دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

________

نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی

ترجمه
لطف‌علی خنجی

ــــــــــــــــــــــــــ

نشر آفرینگان
66460099-0121

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی
وحید مقدم
________

نشر ققنوس

66460099-0121

دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی
________

نشر ققنوس
66460099-0121

پیکر فرهاد
عباس معروفی
________
 

نشر ققنوس

66460099-0121



سال بلوا
عباس معروفی

________
 

نشر ققنوس

66460099-0121


 

سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

  
 فرهنگ ایلیا
3244732-0131


 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس

66460099-0121



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________
 

نشر
فرهنگ‌ستان هنر

هنر معاصر آفریقا  سیدنی لیتل‌فیلد کاسفر

ترجمه
 علی‌رضا آبیز

____________

نشر آبیز

روایت عشق و مرگ سرجوخه کریستف ریلکه

 
راینر ماریا ریلکه
ترجمه
 علی‌رضا آبیز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

نشر ثالث

اسپاگتی با
سس مکزیکی


علی‌رضا آبیز
___________
 

نشر نارنج

نگه‌دار باید
پیاده شویم


علی‌رضا آبیز
___________
 

 

 

 

 

 

 

 

 

غرور شهوت برتری‌طلبی است. حسد شهوت مالکیت انحصارطلبانه است. خشم جز شهوت انتقام‌جوئی و شدت‌عمل نیست. کاهلی یعنی اجتناب و پرهیز شهوانی. حرص شهوت پول و قدرت است. شکم‌بارگی همان افراط شهوانی است.g

 

 

صفحه 59 دوزخ غزل‌های سلیمان

 

 

 

دریدا برای تحکیم این نکته درباره گفتار و نوشتار، دال و مدلول، اصطلاح تفاوط (differance) را وضع می‌کند. (بنگرید به، دریدا 1973: 60- 129) همان‌گونه که کریستوفر نوریس می‌نویسد، مفهوم این واژه‌سازی موجد اخلالی در سطح دال است. زیرا میان دو فعل فرانسوی "تفاوت داشتن" و به تعویق افتادن" معلق می‌ماند. (نوریس، 1982: 32) بازی دال‌ها در قالب تفاوط آن را در معرض نیروی نوشتار قرار می‌دهد، بازی دال‌ها به هیچ مدلول ثابتی ره‌نمون نمی‌شود. در واقع وقتی که دریدا از اصطلاح تفاوط استفاده می‌کند، نمی‌توان گفت که منظور او تفاوت است یا تعویق، یا هر دوی آن‌ها. حتا اگر دریدا ناچار به سخن‌گفتن از متن خود می‌بود نیز ما قادر به تصمیم‌گیری و گزینش یکی از معناها نمی‌بودیم. تفاوط نشانه این واقعیت است که گفتار پیش از نوشتار نیامده، اولویت و اقتداری بر آن ندارد. پس، تفاوط نیز، همانند نوشتار، یک مفهوم ثابت نبوده، نمی‌تواند به‌عنوان یک مدلول ثابت ایفای نقش کند و از این‌رو پای‌گانی را که به‌طور سنتی میان مدلول و دال، گفتار و نوشتار، و اثر و متن برقرار بوده، بر هم زده و شالوده‌شکنی می‌کند. نوشتار، از این لحاظ، با تصور کریستوا از فرآورندگی نزدیک است. همان‌گونه که بارت می‌نویسد متن فقط در یک فعالیت فرآوری به تجربه درمی‌آید. (بارت a 1977: 157) نوشتار به‌عنوان فرآیند Signifance و نه رسانه‌ئی که معنا در چارچوب آن تأمین و تثبیت شود، نشانه را در معرض بعد معنائی آشوبنده، بی‌کران و با این‌حال هماره پیشاپیش به‌تعویق افتاده قرار می‌دهد. معنای واژه تفاوط پیشاپیش، قبل از به‌کاررفتنش در گفتار یا نوشتار، به‌تعویق افتاده و در میان معناهای ممکن گم می‌شود. نگرش نوینی به متن که در مقاله بارت مطرح می‌شود، زائیده همین به‌رسمیت شناختن بعد برآشوبنده، ثبات‌ناپذیر و بازی‌وشانه نوشتار است.g

 

صفحه‌های 94- 95 بینامتنیت گراهام آلن

پیام یزدان‌جو، نشر مرکز

 

 

 

 

 
 

 

 

«تو چه کسی را دوست داری، یعنی آن‌که دوستت دارد؟»

«تو از کجا می‌دانی که کسی مرا دوست دارد؟»

«پیداست. مرده قبرستان به سراغ تو نیامد. چون مرده‌ها قلب آدم‌ها را می‌بینند. قلب آدم‌های عاشق آبی است... .»

«به سراغ تو آمد؟»

«هر شب، چون دیگر کسی مرا دوست ندارد... . رنگ قلبم سیاه است... .»g

 

صفحه 92 کولی کنار آتش منیرو روانی‌‌پور

نشر مرکز

 

 

 
 

خورشید را اغلب همانند شیر (شاه جانوران، سلطان وحوش) پنداشته‌اند و به همین مناسبت بر سبیل تمثیل، نماد شاه مردمان دانسته‌اند. بنابراین شیر توانا و درشت خلقت با پوست خرمائی- حنائی رنگ و یال انبوهش که گوئی پرتوافشانند، جانور خورشیدی، رمز خورشید فروزان و تابان و به‌سان خورشید، دارای صفت‌های نیک و بد است، یعنی هم حامی و مدافع غیوری است، هم خودبین و خودرأی، هم ستایش‌آمیز است، هم بیم‌انگیز. در مصر باستان، شیر نر نماد خدا رع، خدا خورشید بود که قرص خورشید بر سر داشت. و در فرهنگ عامه بعضی اقوام، معروف است شیر چون عقاب می‌تواند به خورشید خیره شود بی‌آن‌که مژه بر هم زند. بنابراین طبیعی است شیر ستبرگردن و سخت‌‌دلیر و استوار اندام و رمز قدرت و حاکمیت، با خورشید که به سبب گرمی و درخشندگی نماد زندگی است، قرین باشد. چنان‌که بر پرچم ایران خورشید سوار شمشیر به‌دست نقش بسته بود:

خورشید نصرت است به توفیق کردگار/ طالع ز شیر رأیت جمشید کام‌کار

این هم‌بستگی معنوی میان قدرت شیر و نیروی حیات، موجب می‌شود شیر با آتش نیز پیوند یابد که چون خورشید، هم گرمابخش و سرچشمه‌ آبادانی و باروری است، هم سوزاننده و ویران‌گر و این تصویر نمادین رساننده این معنی است که مرگ وثیقه نوشدگی و نوزائی است.

پیوند میان شیر و‌ آتش خاصه در اخترشناسی و نجوم نمایان‌تر است. در ستاره‌بینی و اخترگوئی، شیر نشانه آتش، تابع خورشید است و فلزش، طلا است. برج اسد (ماه امرداد، اول آن مطابق است با پنجم امرداد ماه جلالی، 23 ژوئیه- 22 اوت) پنجمین برج در منطقه‌البروج، خانه شمش، بیت آفتاب (قلب تابستان) و برجی آتشین و مظهر شکفتگی طبیعت از برکت پرتوهای گرم خورشید است که در فرهنگ ایرانی شیر گردون، شیر چرخ، شیر انجم، شیر فلک، شیر سپهر، شیر سما، شیر مرغ‌زار فلک همه کنایه از او است.

اما نکته مهم در مبحث ما این است که شیر هم‌واره نمادی است با دو بار معنائی مثبت و منفی. یعنی نمودار انسان قهرمان است (شیر سیستان= رستم، شیر خدا، شیر کردگار، شیر ایزد، اسدالله‌الغالب= حضرت علی، شیر سنگی= صورت شیر بر سر گور پهلوانان، از سنگ سازند و نصب کنند و این علامت آن است که فرمان‌یافته، پهلوان بوده است) یا نمودار قدرت دوزخی:

شیر شرزه= شیر برهنه دندان و خشم‌گین، شیر شکننده شکار. صورت دو شیر پاس یا نگه‌بان در دروازه یا آستانه خانه‌ها و معابد، نمودار همین قدرت‌های دوگانه یعنی حمایت و دفاع نیز حمله و تعرض و انهدام است. این دو صفت متضاد، شیر را با خورشید دمنده و خورشید فرو شده قرین می‌‌کنند. شیر با این صفت‌های دوگانه در بعضی اساطیر چون خدائی است که روز را در شام‌گاهان به کام در می‌کشد و در سپیده دم باز پس می‌دهد. مثلا در مصر باستان صورت شیر را به گونه جفتی پشت‌به‌پشت نقاشی می‌کردند یا می‌تراشیدند و چنین آنان به افق مخالف هم می‌نگریستند، یکی به شرق و دیگری به غرب و بنابراین نقش‌پرداز نمادین دو افق و گردش خورشید از این کران تا آن کران زمین، از دریای خورشید مشرق تا دریای خورشید مغرب می‌شدند و مراقب گذر روز و بنابراین نمایندگان دی‌روز و فردا بودند. به‌علاوه چون خورشید در سفر به جهان زیرزمینی، از پوزه شیر مغرب به کام شیر مشرق می‌رفت و از آن‌جا دوباره زاده می‌شد، نتیجه شیر، عامل اصلی نوجوانی یا نوزائی خورشید به‌شمار می‌رفت. به‌معنائی کلی‌تر، آن و شیر نماد تجدید نیرو و قدرتی بودند که تناوب شب و روز و کوشش و آرامش سبب‌ساز و موجب آنند. از هزاره‌ها باز، شیر ورزاو شکار، نمایش‌گر دوگانگی و تضاد اساسی روز و شب و تابستان و زمستان است (اسد اندر تحیر از پی ثور/ کام بگشاده تا بیاید کام) و با اتساع معنی، نه فقط نمودار رمزی بازگشت خورشید و نوجوان شدن قوای کیهانی و زیستی، بل‌که رمز باززائی و نوزائی و در یک کلام، نماد رستاخیز نیز است. گفتنی است نقش یک مرد و دو شیر یا یک مرد میان دو شیر، امروزه نیز نقش گیل‌گمش نامیده می‌شود.g

     صفحه‌های 60- 62 اسطوره گیل‌گمش و افسانه اسکندر

 

 

 

 

 

 

 

جثه که به‌تمامی خشک شد، خدای ساختن را از سر گرفت. این‌بار به درون رفت و پایه‌ها افراشت. چون نوبت به دل رسید، گل آدم را با ملاط بهشت درهم‌آمیخت. به آب حیات ابدی سرشت و به آفتاب سی‌صدوشصت نظر پروراند. در گِل دل پدید آورد. در دل چندین شور و فتنه حاصل کرد.

پس به‌آرامی، گوئی که چون کار به آن پایه رسیده است که صاحب‌خانه در خانه خود گنجی پنهان کند، خدای صندوق‌چه دل را در جای مقرر خود استوار ساخت. آن‌گاه فرمود آن گوهری را آورند که در خزانه غیب از نظر خازنان ملکوتی نهان داشته بود و خزانه‌داری‌یش را به خداوندی خویش کرده بود.

آن گوهر چیست که ما تاکنون ندیده‌ئیم؟

آن گوهر چیست که ما تاکنون نشنیده‌ئیم؟

آن گوهر که هیچ خزانه لایق نگه‌داری‌یش نبود جز خدای، گوهر محبت و عشق بود، که خدای در صدف معرفت تعبیه کرده بود. سال‌ها بر جمله مُلک و ملکوت عرضه داشته بود و هیچ‌یک را به‌تنهائی استحقاق خزانه‌داری آن گوهر نیافته بود.

اکنون خزانگی آن را به دل آدم می‌داد که به آفتاب نظر پرورده بود. فقط جان آدم را شایسته دانسته بود. جانی که هزار سال از پرتو جلال خدای پرورش یافته بود و اکنون... .

فرشتگان با حسرت می‌‌آمدند به تماشا. انگشت حیرت به دندان می‌گرفتند، که این جان آدم چه شایسته است که هزار سال از پرتو احدیت پرورش یافته است؟ آن گوهر محبت و عشق چیست که در صدف امانت معرفت خدای تعبیه شده است؟

ابلیس با بغض و اندوه آمد. چرا که به وقت خزانه‌داری بهشت، استحقاق خزانه‌داری آن گوهر را نیافته بود. فرشتگان بر گرد جثه طواف می‌کردند. ابلیس بار دیگر ایستاد به تماشای آن. می‌دانست که خدای در درون جثه پایه‌ها افراشته و چون نوبت به دل رسیده، گل آدم را با ملاط بهشت آمیخته و آن سفال عظیم میان‌‌تهی را پر ساخته است.

چون باز هم دهان آدم را گشاد دید، از سر کنج‌کاوی در آن فرو رفت تا جست‌وجو کند... درون آدم را عالمی کوچک یافت، از هر آن‌چه در عالم بزرگ‌تر دیده بود. نمونه‌ئی از آن پیش‌تر دیده و به تجربه آموخته بود.

سر را به مثال آسمان یافت که هفت‌طبقه بود. چنان‌که بر هفت آسمان، هفت‌ستاره سیار بود و بر هر طبقه، هفت قوای بشری یافت. چون خیال، وهم، متفکره، حافظه، ذاکره، مدبره و حس مشترک. چنان‌‌که بر آسمان فرشتگان بودند، در سر حس ِ سمع، حس ِ شم و حس ِ ذوق را مشاهده کرد.

تن را بر مثال زمین یافت. چنان‌که در زمین درختان بود و گیاهان و جوی‌ها و کوه‌ها... در تن موی‌ها بود. بعضی بلند، چون موی سر بر مثال درختان. بعضی کوتاه چون موی اندام بر مثال گیاهان خُرد. رگ‌ها بر مثال جوی‌ها روان و استخوان‌ها بود بر مثال کوه‌های استوار.

به‌دقت که نگریست اطمینان یافت که هر چیزی، نشانی از عالم بزرگ‌تر در خود دارد، و او یک‌به‌یک را باز می‌شناخت که چیست. لکن چون به دل رسید، دل را بر مثال خانه‌‌ئی بزرگ یا سرای پادشاهی یافت در میانه میدان سینه. هر چند کوشید روزنه‌ئی بیابد تا به درون دل راه یابد، راهی نیافت.

گفت: «هر چه دیدم، سهل بود الا این کوشک که راهش بسته است. آیا اگر به من زخم و آفتی رسد از آدم، فقط از این موضع تواند بود به رأی خدای؟»

ندا آمد: «ای ابلیس! اگر آدم و فرزندانش راه دل را بر تو ببندند، تو بی‌وظیفه می‌شوی چون خیل عظیم فرشتگان.»

گفت: «در این آفریده چه می‌یابی؟»

گفت: «من... من سر را به‌مثال آسمان یافتم. عظیم و سیار و وهم‌انگیز. دل هر چه باشد وسیع‌تر از کواکب و سیاراتی نیست که در آسمان و در مغز این موجود کار گذاشته‌ئی. گنج تو آن‌جاست. من این‌را مهم‌تر یافتم از دل. بزرگ‌نمائی نقش دل چیزی نیست جز پنهان‌نگه‌داشتن حقیقتی از غافلان.»

ندا آمد: «از این مقام فرود آی که تو را نرسد، پیش ما به علم خود نازی.»g

صفحه‌های 33- 35 آدم و حوا محمد محمدعلی

نشر کاروان  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره های پيشين  
  
از دل برآيد  .   از اين نگاه   .   شعر   .   رمان    .   فیلم‌نامه   .    نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
   
هزارتو    .    آینه های دیگر   .    English
این‌سو و آن‌سوی متن