلو چشممون داره
جزغاله میشه.» و سیاوش از جا کنده شد.
پرهیب سیاوش را میان شعله ها سرگردان میدید. جیغ زد: «سیاوش!»
سیاوش بدن نیمهجان سروبن بر دوش از میان شعلهها بیرون آمد. سیاوش
بارش را بر زمین گذاشت و به سرفه افتاد. با کاووس به طرفشان دوید.
کاووس خشمگین پرسید: «چطور خونه آتیش گرفت، سروبن؟»
سروبن نفس نداشت و سیاوش سرفههای دردناکی میکرد. کاووس نعره زد:
«سودابه.» اما
جوابی نیامد.
فردا سودابه جواب داد: «من خواب بودم.»
گفت: «صبر میکنم تا بیدار بشه.»
سروبن گفت: «هر چی شما بفرمائین، خونُم.» و تسلیم راه افتاد.
لحن تسلیمآمیز او شیرش کرد. بازویش را رها کرد و مقابلش ایستاد:
«سروبن، تو این یهسال گذشته، سیاوشُ اینطرفا ندیدی؟»
عبور برق از چشمان و سر تا پای سروبن را تماشا کرد.
سروبن گفت: «خودتون بلدین که کجا برین. میرم براتون قهوه و شیرینی
بیارم. دم ظهری خیلی دوست داشتین.» و مانند قرقی از او دور شد.
به دنبالش دوید و بازویش را کشید. گفت: «سروبن، پرسیدم سیاوشُ ندیدی؟»
و چند لحظه درنگ کرد و ادامه داد: «ولی مثه این که دیدی اینطور در
میری!»
«چشمای من نمیبینه، خونُم. چشمای من هیچچی و هیچکییُ نمیبینه،
خونُم. سیاوشخان که جای خود دارن.»
تنها بود. به عمارت نگاه کرد. نفرتانگیزتر و مخوفتر از همیشه
مینمود. چرخی زد. باغ بیکران دورادور خانه عریان بود و تا دوردستها،
تا پای کوه میخزید. کاووس اگر بود، مانند فرفره این دور و بر
میچرخید. حتما هم کت و شلوار راهراه بر تن داشت، اما باز نمیتوانست
قد کوتاهش را بلند کند. موهای سفیدش هم انگار روزبهروز پرپشتتر
میشدند و با هر تکان روی پیشانی میریختند. دستمالگردنش هم سر جای
خود بود. حتا در هلهله گرمای تابستان یادش نمیرفت دستمال گردن را کیپ
نبندد. عینک قابطلائییش هم به چشمش بود و از پس آن مانند عقاب همهجا
و همهکس را زیر نظر میگرفت الا سودابه را. و این او بود که همواره
کاووس را زیر نظر داشت. کاووس همچون موم در دستان او بود و آماده برای
هر خوشخدمتی به او. سیاوش سر به سرش میگذاشت و میگفت: «بابا زن
نگرفته، به سودابهجون شوهر کرده.» و سودابه از خنده ریسه میرفت و با
چشمانش سیاوش را میخورد.
سیاوش نالید: «شیرین، بیا.»
بغض راه گلویش را بست. سیاوش لنگان دست خونینش را به طرف او دراز کرده
بود.
«کجا بیام؟»
«بیا، شیرین.»
هر چه پیشتر میرفت، راه تنگتر میشد. شاخههای تیز درختان انار
جنگلی نیز با هم مسابقه گذاشته بودند تا هر چه بیشتر دست و صورت او را
بخراشند.
خسته به زانو افتاد.
«بیا، شیرین.»
«کجا بیام؟ اینجا که جز درخت خشک چیزی نیست؟»
«بیا.»
افتان و خیزان به راه افتاد. دست و صورتش خون افتاده بود. شیب جنگل
زیاد شده بود و راه رفتن سخت. شاخههای کلفت هم دستیاری نداشتند و او
را بیشتر زخمی میکردند. ملتمسانه گفت: «سیاوش!»
عصبی جیغ کشید: «سیاوش!»
دیگر کسی در گوشش زمزمه نمیکرد بیاید. هراسان به دور و بر نگاه کرد.
هیچ نبود جز تنههای خشک درختان که انگار در خواب هزار ساله فرو
رفتهاند و هرگز نیز بیدار نخواهند شد. درمانده آهسته گفت: «سیاوش!» و
خواست بر پشتهئی از خاک و خردهچوب و برگ سفتشده بنشیند.
سرش به شاخهئی خورد و روسرییش کشیده شد. ایستاد تا روسری را از شاخه
جدا کند. صدای جری آمد و تکهئی از روسری بر شاخه ماند. خشمگین گفت:
«لعنتی، یادگار سیاوشُ پاره کردی.» و از لج کوشید شاخه را بشکند.
پوسته شاخه خاکیرنگ بود و خشک مینمود. اما درونش سبز و نرم بود که
شکسته نمیشد. از تقلا دست کشید و بر پشته نشست. آهسته روسری را دور
گردنش گره زد و به زمین نگاه کرد. خشک مینمود و سترون. شاید هم مانند
شاخه بالای سرش، درون سبز داشت. به درختان دیگر نگاه کرد. شاخه درخت
سمت چپی را خم کرد. خشکتر از شاخه بالای سرش بود. دلش نیامد آن را
بشکند. رهایش کرد و به صدای پرندهها گوش داد. نمیدانست کی آمدهاند و
از کجا. یا اصلا در راهی که آمد هم، میخواندند یا نه.
سر بلند کرد. آسمان آبی یکدست بود. سرید و آهسته به موازات پشته دراز
کشید و به آسمان چشم دوخت. کاش سیاوش کنارش بود. آنوقت میشد یکی از
آن روزهای خدائی. دست در دست هم، سیاوش از همهچیز میگفت و از
هیچچیز. همهچیز را معنی میکرد و به هیچچیز معنا نمیبخشید. خود
بودند و جهان و خدا و ابدیت. برمیگشت و در آغوش سیاوش پنهان میشد و
جرعهجرعه شهد حیات هستی را مینوشید.
به سمت پشته چرخید. سیاوش نبود تا در آغوشش بگیرد. اشک از چشمهایش
جوشید و با اندوه تمام دنیا نالید: « سیاوش!» و برگهای خشک و
خردهچوبها را در مشت فشرد و له کرد و بر زمین ریخت.
سیاوش در آغوشش گرفت و سرش را نوازشکنان گفت: «چییه، عزیزم؟ چرا
خودتُ این قدر زجرکش میکنی؟ مگه چی شده؟»
«چرا رفتی، سیاوش؟ چرا؟»
«من کی رفتم، خانمی؟ مگه میشه تو رُ تنها بذارم؟»
«تو رفتی. تو یهساله رفتی.»
سیاوش اشکهایش را بوسید و گفت: «من هیچوقت نرفتم. من همیشه پیش تو
بودم و هستم. مثه الان که پیش توام.»
خشمگین از جا برخاست و نعره زد: «نه، نه. تو پیش من نیستی. تو پیش من
نیستی.» و به زانو افتاد و ضجه زد: «تو پیش اون عفریتهئی!» و بر خاک
افتاد.g