دارالترجمه رسمی آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

________

نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی

ترجمه
لطف‌علی خنجی

ــــــــــــــــــــــــــ

نشر آفرینگان
66460099-0121

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی
وحید مقدم
________

نشر ققنوس
66460099-0121



آونگ خاطره‌های ما

عباس معروفی
________

نشر ققنوس

66460099-0121

دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی
________

نشر ققنوس
66460099-0121

پیکر فرهاد
عباس معروفی
________
 

نشر ققنوس

66460099-0121



سال بلوا
عباس معروفی

________
 

نشر ققنوس

66460099-0121


 

سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

  
کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ


فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
3244732-0131


 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس

66460099-0121



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________
 

نشر زریاب
(نشر زوار)
66491580-0121


 

چشمه عشق

نرگس (الهام) یکتا
ـــــــــــــــــــــ


نشر
مرداد
(نشر زوار)
66491580-0121



خانه‌ئی برای عشق

نرگس (الهام) یکتا ___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936

آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936

آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936



مرگ رنگ

درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر
فرهنگ‌ستان هنر

هنر معاصر آفریقا  سیدنی لیتل‌فیلد کاسفر

ترجمه
 علی‌رضا آبیز

____________

نشر آبیز

روایت عشق و مرگ سرجوخه کریستف ریلکه

 
راینر ماریا ریلکه
ترجمه
 علی‌رضا آبیز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

نشر ثالث

اسپاگتی با
سس مکزیکی


علی‌رضا آبیز
___________
 

نشر نارنج

نگه‌دار باید
پیاده شویم


علی‌رضا آبیز
___________
 

 

 

 

 

ساربانْ سرگردان سیمین دانشور

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

 

 

ساربانْ سرگردان (جلد دوم جزیره سرگردانی)

سیمین دانشور

انتشارات خوارزمی

8800 نسخه

چاپ اول 1380

307 صفحه

3000 تومان

وقتی جزیره سرگردانی منتشر شد، در مجله تکاپو با منصور کوشان هم‌کاری می‌کردم. او اعلام کرد شماره ویژه‌ئی برای این رمان در خواهد آورد. از کسانی، از جمله من خواست در موردش بنویسیم. دو روزه کتاب را خواندم و خوشم نیامد! ایرادهائی به آن داشتم که نوشتم. اما از آن‌جا که ابتدای کارم بود و هنوز به سرعت ژورنالیستی عادت نکرده بودم، مایل به چاپ آن نبودم. چون هنوز از این اصل پیروی می‌کردم که نوشته باید دست‌کم سه‌ماهی بماند تا آب خنک بخورد و بعد دوباره سراغش بروم؛ دستی به سر و رویش بکشم و هر وقت از میزان صیقل‌یافتگی‌یش اطمینان‌خاطر حاصل کردم، آن را به دست چاپ بسپارم! دوم این‌که تا آن‌زمان جز یک مقاله نقد منفی ("زنگارهای آینه" درباره جزیره نیلی فرشته ساری که بعدها در خود تکاپو چاپ شد) ننوشته بودم. استدلالم هم این بود کتابی که آن‌قدر مشکل دارد که باید در موردش نقد منفی نوشت، به نقدنویسی نمی‌ارزد! باید وقت را مصروف کارهائی کنم که ارزش نوشتن دارند. وگرنه بی‌نهایت کتاب بی‌ارزش و نویسنده پرمدعا وجود دارد که می‌توان صفحه‌ها در موردشان سیاه کرد. پس نباید اجازه دهم منفی‌نویسی به رویه‌ام تبدیل شود.

سوم این‌که سیمین دانشور برایم نویسنده دیرینه‌‌سالی جلوه می کرد که عمری سختی کشیده است. به‌ویژه که تازگی‌ها هم سنگی بر گوری آل‌احمد را درباره‌اش خوانده بودم. بنابراین اصلا دلم نمی‌آمد او را بیازارم!

اما حالا بیش از یک‌دهه از آن روزگار می‌گذرد و من اگر رویه نقد منفی‌ننویسی را هم‌چنان پیشه کرده‌ام، اما در معرفی‌ها راحت حرف خود را می‌زنم! چون تجربه بادکنک‌های ادبی در دهه گذشته ناچارم می‌کند شقشقیه‌نویسی کنم، مبادا فردا نگویند کسی نبود و نگفت چه افتضاح‌هائی ... . بنابراین منفی‌نویسی در این ‌صفحه، حفظ حرمت و اعتبار قلم خویش‌تن است.

و اما ساربانْ سرگردان:

از همین آغاز بگویم این مجلد ضعیف‌تر از جلد نخست سه‌گانه سیمین دانشور است. آدم‌ها فقط حرف می‌زنند و در کوران کنش‌- ماجرا- واکنش‌ شناخته نمی‌شوند. گیرم سلیمِ هستیْ گم‌کرده تب دارد و همه‌چیز از این منظر تعریف می‌شود یا هستی و مراد در جزیره سرگردانی سرگردانند و دچار وهم می‌شوند. اما لحن منظر هر سه یکی است. در حالی‌که هر کدام بار نمایندگی نوعی جریان مبارزاتی قبل از انقلاب را به‌دوش می‌کشند و باید بیان (Diction) خاص خود را داشته باشند. بنابراین نویسنده است که مدام اندیشه خود را به این و آن وام می‌دهد:

- منظر سلیم:

این هستی چه‌جور صنمی بود که زبانش حرف دیگری می‌زد و سرنخ‌ها مقام دیگری ساز می‌کردند. آیا هستی یک هُزوارش عوضی بود که جور دیگری می‌نوشت و سلیم طور دیگری می‌خواند؟ آیا خود زندگی از ابتدایش یک هزوارش عام نبود و به‌همین علت بود که مردم حرف هم‌دیگر را نمی‌توانستند بفهمند یا عوضی می‌فهمیدند؟ آیا مرور زمان نمی‌توانست هزوارش‌های دوران باستان را دیگرگونه کند؟ مگر داریوش وانمی‌داشت با خط میخی روی سنگ نقر کنند ملکاً ملکا و بخوانند شاه شاهان؟ بنویسند سَبَع و بخوانند هفتا. خطوط میخی بر پیشانی کوه‌ها کنده می‌شدند. میخ‌های خطوط و هزوارش‌های‌شان روی زمین فرو نریختند اما دیگر کم‌تر کسی توانست بخواندشان و خط میخی در درازمدت جا به خط فارسی پرداخت. آیا شخصیت هستی یک‌سری خطوط میخی نبود که بر قلب سلیم حک شده بود و سلیم نمی‌توانست بخواندشان. آیا شخصیت همه ابنای زمان کمابیش این‌چنین نبود؟ و به همین علت نبود که هیچ‌کس از دل کس دیگر خبر نداشت؟ [صص 8-9]

- منظر هستی: (اگرچه تلاش می‌شود منظر شخصیت نقاشی بنماید. اما در باطن با لحن و کلام سلیم یا مراد تفاوتی ندارد.)

کلاغ پرواز کرد و روی تنها درخت کاج حیاط زندان نشست. برای اولین بار هستی نگاهش به درخت کاج و کلاغ جلب شد. «اگر آدم بتواند زبان جان‌دارها و نیمه‌جان‌دارها- حتا اگر درخت کاج باشد- و هم‌چنین اشیا را بداند و با آن‌ها ارتباط پنهانی- که مثل رازی تنها میان خودش و آن‌ها وجود داشته باشد- برقرار بکند، تنهائی و زندان را تحمل خواهد کرد. از درخت کاج و کلاغ هم نقشی می‌کشم. در نگاه اول جورواجور سبزینه می‌‌بینی و بعد انواع رنگ‌های قهوه‌ئی‌ را. سبز سیر به مغزپسته‌ئی جا می‌دهد و میوه‌های تازه کاج شکل می‌گیرد. میوه‌های قهوه‌ئی مال پار و پیرار است. میوه‌های تازه کاج مغزپسته‌ئی هستند و هدیه بهارند که به‌وسیله نسیم، بهار، برای‌شان نامه فرستاده است که به‌زودی می‌آید. بعد از دیدن نشانه‌ها، تمامیت درخت را می‌بینی. آن‌نوع نگرش، دیدار گام‌به‌گام است. اما گاه "تمامیت" چنان عظمتی دارد که مثل برق تو را می‌گیرد و به نشانه‌ها توجهی نمی‌کنی.»

کلاغ روی میوه کاجی نشست. «یعنی کلاغ به میوه‌های کاج نوک می‌زند؟ دنبال چه می‌گردد؟ چه رابطه‌ئی میان کاج و کلاغ هست. حالا از درخت و کلاغ می‌توانم نقش به‌تری بکشم. یا شعری بگویم. اما سلیم، این شعر تلخی می‌شود. مواد خامش حیاط زندان و کاج و کلاغ است. ظاهرا من از نظر شوربختی به وطنم می‌مانم. رکورددارم. اما بر بدبختی‌یم نمی‌خواهم اشک بریزم. مرز شادی و غم کجاست؟ مرز شفاف و کدر؟ مرز راست و دروغ؟ مرز واقعیت و خیال؟» [ص60]

منظر مراد:

اما ساربان از کجا فهمیده بود که وسوسه کنار هستی بودن، آن‌قدر در من شدید است؟ با لهجه حرف می‌زد و من حرف‌هایش را در ذهنم ترجمه می‌کردم. می‌فهمیدم که می‌گوید اهل دهی، نزدیک بیابانک است:... کویر مثل زن است و آدم را عاشق خودش می‌کند. همین است که هر روز آرزو می‌کند به کویر برگردد.

ساربان سرگردان یک کلاه لبه‌دار بر سر داشت و از سه بر کلاه، پارچه‌ئی آو.یزان، که گردن و روی گوش‌هایش را می‌پوشانید. پیشانی و گرداگرد لب‌هایش را شیارهائی خط‌خطی کرده بود. خط‌های تاریخ... خط‌های کویری، یادگار آن‌همه سال که بیابان‌گردی کرده بود و آفتاب بی‌رحم صورت و دست‌هایش را به رنگ مس تازه از کوره‌درآمده کرده بود.

...

یک‌ریز با دور تند حرف می‌زد، اگر هستی خواب نبود می‌گفت که یک سینه سخن دارد. گفتی یک قرن سکوت کرده و ناگهان به زبان آمده است. [صص194- 195]

با لهجه حرف می‌زد و من حرف‌هایش را در ذهنم ترجمه می‌کردمی که مراد می‌گوید، همان هزوارشی است که سلیم فضل‌فروشی‌یش را می‌کند. حال این سه منظر را با کلام ساربان، این انسان بدوی مقایسه کنید:

گفت نام آبادی خودشان عروسان است. عروس کویر. آن‌قدر دار و درخت کاشته‌اند و همه‌جور گلی. یک یزدی، آن‌جا مادرچاه زده. حوض‌چه پر آب می‌شود، سرریز می‌کند در جوی آب. آبادی از دنیا و بیابان دل کنده، تک است. مثل نگین انگشتر حضرت سلیمان است. نمی‌دانی چه صفائی دارد. وقتی از بیابان می‌آئی، باورت نمی‌شود که به بهشت رسیده‌‌ئی. پرنده‌ها روی درخت‌ها می‌خسبند و سحر،‌ انگار مردم برای نماز جار می‌زنند. جیک‌جیک می‌کنند و پرواز می‌کنند. دم غروب گله‌ها با صدای زنگوله‌های‌شان به آغل برمی‌گردند. قطار می‌شوند لب جوی. شبان‌ها خسته و خاک‌آلود، خودشان را با آب پربرکت قنات می‌شویند. من هم هر وقت از بیابان می‌آیم خودم را می‌شویم. نمی‌دانی چه کیفی دارد. قدر آب را بدان جوان. باد هم‌همه‌ئی راه می‌اندازد و با درخت‌ها و پرنده‌ها و آدم‌ها و قوچ‌ و میش حرف می‌زند. گاهی دیوانه می‌شود و سرشان داد می‌زند. من فرش می‌اندازم زیر نخل. خودم کاشته‌ام. کنارش هم ده تا بوته گل سرخ کاشته‌ام. لب جوی. به نیت خودم و بی‌بی‌سروی‌جان. هی قافله ناقه است که از راه می‌‌رسد. صدای زنگ‌شان قدم‌های‌شان را تند می‌کند. شاید هم برای آن‌‌که به آب برسند. در ده عروسان همه جنبنده‌ها و چرنده‌ها و پرنده‌ها آواز می‌خوانند. آدم‌ها که جای خود دارند و همه ساربان‌ها هم زبان‌شان را می‌دانند. باورت نمی‌شود؟ ببین اگر خوب گوش بدهی، یعنی با جانت گوش بدهی، زنگ شتر راه‌نما، کش‌دار می‌خواند: «هزار تومن بده داریم.»

زنگ شترهای وسطی کمی تندتر می‌خواند: «ایشالله می‌دیم، ایشالله می‌دیم.» و زنگ شتر آخری خیلی تند می‌خواند: «مشکل می‌بینم. مشکل می‌بینم.» [صص195- 196]

برای دانشور سلیم، هستی، مراد روشن‌فکر یا ساربان ندارد. همه به یک زبان و لحن حرف می‌زنند. این امر به‌روشنی نشان می‌دهد ساربان سرگردان رمان تک‌آوائی است و سیمین دانشور گرفتارِ کیش شخصیت، قاهرانه عرفان آبکی خود را به شخصیت‌های رمانش تحمیل کرده است. گرچه نمود مستقیم کیش شخصیت او در این مجلد بسی کم‌تر از جزیره سرگردانی است- شاید متأثر از انتقادهائی که از این بابت به او شده بود. اما هم‌چنان سیمین (خود سیمین دانشور) در رمان حضور دارد و در اواخر کار ظاهر می‌شود تا از خاطره حضورش در جبهه‌های جنگ ایران و عراق بگوید. در حالی‌که دانشور می‌توانست این کار را در کتاب خاطراتش بکند یا دست‌کم در رمان به داستان تبدیل کند.

ناگفته نماند دانشور بابت خودشکنی و رفع اتهام خودشیفتگی، شخصیت توران را که معادل دیگرش در جزیره سرگردانی بود، در این مجلد کم‌رنگ کرده است. او در این مسیر چنان پیش می‌رود که توران را به آلزایمر مبتلا می‌کند. بعد هم او را می‌میراند و با وصف چگونگی تشییع وی، مراسم تدفین خود را از پیش‌ شرح می‌دهد!

قاهریت نویسنده در ساربانْ سرگردان وجه دیگری هم دارد؛ قطعه ادبی‌نویسی که در جزیره سرگردانی کم‌تر نمود داشت، در این مجلد حضور مسلط دارد و گاه به انشاهای دختران جوان تنه می‌زند. ضمن آن‌که دانشور، نوقلمانه مدام در حال اظهارفضل است تا در مورد هر چه دلش می‌خواهد یا برایش جالب به‌نظر می‌رسد، داد سخن بدهد. اگر نچسب هم بود، چه باک؟! ‌به‌زور و دگنگ می‌توان در این‌جا و آن‌جای رمان چپاند تا بالأخره از دغدغه‌اش رها شوی:

«آیا می‌ارزد که با همه شور عشق، هم‌‌چنان عاشق سلیم آدمی بمانم؟ فرخنده راست می‌گوید: سلیم مردسالار است. آن روز در پارک مرا متقاعد کرد از شغلم دست بردارم. من از استقلال مالی حرف زدم. پرسید چه استقلالی. گفت احتیاجی به پول آن شغل ندارم. من از تساوی حقوق زن و مرد حرف زدم و در اجتماع بودن. قول داد با هم سفرها خواهیم کرد. نمایش‌گاه‌های نقاشی همه جهان را به تو نشان خواهم داد. کتاب‌های نقاشی همه نقاش‌های بزرگ دنیا را برایت می‌خرم. با آدم‌های هنرمند معاشرت می‌‌کنیم. گفت حانه استاد مانی یک‌قدمی خانه ما است. گفتم: می‌دانی سلیم، من به یک معنا فمینیست هستم. همین‌طور که هستم، مرا می‌خواهی؟ گفت: با تمام وجودم می‌خواهمت. اما فمینیسم انواع و اقسام دارد. فمینیسم غربی در آخرین تحلیل حق مرد را می‌گیرد و به زن می‌‌دهد و به‌همین علت این‌همه طلاق در غرب رواج دارد. چرا که طرفین معادله به‌هم خورده است: مرد مظلوم و زن ظالم شده است. گفت: قریب شش‌میلیون مرد غربی خود را گم و گور کرده‌اند تا اموال‌شان را با زن‌های مطلقه‌شان نصف نکنند. تا نفقه ندهند. تا... همه حرف‌هایش یادم نیست. اما یادم است از فمینیسم شرقی گفت. گفت در شرق بایستی حقوق زن را بالا ببریم تا هم‌سطح حقوق مرد بشود. حقوق زن چیست؟ حق ارث. حق طلاق. حق حضانت اطفال. پرسیدم: تعدد زوجات چطور. خندید: من آدمی، نمی‌آیم روی تو زن بگیرم.

... حدود همه حقوق زن و مرد در قرآن کریم تعئین شده است. نمی‌شود که ضد قرآن فتوا داد و عمل کرد. گفت: شاه هم که بر ضد قرآن حق طلاق و حضانت اطفال را به زن‌ها داده، به‌زودی همه چیز را از هم خواهد پاشانید. آمار طلاق بعد از این قانون بالا رفته. بعد از این قانون، ایران از نظر تعداد طلاق و پاشیدگی خانوادگی چهارمین کشور جهان شده. [صص81- 82]

درباره بیان شخصیت‌ها باز هم می‌توان ایرادهای دیگری وارد دانست:

واژه‌‌هائی که شخصیت‌ها استفاده می‌کنند، تابع زبان عامیانه (Low Style) رئالیسم اجتماعی نیست. همه ادیب و متفکرند و کتابی حرف می‌زنند. از این بابت به چند نمونه زیر بسنده می‌کنم که مشابه‌شان در سراسر رمان به‌وفور یافت می‌شود:

فرخنده به صدا درآمد: اما این اشتباه همه عمرش را زهرآلود می‌کند. [ص65]

 

و صدای مرد [بازجو] که گفتی دل‌جوئی می‌کرد: هیچ‌کس تا حال به شما گفته که دختر زیبائی هستید.

- این پرسش هم جزءِ بازجوئی است؟

- زبان‌درازی نکن وگرنه به عرب‌های حاشیه خلیج می‌فروشمت. [ص55]

 

به مراد حسد می بردم. چون شما تحت تأثیرش بودید. [ص126]

در چنین آشفته‌بازار زبان و لحن است که زندان‌بان به زندانی سیاسی می‌گوید قربانت گردم [ص56] یا فدایت شوم [ص58] و تصدق‌تان بروم! [ص72]

به‌همین سیاق دانشور در وصف بازجوی ساواکی دچار خبط می‌شود؛ او چنان مذهبی است که حاجی‌بازاری‌های اکنون را به یاد می‌آورد. شاید هم دانشور دچار خلط زمانی شده و از یاد برده است در حال عرضه بازجویان ساواکی است، نه بازجویان پس از انقلاب!

شناخت‌نداشتن دانشور از محیط‌هائی که شرح می‌دهد و قانون حاکم بر آن‌ها، کار را به جائی می‌کشاند که فرخندهٔ زندانی سیاسی از مسؤولان درخواست می‌کند او را از اوین به زندانی منتقل کنند که هستی هم‌پرونده‌اش در آن است و آن‌ها هم موافقت می‌کنند.[ص74] در حالی‌که چنین اتفاقی در زندان‌های سیاسی شاه محال بود بیفتد. زیرا تمایل زندانی به هم‌بند بودن با کسی، به مفهوم تبادل اطلاعات لو نرفته بود و... .

از موردهای مهم دیگری که باید بابت زبان‌نشناسی و نیز شخصیت‌نشناسی نویسنده ساربانْ سرگردان به آن توجه شود، به مصدر تیمسار برمی‌گردد. انگار نه انگار او ردّی کلاس یازده است که هستی چنان سخن‌رانی غرائی برایش می‌کند. تمایل افراطی به فضل‌فروشی باعث می‌شود دانشور مخاطب هستی را اشتباه بگیرد و عامی تازه‌ پا ‌درراه گذاشته را روشن‌فکر آوانگاردی بپندارد که باید با او با همان زبان یأجوج و مأجوجی صحبت کرد که خود منتقدش است:

خوب ما استعمار شده‌ئیم. اما چرا باید تن به استعمار داده باشیم. استعمارگران توده‌های مردم کشورهای جهان سوم را در فقر و جهل نگه می‌دارند تا بتوانند خوب بچاپندشان. میان توده‌های مردم و روشن‌فکران هم دیوار بلندی حایل است. حکومت‌ها هم بیش‌ترشان دست‌نشانده‌اند و خفقان را ترویج می‌کنند و حرف روشن‌فکران به توده‌ها نمی‌‌رسد. تازه بیش تر روشن‌فکران می‌ترسند حرف‌شان را رک و راست و ساده بزنند.

- چرا می‌ترسند؟ چرا انتقام نمی‌گیرند؟

- ببین جانم. گرفته‌گیری خارجی به کنترل شخصی منتهی می‌شود، تا به یک نوع درماندگی آموخته‌شده برسد. انگار همیشه دیوارها وجود دارند. انگار باید لب‌ها همیشه قفل بمانند. تنها در شعر این درماندگی کم‌تر است. چون ایجاز و تمثیل و تخیل مقصود شاعر را حتا از چشم سانسورگران هم پنهان می‌کند. با این حال از شاهین بپرس. او از من به‌تر می‌داند. خوب حالا چرا اصرار داری ما را به ملک‌تان دعوت کنی؟

- می‌خواهم از شما و شاهین‌خان چیز یاد بگیرم. [صص 179- 180]

نقص بعدی شخصیت‌پردازی رمان، نادیده گرفتن همه آن‌چه است که در گذشته رشته شده است. برای مثال یک فصل تمام باید شاهد آه‌ و ناله‌های سلیم در فراق هستی باشیم و عشقی که به او دارد- از آن‌چه در جلد اول رمان آمده است، صرف‌نظر می‌کنم. اما ناگهان تب تند سلیم با یک اعلامیه مبنی بر ازدواج هستی و بارداری‌یش عرق می‌کند و سراغ دختر دیگری می‌رود و او را به زنی می‌گیرد. همین اتفاق در مورد هستی رخ می‌دهد و او هم بعد از آن‌همه سوز و گداز- آیا از زندانی‌شدنم از من روی برگردانیده؟ آن‌همه عشق چه شد؟ اورنگ کو؟ گل‌چهر کو؟ نقش وفا و مهر کو؟ نه، بی‌انصافی می‌کنم. حتما سلیم مثل ماهی در ماهی‌تابه دارد از دوری‌یم جزجز می‌کند. [ص58]- سلیم را کنار می‌گذارد و با مراد ازدواج می‌کند. بعد هم که سلیم و هستی با هم رو‌به‌رو می‌شوند، انگار نه انگار زوج عاشق و معشوق سابق هستند و آن‌‌همه به یک‌دیگر دل‌بسته بودند؛ چنان گفت‌وگوی سردی در صفحه 125 بین آنان درمی‌گیرد که خواننده یخ می‌زند. همین اتفاق در دوره‌ئی رخ می‌دهد که شخصیت‌ها از بحران سال انقلاب گذر می‌کنند. باز هم انگار نه انگار چنین اتفاق عظیمی در دور و بر شخصیت‌های رمان در حال وقوع است و خواه‌ناخواه بر زندگی‌شان تأثیر می‌گذارد. به‌ویژه که بیش‌تر آن‌ها آدم‌های سیاسی هستند و به‌هیچ‌وجه نمی‌توانسته‌اند در برابر چنین واقعه‌ئی بی‌اعتنا باشند. شاید کلید معما در این صفحه از رمان وجود داشته باشد:

صدای خودت را می‌شنوی که با برادرت دنبال تابوت می‌دوید. به حاجی معصوم می‌گوئی: این تابوت مادربزرگ است. می‌گوید: برو یله باش. و صدای مردها با صدای حاجی‌معصوم که بسیار بلند است: ای خواهر شهیدم، شهادتت مبارک. شعار می‌شنوی: شهید قلب تاریخ است. برادرت داد می‌زند: بابا این تابوت مادربزرگ ماست. هشتاد سالش است. آن‌گاه صدای مردها: یک دور می‌گردانیمش و به شما پس می‌دهیم. چندین دور می‌گردانند. نوحه و شعار به ضجه و مویه می‌انجامد. زن‌ها هم به‌دنبال مردها به راه‌پیمائی آمده‌اند. صداهای درهم می‌شنوی: جوان ناکام! صد حیف! خودت و برادرت را می‌بینی که از خنده ریسه می‌روید.

آیا دانشور از انقلاب اسلامی ایران و ایدئولوگش دکتر علی شریعتی بیزار بوده است که از زبان طوطک چنین آن را به‌سخره گرفته است؟! ای کاش به‌جای چنین دُرافشانی‌هائی، سیمین دانشور وقت بیش‌تری مصروف بازنویسی رمانش می‌کرد و شاهد خیل چنین جمله‌هائی نبودیم که واژه‌ها در جای درست خود به کار نرفته‌اند:  

 البطرس، پرنده‌ئی مشتاق که روی آبِ جاپای شیارهائی که کشتی‌ها از خود به‌جا می‌گذارند، راه می‌رود. [ص67]

 

خط میخی در درازمدت جا به خط فارسی پرداخت. [ص9]

 

هستی نوریان این‌همه اطلاع را از کجا آورده؟ [ص 70]g

 

 

 

 

 

 

پژوهشی در اسطوره گیل‌گمش و افسانه اسکندر جلال ستاری

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

 

پژوهشی در اسطوره گیل‌گمش و افسانه اسکندر

جلال ستاری

نشر مرکز

1380

2400 نسخه

194 صفحه

1390 تومان

کتاب‌های جلال ستاری هم‌واره احترامم را به قلم او برانگیخته است. ستاری باسواد است، پژوهش‌گری نستوه است و به نگاشته او می‌توان هم‌چون منبع‌های معتبر خارجی استناد کرد.  

پژوهشی در اسطوره گیل‌گمش و افسانه اسکندر او نیز گفته‌های فراوان دارد که در صفحه برگ سبز این شماره و شماره‌های آینده درج خواهم کرد. اما در این صفحه می‌خواهم به نوشته او درباره اسطوره‌هائی اشاره کنم که در صفحه 56 کتابش بدان پرداخته است. با اندک دقتی در آن‌ها می‌توان دریافت چرا قرآن به تحدی‌گران پاسخ داده است اساطیرالاولین نیست. علت این تشکیک به ماجراهای قوم‌ها و افرادی برمی‌گشت که در قرآن آمده است و ریشه آن‌ها در اسطوره‌های سومری بود. درحالی‌که قرآن و شخص پیامبر می‌کوشیدند این افسانه‌‌ها را از خرافه و غبار سده‌ها بپیرایند. برای مثال به نمونه‌های زیر اشاره می‌کنم که حتا در باور انسان امروز جای‌گاه ویژه‌ئی دارد:

مقدمتا باید دانست که بنا به متن‌های دینی سومری و اکدی، شاه (بین‌النهرین) در حریم امن خدایان، در باغ شگفتی که در آن، درخت زندگی روئیده و آب حیات جاری است، می‌زیسته و در مقام باغ‌بان از درخت زندگی نگه‌بانی می‌کرده است. از این‌رو در تندیس‌های کاخ و نقش مهرها و برخی جامه‌ها که شاه آشور در موقعیت‌های خاص می‌پوشید، شاه گاه در حال سجده درخت زندگی، زیر خورشید تابان تصویر شده است. بنابراین طبیعی است که با خورشید بی‌مرگ، به گونه‌ئی رمزی قرین شده باشد. خورشید و فره شهریاری، متفقا مفهوم خاص خورنه را رقم زده‌اند که به‌موجب سند بسیار کهنی، از آسمان به شکل سحاب درخشان فرود می‌آید و چون تاج زرینی بر سر نمرود نخستین شاه بابل جا می‌گیرد (متداول‌ترین تصویر خورنه، هاله‌ئی از پرتوهای خورشید است) و این گواه بر آن است که پادشاهی نمرود، موهبت الهی است.

در صفحه 71 تا 77 قدمت خیرات دادن برای مردگان را مشاهده می‌کنیم و عزرائیل را در کسوت قایق‌ران بازمی‌یابیم:

... اقوام ساکن بین‌النهرین از عالم ماورا مفهوم یا تصور مشترکی داشتند. آنان می‌پنداشتند جهان زیرین (دوزخ) یا سرزمین کلان یا سرزمینی که از آن بازگشتی نیست و آب‌های مرگ‌بار رودخانه دوزخی در ورای مغرب و دشت‌های بی‌کران متروک و خالی از سکنه، بدان می‌رسند، بر هفت حلقه یا دایره مشتمل است و هر حلقه دری دارد با نگه‌بان تیزبین. الهه ارشکیگال (Ereshkigal) خواهرِ زن‌ایزد عشتاروت و شوهرش ایزد نرگال (Nergal) فرمان‌روایان این وادی مردگانند که سرزمینی است تیره و ظلمانی و غبارآلود با غبار نفس‌گیر. باشندگان این سرزمین یعنی مردگان، نیازمند خوراک و نذوراتند و مردگانی که رها شده بودند، می‌توانستند در کسوت ارواح انتقام‌جو و زیان‌کار به زمین بازگردند و بدا به‌حال کسانی که می‌مردند و بازماندگان نداشتند.         

بنابراین زندگانی رنگ‌باخته پس از مرگ و سرگردانی تشویش‌آلود ارواح جویای یاد و خاطره، از ویژگی‌های متافیزیک سومری و اکدی است. به اعتقاد سومریان و بابلیان و‌ آشوریان سامی‌نژاد، زندگانی پس از مرگ حیاتی بی‌نوا و حقارت‌آمیز و مسکین است. آنان زندگانی پس از مرگ را باور داشتند، اما مطمئن نبودند که مردگان در آن جهان ، برای اعمال نیک‌شان در این جهان، جزای خیر می‌بینند و برای کارهای بدشان عقوبت می‌‌شوند. عالم ماورا سرزمین تیره و تاری پنداشته می‌شد و مردگان در آن اقلیم با بی‌نوائی و مسکنت به‌سرمی‌بردند، گرد و غبار می‌خوردند، آب آلوده می‌آشامیدند. فقط نذورات بازماندگان مردگان مرده ممکن بود گه‌گاه حال و روز مصیبت‌بار مردگان را اندکی به‌بود بخشد، اما اگر نزدیکان مرده فراموش می‌کردند یا بدتر از این به‌خاکش نمی‌سپردند، آن‌‌گاه مردگان بی‌آرام و قرار، آواره و سرگردان می‌شدند و به سیمای دیو، زندگان را شکنجه و عقوبت می‌کردند.

بنابراین حیات دینی اقوام ساکن بین‌النهرین به‌غایت اندوه‌بار بوده است. چون در متافیزیک سومری و اکدی، این یقین وجود ندارد که آدمی بتواند از هجوم شر مصون ماند و هیچ امیدی نیست که سرانجام روزی شر قاطعانه مغلوب و خیر حتما غالب گردد. هم‌چنین معلوم نیست مرده برای کارهای نیکی که در این جهان انجام داده، در آن جهان پاداشی خور یابد. این درام تمدنی است که اشکال و مظاهری بسیار قدرت‌مند داشته است. همه این خصوصیت‌ها در مضمون‌های گوناگون ادبیات غنی و شکوفا رخ می‌نماید، ادبیاتی که گاه پرسش‌هائی در باب چرائی امروز و چگونگی فردا مطرح می‌کند، اما هرگز پاسخی نمی‌یابد. در اسطوره و حماسه گیل‌گمش، این سرخوردگی و نومیدی و تلخ‌کامی و تشویش از نیافتن پاسخ آرام‌بخش نقش بسته است. اما فقط بدبینی و تیرگی الهیات سومری و اکدی سبب‌ساز نیست. گیل‌گمش پس از مرگ انکیدو، شهر ارخ را ترک می‌گوید و آواره کوه و دشت می‌شود و با خود می‌گوید: «آیا نه این‌است من نیز چون انکیدو خواهم مرد؟»

اندیشه مرگ می‌ترساندش، فتوحات قهرمانی دیگر برای تسلا بخشیدن از درد میرائی بسنده نیست. زان پس تنها آرمانش، گریز از سرنوشت آدم‌ها و کسب بی‌مرگی است، اما راهش را نمی‌داند که همانا رازآموزی است.

در نامیرائی اوتناپیشتیم که عطیه خدایان است، رازی نهفته است که گیل‌گمش آشکارا معنای رمزی‌یش را درنمی‌یابد. اوتناپیشتیم به گیل‌گمش می‌گوید خدایان خواستند که تنها سه تن؛ او و هم‌سرش و قایق‌ران، هرگز نمیرند تا بر دوران پس از وقوع توفان گواهی دهند که همه دیگر مردمان را به کام مرگ فرو برد. ار این‌رو وی (و دو تن دیگر) از میان همه آدمی‌زادگان بی‌مرگ شده‌اند و خدایانند که بی‌مرگی را به آنان هدیه کرده‌اند. به سخن دیگر وی بی‌مرگ شده چون از توفان که شش روز و هفت شب به درازا کشیده، از دولت سر خدایان، جان به سلامت برده و با کشتی که ساخته بود، (و موجودات برگزیده‌ئی که در آن گرد آورده بود) از آب گذشته است. معنای رمزی این پیام این است که اوتناپیشتیم از عهده دادن امتحان سختی برآمده است. این امتحان، به آزمون راز‌آموزانه‌ می‌ماند که هر که در آن توفیق یافت، نظرکرده خدایان می‌شد و شایسته هم‌نشینی‌شان. گیل‌گمش به‌ظاهر به رازی که در این پیام هست، پی نمی‌‌برد و افسرده و نومید از سخنان دل‌شکن اوتناپیشتیم بر آن می‌شود که به سرزمینش باز گردد. در این‌هنگام اوتناپیشتیم گوئی به قصد آن‌که حجت را بر گیل‌گمش تمام کند، به او می‌گوید برای آن‌که بدانیم شایسته زیست جاویدی یا نه، از خدایان بخواه که کرم و عنایت کنند و نگذارند که شش شبانه‌روز (شش روز و هفت شب) درست به‌اندازه زمانی که توفان می‌‌خروشید، نخوابی و بیدار مانی. یعنی از مرگ ظاهری برهی. چون خواب همانند مرگ است و اگر بیدار نمانی و بی‌اختیار تن به جادوی خواب بسپاری، چگونه می‌توانی بر مرگ چیر شوی؟ خواب است و مرگ، خواب برادر مرگ است (النوم اخ‌الموت) خواب مرگی است جزوی و مرگ خوابی کلی (النوم موت‌الصغیر یا موت‌الاصغر) مثل اعلای این خواب خرگوشی، به خواب رفتن حواریون عیسا در باغ جتسیمانی است. وقتی به محلی به‌نام جتسیمانی رسیدند، عیسا به شاگردان فرمود: «وقتی من دعا می‌کنم شما در این‌جا بنشینید.» و بعد پطرس و یعقوب و یوحنا را با خود برد. عیسا که بسیار مضطرب و دل‌تنگ شده بود، به ایشان فرمود: «از شدت غم و اندوه نزدیک به مرگم، شما این‌جا بمانید و بیدار باشید.» و کمی از آن‌جا دور شد و بر زمین افتاد دعا کرد که اگر ممکن باشد، آن ساعت پُر درد و رنج نصیبش نشود. پس گفت: «ای پدر، همه‌چیز برای تو ممکن است، این پیاله را از من دور کن، اما نه به خواست من، بل‌که به اراده تو.»

آن‌گاه برگشت و شاگردان را در خواب دید، پس به پطرس گفت: «ای شمعون، در خوابی؟ نمی‌توانستی ساعتی بیدار مانی؟ بیدار باشید دعا کنید تا از وسوسه‌ها دور مانید. روح مشتاق است، اما جسم ناتوان.»

عیسا بار دیگر رفت و همان دعا را کرد. هنگامی که بازگشت باز آنان را در خواب دید، همه گیج خواب بودند و نمی‌دانستند چه پاسخی به او بدهند. عیسا بار سوم آمد و به ایشان فرمود: «آیا باز هم در خواب و استراحتید؟ بس است! ساعت موعود رسیده است، اکنون پسر انسان به‌دست گناه‌کاران تسلیم می‌‌شود. برخیزید برویم. آن‌که مرا تسلیم می‌کند، هم‌اکنون می‌رسد.»

نامه علی سهل به جنید گوئی در تفسیر این واقعه شگفت است، آن‌جا که می‌نویسد خواب غفلت است و قرار، چنان باید که محب را خواب و قرار نباشد. اگر بخسبد از مقصود باز ماند و از وقت خود غافل شود. چنان‌که حق‌تعالی به داوود علیه‌السلام وحی فرستاد که دروغ گفت آن‌که دعوی محبت ما کرد و چون شب درآمد، بخفت و از دوستی من بپرداخت... . این، خواب مستی و مرگ است، اما طالب باید شب‌بیدار و اخترشمار باشد. هم‌چنان‌که آفتاب هرگز از خواب، چشمی گرم نکرده است.

گرت چون آفتاب این درد باشد/ ز بی‌خوابیت روئی زرد باشد.

در حکایت تاج‌الملوک از هزار‌و یک‌شب نیز، عاشق پس از چند شب خفتن و از دست دادن فرصت دیدار معشوق، عاقبت شبی بیدار می‌ماند و چون معشوق وی را می‌‌بیند، به‌خنده می‌گوید: «چگونه خوابت نبرده؟ اکنون که شب را به بیداری به‌‌سر آورده‌ئی، دانستم که در دعوی عشق راست‌گوئی. زیرا که شیوه عاشقان شب‌بیداری است.»

بنابراین شب‌بیداری و شب‌زنده‌داری آزمون باطنی است که اوتناپیشتیم می‌خواهد گیل‌گمش را بدان بیازماید، اما گیل‌گمش که شب‌پیمای و اخترشمار نیست، در آن آزمون که در اساطیر و سنت‌های قوم‌های متمدن معمول است، شکست می‌خورد (مانند قهرمان قصه‌های سرخ‌پوستان آمریکای شمالی) و هفت شبانه‌‌روز می‌خوابد و اوتناپیشتیم با مشاهده این حال به‌سخره و ریش‌خند به هم‌سرش می‌گوید: «بنگر، پهلوانی که جویای زیست جاودانه است، تاب ایستادگی را در برابر خواب ندارد!»

بنابراین گیل‌گمش از موهبت نامیرائی بی‌نصیب می‌ماند، چون که رازآشنا و رازآموخته نیست و با همه پهلوانی‌ها و دلاوری‌های شگفت اعجازآمیزش، خام ره‌نرفته‌ئی است که در پیش‌گاه خدایان، ارج و قربی ندارد.

... گیل‌گمش پیش‌تر در چند آزمون کام‌یاب شده بود: گذر از دالان تیره و تاریک، ایستادگی در برابر وسوسه سیدوری، گذار از آب‌های مرگ‌زا. این‌ها همه آزمون‌هائی در خور پهلوانی چون او است. اما این ‌بار آزمون، آزمون باطنی یا روحانی است که در بسیاری از سنت‌ها یافت می‌شود، چون آدمی فقط به برکت قدرت تمرکز خارق‌العاده‌ئی می‌تواند شش روز و هفت شب بیدار بماند. اما چنان‌که گذشت، گیل‌گمش بی‌درنگ چنان می‌خوابد که گوئی مرده است و به خواب مرگ رفته است و اوتناپیشتیم به‌طعنه می‌گوید: «انسان نیرومند را بنگر که خواهان بی‌‌مرگی است، اما خواب چون بادی سخت بر او وزیده است و چون پوششی او را پوشانده است.»

گیل‌گمش شش روز و هفت شب یک‌نفس می‌خوابد و در بیداری از بخت بدش می‌نالد و به‌زاری می‌گوید: « اوتناپیشتیم چه باید کرد؛ به کجا روم؟ دیو پیکرم را به غلبه فرو گرفته است، در اتاقی که می‌خوابم، مرگ جا گرفته است. به‌هر جا که می‌روم، مرگ هم همان‌جا است.»g

 

 

 

 

 

 

روایت بزرگ علوی

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

 

روایت

بزرگ علوی

نشر سهیل

چاپ دوم 1378

3000 نسخه

446 صفحه

برای بزرگ علوی بسیار احترام قائلم و آثارش جزو ادبیات رئالیستی کلاسیک فارسی محسوب می‌شود. کسی نمی‌تواند مدعی عرضه گل‌چینی از داستان‌های کوتاه ادبیات فارسی باشد، بی‌آن‌که اثری از وی را گزینش نکرده باشد. در دوره‌های مختلف زندگی می‌توان کارهای او را خواند و هر بار لذت برد؛ بی‌آن‌که فزونی قدرت تحلیل یا آموختن اصول نقد از میزان لذت حس زیباشناسیک خواننده بکاهد. اما روایت؛ این آخرین کار بزرگ علوی خسته‌کننده است. ساده، بی‌رمق و بی‌هیچ نشانی از آن ظرافت قلم نویسنده چشم‌هایش که خواننده را تا انتها می‌کشاند. تعلیق درست به‌کار برده شده، عشقی که خواننده هرگز نمی‌تواند از یاد ببرد، آن سرنوشت تراژیک، آن‌ نگفتن‌ها که خواننده را وامی‌دارد خود بیندیشد و خود ناگفته‌ها را بنگارد و... همه و همه چشم‌هایش را به اثر ارزش‌مندی تبدیل کرده است که خواننده اسیر اشتغال های گوناگون را هم‌واره در حسرت بازخوانی‌یش نگه می‌دارد... اما از هیچ‌کدام این‌ها در روایت نشانی نیست و خواننده می‌ماند و یک‌مشت پرگوئی بی‌هیچ نشانی از ساخته شدن شخصیت‌ها در طول واقعه و مواجهه با این واقعیت که هر نویسنده‌ئی باید بداند دیگر چه‌وقت نباید بنویسد!g

 

 

 

 

 

 

درخت انجیر معابد احمد محمود

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

 

 

درخت انجیر معابد

احمد محمود

انتشارات معین

چاپ اول 1379

چاپ ششم 1385

2200 نسخه

دو جلد/ 1038 صفحه

3500 تومان

یکی از بلیه‌هائی که دو- سه دهه است گریبان نویسندگان رئالیسم اجتماعی ادبیات داستانی معاصر را گرفته، نوشتن به سبک مدرنیستی است. نمونه بارز و خطای آن را در روزگار سپری‌شده مردم سال‌خورده محمود دولت‌آبادی یادآور شده‌ام. در مدار صفردرجه احمد محمود هم رگه‌هائی از آن را شاهد بودیم. اما وجه غالب رئالیستی آن رمان و جذابیت قلم محمود که به اوج توانائی خود رسیده بود، این نقیصه را قابل اغماض کرد. اما متأسفانه در درخت انجیر معابد میل به مدرنیستی نوشتن محمود به نهایت رسیده است. منتها مشکل این‌جا است که او توجه نکرده است چرا در مدرنیسم و سیلان ذهن و تداعی معانی ابهام وجود دارد و جمله‌ها پراکنده‌اند یا کوتاه و بریده. بُعد روان‌شناختی قضیه هم که جای خود دارد. خلاصه این‌که منطق سیلان ذهن در مدرنیسم هر چه باشد، ارتباط پنهانی و درونی بین گفته‌ها و شنیده‌ها وجود دارد و خواننده با اندک دقت می‌تواند به وحدت درونی متن پی ببرد. اما صفحه‌ها از درخت انجیر معابد را می‌خوانی، بی‌آن ‌که به منطقی برسی یا دریابی اصلا چرا احمد محمود رئالیست اجتماعی چنین اسلوبی را برای نوشتن برگزیده است. در نهایت خواننده می‌ماند و این تأسف که چرا نویسنده‌ئی مانند محمود که در نحله‌ ادبی معهودش به نهایت مهارت رسیده بود، چنین راه گم‌کرده ‌تاخته است.g 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره های پيشين  
   
از دل برآيد  .  روز من   .   گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
   
   نی‌ستان   .   هزارتو   .   گفت و گو   .  
نامه   .    آینه های دیگر   .   English
 
این‌سو و آن‌سوی متن