نه برف بود نه باران. آسمان صاف و آبی با چند لکه ابر نازک بود. اما سوز سرما
پوست را میترکاند. به کوه دوردست نگاه کرد. سراپا سفید بود. دیشب برف باریده
بود و این سرمای یخین از آنجا میآمد.
کاش به حرف خاله امینه گوش کرده و دستکشهایش را پوشیده بود. حالا ناچار بود
دستها را در جیب پالتوی سوسنییش مشت کند. وگرنه تا فردا چاکچاک میشدند و
اگر گلولهگلوله کرم هم رویش میمالید، به این زودیها نرم و لطیف نمیشدند.
دو دخترمدرسهئی همراه مادرشان از کوچه بیرون آمدند و جلویش پیچیدند. دلش
گرفت. حالا کی آرمین و گلناز را راهی مدرسه میکرد؟ لبخند تلخی زد. لابد
مانند بقیه بیمادرها خودشان میرفتند. سیاوش هم برایشان صبحانه آماده کرده،
زورکی در حلقشان تپانده و دائم سرشان داد زده بجنبند، وگرنه دیر میشود. اما
نه، امروز نه. حتما با آن حال بدی که دیشب داشت، نمیتوانست از جا تکان بخورد.
لابد هنوز همانجور سرفهها سینهاش را میخراشیدند.
درد به سینهاش چنگ زد. بر خودش لعنت فرستاد. مثل همیشه هزار و یک اما و اگر در
لحظه به مغزش هجوم آورده و نتوانسته بود جواب سرراست به سیاوش بدهد. چه میشد
اگر همان جمعه پیش که رک و پوست کنده به او گفته بود: «زنم میشی، منیره؟» بله
گفته بود و حالا در خانهاش بود و هم به او می رسید، هم به آرمین و گلناز؟ آن
طفلکهای بیمادر چه گناهی داشتند که او میترسید جواب مردم را چه بدهد؟ البته
قبل از همه جواب خودش را. عمری جور نامادری را چشیده و بد او را گفته بود. حالا
قسمت راهی را پیش پایش گذاشته بود تا او را هم به این اسم بنامند. نه،
نمیتوانست. الان هم نمیتوانست.
لرزش گرفت. به کوه سفید نگاه کرد و یقه پالتو اهدائی سیاوش را دور گردنش بالا
آورد. با سرعت دوباره دستها را در جیب کرد. دختر کوچک هم سردش شده بود و هر
چند قدم یکبار میایستاد و خود را به مادرش میچسباند. مادرش خسته شد و ایستاد
و بازو و پشت دخترک را محکم مالید. از کنارشان گذشت و آخرین نگاه حسرتبار را
به آنها انداخت. لابد گلناز هم به سن او که میرسید، همینطور حسرتی میشد.
از جلو مغازه وسایلتزئینیفروشی گذشت. نگاه تندی به ساعت خانهئی شکلی انداخت
که وسط نورتابها و گلدانها قد کشیده بود. هشتوپنج دقیقه بود. ای وای! دیر
کرده بود. مگر این اتوبوسهای پر و خیابانهای شلوغ و چراغهای طولانی
میگذاشتند او یکبار بهموقع برسد؟ هر قدر هم صبح زودتر بیدار میشد، باز
اتفاقی میافتاد و دیر به محل کارش میرسید!
پا تند کرد. حتما برایش دیرکرد رد میکردند و چقدر هم بادمجاندورقابچینها
آماده بودند این را بهانه کنند تا زیر پایش را خالی کنند.
وقتی از آنها برای سیاوش میگفت، به سیگارش پک عمیقی میزد و میگفت: «تقصیر
خودته دیگه. چند بار بهت بگم، بیا شرکت من.»
خیلی دلش میخواست از این در تاریکی بیدار شدن در سگ لرز هوا و از جنوبیترین
نقطه شهر تا شمالیترین نقطهاش رفتن و باز در تاریکی شب برگشتن نجات پیدا کند.
اما امتیازهای پیشنهاد سیاوش به حرفهائی نمیارزید که پشت سرش میگفتند.
همینطور کلی حرف و حدیث پشتسرش بود. لابد آنوقت با آبوتاب بیشتری پشت سرش
صفحه میگذاشتند معلوم نیست با چند نفر سر و سرّ دارد یا قاپ که را دزدیده.
وگرنه دختر دیپلمه آسوپاس جنوب شهری کجا و شغل و درآمد به این خوبی کجا؟! حتما
کلی تهمتهای زشت هم به او میزدند. باشد خاله امینه و خواهرهایش از او دفاع
میکردند. ولی مگر میشود دهان مردم را بست؟ مگر خودشان عمری در مورد لعیا
نگفته بودند قاپ پدرش را دزدیده است؟
لعیا به محض اینکه پایش را در خانهشان گذاشت، شروع کرد به محکم کوبیدن میخش.
به سال نکشیده، دیگر پدرش را نمیشناختند. مثل موم در دستان لعیا نرم بود.
آنها را هم وامیداشت گوش به فرمان او باشند. عاقبت کار به جائی کشید که او و
خواهرانش کلفت لعیا شدند. آن هم در خانهئی که تا چندی پیش سرورش بودند و
همراه مادر، خندههایشان در آن به عرش میرفت. اما حالا باید گریههایشان را
کنج تاریکی پستویش میکردند.
از یاد آن روزها سینهاش فشرده شد که پایشان قلم میشد اگر به آشپزخانه
میرفتند و در یخچال را باز میکردند. در نبود لعیا هم باید در پستو محبوس
میماندند تا برگردد و قفل در اتاقها را باز کند. اعتراض هم میکردند، چنان به
آنها چشمغره میرفت و داد و فریاد میکرد و آبروریزی راه میانداخت که تا
مدتها روی شان نمیشد در کوچه و خیابان پا بگذارند.
لابد چند سال دیگر مردم همین حرفها را درباره خودش میزدند. مگر کسی شنیده است
نامادری غیر از این باشد؟ عقش نشست و سعی کرد نفس عمیقی بکشد. به کوه نگاه کرد
و در سفیدی آن سیاوش را دید و چشمان تبزدهاش را.
از همان اولین باری که سیاوش را در حال گفتوگو با رئیسشان دیده بود، عاشقش
شده بود. مرد آرام و مهربانی بود که با ادب تمام با همه حرف میزد و مشکلها را
حل میکرد و وقتی میرفت، ردی از بوی خوش و محبت و آرامش بر جا میگذاشت. آن
لحظه آدم احساس میکرد رفیق صمیمییش است، اما چنان وقاری داشت که باعث میشد
بعد جرأت نکند حتا به او بیندیشد. چه برسد به اینکه او را وارد رؤیاهایش کند.
رئیس شرکت بزرگی که شریک تجاری چند شرکت دیگر است کجا و اوی کمکحسابدار شرکت
کوچکی کجا؟ اگر هم دست تقدیر در آن شب سرد بارانی، خودرو سیاوش را جلو پایش سبز
نکرده و سیاوش از او نخواسته بود، سوار شود تا دست کم او را تا چهارراه اصلی
برساند، شاید هرگز سرنوشتشان به هم گره نمیخورد.
وقتی سیاوش فهمید خانهاش کجا است و آن وقت شب که وسیله نقلیه عمومی نیست، او
را بدون کرایه خودرو به امان خدا روانه کردهاند، چنان جوش آورد که نتیجهاش
دعوای فردای او با رئیس شرکتشان بود. سرمایه سیاوش در شرکتشان خیلی اهمیت
داشت که رئیس کوتاه آمد و تا چند شب برایش خودرو کرایه کرد. اما آبها که از
آسیاب افتاد، دوباره روز از نو، روزی از نو. جرأت نکرده بود به سیاوش چیزی بروز
بدهد. چون به اندازه کافی این قضیه سر و صدا کرده بود. بهویژه که سیاوش کمکم
توجه بیشتری به او نشان میداد. خودش هم همینطور. از این و آن شنیده بود
سیاوش چند سال است همسرش را بر اثر بیماری از دست داده است. اما از آنموقع هر
که را به او پیشنهاد کردهاند، رد کرده و اصولا آدم منزوی است. در دلیلش که
گفتند دوست ندارد سایه نامادری را بر سر بچههایش ببیند، دنیا روی سرش خراب شد.
غم خودش کم بود، غم سیاوش و بچههایش هم اضافه شده بود. برای همین هم به رغم
اینکه سیاوش را میپرستید، نمیتوانست وارث اینهمه زشتی و بدنامی شود که در
کلمه نامادری نهفته است. چطور به او میگفت نامادری او و خواهرانش را بهنوبت
آواره خانه این و آن کرده بود؟ اگر خاله امینه نبود، الان آنها کجا بودند؟
اگر او آنهای سرگردان در خانه دیگران را دوباره کنار هم جمع نکرده بود، الان
چه وضعی داشتند؟
چند متر آنسوتر چند قمری داشتند دانه میخوردند. با اینکه قدمهایش را آهسته
کرد، وقتی نزدیک شد، همه پریدند جز یکی. نوک بالهایش بنفش خوشرنگی بود. آرام
از کنارش رد شد و بعد نفس عمیقی کشید. هوا چقدر پاک و تمیز بود! خدا را شکر
خواهرهایش حالا سر و سامانی داشتند و فقط مانده بود خودش که ته تغاری بود و
هنوز ساکن خانه کوچک خاله امینه. با اینکه پاهایش داشت یخ میزد، دلش گرم شد.
چقدر خاله امینه مهربان بود! صبح مانند پروانه دورش چرخیده و به زور به او شیر
و عسل خورانده بود مبادا سرمای بیرون بر بدن نحفیش اثر کند. دم در هم چند دانه
خرما کف دستش گذاشته بود. دلش گرفت. کاش سیاوش یا آرمین و گلناز خاله اینجوری
داشتند!
به ساختمان سیاهرنگ شرکتشان رسید. نتوانست وارد شود. گناه داشت خبر نگرفته از
حال سیاوش، تو برود. آنوقت تا غروب همه محاسبهها را اشتباه میکرد یا عددها
را غلط مینوشت و داد همه را درمیآورد.
تلفن عمومی همان نزدیکی بود. آرمین گوشی را برداشت. صدایش را به زور میشنید.
او و گلناز مثل سیاوش سرما خورده بودند. گلناز و سیاوش در بستر بودند. اما
حال او کمی بهتر از آن دو بود.
خونش بهجوش آمد. گور پدر حرف مردم و دودلیهای خودش! گوشی را که گذاشت، برای
اولین خودرو دست بلند کرد و داد زد: «دربست!»
آرمین لاغر و رنگپریده در را به رویش باز کرد. باید سوپ پرمایهئی برایش درست
میکرد. اما خانه چه بوی بدی میداد! هوایش خفه بود و همه اثاثیهاش بههمریخته. فوری پرده اتاق پذیرائی را کنار زد تا نور خورشید به درون بتابد.
یک پنجره را هم باز گذاشت. به اتاق گلناز رفت و دست روی پیشانی دخترک گذاشت.
از تب میسوخت. باید او را پیش پزشک میبرد.
سراغ سیاوش رفت. با شنیدن صدای سلامش، سر را از زیر پتو بیرون آورد. تکیده و
کبود بود با دو چشم تبدار. با صدای دردمندی گفت: «بالأخره اومدی؟!»
خواست بگوید: «آره عزیزم. همین که حالت خوب شد، فوری میریم محضر و عقد
میکنیم.» اما شرم حضور آرمین مانع شد. فقط آهسته توانست بگوید: «آره.» و دست
آرمین را در دست بفشارد و بیندیشد چقدر کار دارد که باید انجام بدهد.g
زمستان 1383