- سید اکبر، سید اکبر، بیا تو.
سید اکبر انگار از خواب پریده باشد، از پشت در سرک کشید و با چشمهای ریزش
حیاط بزرگمان را دور زد و به حاجآقام نگاه کرد، آمد تو... سلام کرد.
سرش را از ته تراشیده بود و رگهای سرش وقتی که استانبلی خاکها را بلند
میکرد، دیده میشد. از گوشه پاره کفشش ناخنهای ورآمدهاش زده بود بیرون و
آدم دلش آشوب میشد.
دکمههای کتش را انداخته بود، اما هر سه یکرنگ نبود. بلوز بلندش از زیر
کتش بیرون زده بود و دستمال چهارخانه خاکگرفتهئی که در آن پر از لباس
کار بود، توی دستش دیده میشد که با آن بازی میکرد. حاجآقام چند بار جواب
سلامش را داد و رو به اوستا قنبر کرد و گفت:
- اوستا، کارییه؟... میجنبه؟
اوستا قنبر گفت:
- خیلی حاجی، غیر عملههای دیگهس... .
حاج آقام گفت:
- چند میگیره؟
اوستا قنبر گفت:
- پونزده تومن حاجی، آشناست، کارش ورای دیگرونه، همیشه با منه.
راست هم میگفت، وقتی سید اکبر استانبلی را پر از خاک میکرد و پشت در خالی
میکرد، حاجآقام میگفت:
- عجب کار میکنه، این سید اکبر. این از اون کارگرای خداشناسه، ... .
بعد رفت طرفش و گفت:
- چند ساله کار میکنی، سید؟
سید اکبر استانبلی را پر از خاک کرد. وقتی آنرا روی شانهاش میگذاشت.
گفت:
- پنج سال.
و بعد بهسرعت بهطرف در رفت و آنرا خالی کرد و برگشت. اوستا قنبر دیوار
را خراب میکرد. من به حاجآقام گفتم:
- بابا چرا این مرده همش خراب میکنه؟
عزیزم گفت:
- حاجی بچه رُ بکش کنار، دیوار برمیگرده رو سرش... .
عزیز همهاش میگه:
- بچه شیطونی نکن، بچه اینکارُ نکن. بچه اونُ ورندار.
یکبار به من گفت:
- با کتابهای داداش چیکار داری؟
گفتم:
- من که کاری ندارم، من فقط نیگا میکنم، بعد میذارم سر جاش... .
توی کتابهای داداش عکس دستهای سید اکبر را انداخته بودند. دستهای زمخت و
بزرگش را گاهی به سرم میکشید و میگفت:
- دختر منُ میگیری؟
اما من نه سالم بود، دلم میخواست زودتر بزرگ شوم و دختر سید اکبر را بگیرم
و بعد با هم برویم کار.
وقتی سید اکبر برگشت، حاجآقام دوباره پرسید:
- زن داری؟
سید اکبر خاکها را پر کرد و مثل آندفعه گفت:
- آره، حاجآقا.
و بعد دوباره رفت.
حاجآقام دستش را از زیر عبا بیرون آورد و به ریشش کشید. مثل همیشه اوستا
قنبر روی نردبان ایستاده بود و دودستی با تیشه دیوار کهنه را پائین
میریخت. آجرها روی زمین خرد میشد. حاجآقام به آجرها نگاه کرد و به
اوستا قنبر گفت:
- اوستا، اگه میشه، آجرها رُ سالم دربیار... .
اوستا نگاهی به حاجی کرد و گفت:
- نمیشه، حاجی. فشارییه، آهکشم زیاده.
سید اکبر استانبلی را پر از خاک کرد و رفت. اما حاجآقام داشت با اوستا
قنبر حرف میزد. سید اکبر وقتی برگشت، حاجآقام پرسید:
- بچه داری؟
سید اکبر گفت:
- دو تا دختر دارم.
حاجآقام گفت:
- خدا ببخشه برات. چند سالشونه؟
- کنیز شمان، حاجیآقا. بچن.
حاجآقام گفت:
- نماز یادشون بده. تا میتونی پایه رُ محکم کن.
و بعد ابروهاش را بالا انداخت و گفت:
- دختر بایس از نه سالگی نماز بخونه و پسر از پانزدهسالگی.
سید اکبر به من نگاه کرد. حاجآقام دستش را به سرم کشید و گفت:
- عبدالله بلده... .
اما من که بلد نبودم. من فقط صلوات فرستادن را بلد بودم. حاجآقام سرش را
در گوشم گرفت و گفت:
- برو به عزیز بگو یادت بده... .
اما هر وقت به عزیز میگفتم، میگفت:
- حوصلهشُ ندارم. حالا نه، شب که میخوای بخوابی.
شب وقتی به عزیز میگفتم یادم بدهد، میگفت:
- برو بخواب مادر. خوابم مییاد، نماز سحرم قضا میشه.
حاجآقام آهسته زیر لب گفت:
- عجب کار میکنه این سید اکبر.
یکدفعه هم عزیز وقتی که از پشت پنجره داشت حیاط را تماشا میکرد، گفت.
سرسفره حاجآقام نگاهش به سید اکبر بود که گوشه حیاط روی روزنامه نشسته بود
و یک تکه نان و مشتی سبزی روی کاغذ گذاشته بود. وقتی تکه نان را با سبزی
لقمه میکرد و توی دهانش میگرداند، حاجآقام میگفت:
- غذای سالم یعنی این، هر چی هست، همینه. همون نون و سبزی میارزه به صد تا
از این غذاهای قهوهخونه و چلوکبابی و کوفت و زهرمار.
حاجآقام سرش را تکان داد و قاشقش را توی بشقاب پلو فرو برد و دوباره گفت:
- همین غذاها رُ میخوره که خوب کار میکنه؛ غذای ساده.
عزیزم گفت:
- آره، چند میگیره.
حاجآقام خندید و سرش را در گوش عزیزم گرفت و با صدای بلند گفت:
- پونزده تومن.
وقتی سید اکبر بقچه لباس را گوشه حیاط گذاشت، حاجآقام به اوستا قنبر گفت:
- باشه، اوستا، پونزده تومنش میدم.
سید اکبر لباس کار را که پوشید، حاجآقام ابروهایش را تو هم برد و گفت:
- این لباس با اون لباس چه فرقی میکنه؟ هر دو تاش که عین همه.
سید اکبر سرما خورده بود و هی سرفه میکرد. با پشت دستش به دماغش میکشید.
حاجآقام پرسید:
- چییه سید اکبر، سرما خوردی؟
سید اکبر بیل را انداخت توی خاکها و پشت دستش را دوباره به بینییش کشید و
گفت:
- بعله حاجآقا. نمیدونم چی شده پشت سر هم سرفه میکنم. گلوم میسوزه.
انگار تو حلقم آتیش ریختن.
بعد خاکها را پشت در خالی کرد و برگشت. حاجآقام ازش پرسید:
- سید اکبر، زنت باحجابه؟
- بعله، حاجآقا.
- احسن.
روزهای آخر که دیوار نو بالا میرفت، سید اکبر حسابی منگ بود. انگار تب
داشت، تندتند کار میکرد که عرق کند. حاجآقام بهش گفته بود.
- سید اکبر، تندتر کار کن، بذار این سرماخوردگی و ذکامت جوش بخوره. از قدیم
گفتن، جوهر آدم تو تنشه. هر چی بیشتر کار کنی، سر حالتری. شاعر میگه:
نابرده رنج گنج میسر نمیشود/ مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد.
تا زحمت نکشی، هیشکی نمییاد بگه این نونُ بگیر بخور. تازه، منظور شاعر از
گنج که فقط پول نیست. گنج تن سالمه. تنت سالم باشه، هی کار کن. هی کار کن
تا تنت سالم بمونه.
سید اکبر نفسنفس میزد و مثل همیشه گچها را توی استانبلی میساخت و تا
بالای چوببست میبرد و استانبلی خالی را پائین میآورد و باز میساخت.
باران نمنم میبارید. هوا داشت تاریک میشد. اوستا قنبر دستهایش را
میشست. چند لنگه گچ و آهک وسط حیاط ریخته بود و داشت خیس میشد. حاجآقام
به سید اکبر گفت آنها را زیر تاق بکشد. اوستا قنبر کارش تمام شده بود.
لباسهایش را عوض کرد و از دو لنگه در خودش را بیرون انداخت.
حاجآقام خندید و گفت:
- عجب کار میکنه این سید اکبر.
سید اکبر وسط حیاط خاکها و نخالهها را توی استانبلی پر میکرد. باران هر
لحظه تندتر میشد. سید اکبر خیس شده بود و حاجآقام پشت پنجره توی اتاق
ایستاده بود و بیشتر توی عبایش فرو میرفت.
شب وقتی که سید اکبر وسط حیاط خاکها و نخالهها را توی استانبلی پر
میکرد. باران هر لحظه تندتر میشد. سید اکبر خیس شده بود و حاجآقام پشت
پنجره توی اتاق ایستاده بود و بیشتر توی عبایش فرو میرفت.
شب وقتی که سید اکبر حیاط را جارو میکرد، عرق از سر و رویش میبارید،
رگهای سر و گردنش بیرون زده بود، نفسهایش تندتر شده بود و سرفههایش قطع
نمیشد و همراهخلطش پارههای خون بیرون میریخت. توی اتاق دمکرده
حاجآقام صدر کرسی زیر لحاف وا رفته بود و سرش از زیر عبا بیرون بود. به
سید اکبر زل زده بود که داشت حیاط را جارو میکرد.
وقتی که سید اکبر میرفت، حاجآقام دستمال غذای ظهر را به دستش داد و گفت:
- ببر با بچههات بخور.
سید اکبر نیشش باز شد و دستمال را از دست حاجآقام گرفت و با آستین کتش
عرق صورتش را پاک کرد و توی تاریکی خودش را توی کوچه انداخت.
صدای نالهاش که همراه سرفه خشکش کش میآمد، شنیده میشد که داشت دور
میشد.
حاجآقام به در حیاط زل زده بود:
عجب کارگری بود این سید اکبر، اگه مریض نبود، الله اکبر! بعضیها چند برابر
پولی که میگیرن، کار میکنن. عجب کار میکرد این سید اکبر! عجب کار میکرد
این سید اکبر! عجب... .
بار دیگر بنائی داشتیم. حاجآقام از اوستا قنبر پرسید:
- اوستا، سید اکبرت کو؟
اوستا که تازه سیگاری شده بود، پک غلیظی به سیگار زد و همراه دودی که از
دهانش بیرون میآمد، گفت:
- خدابیامرزه. سل گرفت و مرد. کمرم شکست. عزادار شدم، حاجی... .
حاجآقام نگاهش رفت روی لباس سر تا پا سیاه اوستا و مثل همیشه گفت:
- عجب کارگری بود این سید اکبر!... عجب... !
گفتم:
- بیچاره سید اکبر!g
12 شهریور 1355