ساربانْ سرگردان
(جلد دوم
جزیره سرگردانی)
سیمین دانشور
انتشارات خوارزمی
8800 نسخه
چاپ اول 1380
307 صفحه
3000 تومان
وقتی جزیره
سرگردانی منتشر شد، در مجله
تکاپو با منصور
کوشان همکاری میکردم. او اعلام کرد شماره ویژهئی برای این رمان در
خواهد آورد. از کسانی، از جمله من خواست در موردش بنویسیم. دو روزه
کتاب را خواندم و خوشم نیامد! ایرادهائی به آن داشتم که نوشتم. اما از
آنجا که ابتدای کارم بود و هنوز به سرعت ژورنالیستی عادت نکرده بودم،
مایل به چاپ آن نبودم. چون هنوز از این اصل پیروی میکردم که نوشته
باید دستکم سهماهی بماند تا آب خنک بخورد و بعد دوباره سراغش بروم؛
دستی به سر و رویش بکشم و هر وقت از میزان صیقلیافتگییش اطمینانخاطر
حاصل کردم، آن را به دست چاپ بسپارم! دوم اینکه تا آنزمان جز یک
مقاله نقد منفی ("زنگارهای آینه" درباره
جزیره نیلی
فرشته ساری که بعدها در خود تکاپو
چاپ شد) ننوشته بودم. استدلالم هم این بود کتابی
که آنقدر مشکل دارد که باید در موردش نقد منفی نوشت، به نقدنویسی
نمیارزد! باید وقت را مصروف کارهائی کنم که ارزش نوشتن
دارند. وگرنه بینهایت کتاب بیارزش و نویسنده پرمدعا وجود دارد که
میتوان صفحهها در موردشان سیاه کرد. پس نباید اجازه دهم منفینویسی
به رویهام تبدیل شود.
سوم اینکه سیمین دانشور برایم نویسنده
دیرینهسالی جلوه می کرد که عمری سختی کشیده است. بهویژه که تازگیها
هم سنگی بر گوری
آلاحمد را دربارهاش خوانده بودم. بنابراین اصلا دلم نمیآمد
او را بیازارم!
اما حالا بیش از یکدهه از آن روزگار میگذرد و من اگر رویه نقد
منفیننویسی را همچنان پیشه کردهام، اما در معرفیها راحت حرف خود را
میزنم! چون تجربه بادکنکهای ادبی در دهه گذشته ناچارم میکند
شقشقیهنویسی کنم، مبادا فردا نگویند کسی نبود و نگفت چه افتضاحهائی
... . بنابراین منفینویسی در این صفحه، حفظ حرمت و اعتبار قلم
خویشتن است.
و اما ساربانْ
سرگردان:
از همین آغاز بگویم این مجلد ضعیفتر از جلد
نخست سهگانه سیمین دانشور است. آدمها فقط حرف میزنند و در کوران
کنش- ماجرا- واکنش شناخته نمیشوند. گیرم
سلیمِ هستیْ
گمکرده تب دارد و همهچیز از این منظر تعریف میشود یا
هستی
و مراد
در جزیره سرگردانی سرگردانند و دچار وهم
میشوند. اما لحن منظر هر سه یکی است. در حالیکه هر کدام بار نمایندگی
نوعی جریان مبارزاتی قبل از انقلاب را بهدوش میکشند
و باید بیان (Diction)
خاص خود را داشته باشند. بنابراین
نویسنده است که مدام اندیشه خود را به این و آن وام
میدهد:
- منظر سلیم:
این هستی چهجور صنمی بود که زبانش حرف دیگری میزد و سرنخها مقام
دیگری ساز میکردند. آیا هستی یک هُزوارش عوضی بود که جور دیگری
مینوشت و سلیم طور دیگری میخواند؟ آیا خود زندگی از ابتدایش یک
هزوارش عام نبود و بههمین علت بود که مردم حرف همدیگر را
نمیتوانستند بفهمند یا عوضی میفهمیدند؟ آیا مرور زمان نمیتوانست
هزوارشهای دوران باستان را دیگرگونه کند؟ مگر داریوش وانمیداشت با خط
میخی روی سنگ نقر کنند ملکاً ملکا و بخوانند شاه شاهان؟ بنویسند سَبَع
و بخوانند هفتا. خطوط میخی بر پیشانی کوهها کنده میشدند. میخهای
خطوط و هزوارشهایشان روی زمین فرو نریختند اما دیگر کمتر کسی توانست
بخواندشان و خط میخی در درازمدت جا به خط فارسی پرداخت. آیا شخصیت هستی
یکسری خطوط میخی نبود که بر قلب سلیم حک شده بود و سلیم نمیتوانست
بخواندشان. آیا شخصیت همه ابنای زمان کمابیش اینچنین نبود؟ و به همین
علت نبود که هیچکس از دل کس دیگر خبر نداشت؟
[صص 8-9]
- منظر هستی:
(اگرچه تلاش میشود منظر شخصیت نقاشی بنماید. اما در باطن
با لحن و کلام سلیم یا مراد تفاوتی ندارد.)
کلاغ پرواز کرد و روی تنها درخت کاج حیاط زندان نشست. برای اولین بار
هستی نگاهش به درخت کاج و کلاغ جلب شد. «اگر آدم بتواند زبان جاندارها
و نیمهجاندارها- حتا اگر درخت کاج باشد- و همچنین اشیا را بداند و
با آنها ارتباط پنهانی- که مثل رازی تنها میان خودش و آنها وجود
داشته باشد- برقرار بکند، تنهائی و زندان را تحمل خواهد کرد. از درخت
کاج و کلاغ هم نقشی میکشم. در نگاه اول جورواجور سبزینه میبینی و
بعد انواع رنگهای قهوهئی را. سبز سیر به مغزپستهئی جا میدهد و
میوههای تازه کاج شکل میگیرد. میوههای قهوهئی مال پار و پیرار است.
میوههای تازه کاج مغزپستهئی هستند و هدیه بهارند که بهوسیله نسیم،
بهار، برایشان نامه فرستاده است که بهزودی میآید. بعد از دیدن
نشانهها، تمامیت درخت را میبینی. آننوع نگرش، دیدار گامبهگام است.
اما گاه "تمامیت" چنان عظمتی دارد که مثل برق تو را میگیرد و به
نشانهها توجهی نمیکنی.»
کلاغ روی میوه کاجی نشست. «یعنی کلاغ به میوههای کاج نوک میزند؟
دنبال چه میگردد؟ چه رابطهئی میان کاج و کلاغ هست. حالا از درخت و
کلاغ میتوانم نقش بهتری بکشم. یا شعری بگویم. اما سلیم، این شعر تلخی
میشود. مواد خامش حیاط زندان و کاج و کلاغ است. ظاهرا من از نظر
شوربختی به وطنم میمانم. رکورددارم. اما بر بدبختییم نمیخواهم اشک
بریزم. مرز شادی و غم کجاست؟ مرز شفاف و کدر؟ مرز راست و دروغ؟ مرز
واقعیت و خیال؟»
[ص60]
منظر مراد:
اما ساربان از کجا فهمیده بود که وسوسه کنار هستی بودن، آنقدر در من
شدید است؟ با لهجه حرف میزد و من حرفهایش را در ذهنم ترجمه میکردم.
میفهمیدم که میگوید اهل دهی، نزدیک بیابانک است:... کویر مثل زن است
و آدم را عاشق خودش میکند. همین است که هر روز آرزو میکند به کویر
برگردد.
ساربان سرگردان یک کلاه لبهدار بر سر داشت و از سه بر کلاه، پارچهئی
آو.یزان، که گردن و روی گوشهایش را میپوشانید. پیشانی و گرداگرد
لبهایش را شیارهائی خطخطی کرده بود. خطهای تاریخ... خطهای کویری،
یادگار آنهمه سال که بیابانگردی کرده بود و آفتاب بیرحم صورت و
دستهایش را به رنگ مس تازه از کورهدرآمده کرده بود.
...
یکریز با دور تند حرف میزد، اگر هستی خواب نبود میگفت که یک سینه
سخن دارد. گفتی یک قرن سکوت کرده و ناگهان به زبان آمده است.
[صص194- 195]
با لهجه حرف میزد و من حرفهایش را در ذهنم ترجمه میکردمی
که مراد
میگوید، همان
هزوارشی است
که سلیم
فضلفروشییش را میکند. حال این سه منظر را با
کلام ساربان،
این انسان بدوی مقایسه کنید:
گفت نام آبادی خودشان عروسان است. عروس کویر. آنقدر دار و درخت
کاشتهاند و همهجور گلی. یک یزدی، آنجا مادرچاه زده. حوضچه پر آب
میشود، سرریز میکند در جوی آب. آبادی از دنیا و بیابان دل کنده، تک
است. مثل نگین انگشتر حضرت سلیمان است. نمیدانی چه صفائی دارد. وقتی
از بیابان میآئی، باورت نمیشود که به بهشت رسیدهئی. پرندهها روی
درختها میخسبند و سحر، انگار مردم برای نماز جار میزنند. جیکجیک
میکنند و پرواز میکنند. دم غروب گلهها با صدای زنگولههایشان به
آغل برمیگردند. قطار میشوند لب جوی. شبانها خسته و خاکآلود، خودشان
را با آب پربرکت قنات میشویند. من هم هر وقت از بیابان میآیم خودم را
میشویم. نمیدانی چه کیفی دارد. قدر آب را بدان جوان. باد همهمهئی
راه میاندازد و با درختها و پرندهها و آدمها و قوچ و میش حرف
میزند. گاهی دیوانه میشود و سرشان داد میزند. من فرش میاندازم زیر
نخل. خودم کاشتهام. کنارش هم ده تا بوته گل سرخ کاشتهام. لب جوی. به
نیت خودم و بیبیسرویجان. هی قافله ناقه است که از راه میرسد. صدای
زنگشان قدمهایشان را تند میکند. شاید هم برای آنکه به آب برسند.
در ده عروسان همه جنبندهها و چرندهها و پرندهها آواز میخوانند.
آدمها که جای خود دارند و همه ساربانها هم زبانشان را میدانند.
باورت نمیشود؟ ببین اگر خوب گوش بدهی، یعنی با جانت گوش بدهی، زنگ شتر
راهنما، کشدار میخواند: «هزار تومن بده داریم.»
زنگ شترهای وسطی کمی
تندتر میخواند: «ایشالله میدیم، ایشالله میدیم.» و زنگ شتر آخری خیلی
تند میخواند: «مشکل میبینم. مشکل میبینم.»
[صص195- 196]
برای دانشور
سلیم،
هستی،
مراد روشنفکر یا
ساربان ندارد. همه به یک زبان و لحن حرف میزنند. این امر بهروشنی نشان
میدهد ساربان سرگردان
رمان تکآوائی است و سیمین دانشور گرفتارِ کیش
شخصیت، قاهرانه عرفان آبکی خود را به شخصیتهای رمانش تحمیل کرده است.
گرچه نمود مستقیم کیش شخصیت او در این مجلد بسی کمتر از
جزیره سرگردانی
است- شاید متأثر از انتقادهائی که از این بابت به او شده بود. اما
همچنان سیمین
(خود سیمین دانشور) در رمان حضور دارد و در
اواخر کار ظاهر میشود تا از خاطره حضورش در جبهههای جنگ ایران و عراق
بگوید. در حالیکه دانشور میتوانست این کار را در کتاب خاطراتش بکند
یا دستکم در رمان به داستان تبدیل کند.
ناگفته نماند دانشور بابت خودشکنی و رفع اتهام
خودشیفتگی، شخصیت توران
را که معادل دیگرش در
جزیره سرگردانی
بود، در این مجلد کمرنگ کرده است. او در این مسیر چنان پیش میرود که
توران را به آلزایمر مبتلا میکند. بعد هم
او را میمیراند و با وصف چگونگی تشییع وی، مراسم تدفین خود را از پیش
شرح میدهد!
قاهریت نویسنده در
ساربانْ سرگردان
وجه دیگری هم دارد؛ قطعه ادبینویسی که در
جزیره سرگردانی
کمتر نمود داشت، در این مجلد حضور مسلط دارد و
گاه به انشاهای دختران جوان تنه میزند. ضمن آنکه دانشور، نوقلمانه
مدام در حال اظهارفضل است تا در مورد هر چه دلش میخواهد یا برایش جالب
بهنظر میرسد، داد سخن بدهد. اگر نچسب هم بود، چه باک؟! بهزور و
دگنگ میتوان در اینجا و آنجای رمان چپاند تا بالأخره از دغدغهاش
رها شوی:
«آیا میارزد که با همه شور عشق، همچنان عاشق سلیم آدمی بمانم؟
فرخنده راست میگوید: سلیم مردسالار است. آن روز در پارک مرا متقاعد
کرد از شغلم دست بردارم. من از استقلال مالی حرف زدم. پرسید چه
استقلالی. گفت احتیاجی به پول آن شغل ندارم. من از تساوی حقوق زن و مرد
حرف زدم و در اجتماع بودن. قول داد با هم سفرها خواهیم کرد.
نمایشگاههای نقاشی همه جهان را به تو نشان خواهم داد. کتابهای نقاشی
همه نقاشهای بزرگ دنیا را برایت میخرم. با آدمهای هنرمند معاشرت
میکنیم. گفت حانه استاد مانی یکقدمی خانه ما است. گفتم: میدانی
سلیم، من به یک معنا فمینیست هستم. همینطور که هستم، مرا میخواهی؟
گفت: با تمام وجودم میخواهمت. اما فمینیسم انواع و اقسام دارد.
فمینیسم غربی در آخرین تحلیل حق مرد را میگیرد و به زن میدهد و
بههمین علت اینهمه طلاق در غرب رواج دارد. چرا که طرفین معادله بههم
خورده است: مرد مظلوم و زن ظالم شده است. گفت: قریب ششمیلیون مرد غربی
خود را گم و گور کردهاند تا اموالشان را با زنهای مطلقهشان نصف
نکنند. تا نفقه ندهند. تا... همه حرفهایش یادم نیست. اما یادم است از
فمینیسم شرقی گفت. گفت در شرق بایستی حقوق زن را بالا ببریم تا همسطح
حقوق مرد بشود. حقوق زن چیست؟ حق ارث. حق طلاق. حق حضانت اطفال.
پرسیدم: تعدد زوجات چطور. خندید: من آدمی، نمیآیم روی تو زن بگیرم.
... حدود همه حقوق زن و مرد در
قرآن کریم
تعئین شده است. نمیشود که ضد
قرآن
فتوا داد و عمل کرد. گفت: شاه هم که بر ضد
قرآن
حق طلاق و حضانت اطفال را به زنها داده، بهزودی همه چیز را از هم
خواهد پاشانید. آمار طلاق بعد از این قانون بالا رفته. بعد از این
قانون، ایران از نظر تعداد طلاق و پاشیدگی خانوادگی چهارمین کشور جهان
شده.
[صص81- 82]
درباره بیان شخصیتها باز هم میتوان ایرادهای دیگری وارد دانست:
واژههائی که شخصیتها استفاده میکنند، تابع زبان عامیانه (Low
Style)
رئالیسم اجتماعی نیست. همه ادیب و متفکرند و کتابی حرف میزنند. از این
بابت به چند نمونه زیر بسنده میکنم که مشابهشان در سراسر رمان
بهوفور یافت میشود:
فرخنده به صدا درآمد: اما این اشتباه همه عمرش را
زهرآلود
میکند.
[ص65]
و صدای مرد
[بازجو] که
گفتی دلجوئی میکرد: هیچکس تا
حال به شما گفته که دختر زیبائی هستید.
- این پرسش هم جزءِ بازجوئی است؟
- زباندرازی نکن وگرنه
به عربهای حاشیه خلیج میفروشمت.
[ص55]
به مراد حسد می بردم.
چون شما تحت تأثیرش بودید.
[ص126]
در چنین آشفتهبازار زبان و لحن است که
زندانبان به زندانی سیاسی میگوید
قربانت گردم
[ص56] یا فدایت شوم
[ص58] و
تصدقتان بروم! [ص72]
بههمین سیاق دانشور در وصف بازجوی ساواکی دچار خبط میشود؛ او چنان
مذهبی است که حاجیبازاریهای اکنون را به یاد میآورد. شاید هم دانشور
دچار خلط زمانی شده و از یاد برده است در حال عرضه بازجویان ساواکی
است، نه بازجویان پس از انقلاب!
شناختنداشتن دانشور از محیطهائی که شرح میدهد
و قانون حاکم بر آنها، کار را به جائی میکشاند که
فرخندهٔ
زندانی سیاسی از مسؤولان درخواست میکند او را از اوین به زندانی منتقل
کنند که هستی
همپروندهاش در آن است و آنها هم موافقت
میکنند.[ص74] در حالیکه چنین اتفاقی در زندانهای سیاسی شاه محال بود
بیفتد. زیرا تمایل زندانی به همبند بودن با کسی، به مفهوم تبادل
اطلاعات لو نرفته بود و... .
از موردهای مهم دیگری که باید بابت زباننشناسی
و نیز شخصیتنشناسی نویسنده
ساربانْ سرگردان به آن توجه شود، به
مصدر تیمسار
برمیگردد. انگار نه انگار او ردّی کلاس یازده است که
هستی چنان
سخنرانی غرائی برایش میکند. تمایل افراطی به فضلفروشی باعث میشود
دانشور مخاطب هستی
را اشتباه بگیرد و عامی تازه پا درراه گذاشته
را روشنفکر آوانگاردی بپندارد که باید با او با همان زبان یأجوج و
مأجوجی صحبت کرد که خود منتقدش است:
خوب ما استعمار شدهئیم. اما چرا باید تن به استعمار داده باشیم.
استعمارگران تودههای مردم کشورهای جهان سوم را در فقر و جهل نگه
میدارند تا بتوانند خوب بچاپندشان. میان تودههای مردم و روشنفکران
هم دیوار بلندی حایل است. حکومتها هم بیشترشان دستنشاندهاند و
خفقان را ترویج میکنند و حرف روشنفکران به تودهها نمیرسد. تازه
بیش تر روشنفکران میترسند حرفشان را رک و راست و ساده بزنند.
- چرا میترسند؟ چرا انتقام نمیگیرند؟
- ببین جانم. گرفتهگیری خارجی به کنترل شخصی منتهی میشود، تا به یک
نوع درماندگی آموختهشده برسد. انگار همیشه دیوارها وجود دارند. انگار
باید لبها همیشه قفل بمانند. تنها در شعر این درماندگی کمتر است. چون
ایجاز و تمثیل و تخیل مقصود شاعر را حتا از چشم سانسورگران هم پنهان
میکند. با این حال از شاهین بپرس. او از من بهتر میداند. خوب حالا
چرا اصرار داری ما را به ملکتان دعوت کنی؟
- میخواهم از شما و شاهینخان چیز یاد بگیرم.
[صص 179- 180]
نقص بعدی شخصیتپردازی رمان، نادیده گرفتن همه
آنچه است که در گذشته رشته شده است. برای مثال یک فصل تمام باید شاهد
آه و نالههای سلیم
در فراق
هستی باشیم و عشقی که به او دارد- از
آنچه در جلد اول رمان آمده است، صرفنظر میکنم. اما ناگهان تب تند
سلیم با یک اعلامیه مبنی بر ازدواج
هستی و
باردارییش عرق میکند و سراغ دختر دیگری میرود و او را به زنی
میگیرد. همین اتفاق در مورد هستی
رخ میدهد و او هم بعد از آنهمه سوز و گداز-
آیا از زندانیشدنم از من روی برگردانیده؟
آنهمه عشق چه شد؟ اورنگ کو؟ گلچهر کو؟ نقش وفا و مهر کو؟ نه،
بیانصافی میکنم. حتما سلیم مثل ماهی در ماهیتابه دارد از دورییم
جزجز میکند. [ص58]-
سلیم را
کنار میگذارد و با مراد ازدواج میکند. بعد هم که
سلیم و
هستی با هم روبهرو میشوند، انگار نه
انگار زوج عاشق و معشوق سابق هستند و آنهمه به یکدیگر دلبسته
بودند؛ چنان گفتوگوی سردی در صفحه 125 بین آنان درمیگیرد که خواننده
یخ میزند. همین اتفاق در دورهئی رخ میدهد که شخصیتها از بحران سال
انقلاب گذر میکنند. باز هم انگار نه انگار چنین اتفاق عظیمی در دور و
بر شخصیتهای رمان در حال وقوع است و خواهناخواه بر زندگیشان تأثیر
میگذارد. بهویژه که بیشتر آنها آدمهای سیاسی هستند و بههیچوجه
نمیتوانستهاند در برابر چنین واقعهئی بیاعتنا باشند. شاید کلید
معما در این صفحه از رمان وجود داشته باشد:
صدای خودت را میشنوی که با برادرت دنبال تابوت میدوید. به حاجی معصوم
میگوئی: این تابوت مادربزرگ است. میگوید: برو یله باش. و صدای مردها
با صدای حاجیمعصوم که بسیار بلند است: ای خواهر شهیدم، شهادتت مبارک.
شعار میشنوی: شهید قلب تاریخ است. برادرت داد میزند: بابا این تابوت
مادربزرگ ماست. هشتاد سالش است. آنگاه صدای مردها: یک دور میگردانیمش
و به شما پس میدهیم. چندین دور میگردانند. نوحه و شعار به ضجه و مویه
میانجامد. زنها هم بهدنبال مردها به راهپیمائی آمدهاند. صداهای
درهم میشنوی: جوان ناکام! صد حیف! خودت و برادرت را میبینی که از
خنده ریسه میروید.
آیا دانشور از انقلاب اسلامی ایران و ایدئولوگش
دکتر علی شریعتی بیزار بوده است که از زبان
طوطک چنین
آن را بهسخره گرفته است؟! ای کاش بهجای چنین دُرافشانیهائی، سیمین
دانشور وقت بیشتری مصروف بازنویسی رمانش میکرد و شاهد خیل چنین
جملههائی نبودیم که واژهها در جای درست خود به کار نرفتهاند:
البطرس، پرندهئی مشتاق که روی آبِ جاپای
شیارهائی که کشتیها از خود بهجا میگذارند، راه میرود.
[ص67]
خط میخی در درازمدت جا به خط فارسی پرداخت.
[ص9]
هستی نوریان اینهمه اطلاع را از کجا آورده؟
[ص 70]g