دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

________

نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی

ترجمه
لطف‌علی خنجی

ــــــــــــــــــــــــــ
 

نشر ققنوس

66460099-0121



سال بلوا
عباس معروفی

________
 

نشر ققنوس

66460099-0121



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

نشر
فرهنگ‌ستان هنر

هنر معاصر آفریقا  سیدنی لیتل‌فیلد کاسفر

ترجمه
 علی‌رضا آبیز

____________

نشر آبیز

روایت عشق و مرگ سرجوخه کریستف ریلکه

 
راینر ماریا ریلکه
ترجمه
 علی‌رضا آبیز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

 

به عشق پسرم
گپ و گفتی با شهربانو حیدریان؛ مادر عباس معروفی

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

30 اردی‌بهشت 1370 خدمت شهربانو حیدریان؛ مادر عباس معروفی رفتم. هدفم نظرخواهی از او بود درباره رمان سمفونی مردگان. آن‌سال چنین گفت‌وگوئی را با بسیاری دیگر انجام دادم و حاصل بخشی از آن در کتاب مرگ رنگ (انتشارات روشن‌گران/ 1372- تجدید چاپ با نام ازل تا ابد/ انتشارات ققنوس/ 1384) آورده شد. از صحبت‌های آن روز این مادر گرامی، فقط سه جمله را در مرگ رنگ آوردم و باقی ماند تا این شماره آینه‌ها که با سال‌گرد تولد عباس معروفی؛ این نویسنده گران‌قدر ادبیات معاصر مصادف است.

آن روز شهربانو حیدریان در نهایت لطف و محبت به همه پرسش‌هایم پاسخ گفت. اگرچه متن زیر خصوصی می‌نماید. اما به‌گمانم جای چنین داده‌هائی درباره زندگی خانوادگی عباس معروفی میان آن‌چه درباره او تاکنون نوشته یا گفته شده، خالی است.

سردبیر

 

 

 

الهام یکتا: خانم حیدریان، از فرزندان دیگرتان بگوئید.

شهربانو حیدریان: فرزند اولم، صدیقه، متولد 1333 است. نام بقیه فرزندانم به‌ترتیب تولد عبارت است از زهره، سیدعباس، سیدسعید، فاطمه، حیدر، زهرا، سیدمجتبا، نفیسه و رباب که در سال 1356 متولد شد.

خودم هم 56 سال دارم. هم‌سرم هم 66 ساله است.

عباس از همه بچه‌ها مهربان‌تر است. سخی است، پست و گدا نیست. همه از او راضی‌یند. حسودی و بدجنسی ندارد. کاری بتواند برای کسی بکند، بدون منت انجام می‌دهد.

همه رمان سمفونی مردگان را نخوانده‌ام. در واقع علاقه‌ئی به خواندن رمان ندارم. به عشق پسرم عباس است که هر چند وقت‌ یک‌بار سمفونی مردگان را ورق می‌زنم و می‌خوانم. مجله‌اش [گردون] را هم می‌خوانم. دوست دارم عاقبت‌به‌خیر باشد؛ ناراحتی برایش پیش نیاید؛ مسأله سیاسی برایش پیش نیاید. ما یک عمر باآبرو زندگی کردیم. پدرش دیانت‌دار است. دوست دارم سرفراز باشد. خدای‌نکرده از دولت در مملکت لطمه‌ئی نخورد. البته در کار و زندگی پسرهایم دخالت ندارم. از آن وقتی که زن گرفتند، نمی‌پرسم کجا هستند و چه می‌کنند. شاید بیش‌تر به عروس‌ها احترام می‌گذاریم. چون بچه‌های مردم هستند.

ما 21 نوه داریم. پدرشان خیلی حوصله نوه‌ها را دارد.

 

الهام یکتا: لطف می‌کنید از خاطره‌هائی بگوئید که از کودکی آقای معروفی دارید؟

شهربانو حیدریان: کوچک که بود، گوجه سبز برمی‌داشت و به‌عنوان آدم‌ها ردیف می‌کرد، پشت‌سرشان نوحه می‌خواند و سینه می‌زد. مادربزرگ پدری‌یش پشت‌سرش گریه می‌کرد. یا غروب که می‌شد، سر بالکن می‌رفت و اذان می‌گفت. خدا کند بازی‌گوش نشود.

 

الهام یکتا: آیا آن‌زمان فکر می‌کردید روزی پسرتان نویسنده شود؟

شهربانو حیدریان: نه. ولی خیلی به قصه علاقه داشت. هر که را می‌دید، می‌گفت: «برایم قصه بگوئید.»

خودم برایش خیلی قصه می‌گفتم. برای درس دینی‌یش قصه حضرت یوسف و یعقوب را تعریف می‌کردم. درس که می‌خواند، خیلی کمکش می‌کردم. مدرسه نرفتم، ولی به همه بچه‌ها خیلی کمک می‌کردم. اما الان آن‌ها باید به من کمک کنند. 

پدرش خیلی دوست داشت عباس کاسب بشود. اما او دوست نداشت. بچه‌ها مسخره‌اش می‌کردند. اما یواش‌یواش به هدفش رسید. همه مسخره‌اش می‌کردند نمی‌تواند بنویسد. اما خودش یواش‌یواش پیش رفت.

سال اول [ابتدائی] به مدرسه محمدی می‌رفت. مدرسه اسلامی بود. پدرش اصلا مدرسه دولتی نمی‌فرستاد. خواستیم با دین بار بیاید. دخترها را اصلا مدرسه نفرستادیم. آن‌ها در خانه درس خواندند. بعد از انقلاب که مدرسه‌ها جدا شد، زهرا، نفیسه و رباب را مدرسه فرستادیم.   

همه پسرهایم با پدرشان کار می‌کنند. اول‌ها پدرشان با عباس موافق نبود. اما الان پدرش خیلی راضی‌ است. اول پدرش می‌خواست کل مغازه را بدهد دست عباس. پدرش می‌ترسید مبادا خودش را از بین ببرد. عباس بی‌باک نیست؛ یک‌خرده خودش را کنترل دارد. از خدا می‌خواهیم خیر باشد.

آن اوایل که پسرها ریش می‌تراشیدند، پدرشان با آن‌ها دعوا می‌کرد. آن‌طور که پدرشان هست، این‌ها نیستند. پدرشان تلویزیون نگاه نمی‌کند. اصلا توی این اتاق که تلویزیون هست، پا نمی‌گذارد.   

 

الهام یکتا: خود شما تا چه حد درس خوانده‌ئید؟

شهربانو حیدریان: من در مکتب درس خواندم. یکی- دو سال. خودم علاقه داشتم بخوانم. حافظ را می‌آوردم و وقت کار می‌نوشتم و می‌خواندم. من هر کتابی را که داشتم ، می‌خواندم. هر چه پیدا می‌کردم، می‌خواندم.

 

الهام یکتا: از لطف و محبت شما بی‌نهایت سپاس‌گزارم.g

   

 

 

                                                                                                   

 

 

 

 

 

جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره های پيشين  
   
از دل برآيد  .  روز من   .   گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
   
   نی‌ستان   .   هزارتو   .   گفت و گو   .  
نامه   .    آینه های دیگر   .   English
 
این‌سو و آن‌سوی متن