حماقت آدمی را پایانی نیست. میگویند برادر
حاتمطائی را از شهرت نیک برادر گلایه عظیمی بود و هر چه میکرد،
نمیتوانست چون او شود. ناگزیر در چاه زمزم ادرار کرد تا نام خود را
برای ابد در ذهنها ثبت کند! حالا حکایت علی آرام (عطاران) است:
ماجرای من و او به
مرداد 1386 برمیگردد و آنچه گذشت در صفحههای
نامه
و
گزارش
آینهها
45 و
نامه
آینهها 46
میتوانید مطالعه بفرمائید. اما عجیب اینجا است این آدمنما هنوز درس
خود را نگرفته است و صبح 22 فروردین که صندوق نامههای الکترونیکییم
را باز کردم، با این متن ارسالی وی روبهرو شدم:
چندی پیش خانمی بهخاطر یک
سوءتفاهم پوچ سلیطهبازی مسخرهئی راه انداخت. تا کار را به آنجا
کشاند که یقه سیدرضا شکراللهی را چسبید که:
ممنون میشوم اگر بفرمائید چرا
در طول دو ماه گذشته مهجورترین تارنوشتها و پایگاهها را معرفی
کردهئید، اما...
[آینهها]
را نادیده گرفتهئید. آیا این
واکنش شما را باید نوعی حمایت از علیرضا عطاران(علی آرام) محسوب کنم و
ترویج لمپنیسم در ادبیات که در این مدت چند بار پایگاه اینترنتی او را
به خوانندگان معرفی کردهئید؟
البته این خانم حالا باید
خوشحال باشد که
هفتان
تعطیل شد یا تعطیل کردند. در هر صورت دیگر این خانم محترم دغدغه نخواهد
داشت که چرا
مهجورترین تارنوشتها و پایگاهها توسط
هفتان
معرفی می شود. که نهایتاً این کار باعث
ترویج لمپنیسم! شود.
آن موقع من تصمیم داشتم، جوابی
برای این خانم بنویسم و به او اعتراض کنم، که لینکهائی که از من در
هفتان گذاشته میشد، ـ به گواهی آمار خود
هفتانـ از پربینندهترین لینکها است و این گفته
توهین بزرگی است، اما "ممد" که بهترین دوستم است و همیشه در مواقع
حساس به دادم رسیده است، آمد و گفت: «تو چه آدم احمقی هستی. این آدم که
ارزش دوستی را نمیداند. او که حرمت بهترین دوست خودش را نگه
نمیدارد، چه توقعی از او داری.»
بعد نامه خانم دیگری را نشانم
داد که از قضا سالهای سال کار فرهنگی میکند و هر دو دوستان قدیمی و
صمیمی! هم هستند. تازه همکار همدیگر هم هستند و خواهر گفته و
خانهزاد و ... حالا شما ببینید این خانم چگونه حرمت دوستی را نگه
داشته است. [تأکیدها از من است.]
خانم ... سلام
... حیف است شما خودتان را این
همه خالهزنک و بیمار به خوانندگان سایتتان معرفی کنید.
من، البته به بیماری شما، از
همان سالهای آغازین واقف بودم ولی نمیدانستم عوارض این بیماری روزی
دامن من را هم خواهد گرفت.
خانم محترم، تحصیلکرده، با
ایمان، باشرف و با شعور، حداقل شرافت شما این بود که تنها متن من را در
سایت میگذاشتید تا خوانندگان ... خود در مورد شخص من، نوشته من،
شرافت من، خودخواهی من، غرور من و بقیه مزخرفاتی که لایق شما است و به
من نسبت دادهئید خودشان قضاوت کنند.
من، با همه این کارهای زشت
بیمارگونه شما باز نسبت به شما اساعه ادب نخواهم کرد و... ولی شما باید
نزد وجدانتان (که معلوم شد اصلا ندارید و این اداهای دین و اخلاقی را
برای فریب... به کار میگیرید) باید آنقدر شهامت و شرافت میداشتید و
میگفتید... این کار را نمیخواهید انجام دهید. ولی شما چقدر منافق و
دوچهره هستید که این همه دروغ به من گفتید ...
بازهم برایتان از خدا آرزوی
انسان بودن میکنم و تعجب میکنم چقدر باید وقیح و بیحیا باشید که با
این همه وقاحت، پیش از آوردن مطلب من نظرات بچگانه و خالهزنکانه
خودتان را به خواننده منتقل کنید
حیف از ادبیات و نقد این مملکت
که مانند شماهائی را دارد که نه شعور و نه شرف دارید و این بدترین دردی
است که یک انسان، یک زن، یک مادر و از همه مهمتر کسی که خود را
اینهمه به ظاهر مسلمان و مؤمن و باسواد و ... معرفی میکند.
آنقدر این رفتار شما غیراخلاقی
و غیرانسانی بود که حالا حالاها خیلی طول خواهد کشید تا من بتوانم آن
نقاب دروغینی را که بر چهرهتان زده بودید (و البته هنوز هم
برنداشتهئید) از ذهنم بزدایم.
همینقدر که خجالت نکشیدید و
نمیکشید نشان از بیخبریتان از شرافت انسانی و اخلاقیتان دارد. ولی
میدانم روزی خواهید فهمید و بار این شرمندگی بر دوشهایتان سنگینی
خواهد کرد
... چون شما آدم بسیار بیاخلاق
و بیوجدانی هستید ممکن است این کار را بکنید...
حیف از آن چهرهئی که برای
خودتان ساخته بودید و من آن را باور کرده بودم و چقدر به آن محبت داشتم
و احترام برایش قایل بودم.
خداوند شفای به شما عنایت کند.
به اینها می گویند دوستان با
وفا و صمیمی. فقط کافی است آدم تصور کند چه بلائی سر کسی آمده است که
بهترین دوست آدم چنان از سوختن جزغاله شود و اینجوری عقده دلش را
خالی کند. تازه من بخشهائی را هم حذف کردم.
من بیشتر وقتها که با خودم
تنها می شوم و به گذشته فکر میکنم، میبینم تنها چیزی که هیچوقت ارزش
خودش را برایم از دست نداده است، دوستی و ارتباطم با دیگران بوده است.
برای همین حالا که این ارتباطها در غربت کم شده است، این موضوع بیش از
هر چیزی آزارم میدهد.
نامه بالا نوشته ناهید
توسلی است و کل ماجرای اوی از حاشیه بهمتنآمده را هم در صفحههای
نامه
و
گزارش
آینهها 46،
نامه و
گزارش آینهها
47،
نامه
آینهها 48
میتوانید بخوانید. نمیدانم چرا عطاران بعد یکسال و نیم فیلش یاد
هندوستان کرده است و خواسته جواب مرا بدهد. اما بهگمانم فقر موضوع و
دیگر برخوردار نبودن از رانت هفتان
او را بهتکو تا واداشته تا همچون برادر
حاتمطائی دستوپائی بزند و شاید زین نمط خوانندهئی برای پایگاه
سوتوکور خود بیابد. حال دیگر چه میتوان گفت به اینهمه بلاهت
گریبانگیر امثال ایشان؟! اگر با سفاهت مرده زنده میشود، ایشان را هم
میتوان نویسنده زنده نامید!g
شنبه
22 فروردین 1388