جثه که بهتمامی خشک شد، خدای ساختن را از سر گرفت. اینبار به درون
رفت و پایهها افراشت. چون نوبت به دل رسید، گل آدم را با ملاط بهشت
درهمآمیخت. به آب حیات ابدی سرشت و به آفتاب سیصدوشصت نظر پروراند.
در گِل دل پدید آورد. در دل چندین شور و فتنه حاصل کرد.
پس بهآرامی، گوئی که چون کار به آن پایه رسیده است که صاحبخانه در
خانه خود گنجی پنهان کند، خدای صندوقچه دل را در جای مقرر خود استوار
ساخت. آنگاه فرمود آن گوهری را آورند که در خزانه غیب از نظر خازنان
ملکوتی نهان داشته بود و خزانهدارییش را به خداوندی خویش کرده بود.
آن گوهر چیست که ما تاکنون ندیدهئیم؟
آن گوهر چیست که ما تاکنون نشنیدهئیم؟
آن گوهر که هیچ خزانه لایق نگهدارییش نبود جز خدای، گوهر محبت و عشق
بود، که خدای در صدف معرفت تعبیه کرده بود. سالها بر جمله مُلک و
ملکوت عرضه داشته بود و هیچیک را بهتنهائی استحقاق خزانهداری آن
گوهر نیافته بود.
اکنون خزانگی آن را به دل آدم میداد که به آفتاب نظر پرورده بود. فقط
جان آدم را شایسته دانسته بود. جانی که هزار سال از پرتو جلال خدای
پرورش یافته بود و اکنون... .
فرشتگان با حسرت میآمدند به تماشا. انگشت حیرت به دندان میگرفتند،
که این جان آدم چه شایسته است که هزار سال از پرتو احدیت پرورش یافته
است؟ آن گوهر محبت و عشق چیست که در صدف امانت معرفت خدای تعبیه شده
است؟
ابلیس با بغض و اندوه آمد. چرا که به وقت خزانهداری بهشت، استحقاق
خزانهداری آن گوهر را نیافته بود. فرشتگان بر گرد جثه طواف میکردند.
ابلیس بار دیگر ایستاد به تماشای آن. میدانست که خدای در درون جثه
پایهها افراشته و چون نوبت به دل رسیده، گل آدم را با ملاط بهشت
آمیخته و آن سفال عظیم میانتهی را پر ساخته است.
چون باز هم دهان آدم را گشاد دید، از سر کنجکاوی در آن فرو رفت تا
جستوجو کند... درون آدم را عالمی کوچک یافت، از هر آنچه در عالم
بزرگتر دیده بود. نمونهئی از آن پیشتر دیده و به تجربه آموخته بود.
سر را به مثال آسمان یافت که هفتطبقه بود. چنانکه بر هفت آسمان،
هفتستاره سیار بود و بر هر طبقه، هفت قوای بشری یافت. چون خیال، وهم،
متفکره، حافظه، ذاکره، مدبره و حس مشترک. چنانکه بر آسمان فرشتگان
بودند، در سر حس ِ سمع، حس ِ شم و حس ِ ذوق را مشاهده کرد.
تن را بر مثال زمین یافت. چنانکه در زمین درختان بود و گیاهان و
جویها و کوهها... در تن مویها بود. بعضی بلند، چون موی سر بر مثال
درختان. بعضی کوتاه چون موی اندام بر مثال گیاهان خُرد. رگها بر مثال
جویها روان و استخوانها بود بر مثال کوههای استوار.
بهدقت که نگریست اطمینان یافت که هر چیزی، نشانی از عالم بزرگتر در
خود دارد، و او یکبهیک را باز میشناخت که چیست. لکن چون به دل رسید،
دل را بر مثال خانهئی بزرگ یا سرای پادشاهی یافت در میانه میدان
سینه. هر چند کوشید روزنهئی بیابد تا به درون دل راه یابد، راهی
نیافت.
گفت: «هر چه دیدم، سهل بود الا این کوشک که راهش بسته است. آیا اگر به
من زخم و آفتی رسد از آدم، فقط از این موضع تواند بود به رأی خدای؟»
ندا آمد: «ای ابلیس! اگر آدم و فرزندانش راه دل را بر تو ببندند، تو
بیوظیفه میشوی چون خیل عظیم فرشتگان.»
گفت: «در این آفریده چه مییابی؟»
گفت: «من... من سر را بهمثال آسمان یافتم. عظیم و سیار و وهمانگیز.
دل هر چه باشد وسیعتر از کواکب و سیاراتی نیست که در آسمان و در مغز
این موجود کار گذاشتهئی. گنج تو آنجاست. من اینرا مهمتر یافتم از
دل. بزرگنمائی نقش دل چیزی نیست جز پنهاننگهداشتن حقیقتی از
غافلان.»
ندا آمد: «از این مقام فرود آی که تو را نرسد، پیش ما به علم خود
نازی.»g
صفحههای 33- 35
آدم و حوا محمد
محمدعلی
نشر کاروان