دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

________

نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی

ترجمه
لطف‌علی خنجی

ــــــــــــــــــــــــــ

نشر آفرینگان
66460099-0121

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی
وحید مقدم
________

نشر ققنوس
66460099-0121



آونگ خاطره‌های ما

عباس معروفی
________

نشر ققنوس

66460099-0121

دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی
________

نشر ققنوس
66460099-0121

پیکر فرهاد
عباس معروفی
________
 

نشر ققنوس

66460099-0121



سال بلوا
عباس معروفی

________
 

نشر ققنوس

66460099-0121


 

سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

  
کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ


فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
3244732-0131


 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس

66460099-0121



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________
 

نشر زریاب
(نشر زوار)
66491580-0121


 

چشمه عشق

نرگس (الهام) یکتا
ـــــــــــــــــــــ


نشر
مرداد
(نشر زوار)
66491580-0121



خانه‌ئی برای عشق

نرگس (الهام) یکتا ___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936

آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936

آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936



مرگ رنگ

درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر
فرهنگ‌ستان هنر

هنر معاصر آفریقا  سیدنی لیتل‌فیلد کاسفر

ترجمه
 علی‌رضا آبیز

____________

نشر آبیز

روایت عشق و مرگ سرجوخه کریستف ریلکه

 
راینر ماریا ریلکه
ترجمه
 علی‌رضا آبیز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

نشر ثالث

اسپاگتی با
سس مکزیکی


علی‌رضا آبیز
___________
 

نشر نارنج

نگه‌دار باید
پیاده شویم


علی‌رضا آبیز
___________
 

 

 

 

 

 

سایه‌هاى بی‌زوال

واکاوی رمان قفس شطرنج مسعود خیام

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

 

مقاله زیر نخستین بار در ماه‌نامه دنیای سخن (شماره 55، خرداد و تیر 1372، صص60- 61) چاپ شد. پس از آن در نشریه خاوران (شماره 110، 28 خرداد 1372، ص10) در خارج کشور چاپ شد.

هنوز معتقدم قفس شطرنج (http://masudkhayyam.com/Photo/ghafas.PDF) به‌ترین کار داستانی مسعود خیام است. ضمن آن‌که جای‌گاه رفیع و بی‌رقیب خود را هم‌چنان در ژانر ادبیات علمی- ‌تخیلی بی‌‌بنیه ایران حفظ کرده است.

سردبیر

 

 

 

 

 

 

 

 

شهر شطرنجى!

شهر شطرنجى!

و دیوار

و دهلیز سكوت

...

و فریادى از اعماق:

- مهره نیستیم!

- ما مهره نیستیم!

احمد شاملو

 

 

 

بشر هم‌واره آرمان‌گرا بوده و جامعه آرمانى در ذهن پرورانده است. نخستین نمود ثبت‌شده رؤیاهاى آرمانى به هزاره دوم پیش از میلاد بر می‌گردد. در حماسه سومرى گیل‌گمش بهشت زمینى این‌گونه وصف می‌شود:

جائى كه صداى كلاغ به گوش نمی‌رسد، پرنده مرگ آواى دهشت‌ناك خود را سر نمی‌دهد، شیر شكار نمی‌كند، گرگ میشى نمی‌درد، جغد نمی‌خواند، زنى بیوه نیست، بیمارى، پیرى و مرگ بی‌معنا است.

عنوان مدینه فاضله (Utopia) را نخستین بار توماس مور بر رمانس خود می‌گذارد. او دو واژه یونانى را تركیب می‌كند تا هم مفهوم ناكجاآباد از آن استنباط شود، هم آرمان‌شهر. بعدها مدینه فاضله به نوعى ادبیات داستانى اطلاق می‌شود كه حكومت سیاسى و شیوه زندگى آرمانى را تشریح می‌كند. این آرمان‌شهرها بر اساس دنیاى ذهنى نویسنده آن پرداخت می‌شوند. نخستین و شاید به‌ترین نمونه این نوع ادبیات جمهور افلاتون است.

مدینه‌هاى فاضله با شاخه‌ دیگری از ادبیات داستانى یعنى داستان‌هاى علمی‌ـ تخیلى فصل مشترك دارند. زیرا هم‌چون آن‌ها از پشتوانه علمى برخوردار و در نتیجه حاوى مبحث‌های علمى هستند. تاریخ حقیقى (True History) نوشته لوسیان ساموساتا در سال 150 میلادى سرآغازى براى این نوع ادبى است كه قرن‌ها بعد ژول ورن و اچ. جى. ولز آن را به اوج شكوفائى می‌رسانند.

قرن‌ها شكست آدمى در تحقق آرمان‌هایش تأثیر خود را بر ادبیات نیز می‌گذارد و مدینه باطله (Dystopia) در مقابل مدینه فاضله پدید می‌آید. نویسنده مدینه باطله، دنیاى تخیلى ناخوش‌آیندى را تصویر و پیش‌بینى می‌كند گرایش‌های اجتماعى، سیاسى و تكنولوژى جامعه‌اش تیره‌روزى فردا را در پی‌خواهد داشت. دنیاى قشنگ نو آلدوس هاكسلى، قلعه حیوانات و 1984 جرج اورول در این گروه طبقه‌بندى می‌شوند.

قفس شطرنج* مسعود خیام دیستوپیا است و با هریك از نیاكان پیش‌گفته به نوعى وجه تشابه پیدا می‌كند. نخست آن‌كه چون جد اعلایش؛ جمهور افلاطون به فرم مكالمه است و داستان ساده‌ئی محملى شده است تا به زبان علم و فلسفه امروز، مفهوم‌هائى چون عشق، قدرت، دانش و . . . مورد گفتگو قرار گیرد. ثانیا به‌سان اچ. جى. ولز كه براى نخستین بار به مدینه فاضله جهانى پرداخت، خیام از مدینه باطله جهانى سخن می‌گوید. اما از رمانتیسم اتوپیائى دیگر خبرى نیست. طنز تلخ و سیاهی حاكم است. باغ وحش انسانى است. انسان‌ها در قفسند و جانوران به تماشا می‌آیند [ص 3]. فرآیند این امر تقسیم جهان به دو بخش است:

در این جهان همه زندانى هستند، این‌طرف و آن‌طرف میله‌ها فرقى نمی‌كند. مجاورت با میله براى زندانى بودن كافى است. در واقع كل موجودات به دو بخش تماشاكنندگان و تماشا شوندگان تقسیم شده‌اند. این تقسیم‌بندى اما، بستگى به نظرگاه ناظر دارد. هر دو سو در آن واحد تماشاكننده و تماشا‌شونده‌اند. [ص5 و 6]

اگر در آرمان‌شهر گیل‌گمش هیچ حیوانى نمی‌درد و صداى شومى به گوش نمی‌رسد، قفس شطرنج كابوس است. مخلوقاتش حشره‌اند و آدمی‌خوار، انسانى را كه زیادى از خط خارج می‌شد و مقررات را نادیده می‌گرفت، جلو حشره‌ها می‌انداختند و حشره‌ها هم با كمال میل او را زنده‌زنده می‌خوردند. [ص 13] برخى آنان خزنده‌اند و چنبر زده به دور اندوخته‌هاشان. برخى دیگر زندانى و اسیرند و به‌ترین‌شان انسان‌مهرهٔ بی‌نزاكتى است كه سرگذشتش ضدداستان منتزع قفس شطرنج را به وجود آورده است.

علامت ریاضى ِ مثبت داستان را روایت می‌كند. صحنه بازى صفحه شطرنج است. بازی‌گران گرچه هم‌چون آدمیان می‌اندیشند، حرف می‌زنند و عمل می‌كنند، اما مهره‌اند. زیرا مختارند در حركت، لیكن جبرى بر آن‌ها حاكم است. قاعده بازى حكم می‌كند هر یك حركت منحصر به خود و ناگزیر داشته باشند. در این میان بازی‌گرى می‌گریزد كه همان انسان‌مهره بی‌نزاكت است و شاه نام دارد. شرح سفر وى در كتاب نیست و این عامدانه به ریش‌خند گرفتن مدینه‌هاى فاضله است. زیرا آن‌ها عموما توصیفى از سفر جهان‌گردانى است كه شگفتی‌هائى در آرمان‌شهرشان دیده‌اند.

مثبت سرگذشت باقى مهره‌هاى مانده در قفس را روایت می‌كند. قصه رخى كه می‌كوشد كم‌تحرك‌ترین و در ضمن آسیب‌پذیرترین مهره، پیاده، را به اوج قدرت و تحرك، یعنى فرزین شدن برساند. اما فاجعه این‌جا است كه پس از آن‌همه تلاش و جان‌بازى اسب، فیل، رخ و فرزین، پیروزى انسان‌مهره‌ها بر حشره‌ها و نابودى قفس، بار دیگر میله‌هائى از دل زمین می‌روید و تا فلك سر می‌كشد. شاهِ از سفر بازگشته طاقت این فاجعه نهائى را نمی‌آورد و خودكشى می‌كند.

مرگ شاه پیدایش ملكه سفید قادر به زایش را در پى دارد كه علامت‌های ریاضىِ هم‌چنان اسیر در قفس را به دنیا می‌آورد. مثبتِ راوى داستان یكى از آن‌ها است. شاه، رخ، فیل و اسب به اسطوره‌هاى این نسل جدید مبدل می‌شوند و یادشان روشن‌گر شب‌هاى تیره قفس است. این نسل دیگر می‌داند اگر هم‌چون اسطوره‌هایش خلاف جریان آب شنا كند، چه سرنوشت تلخى پیش ِ رو خواهد داشت. اما بازهم مثبت داستان این اساطیر را روایت می‌كند تا مگر شوقى برانگیزد و حركتى ایجاد كند. روزنه امید داستان سیاه قفس شطرنج در همین نكته نهفته است. زنده بودن یعنى حركت كردن در عین رعایت كلیه قاعده‌های بازى و به‌رغم تمام محدودیت‌هاى موجود. آن وقت بن‌بست هم بى‌معنى می‌شود و می‌توان به‌راحتى از آن گذشت. براى پرواز از فراز بن‌بست باید سنجیده بود و آهسته و عمیق راند. [ص91]

آن‌چه قفس شطرنج؛ این مدینه باطله مدرن را سنگین می‌كند، نه صفحه‌هایش، بل‌كه وجه‌های متعدد آن است. هر یك از این وجه‌ها می‌تواند قلمرو نوینى براى خواننده باشد و او را وارد دنیاى دیگری كند. براى مثال:

معمولا مدینه‌هاى فاضله و باطله، رمان كلیدى هستند. به ویژه این‌كه اغلب نویسنده از زبان یكى از شخصیت‌ها افكار خود را بیان می‌كند. گذشت ایام این بُعد از قفس شطرنج را وضوح خواهد بخشید.

علمى- تخیلى بودن قفس شطرنج وجهى است كه موقعیت آن را در ادبیات داستانى ایران خاص می‌كند. قفس شطرنج در واقع آغازگر این نوع ادبى در ایران است. رخ و اسب در استدلال‌های‌شان از آخرین تئوری‌هاى علمى، از نسبیت اینشتین گرفته تا اصل عدم‌قطعیت هایزنبرگ و عدم‌كاملیت گودل بهره می‌جویند. در حالى كه سقراط، افلاتون، ارشمیدس، لاپلاس و دیگران را از یاد نبرده‌اند. این وجه كار از سوئى مخاطبان خاص خود را می‌طلبد و از سوئى فلسفه علم را با زبان ساده براى خوانندگان بیان می‌كند.

شخصیت‌پردازى در قفس شطرنج بیش از همه بر پایه قانون‌های بازى شطرنج استوار است. با این انگاره اگر ساده‌شده پی‌رنگ قفس شطرنج را داستان حركت چند تن براى رسیدن به رهائى بدانیم، آن‌گاه باید بر اساس روان‌شناسى انسان مبارز و جامعه‌شناسى مبارزه به سراغ شخصیت‌ها و واقعه‌های داستان برویم:

علامتِ مثبتِ راوى، منفعل نبودن، خوش‌بینى و امیدواری‌یش را نشان می‌دهد و علامتِ منفى شنونده حكایت از منفعل بودن و اگر نه نومیدى، كه دیر باور بودنش دارد. مجادله‌هاى منفى با مثبت در طول داستان به این تلقى از او و راوى عینیت می‌بخشد.

شاه در فصل ماجرا با مشخصه‌ها و تعریف‌هائى كه مثبت عرضه می‌كند، مستقیم شخصیت‌پردازى می‌شود. او هیأت رهبرى را به خود می‌گیرد كه جرقه قیام را می‌زند و در پایان فصل بر اساس یك قانون شطرنج، به‌طور موقت از صحنه بازى كنار می‌رود. سفر او به‌سان قلعه‌رفتن شاه بر صفحه شطرنج است و ناگزیر دیگر مهره‌ها به ویژه رخ فعال می‌شوند.

در غیاب شاه و فرزین از صفحه شطرنج، رخ از بیشترین قدرت مانور برخوردار است و می‌تواند گرداننده بازى باشد، همان‌گونه كه در قفس شطرنج است. رخ از تمام خصیصه‌های پیش‌رو هدایت‌گر برخوردار است. او آمیزه‌ئى است از عقل و عشق. دانائى به او توانائى مقابله با نیرنگ‌هاى حریف و تصمیم‌گیری‌هاى خطیر می‌بخشد. رخ بى‌صبرانه منتظر گام آخر پیاده بود اما آشوب دلش را به بیرون راهى نبود. درست مانند مجسمه گچى. مجسمه یك قلعه گچى. [ص131] و منطق‌گرائى او را از احساساتی‌گری‌هاى بى‌مورد می‌رهاند. رخ پس از شنیدن خبر مرگ نزدیك‌ترین دوستش، اسب، منطق تام است و نخستین واكنشش امر به ادامه راه. [ص69] عشق او را به پیروانش پیوند می‌دهد و رابطه‌ دو سویه ایجاد می‌كند. عشق به آن‌ها كمك می‌كند تا عاشقانه پیروی‌یش كنند و عشق به خود او صبر و تحمل می‌بخشد تا ناپختگی‌هاى پیروان را تاب آورد و گام‌به‌گام رشدشان دهد و سرانجام سوارشان كند. مهر عظیمى كه در سینه او نهفته- گل‌سرخى كه در سینه‌اش پنهان كرده است و داخل قفس می‌آورد و در گام ششم از آن برای بن‌بست‌شكنى كمك می‌گیرد- هم راه‌گشا است، هم از حجم خشونت و عظمت رنج ناشى از راه صعب می‌كاهد.

معمولا هر حركت مبارزاتى جناح راست و چپى دارد. در این بازى نقش جناح راست را فیل برعهده دارد. رفتار محافظه‌كارانه او در بدو ورود به بازى- فیل تازه از راه رسیده بود. از دیدن پیاده در جمع كمى ناراحت شد و پیش‌نهاد جلسه محرمانه كرد. [ص48] و نیز در صفحه 49 نشان داده شده است. رخ وضع جبهه‌ها را بررسى می‌كند و از فیل كه فرمانده جناح راست است، گزارش می‌خواهد. فیل می‌گوید:

دشمن در جناح راست حمله گسترده‌ئى تدارك دیده، بدتر از این نمی‌شود. امكان هیچ‌گونه پیش‌روى و حمله از آن جناح وجود ندارد. شاید فقط بتوان در آن‌جا به دفاع پرداخت.

ره‌برى جناح چپ را اسب تندرو در كلام و عمل بر عهده دارد. او كه هم‌واره در جبهه‌اش غوغا است، [ص49] بارها با رخ مخالفت می‌كند، اما به‌دلیل صداقت هم‌واره محبوب او است. بنا به این ماهیت اسب و نفرتى كه از زر و زراندوزى دارد، بخشى از هدایت و راه‌برى پیاده برعهده‌اش گذاشته می‌شود؛ اسب در گام چهارم، پیاده را از زیورآلاتش عارى می‌كند و سرانجام با جان‌بازى در راه رساندن وى به ساحل امن به اساطیر می‌پیوندد.

پیاده مهره‌ئى است كه جز در حركت اول نمی‌تواند بیش از یك خانه تغئیر مكان دهد. كم‌ارزش است و به‌راحتى قابل‌حذف. اما در عین حال مستعد سوار شدن، حتا فرزین شدن و در نتیجه اداره بازى را برعهده گرفتن. مكالمه‌های طولانى پیاده و رخ، گاه و بی‌گاه به‌خواب‌رفتنش و حدود صد صفحه‌ئى كه شش گام او طول می‌كشد، برخاسته از محدودیت‌هاى وى در بازى شطرنج است.

ضدقهرمان‌هاى قفس شطرنج به‌گونه دیگری شخصیت‌پردازى شده‌اند، اما هم‌چنان بر اساس پی‌رنگ پیش‌گفته قابل‌تحلیلند. آن‌ها هویت فردى و انسانى ندارند و بر اساس میزان جهل‌شان به آنتن، نگه‌بان، خزنده یا حشره تفكیك شده‌اند. گله‌وار زیستن‌شان چیزى براى گفتن باقى نمی‌گذارد، مگر شرح هول‌آفرینی‌ها و جنایت‌های‌شان. ناگزیر نویسنده به‌سرعت از آن‌ها می‌گذرد و فقط رنگ اعمال‌شان را بدیشان می‌پاشد.

وجه نمادین قفس شطرنج به‌رغم به‌ظاهر تكرارى بودن، از جذابیت خاصى برخوردار است. زیرا نمادهائى هم‌چون سیب و گل سرخ در طول تاریخ ادبیات تعبیرهای متعددى یافته است و می‌توانند عمل‌كرد چندگانه داشته باشند. برداشت خواننده از آن‌ها به میزان دانش و فرهنگش بستگى دارد.

چرخه تلاش براى رهائى- شكست- تلاش دیگر مضمون اساطیرى قفس شطرنج را تشكیل می‌دهد. شاه، رخ و پیاده فرزین‌شده هر یك پیش‌نمونه (Prototype) دارند. شاه پرومته‌ئى است كه با آتش آگاهى و نورِ حركت به زندگى خود و دیگران معنى می‌بخشد و در عین حال هم‌راه با رخ سیزیفى است كه طى هر بار حیات نومیدانه تخته‌سنگى را از سراشیبى بالا می‌برد. پیاده آفرودیتى است كه زندگى بى او سرد، بى‌فروغ و عارى از زیبائى است.

این چرخه بى‌انتها در فرم كار نیز رعایت شده است. براى داستانى كه مثبت روایت می‌كند، پایانى نیست. شاید شاه دیگری پدید آمده و حركت را آغاز كرده باشد. پس می‌توان یك‌بار دیگر از ابتدا شروع به خواندن كتاب كرد. راز علامت سوأل پیش روى كلمه پایان در انتهاى كتاب در همین نكته نهفته است.

وجود تناقض یا پارادوكس وجه دیگر قفس شطرنج است. نوع ادبى مدینه باطله آن با پیام خوش‌بینانه‌ئى كه در نهایت می‌دهد، هم‌خوان نیست.

فشردگى و ایجاز قفس شطرنج با كمك كلاژى از اندیشه‌ها، كلمات قصار، سروده‌ها و دیگر تراوشات ذهنى بسیارى از اندیش‌مندان عهد قدیم و جدید میسر شده است كه به كل آن‌ها از دیدگاه اصطلاح ادبى كنایه (allusion) می‌توان پرداخت. اشاره‌ها به نظریه‌هاى سقراط، افلاتون، اینشتین و دیگران و كنایات به هفت شهر عشق عطار، برادران كارامازوف داستایوسكى و سروده‌هاى شاعرانى هم‌چون حافظ، سعدى، خیام، احمد شاملو، فروغ فرخ‌زاد، مهدی اخوان‌ثالث، نصرت رحمانى و دیگران در این محدوده قابل‌تفسیر است.g

 

 

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

منبع

1- Hawthorn, J. Studying the Novel

2- Norton Antology of English Literature

3- Abrams, M.H.  Glossary of Literary Terms

4- Cuddon, J.A. Dictionary of Literary Terms

*مسعود خیام، قفس شطرنج. سوئد ـ تهران: آرش ـ روشن‌گران، 1371.

 

 

 

 

 

 


کیمیاگری (15)

درون‌کاوی رمان سال بلوای عباس معروفی

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

 

 

 

 

باران

باران از آسمان می‌بارد و اگر به وقت و به قاعده ببارد، نزول رحمت الهی است، هستی‌بخش است و سبزکننده طبیعت و روح آدمی. نوش‌آفرین نیز هم‌واره در پی این رحمت است یا دیگران را به بهره‌گیری از آن دعوت می‌کند. از جمله معصوم را. زمانی که نوش‌آفرین برای اغوای معصوم به مطبش پا می گذارد، می‌گوید:

بی‌اختیار گفتم: «آقای دکتر، پنجره را باز کنید.»

زود به طرف پنجره رفت، آن را باز کرد و گفت: «گرچه لزومی نمی‌بینم، اما این هم پنجره باز.»

گفتم: «حالا دست‌تان را ببرید بیرون، نترسید. دست‌تان را ببرید بیرون، آهان، ببینید چه باران قشنگی می‌بارد.»

خندید. با تمام صورت. داشت به طرفم می‌آمد که پا شدم از مطب خارج شدم. [ص178]

اما بارش ِ باران ِ لطف و مهر نوش‌آفرین بر کویر روح معصوم چه حاصلی دارد جز نابود کردن خود او؟ این خطای خود نوش‌آفرین است که به دلیل بی‌قراری روحی و نادانی، در مطب دکتر معصوم پا می‌گذارد تا خود را به یاد او بیاورد و بر غرور لطمه‌دیده‌اش مرهم بگذارد. در حالی که نمی‌داند خود این کرده بیش‌تر غرورش را جریحه‌دار می‌کند:

چرا این‌قدر زن‌ها بدبختند که همیشه باید انتظار بکشند؟ چطور ازدواجی پا می‌گیرد و این مردها چقدر خودخواهند. انگار می‌خواهند جنس بنجلی را بخرند، هی نگاه می‌کنند و پا پس می‌کشند. [ص181]

و پس از بیرون آمدن از مطب، خود از باران لطیف کمک می‌گیرد تا بر زخم روحی‌یش فائق آید: 

باران ریز ریز می‌بارید، گاهی سرم را بالا می‌گرفتم که صورت گر گرفته‌ام را زیر باران خنک کنم. صدای نوحه‌خوانی دسته‌های عزادار را می‌شنیدم و دلم می‌خواست کسی روضه سوزناکی بخواند و من گریه کنم. [ص181]

مادر نیز تشنه باران رحمت است. باران برای او نشانه نعمت و برکت است و به‌همین دلیل زمانی که پدر عزم خریدن آن عمارت را در سنگسر می‌کند، نیاز روحی او به خانه و کاشانه و برکتش، با باران قرینه‌سازی می‌شود:

مادر گفت: «حالا چکار باید کرد؟» و دست‌هاش را جوری از هم باز کرد که انگار آن‌ها را زیر باران بعد از قحط‌سالی گرفته است. [ص41]

اما آن عمارت و سکونت در آن، برای مادر برکت به هم‌‌راه نمی آورد. زیرا روزی معصوم به آن‌جا پا می گذارد و همه برکت‌ها را نابود می‌کند.در نتیجه مادر فرسوده و از پا افتاده حالا با یک نخ سیگار، لقمه‌ئی غذا، گل‌ها، باران و حضور  دخترش نوش‌آفرین خشنود بود. [ص40]

اما دهه محرم همه‌اش سیل و باران بود. صبح‌ها شلاق‌کش می‌بارید و سیل راه می‌افتاد. [ص257] تا باران نقش متضاد خود را ایفا کند و در خدمت موتیف ثنویت رمان درآید. زیرا خداوند از شهادت بنده محبوب و یگانه خویش (امام حسین) به خشم آمده است و باران لطف و رحمت را به وسیلهٔ تنبیه و عذاب بندگان خطاکارش تبدیل می‌کند.

 

تگرگ و یخ

تگرگ، برف و یخ منجمدترین حالت آب هستند. در مبحث مربوط به آب اشاره شد این عنصر در تقارن با نوش‌آفرین قرار دارد. این سه شکل دیگر آب نیز هم‌خوان با همان‌چه است که در مبحث آب بدان اشاره شد. نوش‌آفرین گلی است که در بهار زندگی پر پر می‌شود، آبی است زلال که آلوده می‌شود. یعنی ضدین در او گرد می‌آیند  یا بر او واقع می‌شوند. درست مانند برفی که در چله تابستان می بارد. این واقعه عجیب در صفحه‌های آغازین رمان شرح داده می‌شود تا هشداری باشد برای خواننده، بابت آن‌چه بر شخصیت‌های رمان می‌گذرد:

صبح برفی بر زمین نشسته بود که کسی به یاد نداشت چنان برفی در زمستان باریده باشد. [ص50]

 

مادر گفت: «انگار خواب می‌بینم. برف در تابستان!» [ص50]

 

جاوید دست‌هاش را به هم مالید و پا کوبید که برف پوتینش بریزد. [ص50]

 

غروب برف‌ها یخ زد و رفت‌وآمد قطع شد. شهر در ماتم فرو رفت. [ص51]

این همان بلائی است که سر نوش‌آفرین می‌آید و هیچ‌کس نمی‌تواند باور کند چنین گلی، چنان پَرپَر شود. این سرما با وقتی مقارن است که نوش‌آفرین اتفاقی به حسینا برخورده و بعد هر چه گشته، او را نیافته است. شکفتن احساس به جنس مخالف در نوش‌آفرین، نیاز به جفت را در او شعله‌ور می‌کند. اما گم بودن حسینا، دنیایش را سرد و یخین می‌کند. و سروان خسروی بی‌آن‌که خود این بُعد معنائی کلامش را دریابد، پس از واقعه برف در تابستان، به نوش‌آفرین می‌گوید دی‌شب یخ نزدید؟ [ص52]

پس از مدتی نوش‌آفرین در خفا به وصال حسینا ‌می‌رسد. اما آشکارا با دکتر معصوم نرد عشق می‌بازد. حال نوبت یخ زدن حسینا از این جفا و بی‌وفائی یار است:

گفتم: «چقدر دست‌هات سرد است.»

«احساسم است.»

«چرا این‌قدر یخ؟»

و وقتی نوش‌آفرین معصوم را به‌عنوان شوهر قانونی در خانه پذیرا می‌شود، شب‌های سرد انتظارش در هشتی خانه نیز فرا ‌می‌رسد. شب‌هائی که معصوم یا در می‌خانه است یا در آغوش نازو. نوش‌آفرین می‌گوید از سرما می‌لرزیدم. برف می بارید... در خود مچاله شده بودم. [ص43]

نابودی عشق چه به‌دست خودِ عاشقانی مانند نوش‌آفرین و حسینا، چه به‌دست گزمه‌هائی که خویش‌تن آن کار دگر می‌کنند، اما ضعیفان را به جرم ارتکابش دو شقه می‌کنند، سرمای جان‌گزائی را در شهر حاکم می‌کند. پس از قتل سرباز روس به دست مختاروف؛ امیر کمون‌دار روسی، برف ریزی شروع به باریدن کرده بود که بعد تند شد. [ص239] و این درست زمانی است که معصوم از عشق حسینا و هم‌سرش خبر شده است. حال نوبت او است که مهر و عاطفه انسانی‌یش به‌تمامی یخ بزند. مقدماتش را نیز چوپان ژولیده مو فراهم می‌کند که به درون می‌خانه آمد. خیس شده بود و بر موها و سرشانه‌اش برف نشسته بود. [ص243]

معصوم به خانه می‌آید. نوش‌آفرین را منتظر خود می‌بیند. به مجادله با او بر می‌خیزد. و هوا عجیب سرد بود. [ص248] معصوم از فرط خشم و نفرت نوش‌آفرین را زیر ضربه‌های موزر خود می‌گیرد. برف به‌شدت می‌بارید و سرمای ناگهانی همه‌جا را تصرف ‌می‌کرد. [ص249] و این کلام آخر است که معروفی در معنای برف می‌خواهد بگوید؛ در بسیاری فرهنگ‌ها برف نماد مرگ و نابودی است و در سال بلوا نیز برف عاملی در خدمت موتیف ویرانی است. نمونه‌های دیگر حادثه‌ها و مقارنه برف با آن‌ها، حاکی از این باور است. از جمله طولانی‌ترین توصیف معروفی از برف که هنگام تشییع‌جنازه سرهنگ آذری صورت می‌گیرد:

هوا سرد بود و بخار دهان زود محو نمی‌شد، لحظاتی می‌ماند. بر سرشاخه‌های تمام درخت‌های دور فلکه برفی لجوج چسبیده بود که حتا اگر کسی پا به تنه درختی می‌زد که آدم‌های زیر آن را اذیت کند، یک پوش هم نمی‌افتاد.

طاق‌نماهای چهار ساختمان سفید شده بود، پائین پنجره‌های گرد، بر هره نرده‌های آهنی و روی تنه مجسمه‌های شیپور به دست. شیپورهائی که سر به آسمان داشتند، مثل قیفی دهان باز کرده بودند که آسمان برف‌هاش را بریزد آن تو، ساعت بزرگ بالای ساختمان انجمن شهر، همه و همه در برف تقلا می‌کردند که خودی نشان بدهند. برفی چغر و چسبنده که به نظر می‌آمد هرگز آب نشود... . میرزا حسن رئیس گفت: «تا این برف‌ها آب نشود، معلوم نیست چقدر  دست و پا می‌شکند.» [ص288]

 

کف زمین پوشیده از یخ بود و گاری کند پیش می‌آمد. [ص291]

 

پس از این واقعه، مرگ و میرهای پی‌درپی شهر اتفاق می‌افتند. معصوم یکی از آن‌ها را انجام می‌دهد و دیگری، یعنی قتل حسینا را طرح‌ریزی می‌کند. در حالی‌که سوز سردی می‌آمد و زمین یک تکه یخ بود. [ص308] معصوم در آب جوی خانه سرهنگ نیلوفری ادرار می‌کند و به خانه آقاجانی می‌رود. سرمای خشک روی پوست صورت تیغ می‌کشید و در بینی می‌شکست. [ص309] برادران آقاجانی تطمیع می‌شوند و به راه می‌افتند تا حسینا را دست‌گیر کنند. زمین پوشیده از برف بود و سرمای گزنده‌ئی گوش‌های‌شان را قرمز کرده بود. [ص315]

و سرانجام در صفحه 288 گفته می‌شود:

در عرض چهار شبانه‌روز سرمای تازه‌ئی رنگ همه چیز را عوض کرد... شهر بین چهار کوه برف‌پوش سر در ابر محاصره شده بود.

به یاد دارید در بخش مربوط به عدد چهار گفتم این رقم مؤنث است؟ در این جا عدد و تصویر برف و حس سرما در تقارن با نوش‌آفرین/ زن قرار می گیرند و مرگ محتوم او/ زن را در فرهنگ و جامعه پدرسالار خبر می‌دهند. بنابراین در انتهای رمان یا ماجراها، شدت سرما و برف به نهایت خود ‌می‌رسد:

برف همه‌جا را سفید کرده بود، هوا ابری بود و باز می‌خواست ببارد. سرمای موذی آخر زمستان تلاش ‌می‌کرد آمدن نوروز را عقب بیندازد. کف خیابان یخ بسته بود، یخی کلفت و سفت. قندیل‌های بلور از ناودان‌ها آویزان بود... . فقط گاهی عابری بی‌کفش، با جوراب پشمی و پاتاوه آرام از روی یخ می‌گذشت.. . سطح حوض فلکه را ورقه‌ئی از یخ پوشانده بود... . برف سفیدی بر چوبه بالای دار خوابیده بود و طناب آویخته بار برداشته بود، مثل نخی که نبات می‌بندد. [ص286]

پسران آقاجانی موفق می‌شوند سیاوشان را دست‌گیر کنند:

جاده برفی بود و او روی برف آسان‌تر کشیده می‌شد. گاه و بی‌گاه لکه خونی در سفیدی برف می‌ماند و مثل لکه جوهر قرمز پخش می‌شد، مثل ستاره‌ئی آتش گرفته یا گلی شکفته. [ص319]

 سیاوشان که کشته می‌شود، معصوم خبر مرگش را برای نوش‌آفرین می‌آورد. منتها به جای سیاوشان می‌گوید حسینا. نوش‌آفرین هم از فرط هول و درد می‌میرد. هنگام تشییع‌جنازه او و سیاوشان، رگ‌بار گرفته بود و تگرگ می‌بارید به این درشتی. [ص346] گرفتار آمدن در چنین زمهریری فقط سرنوشت نوش‌آفرین نیست. بسیار زنان به دردها  رنج‌های او مبتلا بوده‌اند و هستند. نمونه‌اش زن ابراهیم نجار است که صدای گریه او در گوش نوش‌آفرین می‌پیچید و از سرما و گرسنگی یا شاید از تنهائی بر سومین پله خانه پدرش مانده بود... انگشت پاهاش یخ زده و رفته‌رفته ریخته بود، انگار از جذامی سرد پوسیده باشد... با دست‌های ترک‌خورده، صورتی سرمازده... . [ص12]

اما برودت و انجماد فقط مختص نیمه زنانه بشریت نیست؛ به تمام آن تعلق دارد. خود نوش‌آفرین می‌گوید:

غیر از من کس دیگری هم بود که چاووشی قبیله حاجی‌ها را دیده بود، آن سر دنیا، در سرزمین برف، دیده بود که مردی سوار بر اسب وسط جماعت خوش‌حال نوحه می‌خواند و عاقبت آن‌ها را به گریه می‌انداخت. [ص67]

آن‌گاه با حضور برف در مراسم سوگواری‌های عاشورا، موتیف ویرانی و مرگ نقش تاریخی می‌یابد. صدای حسین حسین مردها از فلکه شنیده می‌شد و برف می‌بارید. [ص259] و سرانجام به کل تاریخ فرهنگ بشری تسری می‌یابد و در قالب انگاره ازلی مرگ متجلی می‌شود. آن هم با این تصویری که نوش‌آفرین از مرده و مرگ عرضه می‌کند: آن صورت‌های سرد و بی‌خون که در زمان یخ زده بود... . [ص277]

 سردی هوا بر اثر مه، باران، برف، تگرگ و یخ بارها به صراحت در رمان تکرار می‌شود. جمله هوا سرد بود یا سرد شد یا سردتر شد یا خیلی سرد شده، در صفحه‌های 48، 49، 51، 106، 130، 155، 164،225 و 247 تکرار می‌شود. سپس صفت سردی به آب و زمان نسبت داده می‌شود: معصوم... آن آب سرد را سر کشید. [ص109] و زمان کند و سرد می گذشت. [ص289] اما این سردی به‌صراحت عنوان‌شده، به تأسی عامل‌های پدیدآورنده، هم‌کنار مرگ و موتیف ویرانی است. آن‌هم هنگام قتل نوش‌آفرین که به معصوم می‌گوید سرد است. برویم بالا. [ص247] اما معصوم رد می‌کند و می‌گوید نخیر. من سردم نیست. همین‌جا می خواهم قال قضیه را بکنم. [ص247] و چنین نیز می‌کند. این سرما درست در ابتدای رمان و حادثه برف در تابستان پرداخته شده بود. نوش‌آفرین گفته بود هوا مثل هوای زمستانی سرد شده بود و من مور مورم می‌شد. دست‌هام را از دو طرف به بازوهام می‌گذاشتم و خودم را سخت بغل کردم. [ص49] و متناظر آن در انتهای حیات نوش‌آفرین: سردم بود... هر چه تقلا می‌کردم نمی‌توانستم بلند شوم، به زمین چسبیده بودم... . [ص65] اما معصوم هم سردش بود. [ص307] چون او هم به مرگ روحی رسیده است.

خلاصهٔ همه آن‌چه تاکنون در مبحث اخیر گفته شد، در این تعبیر میرزا حسن رئیس می‌توان مشاهده کرد:

وقتی هم زن خانه سرما بخورد، انگار زندگی سرما خورده است. [ص290]g

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره های پيشين  
   
از دل برآيد  .  روز من   .   گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
   
   نی‌ستان   .   هزارتو   .   گفت و گو   .  
نامه   .    آینه های دیگر   .   English
 
این‌سو و آن‌سوی متن