دارالترجمه رسمی آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

________
 

نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی

ترجمه
لطف‌علی خنجی

________

نشر آفرینگان
66460099-0121

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی
وحید مقدم
________

نشر ققنوس
66460099-0121



آونگ خاطره‌های ما

عباس معروفی
________

نشر ققنوس

66460099-0121

دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی
________

نشر ققنوس
66460099-0121

پیکر فرهاد
عباس معروفی
________
 

نشر ققنوس

66460099-0121



سال بلوا
عباس معروفی

________
 

نشر ققنوس

66460099-0121


 

سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

  
کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
________


فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
________

 فرهنگ ایلیا
3244732-0131


 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
________

نشر ققنوس

66460099-0121



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
________
 

نشر زریاب
(نشر زوار)
66491580-0121


 

چشمه عشق

نرگس (الهام) یکتا
________


نشر
مرداد
(نشر زوار)
66491580-0121



خانه‌ئی برای عشق

نرگس (الهام) یکتا ________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936

آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936

آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936



مرگ رنگ

درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
________

نشر
فرهنگ‌ستان هنر

هنر معاصر آفریقا  سیدنی لیتل‌فیلد کاسفر

ترجمه
 علی‌رضا آبیز

________

نشر آبیز

روایت عشق و مرگ سرجوخه کریستف ریلکه

 
راینر ماریا ریلکه
ترجمه
 علی‌رضا آبیز

________

نشر ثالث

اسپاگتی با
سس مکزیکی


علی‌رضا آبیز
________
 

نشر نارنج

نگه‌دار باید
پیاده شویم


علی‌رضا آبیز
________
 

 

 

درد پنجم

امیرحسن چهل‌تن

 

 

 

خانه جناب سروان- روز دوشنبه

... ماه‌جبین خانم را می‌گوئید؟ پنج تا دختر دارد. ماشاءالله. بزرگه را دو- سه‌سال است که شوهر داده. خدا اقبال بدهد! دومی همین‌طور مانده است. سومی و چهارمی هم رفته‌اند پی بخت‌شان.

پنجمی که هنوز درس می‌خواند. ثریا از همه‌شان گِل و نمک‌دارتر و مقبول‌تر است‌ها، اما مانده است دیگر. دریغ از یک خواست‌گار که درِ خانه را بزند! بگو حتا به بقال و چقال و زن‌مُرده هم راضی‌یند. یعنی خدا فقط به آدم پیشانی بدهد. اولی را که نگو: یک ریخت و روزی! از همه‌شان هم خوش‌شانس‌تر. مادر، فاطمه‌زهرا- قربانش بروم- برای دخترهای زشت دو رکعت نماز خوانده! شوهر دختر سومیش به‌گمانم آمپول‌زن باشد. از روپوش بلند سفیدش می‌گویم‌ها. یعنی تا‌به‌حال چندین و چند مرتبه هم دیده‌ام که از پله‌های درمان‌گاه داشته می‌رفته بالا. ماه‌جبین خانم اگر از شوهر شانس نداشت، عوضش از داماد حسابی شانسش گفت. از سر دخترهایش خیلی‌خیلی زیادند. پول و پَلهٔ حسابی. قیافه‌ئی که ندارند، باشد، خوشه یک سر دارد. تازه یک‌ریز هم ناله و نفرین را می‌کشد به جان آن خدابیامرز. عوض خیر و خیراتش است. استغفرالله! اسدالله خان آمده به ‌خوابم، با تن و بدن زخمی توی یک بیابان درندشت، تو آفتاب قلب‌الاسد. با لب‌های داغمه‌بسته دنبال یک‌ چکه آب می‌گشت. خدایا به ‌دادمان برس... حتما تشریف بیاوریدها. وا... نه والله، کسی نیست، فقط یک چند تا از خودمانی‌ها را گفته‌ام، از خودم که هیچ‌کس را نگفته‌ام. همه فامیل‌های احمدآقا هستند با یک چند نفر از در و هم‌سایه. خب بد است دیگر، چشم‌شان توی چشم آدم است. و من والله از این روها ندارم. مگر دختر دکتر را نبردند؟ آن‌هم با آن جشن مفصل! ما را که هم‌سایه دیواربه‌دیوار بودیم، وعده نگرفتند. یعنی فقط برای جشن عقد. موقعی هم که پا شدیم برویم، حتا یک تعارف خشک و خالی هم به‌مان نکردند، دختر! چه روئی! که مثلا شام هم نگه‌مان دارند. آدمی‌زاد، بلانسبت شما که می‌شنوید، گاو نیست که چشمش پی آب و علف باشد. اما خب، این عزت است که آدم سر هم می‌گذارد. دروغ می‌گویم، بگو دروغ می‌گوئی. کس و کار خودشان را نگه داشتند؛ شب که شد با دو تا ماشین شام آوردند در خانه. شکل ماشین‌های مریض‌خانه، دور از جان. چهار تا هم آدم توش بود با روپوش و کلاه سفید. می‌خواستی بیائی قُبُل منقل را ببینی. زن دکتر یک پیراهن پوشیده بود، مادر، اصلا پشت نداشت! زن ِ پیرزن بگو فردا باید بروی لگد بزنی به گور. غیبتش هم می‌شود حالا. اما این‌ها که غیبت ندارند مادر. هنوز خیال می‌کند نزولک است. این‌کارها مال جوان‌جاهل‌ها‌ست، دروغ می‌گویم، بگو دروغ می‌گوئی. دکتر بی‌غیرت است دیگر. از عِلمش گذاشته روی عمامه‌اش.دم آدمی‌زاد بلانسبت شما که می‌شنوید، گاو نیست که چشمش پی آب و علف باشد. اما خب، این عزت است که‌ آدم سر هم می‌گذارد. دروغ می‌گویم، بگو دروغ می‌گوئی. کس و کار خودشان را نگه داشتند؛ شب که شد با دو تا ماشین شام آوردند در خانه. شکل ماشین‌های مریض‌خانه، دور از جان. چهار تا هم آدم توش بود با روپوش و کلاه سفید. می‌خواستی بیائی قُبُل. می‌خواهد این‌جوری خودش را برساند به پای رجال. یک سگ هم که دیده‌ئی، متصل می‌اندازد دمبال کونش. مادرِ دکتر که از عروسش هم ننه- بی‌غیرت‌تر است. مدام پشت سر افسانهٔ اکرم خانم صفحه می‌گذارد. بلانسبت چس را ببین که دود قلیان را قبول ندارد! تابه‌حال چندین و چند دفعه منیژه‌شان را یک‌پسره، جوانه رسانده درِ خانه. رفیقند با هم. یعنی مادرِ دکتر که می‌گوید نامزدند. کتره‌ئی می‌گوید. جشن تولد می‌گیرند برای آن توله تفلیسی‌شان، صدای بوقش تا آن سر دنیا می‌رود، آن‌وقت دختره را هم‌چین نامزد کردند که گوش تا گوش خبردار نشد؟ خیال می‌کنند بلانسبت شما آدم خر است؛ غلط نکنم دکتر هم نمی‌داند. تا کی لاپوشانی؟ فقط همان ده روزهٔ فاطمیه را مؤمنند. دکان‌شان است، مادر. سر بخاری‌شان شیشه‌های عرق، قد و نیم‌قد، همه رنگ، کوفت بخورند! اصلا چه دخلی به کسی دارد؟ خودشان می‌دانند- من که پارفتم را پاک ازشان کشیده‌ام. فقط یک سلام و والسلام! همین... صلوة ظهر شد، پا شوم بروم. مریم هم نیست؛ می‌ترسم غذا بسوزد. یعنی کون‌جوش، کون‌جوش می‌زند. شعله گاز بزرگه را خیلی کم کرده‌ام. یک گاز سه‌شعله هم داشتیم‌ها. یک‌روز از دهانم دررفت که این گاز یک‌کمی کوچک است، احمدآقا نگذاشت به شام برسد، یک گاز پنج‌شعله خرید آورد. یک گاز هفت‌شعله هم برای مریم خریده، یعنی یک ‌فر هم علی‌حده. چکار کنیم؟ یک‌دانه دختر است دیگر. یک تُک‌پا هم باید بروم دم خانه اقدس خانم. حتما باید تو هم بروم، وگرنه بدش می‌آید. البته از پیش می‌دانم که نخواهد آمد: آن سفر که پای سفره وعده گرفته‌بودمش، نیامد. نه این‌که مریمم را فرستاده بودم. بهانه گرفته بود که چرا خودش نیامد وعده بگیرد. مردم چه توقع‌ها دارند از آدم! پیغام پسغام کرده بود که سرِ سیری وعده ‌آش گرفته‌ئیم. خُب دعوت، دعوت است دیگر خانم‌جان من! حالا آمدیم من خودم وقت نکردم بیایم شما را وعده بگیرم و دخترم را فرستادم، چه فرق می‌کند؟ زن غدیری هم همین‌طور است. نه که از همان دم در بهش گفتم؟ نیامد. اما معقول، پشت سرمان هم بالای منبر نرفت... افاده‌شان دنیا را برداشته، با شاه فالوده نمی‌خورند. هیچ معلوم نیست چه خبرشان است! این‌همه باد واسه چی؟ بالأخره‌اش که چی؟ پا شوم بروم. اگر تشریف نیاورید، دیگر نه من، نه شما! اصلا شما از در و هم‌سایه دوری می‌کنید... نه بابا، ما را از خودتان بدانید. من یکی که با همه هم‌ هم‌چینم: صاف و ساده، عین کف دست. مریم که پاک شیفته اخلاقیات شما شده. می‌گوید اگر هم‌سایه است، خانم جناب سروان! به جناب سروان سلام برسانید. زود تشریف بیاوریدها، ساعت چهار به‌گمانم دعا را شروع کنیم. البته بی‌شما که نه!

 

خانه اکرم خانم- روز دوشنبه

... ترا به‌خدا ببخشید، از زندگی انداختم‌تان. آخر نمی‌شد؛ باید خدمت‌تان می‌رسیدم. آمده‌ام دعوت‌تان کنم- یعنی من که نه: خاک بر سر من بکنند! من چکاره هستم؟ قربان ابوالفضل بروم!- پس‌فردا، شب پنج‌شنبه، تشریف بیاورید پای سفره. مستانه‌جان را هم بیاورید. مثل این‌که منزل نیست...ها، ها دیدمش، طفلی! توی این گرما بچه‌ام می‌رود کلاس زبان. خوب کردی اکرم خانم جان، به‌خدا خوب کردی. حالا که خودشان می‌خواهند چرا آدم جلوشان‌را بگیرد؟ الهی قربانش بروم، چه عکسی ماشاءالله! می‌خواستی بدهی رنگی چاپش کنند. باشد مادر، باشد، سیاه و سفید هم که برداشته باشید، می‌شود رنگیش کرد. البته باید داد دست یک عکاس عامل. خودشان رنگ می‌کنند. هر رنگی که دل‌تان بخواهد. موها را، چشم‌ها را، همه‌چیزش را... یادتان نرودها، به مستانه‌جان بگوید نصرت گفت حتما تشریف بیاورید. بچه‌ام باید بیاید پای سفره خاله‌اش خدمت کند.

یک تُک پا هم خانه جناب سروان بودم. گفتم بد است وعد‌ه‌اش نگیرم. والله. درست است که خودش را تافته جدابافته می‌داند... . یعنی کی محلش می‌گذارد؟ خودش را خسته می‌کند! چشمش که می‌افتد به آدم، قیافه می‌گیرد... قربان دست‌تان، همه چیز صرف شد، چرا زحمت می‌کشید؟... آن‌وقت می‌خواستی بیائی زندگیش را ببینی. وای! وای چه زندگی‌ئی! زن باید، مادر جان، تمیزی داشته باشد. نه والله! الان که این‌جا نشسته‌ام، انگار خانه خودم هستم. آدم حظ می‌کند. همه‌چیز برق می‌زند. مریمم که می‌گوید: «مامان، انگار همیشه خانه اکرم خانم را تازه از لای زرورق باز کرده‌اند، بس که تمیز و پاکیزه است.»... یادتان نرودها! بی‌شما ابداً صفا ندارد... باشد، من چکاره‌ام؟ سفره مال ابوالفضل است.

قربانش بروم! به‌من چه، اگر چیز دیگری هم نذر دارید، بدهید. باشد.

 

خانه اقدس خانم- روز دوشنبه

... یعنی آن سفر من پیش خودم گفتم که لابد راه دست‌تان نبوده تشریف بیاورید، سردرد را بهانه کردید. چه می‌دانم والله... نه مادر، نه این‌قدرها که میهمان نداریم. راستش همه‌اش یک سفره کوچک است. خب آدم هم که نمی‌شود یکی را بگوید، یکی را نگوید. نه والله دیگر. یعنی مریمم که می‌گفت: «مامان، از هم‌سایه‌ها فقط اقدس خانم را بگو!» گفتم که نه مادر، نمی‌شود. هم‌‌سایه چشم تو رو... نه آخر، شما بگوئید، می‌شد اکرم خانم و زن جناب سروان را نمی‌گفتم؟ خب، نه والله. درست است که هم‌چین باهاشان سر و کار چندانی نداریم؛ یعنی شما اصلا یک چیز دیگرید. والله. دل‌تان روی دل آدم است. به داد آدم می‌رسید. اکرم خانم را که – بلانسبت شما- از سگ پشیمان‌تر شدم گفتمش. آدم یک‌من می‌رود خانه این زنیکه، هزار من برمی‌گردد والله. مریم گفت دور اکرم خانم را خط بکش‌ها!... جوان‌ها والله بعضی‌وقت‌ها عقل‌شان به‌تر از بزرگ‌ترها می‌رسد. دست کرده یک پاکت آرد داده به من برای کاچی!- پاکت را که گذاشت جلوی من، انگار کوبید فرق ِ سرم! درست است که شوهر من مثل شوهر او پول بادآورده ندارد، اما این‌قدرها هم ندار و ناچار نیستیم که از پس ِ مخارج ِ یک سفرهٔ فکسنی برنیائیم. نه والله، نذر داری خانم جان من؟... زحمت بکش خودت سفره بنداز! ‌این‌هم شد هم‌سایه‌داری؟ ‌بل‌که من نخواهم نذر ترا قاطی ِ نذر خودم بکنم، کی را باید ببینم؟ آخر نه والله اقدس خانم جان، شوهرش را که می‌شناسی، از صبح تا شب کلاه‌کلاه می‌کند. نذر بخورد تو سرتان! همین‌مان مانده بود که شما نذر و نیاز بکنید!... کاش یک موی شما به تن او بود. آدم اگر درِ خانه را روی خودش ببندد و با هم‌سایه ‌جماعت آره‌بعله نکند، که بیا و ببین! اگر هم برود و بیاید، که این‌جوری است. نمی‌دانم والله، یک‌دل می‌گویم پاکت را بدهم دست مریمه بردارد ببرد درِ خانه‌شان، یک‌دل می‌گویم ولش کن، اگر هم حرام باشد که ابوالفضل خودش می‌داند من بی‌تقصیرم.

 

خانه آقای دکتر- روز دوشنبه

... سرتان را درد آوردم. پا شوم بروم دیگر. مثل پارسال نکنیدها خانم دکتر... پارسال که چشم‌مان به در خشک شد. هر که در می‌زد، مریم می‌گفت خانم دکتر است. یک‌هو ناغافل نگذارید بروید شمال. منیژه‌جان! تو خودت دست مامان را بگیر و بیاور، باشد دخترم؟ قربان شکلت بروم. مریم من را که می‌دانید، از آن دخترهائی نیست که بی‌خودی برای کسی غش و ریسه برود. اتفاقا خیلی هم دیرجوش است. اما از وقتی که تشریف آورده‌ئید این‌جا نشسته‌ئید، مریم می‌گوید آدم دوست داشته باشد مثل منیژه‌خانم، نه والله، نجیب و سربه‌راه! خُب دخترهای جوان باید با هم رفت‌و‌آمد داشته باشند، نه والله، مریم من برای چیست که پا از در خانه بیرون نمی‌‌گذارد؟ از بس محیط خراب است، مادر. دختر اکرم خانم مگر نیست؟ صبح می‌‌رود، ظهر می‌آید، ظهر می‌رود، شب می‌آید. معلوم نیست کجا؟ یک‌روز سلمانی، یک‌روز بازار. یک ‌تکه پارچه را بهانه می‌کند پا می‌شود به شلنگ‌تخته زدن تو کوچه‌محله‌ها. با آن ریخت خوشگلش! حالا غیبت‌شان هم می‌شود... توبه! توبه! این غیبت وامانده را هم که هیچ‌جور نمی‌‌شود جلوش را گرفت... حالا خوب است، این سفره مریمم با منیژه‌جان حسابی آشنا می‌شود. اگر پایش بیفتدد، با هم این‌ور و آن‌ور هم می‌روند. خب نه والله، جوان‌ها را نمی‌شود توی خانه پابند کرد. یعنی هر کاری آدم بکند، مردم یک‌چیزی می‌گویند. اگر دختر تو خانه بماند، می‌گوید خانه‌نشستن بی‌بی از بی‌چادری است، اگر هم اجتماعی باشد، می‌گویند دَدَری است. حالا پیش خودمان بماند، منیژه خانم نیست که یک‌کمی امروزی است؟- گزک داده دست زنیکه شَتَره شلخته‌ها. فکر و ذکرشان صبح تا شب این است که پشت‌سر دخترهای مردم حرف دربیاورند. آن‌هم چه حرف‌هائی! پناه بر خدا! انگاری از لای لنگ‌شان! آدم کجا بگذارد برود از دست این جماعت؟ اقدس خانم را که اصلا راه‌دستم نبود بگویم. باز می‌آید یک‌چیزی را پیراهن عثمان می‌کند و می‌شویم رسوای خاص و عام. چکار کنم من، قربان ابوالفضل بروم، یک اعتقادی بهش دارم که نگو! مرادم را زود می‌دهد. نمی‌گذارد شب به‌صبح برسد. خب، دست‌کمِ‌کم سالی یک سفره می‌اندازم. اون سفر یک تُک پا آمد سر سفره، فردا یک کتاب‌چه داد دست اهل‌محل که چرا نصرت‌خانم طبق نیاورده! چرا صدّقنا نگفته! چرا کاچی دُرُسته نگذاشته جلوی من! والله به جان عزیز راهِ‌دورم، موقع رفتن هم یک کیسه نایلون ِ پُرْمیوه دادم ببرد برای بچه‌ها. آن‌وقت دوقورت‌ونیمش هم باقی بود. گفتم بِکِشد پشت دوری... یعنی به من چه؟ سفره مال ابوالفضل بود. نمی‌خواهم منت بگذارم، خاک بر سر من بکنند! من چکاره هستم؟ بگو گله‌هایت را هم می‌خواستی ببری در خانه خود آقا. نه والله. آدم توی این هوا و روزگار، توی این گرما- حالا خرجش بخورد تو سرش، قربان ابوالفضل بروم، خودش می‌رساند- اما بالأخره... آن‌وقت میان هم‌سایه‌ها هم فقط ما را می‌شناسد. از دیگ گرفته تا لحاف و تشک. چه روئی، پناه بر خدا! مگر ما آدم نیستیم؟ دریغ از یک قاشق چای‌خوری! خانم دکتر، به‌جان منیژه خانم نباشد، به جان مریمم، اصلا رویم نمی‌شود. خبرش، دو‌سه‌هفته پیش میهمان داشت. از روز پیشش شروع شد، هم‌همچین توله‌هایش را فرستاد دم خانه بی‌صاحب من، «عزیزم گفته تُنگ آب‌خوری.» بفرما! «عزیزم گفته بشقاب زیردستی.» بفرما! «عزیزم گفته کوفت و زهرمار.» بفرما! وای‌ی‌ی، مُردم! حالا کاشکی پشتش حرف و حدیث نباشد. یک‌هفته گذشت، خبری نشد. مریم را فرستادم دمِ خانه‌شان. طفلکی را توی پاشنه در کرده بود سکهٔ یک پول. گفته بود: «حالا ترسیدید ما از این‌جا برویم؟» ... یکی از تُنگ‌ها مادر، ترک برداشته بود. لب چند تا از بشقاب‌ها هم پریده بود. حالا کی جرأت دارد حرف بزند؟ اگر شما حرف زدی، من هم زدم. مگر زیر بار می‌رود؟ اصلا پایم پیش نمی‌رفت بروم وعده‌اش بگیرم. اما چه‌کنم! چه‌کنم، من همه را به چشم خودم نگاه می‌کنم، گذشتم خیالی زیاد است، خیلی... شما را که نگو، یعنی آب‌قلب‌تان را می‌خورید!

 

خانه ماه‌جبین خانم- روز دوشنبه

... یک‌کمی هم زودتر بیائید ترا به‌خدا، که یک‌نگاهی هم به آش رشته و کاچی بکنید. خب کار است دیگر، یک‌وقت می‌بینی آدم بعد از بیست‌سال شوهرداری غذا را خراب می‌کند. با ‌آن‌همه میهمان... ترا ‌خدا از سهیلا‌خانمت چه خبر؟ حامله نیست؟... بسش است، می‌خواهد چه کند؟ خوب می‌کند والله، عقلش را حالا جوان‌ها می‌کنند. ما آن‌وقت‌ها بلانسبت شما، خر بودیم. نه والله، شیربه‌شیر، اصلا بعد از چله. پدرمان هم درمی‌آمد. ماشاءلله حالا جوان‌ها ظالمند. ورای ما هستند. با ماها خیلی توفیر دارند... نه، نه، مریم را یکم‌قلم شوهر نمی‌‌دهم. آدم این‌همه زحمت بکشد به جای‌شان، درست همان‌وقت که می‌خواهند دستی زیر بال آدم بکنند، بدهدشان برود؟ چرا؟ به نذر کی؟ داشتم به خانم دکتر می گفتم. مگر از خواستگارهای ریز و درشت ثریاتان خبر ندارم؟ خوب کاری می‌کنید جواب‌شان می‌کنید. نه والله... می‌دانم خانم، می‌دانم خواستگارها پاشنه در را برداشته‌اند. کارِ حسابی می‌کنید. گور بابای شوهر! شوهرهای خودمان چه تاج و نیم‌تاجی سر ما زدند که سر دخترهامان بزنند، نه والله؟... حال داماد بزرگه‌تان چطور است؟ جناب سرهنگ را می‌گویم. آقای دکتر حال‌شان چطور است؟ آن یکی دامادتان را که تا حالا ندیده‌ام، اما شنیده‌ام تاجر است. بارک‌الله! چرا که نه؟ صد برابرش هم که باشد باز باید منت‌تان را داشته‌ باشد... ترا به خدا؟ آخیش!... به‌قول خودتان عینک هم که می‌زند. یعنی آدم تا خوب نرود توی بحرش، نمی‌تواند بفهمد. پسرخالهٔ احد آقا هم یک چشمش مصنوعی است. اما شما هم راستی‌راستی خیلی ساده‌‌ئید. چکار دارید به کسی بگوئید؟ نه والله، آدم دشمن‌شاد می‌شود، الّا این است؟ یعنی این هم که، صد کرور شکر!، چیزی نیست... زن سروان، آقا را خواب دیده توی یک بیابان درندشت له‌له می‌زده. دروغ می‌گوید مادر. حالا دیگر همه خواب‌نما می‌شوند... یک تُک‌پا هم باید بروم دم خانهٔ پروین خانم. چکار کنم آخر، اصلا رفت‌وآمد هم باهاشان صلاح نیست. اصغرش را که می‌دانید. از مکه که آمد یک گل ‌شیرینی گرفتم رفتم دیدنش. گفتم بد است حالا توی هم‌سایگی. او هم دست کرد یک پیراهنی گذاشت واسه مریم. نه خانم جان... وای... چه پیراهنی‌ئیه، من که والله توقع نداشتم. اما آخر آدم را دستِ‌کم می‌گیرند. آدم از آن بدسلیقه‌تر نباشد و شما به چوب ببندیدش، حاضر نمی‌شود این پیراهنی را بدوزد و تن بکنند! بگو تو که لباس‌های تن ِ ما را دیده بودی. کدام دفعه از این آل‌پلنگی‌ها پوشیده بودیم که دفعه دوم‌مان باشد؟ مریم که گفت: «مامان، ترا به‌خدا این را ببر بده به سلطان، سرحمام.» اصغرش را که می‌دانید؟ جزو همین خراب‌کار‌ها بوده گرفته‌اندش. یعنی خیلی وقت است. دو‌- سه‌ سال می‌شود بکِشد حالا. خدایا منع نمی‌کنم، اما بالأخره یکی بهشان بگوید آخر مرگ‌تان چیست؟ نه والله: فراوانی، امنیت، همه‌چی داریم. شاهِ به این خوبی! ماشاءالله فرح را که نگو! به‌خدا نمی‌دانم آدم چقدر دوست‌شان دارد. متصل نمی‌بینی توی تلویزیون، می‌روند توی این دهات، توی آن دهات، چقدر به سر و گوش دهاتی‌ها دست می‌کشند. نه والله زن ِ شاهِ کدام مملکت از این کارها می‌کند؟ دوپاره استخوان هم شده. از بس مادر، مسؤولیت‌شان زیاد است. این‌ها که مالِ خودشان نیستند. چه اعتقادی هم به دین دارند. دقیقه‌ئی یک‌دفعه می‌روند مشهد زیارت.

 

خانه پروین خانم- روز دوشنبه

استغفرالله خیلی، خیلی بی‌بند و بارند، مادر. عکس گوهر شب‌چراغش را هم زده بود به دیوار، با گَل و گردن ِ لُخت. حالا آن پائین‌ترهاش هم خدا عالم است چیزی تنش بوده یا نه، نمی‌دانم اگر خوشگل بود دیگر چه کار می‌کرد! نه والله. لب‌ها را هم‌چین غنچه کرده بود عینهو خراب‌ها. من هم یک‌خورده سربه‌سرش گذاشتم. گفتم می‌خواستید بدهید رنگش کنن. معصیت، معصیت، همه‌اش معصیت! عکس دختره را با گَل  و گردن لخت قاب کرده‌اند زده‌اند آن روبه‌رو. حالا مادر، من هیچی. من زنم. نه والله. خُب بد است نامحرم ببیند. من برای چیست که پایم را از خانه‌شان بریده‌ام؟ برای همین‌چیزهاست دیگر. با آن دختر اَلپَرش! خب نه والله، هوشنگ من هم جوان است. اگر من بروم، آن‌ها هم پای رفت‌شان باز می‌شود. دیگر دختره پاتوقش می‌شود خانه ما، به هوای هوشنگ. مخصوصا هم عصرها که هوشنگ خانه باشد. تابستان که بچه‌ام از زور گرما توی حیاط دوش می‌گرفت زنی...که! درِ خانه را می‌زد. انگار مویش را آتش زده باشند. هوشنگم را هم که می‌شناسید. بعض ِ اصغرآقاتان نباشد خیلی کم‌‌رو و متین است. بچه‌ام هولکی یا می‌پرید توی گل‌خانه، یا می‌رفت پشت درخت توت. خُب بد است، مادر، لخت باشد آدم... ترا به‌خدا از اصغرآقاتان چه خبر؟... حالا چند وقت دیگر مانده که بیاید بیرون؟... خُب، به‌سلامتی! نه والله، چشم هم بگذاری، باز کنی، تمام شده... می‌دانم، می‌دانم پروین خانم‌جان. من خودم مادرم. به کی داری می‌گوئی؟ ای مادر! می‌دانم، من هم از این آش خورده‌ام. مملکت صاحب که ندارد. کی به کی است! خشک و تر با هم می‌سوزند دیگر. نه والله، جوان‌های مردم را چه‌جور می‌اندازند تو زندان! حالا هم که مردم به این‌جاشان رسیده، کک افتاده تو تنبان‌شان! حالا ما، بلانسبت شما، خر آمدیم و خر هم می‌رویم. اما جوان‌ها هر چه باشد درس خوانده‌اند، دوست و دشمن‌شان را می‌شناسند. انشالله این چهارده‌ماه هم زود تمام می‌شود. ترا به‌خدا بهش بگو دنبال این‌جور کارها نرود. نه والله آخر. یک فامیل را چشم‌به‌راه می‌کنند. راستی... دست‌تان هم درد نکند... اختیار دارید، خودتان قابلید. اتفاقا می‌خواستم برای مریم بروم یک تکه پیراهنی بگیرم. عروسی پسردائیش آخر خیلی نزدیک است. گفتم: «مریم، خدا واسه‌ات رساند!» چه سلیقه‌ئی، خانم! امسال این دفعه دوم است که مریم سوغاتی مکه را می‌خورد.

 

خانه خانم مهدوی‌آزاد- روز دوشنبه

وای خاک‌به‌سرم، سرِ نماز بودید؟... رویم سیاه، نمازتان را شکستید، گردنم بشکند! قبول باشد الهی. ترا به‌خدا ما را هم دعا بکنید. شما قلب‌تان پاک است، سر و کارتان بیش‌تر از ما با خداست. قربان آقا بروم، آقا ابوالفضل، منِ سگ روسیاه را فرستاده درِ خانه‌تان. پس‌فردا، شب پنج‌شنبه تشریف بیاورید پای سفره، دیگر خودتان می‌دانید که سفره ابوالفضل است. من چه‌کاره هستم؟ خاک بر سرم هم بکنند! اصل کار دعائی است که شما می‌خوانید، باقیش فرع است... اختیار دارید... بله، بله،... چه حرف‌ها! چه قابل شما! خب این‌دفعه دویست‌وپنجاه تومان می‌دهم خدمت‌تان... بله، بله... حالا که شما این را گفتید، من هم بگویم. آخر آن‌دفعه شما زود ختمش کردید. یعنی زیر سر پروین خانم بود. بی‌کارند مردم. مثلا راه می‌گذارند جلو پای آدم. گفت بیش‌تر از صد تومان نمی‌خواهد بدهیش. بعد برگشت گفت خودش یک نفر را سراغ دارد که پنجاه‌تومان بیش‌تر نمی‌گیرد... حالا شما تشریف بیاورید، عرض کردم که خدمت‌تان. تقصیر پروین خانم شد... باشد، باشد، خانم من، آقا خودش می‌رساند. اصلا به من چه؟ خاک بر سر من هم بکنند.

 

دمِ در خانه خانم مهدوی‌آزاد- روز سه‌شنبه

... ببخشید خانم دوباره اذیت‌تان می‌کنم. من دی‌شب خیلی فکر کردم. دیدم پیشم نمی‌رود که دویست ‌وپنجاه تومان بدهم به‌تان. اصلا اون‌سفر صد تومان داده بودم، این‌یک‌ساله یعنی این‌همه رفته رویش؟... بله، بله... حالا نمی‌شود صدو‌بیست تومان بدهم؟... می‌دانم خانم، چه قابل دارد! اما بالأخره شما باید حساب ما را هم بکنید. نه والله توی این خرج گرانی!... بله، بله... اصلا شما گران می‌گیرید. ختم قرآن را هم من از بازار پرس و جو کردم، گفتند سی تومان الی چهل تومان. شما از من صدتومان گرفتید و برداشتید... بله، بله، حالا، صدوپنجاه تومان. رضا باشید ترا به‌خدا دیگر... ماشاءالله ماشالله، شما خیلی یک‌دنده‌ئید... خب، پس نمی‌خواهد زجمت بکشید، حالا باشد تا ببینم.

 

دم درِ خانه پروین خانم- سه‌شنبه

... قسمت بود که یک‌ثوابی هم شما ببرید... نشانی یک‌خانمی را می‌دادید پارسال، که سرِ سفره‌ها دعا می‌خواند؟... بله، بله... بدبختی! این‌هم شانس ما بود... حالا بل‌که صاحب‌خانه قبلی آدرس خانه جدیدش را بداند کجاست؟... بله... پس عجالتا سفره عقب می‌افتد... نه مادر... خانم مهدوی را می‌گوئید؟‌ مریض است مادر، چشم‌هایش تا نیم‌، تا شده افتاده گوشه اتاق. یک‌دقیقه پیشش بودم، دلم ریش شد. ناله، ناله. چه می‌دانم والله، آب قلب‌شان را می‌خورند!

 

دم در خانه ماه‌جبین خانم- روز سه‌شنبه

... سفره عقب افتاد، مادر. دست چپم از دی‌شب تا حالا کار نمی‌کند. نمی‌توانم بگذار و بردار کنم. ترا به‌خدا ببخشیدها.

 

دم در خانه دکتر- روز سه‌شنبه

... سفره نقدا عقب افتاد. رویم سیاه، مادر، از زور دست‌درد!... الاَمان! دی‌شب تا حالا مثل مار به‌خودم می‌پیچم. دم‌صبحی دیگر نخود‌سوخته بسته‌ام رویش. دردش بفهمی‌نفهمی ساکت‌تر شده... دی‌روز گفتم خانم مهدوی‌آزاد را بگویم بیاید. همان‌که آن سَفر هم دعا می‌خواند... بله. برگشت گفت: «چند تا مهمان داری؟»

گفتم: «ای، صدتائی می‌شوند.»

آن‌وقت گفت: «دست‌تنهائی؟»

گفتم: «بله.»...

هم‌چین یک‌جوری نگاهم کرد، دلم هرّی ریخت پائین!- مادر، مردم چشم‌شان بد است... نکردم دو تا دانه اسپند بریزم روی آتش. گردنم بشکند!

 

دم در خانه اقدس خانم- روز سه‌شنبه

... قسمت نبود اقدس خانم جان. از آن طرف آرد گندم خوب گیر نمی‌آید برای کاچی، از این‌طرف هم این دست وامانده نفسم را بریده... می‌دانم، می‌دانم، نه، نه، فقط آرد سرچشمه. نه مادر، این آردهای دیگر اصلا خوب درنمی‌آید... نمی‌دانم والله چه بگویم! همه‌اش چشم مردم، چشمِ مردم!

 

دم در خانه اکرم خانم- روز سه‌شنبه

... ببخشید، اکرم خانم نیستند؟... شمائید مستانه‌خانم؟... یک تُک‌پا تشریف بیاورید دمِ در... فردا تشریف نیاورید پایِ سفره. ببخشیدها عقب افتاد. چه می‌دانم مادر؟ دی‌شب تا حالا پاک از کت‌وکول افتاده‌ام. این دست دیگر مال من نیست.

 

دم در خانه جناب‌سروان- روز سه‌شنبه

... چه می‌دانم والله، مردم چشم‌شان برنمی‌دارد ببینند... رفته بودم اکرم خانم را وعده بگیرم، برگشت گفت: «می‌خواهید زودتر بیائیم کمک؟»

گفتم: «نه زحمت نکشید.»

برگشت که: «شما اصلا زبر و زرنگید و آن‌سفر هم خودتان از عهده برآمدید.»

مادر، مردم یک ماشاءالله تو دهان‌شان نیست!‌ خب، نه والله!g    

 

 

 

 

 

 

نگاهی به داستان "درد پنجم" امیرحسن چهل‌تن

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

امیرحسن چهل‌تن از معدود نویسندگان مرد ایرانی است که نگاه فمینیستی دارد. بیش‌تر مردانی که می‌سازد، منفی‌ یا ضعیفند. چهل‌تن از ره‌گذر خودِ داستان، کنش و واکنش مردان را به‌سخره می‌گیرد و خواننده را وامی‌دارد ایشان را بازخواست کند. زنان نوشته‌های او اگرچه ضعیف پنداشته می‌شوند، مانند ماه‌رخ‌سار در تالار آئینه به حرف آمده‌اند یا دست‌کم می‌اندیشند. با وجود این چهل‌تن نمی‌تواند زنان را هم مورد انتقاد قرار ندهد. در داستان "درد پنجم" از کتاب چیزی به فردا نمانده است، وراجی زنانه و خاله‌زنک‌بازی را به فرم تبدیل می‌کند تا از طریق آن هم بی‌هویتی زن عامی را نشان دهد، هم از او آینه‌ تمام‌نمائی بسازد برای جامعه ریاکاری که بی‌صفتی دارد به هویتش تبدیل می‌شود. نصرت، این زن عامی خودشیفته‌ئی است که برای خالی کردن عقده‌هایش مدام دروغ می‌بافد، چشم و هم‌چشمی می‌کند، پز می‌دهد، از این نزد آن بد می‌گوید و از آن نزد این و مدام خودشیرینی می‌کند تا جائی در این دنیا برای خویش‌تن باز کند. این فرم نمایشی که با حذف گفته‌های مخاطبانش هم‌راه است (گذاشتن سه‌نقطه به جای پاسخ‌های ایشان) اگرچه دست نویسنده را می‌بندد و در کار نشان دادن شخصیت نصرت او را دچار مشکل می‌کند، اما این امتیاز را دارد تا داستان نابی بنگارد که شخصیت با تک‌گوئی خود خویش‌تن را بنماید. اما آن‌چه نصرت را به‌زانو درمی‌آورد، نداشتن تمکن اقتصادی است. او که بابت ثروت و رفاه از هم‌سایگانش عقب افتاده است و دیگر نمی‌تواند با ایشان رقابت کند، ناگزیر به کنج انزوایش بازمی‌گردد تا هم‌چنان شاهد زوال خود و قشرش باشد.

دغدغه گویش تهرانی قدیم و فولکلورش هم‌چنان گریبان‌گیر امیرحسن چهل‌تن در این داستان است. او هنوز می‌کوشد با ثبت سنت‌ها و ضرب‌المثل‌هایش، آن را زنده نگه دارد یا دست‌کم ثبت ادبی کند.g

 

 

 


سرفه

عباس معروفی

abbasmaroufi@gmx.de

 

 

 

- سید اکبر، سید اکبر، بیا تو.

سید اکبر انگار از خواب پریده باشد، از پشت در سرک کشید و با چشم‌های ریزش حیاط بزرگ‌مان را دور زد و به حاج‌آقام نگاه کرد، آمد تو... سلام کرد.

سرش را از ته تراشیده بود و رگ‌های سرش وقتی که استانبلی خاک‌ها را بلند می‌کرد، دیده می‌شد. از گوشه پاره کفشش ناخن‌های ورآمده‌اش زده بود بیرون و آدم دلش آشوب می‌شد.

دکمه‌های کتش را انداخته بود، اما هر سه یک‌رنگ نبود. بلوز بلندش از زیر کتش بیرون زده بود و دست‌مال چهارخانه خاک‌گرفته‌ئی که در آن پر از لباس کار بود، توی دستش دیده می‌شد که با آن بازی می‌کرد. حاج‌آقام چند بار جواب سلامش را داد و رو به اوستا قنبر کرد و گفت:

- اوستا، کاری‌یه؟... می‌جنبه؟

اوستا قنبر گفت:

- خیلی حاجی، غیر عمله‌های دیگه‌س... .

حاج آقام گفت:

- چند می‌گیره؟

اوستا قنبر گفت:

- پونزده تومن حاجی، آشناست، کارش ورای دیگرونه، همیشه با منه.

راست هم می‌گفت، وقتی سید اکبر استانبلی را پر از خاک می‌کرد و پشت در خالی می‌کرد، حاج‌آقام می‌گفت:

- عجب کار می‌کنه، این سید اکبر. این از اون کارگرای خداشناسه، ... .

بعد رفت طرفش و گفت:

- چند ساله کار می‌کنی، سید؟

سید اکبر استانبلی را پر از خاک کرد. وقتی آن‌را روی شانه‌‌اش می‌گذاشت. گفت:

- پنج سال.

و بعد به‌سرعت به‌طرف در رفت و آن‌‌را خالی کرد و برگشت. اوستا قنبر دیوار را خراب می‌کرد. من به حاج‌آقام گفتم:

- بابا چرا این مرده همش خراب می‌کنه؟

عزیزم گفت:

- حاجی بچه رُ بکش کنار، دیوار برمی‌گرده رو سرش... .

عزیز همه‌اش می‌گه:

- بچه شیطونی نکن، بچه این‌کارُ نکن. بچه اونُ ورندار.

یک‌بار به من گفت:

- با کتاب‌های داداش چی‌کار داری؟

گفتم:

- من که کاری ندارم، من فقط نیگا می‌کنم، بعد می‌ذارم سر جاش... .

توی کتاب‌های داداش عکس دست‌های سید اکبر را انداخته بودند. دست‌های زمخت و بزرگش را گاهی به سرم می‌کشید و می‌گفت:

- دختر منُ می‌گیری؟

اما من نه سالم بود، دلم می‌خواست زودتر بزرگ شوم و دختر سید اکبر را بگیرم و بعد با هم برویم کار.

وقتی سید اکبر برگشت، حاج‌آقام دوباره پرسید:

- زن داری؟

سید اکبر خاک‌ها را پر کرد و مثل آن‌دفعه گفت:

- آره، حاج‌آقا.

و بعد دوباره رفت.

حاج‌آقام دستش را از زیر عبا بیرون آورد و به ریشش کشید. مثل همیشه اوستا قنبر روی نردبان ایستاده بود و دودستی با تیشه دیوار کهنه را پائین می‌‌ریخت. آجرها روی زمین خرد می‌شد. حاج‌آقام به آجرها نگاه کرد و به اوستا قنبر گفت:

- اوستا، اگه می‌شه، آجرها رُ سالم دربیار... .

اوستا نگاهی به حاجی کرد و گفت:

- نمی‌شه، حاجی. فشاری‌یه، آهکش‌م زیاده.

سید اکبر استانبلی را پر از خاک کرد و رفت. اما حاج‌آقام داشت با اوستا قنبر حرف می‌زد. سید اکبر وقتی برگشت، حاج‌آقام پرسید:

- بچه داری؟

سید اکبر گفت:

- دو تا دختر دارم.

حاج‌آقام گفت:

- خدا ببخشه برات. چند سال‌شونه؟

- کنیز شمان، حاجی‌آقا. بچن.

حاج‌آقام گفت:

- نماز یادشون بده. تا می‌تونی پایه رُ محکم کن.

و بعد ابروهاش را بالا انداخت و گفت:

- دختر بایس از نه سالگی نماز بخونه و پسر از پانزده‌سالگی.

سید اکبر به من نگاه کرد. حاج‌آقام دستش را به سرم کشید و گفت:

- عبدالله بلده... .

اما من که بلد نبودم. من فقط صلوات فرستادن را بلد بودم. حاج‌آقام سرش را در گوشم گرفت و گفت:

- برو به عزیز بگو یادت بده... .

اما هر وقت به عزیز می‌گفتم، می‌گفت:

- حوصله‌شُ ندارم. حالا نه، شب که می‌خوای بخوابی.

شب وقتی به عزیز می‌گفتم یادم بدهد، می‌گفت:

- برو بخواب مادر. خوابم می‌‌یاد، نماز سحرم قضا می‌شه.

حاج‌آقام آهسته زیر لب گفت:

- عجب کار می‌کنه این سید اکبر.

یک‌دفعه هم عزیز وقتی که از پشت پنجره داشت حیاط را تماشا می‌کرد، گفت. سرسفره حاج‌آقام نگاهش به سید اکبر بود که گوشه حیاط روی روزنامه نشسته بود و یک تکه نان و مشتی سبزی روی کاغذ گذاشته بود. وقتی تکه نان را با سبزی لقمه می‌کرد و توی دهانش می‌گرداند، حاج‌آقام می‌گفت:

- غذای سالم یعنی این، هر چی هست، همینه. همون نون و سبزی می‌ارزه به صد تا از این غذاهای قهوه‌خونه و چلوکبابی و کوفت و زهرمار.

حاج‌آقام سرش را تکان داد و قاشقش را توی بشقاب پلو فرو برد و دوباره گفت:

- همین غذاها رُ می‌خوره که خوب کار می‌کنه؛ غذای ساده.

عزیزم گفت:

- آره، چند می‌گیره.

حاج‌آقام خندید و سرش را در گوش عزیزم گرفت و با صدای بلند گفت:

- پونزده تومن.

وقتی سید اکبر بقچه لباس را گوشه حیاط گذاشت، حاج‌آقام به اوستا قنبر گفت:

- باشه، اوستا، پونزده تومنش می‌دم.

سید اکبر لباس کار را که پوشید، حاج‌آقام ابروهایش را تو هم برد و گفت:

- این لباس با اون لباس چه فرقی می‌کنه؟ هر دو تاش که عین همه.  

 سید اکبر سرما خورده بود و هی سرفه می‌کرد. با پشت دستش به دماغش می‌کشید. حاج‌آقام پرسید:

- چی‌یه سید اکبر، سرما خوردی؟

سید اکبر بیل را انداخت توی خاک‌ها و پشت دستش را دوباره به بینی‌یش کشید و گفت:

- بعله حاج‌آقا. نمی‌دونم چی شده پشت سر هم سرفه می‌کنم. گلوم می‌سوزه. انگار تو حلقم آتیش ریختن.

بعد خاک‌ها را پشت در خالی کرد و برگشت. حاج‌آقام ازش پرسید:

- سید اکبر، زنت باحجابه؟

- بعله، حاج‌آقا.

- احسن.

روزهای آخر که دیوار نو بالا می‌رفت، سید اکبر حسابی منگ بود. انگار تب داشت، تندتند کار می‌کرد که عرق کند. حاج‌آقام بهش گفته بود.

- سید اکبر، تندتر کار کن، بذار این سرماخوردگی و ذکامت جوش بخوره. از قدیم گفتن، جوهر آدم تو تن‌شه. هر چی بیش‌تر کار کنی، سر حال‌تری. شاعر می‌گه:

نابرده رنج گنج میسر نمی‌‌شود/ مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد.

تا زحمت نکشی، هیشکی نمی‌‌یاد بگه این نونُ بگیر بخور. تازه، منظور شاعر از گنج که فقط پول نیست. گنج تن سالمه. تنت سالم باشه، هی کار کن. هی کار کن تا تنت سالم بمونه.

سید اکبر نفس‌نفس می‌زد و مثل همیشه گچ‌ها را توی استانبلی می‌ساخت و تا بالای چوب‌بست می‌برد و استانبلی خالی را پائین می‌‌آورد و باز می‌ساخت.

باران نم‌نم می‌بارید. هوا داشت تاریک می‌شد. اوستا قنبر دست‌هایش را می‌شست. چند لنگه گچ و آهک وسط حیاط ریخته بود و داشت خیس می‌شد. حاج‌آقام به سید اکبر گفت آن‌ها را زیر تاق بکشد. اوستا قنبر کارش تمام شده بود. لباس‌هایش را عوض کرد و از دو لنگه در خودش را بیرون انداخت.

حاج‌آقام خندید و گفت:

- عجب کار می‌کنه این سید اکبر.

سید اکبر وسط حیاط خاک‌ها و نخاله‌ها را توی استانبلی پر می‌کرد. باران هر لحظه تندتر می‌شد. سید اکبر خیس شده بود و حاج‌آقام پشت پنجره توی اتاق ایستاده بود و بیش‌تر توی عبایش فرو می‌رفت.  

شب وقتی که سید اکبر وسط حیاط خاک‌ها و نخاله‌ها را توی استانبلی پر می‌کرد. باران هر لحظه تندتر می‌شد. سید اکبر خیس شده بود و حاج‌آقام پشت پنجره توی اتاق ایستاده بود و بیش‌تر توی عبایش فرو می‌رفت. 

 شب وقتی که سید اکبر حیاط را جارو می‌کرد، عرق از سر و رویش می‌بارید، رگ‌های سر و گردنش بیرون زده بود، نفس‌هایش تندتر شده بود و سرفه‌هایش قطع نمی‌شد و هم‌راه‌خلطش پاره‌های خون بیرون می‌‌ریخت. توی اتاق دم‌کرده حاج‌آقام صدر کرسی زیر لحاف وا رفته بود و سرش از زیر عبا بیرون بود. به سید اکبر زل زده بود که داشت حیاط را جارو می‌کرد.

وقتی که سید اکبر می‌رفت، حاج‌آقام دست‌مال غذای ظهر را به دستش داد و گفت:

- ببر با بچه‌هات بخور.

سید اکبر نیشش باز شد و دست‌مال را از دست حاج‌آقام گرفت و با آستین کتش عرق صورتش را پاک کرد و توی تاریکی خودش را توی کوچه انداخت.

صدای ناله‌اش که هم‌راه سرفه خشکش کش می‌آمد، شنیده می‌شد که داشت دور می‌شد.

حاج‌آقام به در حیاط زل زده بود:

عجب کارگری بود این سید اکبر، اگه مریض نبود، الله اکبر! بعضی‌ها چند برابر پولی که می‌گیرن، کار می‌کنن. عجب کار می‌کرد این سید اکبر! عجب کار می‌کرد این سید اکبر! عجب... .

بار دیگر بنائی داشتیم. حاج‌آقام از اوستا قنبر پرسید:

- اوستا، سید اکبرت کو؟

اوستا که تازه سیگاری شده بود، پک غلیظی به سیگار زد و هم‌راه دودی که از دهانش بیرون می‌آمد، گفت:

- خدابیامرزه. سل گرفت و مرد. کمرم شکست. عزادار شدم، حاجی... .

حاج‌آقام نگاهش رفت روی لباس سر تا پا سیاه اوستا و مثل همیشه گفت:

- عجب کارگری بود این سید اکبر!... عجب... !

گفتم:

- بی‌چاره سید اکبر!g

12 شهریور 1355   

                      

 


 

 

نگاهی به داستان "سرفه" عباس معروفی

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

داستان "سرفه" در صفحه‌های 28- 29 و 35 مجله اتحاد جوان (سال یکم/ شماره هفتم / 23 مرداد 1358) درج شده بود. این داستان نیز از زمره همان داستان‌های اسطقس‌دار و محکم معروفی جوان است که نوید نویسنده قدری را می‌داد. از همان سن کم- بیست سالگی هنگام نوشتن این داستان-، عباس معروفی افزون بر توجه به ساختار داستان، آن‌چه می‌خواست بگوید، نشان می‌داد؛ از دهان یکی از شخصیت‌ها یا با قلمش شعار نمی‌داد بین حاج‌آقا و سید اکبر فاصله طبقاتی وجود دارد؛ یکی مرفه است و در امنیت و سلامت کامل تماشاگر و آن‌دیگری فقیر و کاری و در نهایت بی‌پناهی و ناامنی و بیماری جسمی؛ و سرانجام این‌که دارا ندار را استثمار می‌کند. بل‌که این کنش‌ و منش هر یک از این دو است که هم پای‌گاه طبقاتی‌شان را نشان می‌هد، هم مشخصه‌های آن را:

سید اکبر وسط حیاط خاک‌ها و نخاله‌ها را توی استانبلی پر می‌کرد. باران هر لحظه تندتر می‌شد. سید اکبر خیس شده بود و حاج‌آقام پشت پنجره توی اتاق ایستاده بود و بیش‌تر توی عبایش فرو می‌رفت. 

 به رغم این ایجاد حس تفاوت طبقاتی در خواننده، حاج‌آقا سیاه مطلق نیست. او ناآگاه است و طبقه فرودست را نمی‌شناسد. بل‌که در طول داستان است که به وقوف از قشر زحمت‌کش اجتماع می‌رسد:

سید اکبر لباس کار را که پوشید، حاج‌آقام ابروهایش را تو هم برد و گفت:

- این لباس با اون لباس چه فرقی می‌کنه؟ هر دو تاش که عین همه.

این وقوف در پایان داستان به شیفتگی منتهی می‌شود. زیرا سید اکبر از زیر کار در نمی‌رود و به‌رغم پول کمی که دریافت می‌کند، تا پای جان از خود مایه می‌گذارد. حاج‌آقای شیفته هم محض تشکر باقی‌مانده غذای ناهار را هم‌راه مرد مسلول می‌کند تا امتنان خود را به او نشان دهد. با این حال، اندک مرد رندی در حاج‌آقا مشاهده می‌شود. سید اکبر برایش حسابی کار کرده، خودش هم متوجه است چه بی‌مزد و منت او نهایت تلاشش را می‌کند، اما خوش‌حال است سرش کلاه گذاشته است و دست‌مزد کمی به وی می‌دهد:

عزیزم گفت:

- آره، چند می‌گیره.

حاج‌آقام خندید و سرش را در گوش عزیزم گرفت و با صدای بلند گفت:

- پونزده تومن.

اما آن‌چه بیش از این مرد رندی در شخصیت حاج‌آقا قابل‌توجه است، قشری‌‌گری عمیق وی است:

حاج‌آقام گفت:

- خدا ببخشه برات. چند سال‌شونه؟

- کنیز شمان، حاجی‌آقا. بچن.

حاج‌آقام گفت:

- نماز یادشون بده. تا می‌تونی پایه رُ محکم کن.

این سطحی‌نگری چنان در اندیشه حاج‌آقا جا افتاده است که ناخالصی شخصیتی او را کم‌رنگ می‌کند. حاج‌آقا فقر تغذیه‌ئی سید اکبر را می‌بیند، اما به‌جای کمک برای رفعش، به دین و ایمان سید اکبر و نماز دخترانش و حجاب زنش کار دارد. سرفه‌های سید اکبر را می‌شنود، اما زمانی که قاشقش را در پلو فرو کرده، نان و سبزی‌خوردنش را می‌ستاید و مدعی می‌شود تغذیه آن ‌گونه سبب می‌شود سید اکبر چنین کاری باشد. اما در نهایت خواننده درمی‌یابد همین تغذیه بد، کار کردن زیر باران و... است که سرماخوردگی سید اکبر را به سل تبدیل می‌کند و سرانجام مرگ را برایش به ارمغان می‌آورد.

نکته قابل‌توجه دیگر در این داستان، راوی پسر نه ساله آن است. انتخاب منظر چنین راوی، یکی از شیوه‌ها‌ی رایج ادبیات رئالیست اجتماعی دهه پنجاه است. این تمهید اگرچه دست نویسنده را می‌بندد و کار نوشتن را سخت می‌کند، اما ناظر بی‌طرفی به خواننده عرضه می‌کند که اعتمادش را موجب می‌شود. زیرا خواننده به واسطه معصومیت راوی، ناخواسته از ابتدا به او اطمینان می‌کند. می‌داند او دروغ نمی‌گوید و آن‌چه پیش رویش می‌چیند، همانی است که در واقعیت اتفاق افتاده است.

راوی چنینی خاصیت دیگری هم دارد. نویسنده با ترفند صداقت و معصومیت او، کفه ترازو را به‌سمت شخصیت قربانی سنگین‌تر می‌کند و مانند این داستان، مرگ او را تراژیک‌ جلوه می‌د‌هد. سوگواری پنهان راوی ِ ناچار که برای قربانی هیچ‌کاری از دستش برنمی‌آید، داغ بیش‌تری بر دل خواننده می‌گذارد و او را به هم‌دردی بیش‌تر وا می‌دارد.

نکته نهائی هم دوپهلو بودن گفته‌ها است که بر توان دیالوگ‌نویسی معروفی از همان اوان کار اشارت دارد. سید اکبر در حال بردن و آوردن خاک دیوار تخریب‌شده است و حاجی‌آقا درباره دخترانش با او حرف می‌زند. وقتی حاج‌آقا می‌گوید تا می‌تونی پایه رُ محکم کن، گفته‌اش هم به پایه دیواری برمی‌گردد که سید اکبر باید بچیند، هم به سن کم دختران او اشاره می‌کند که اگر نمازخوان شوند، پایه مذهب در ایشان درست و محکم چیده می‌شود.g

 

 

 

 

 



جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره های پيشين  
   
از دل برآيد  .  روز من   .   گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
   
   نی‌ستان   .   هزارتو   .   گفت و گو   .  
نامه   .    آینه های دیگر   .   English
 
این‌سو و آن‌سوی متن