متن زیر را در تارنمائی به نشانی زیر خواندم:
http://shahruod.blogfa.com/page/maghale0030.aspxljk
آوردن آن در این صفحه به معنی تأئید نظر سیامک مهاجری نیست. برایم مهم
فقط این بود او در این دنیای وانفسا وقت صرف کرده است تا آرای معروفی
را نقد کند. گیرم که خود لحن و قلم جانبدارانهئی دارد و به همان سیاق
ایدئولوژیکی نوشته است که معروفی را بدان متهم میکند!
سردبیر
تفاوت پورنوگرافی و اروتیسم در چند سال اخیر
مبحث گشودهئی بود در فضای
ادبی ایران که متأسفانه مانند خیلی مبحثهای فکری ما بعد مدتی دچار بازتکرار
شده
است. مقالهئی نیز همزمان از عباس معروفی در پایگاه
اینترنتی رادیو زمانه
خواندم که در ادامه
همین بحث بازتکرار میشد و مقالههای بسیاری نیز در این
سالها خواندم که باز تکرار
همین بود. این مقاله در واقع پاسخی است به این بازتکرار و سعی خواهد داشت در
تفاوت
پورنوگرافی و اروتیسم خوانش دیگری عرضه کند که تضادهای چشمگیری حداقل
در روششناسی
دارد.
سخن را با طرح مسألهئی آغاز میکنم. آیا در
هر بازخوانی نتیجه مهم است یا
روش؟ در فضای آشفته فکری جامعهئی چون ایران که از بقال سر
خیابان تا سیاستمدار و داستاننویسش نظریهپرداز هستند، همواره نتیجه
دلخواه که از پیش معین شده است، بر روش
رجحان دارد. بهقول نیچه انسان گوئی ابتدا مسیر را معین می
کند و پستر بر آن دلیل میسازد. اگر قرار بر نتیجهئی باشد، روش نیز
برای آن ساخته میشود. اما اگر رجحان بر روش
باشد، بر نتیجه نمی توان از پیش، پیشداوری کرد. شاید پر
بیراه نباشد بگوئیم
تاریخ اندک ایران در نقدنویسی، تاریخی مملو از مغلوطنویسی و یدک کشی یک
ایدئولوژی
بوده که بهشدت از فقدان روش رنج میبرده است. گوئی این خاصیت
جامعههای پوپولیستی چون ما است که در اندیشیدن که در ذات خود منفرد
است، اینگونه شعارهای جمعی صادر میکنیم که
معلوم نیست اساس و بنیان آن چیست و نسبش به کدام فکر میرسد. من با این
کارخانه حقیقتسازی و شفافسازی که بهوجود آمده است، بهشدت بدبینم.
حقیقت فرض کردن مسألهئی
و نور تاباندن به آن و روشن کردن آنچه در تاریکی مانده،
بیآنکه راه مشخص باشد، می تواند حتا فاجعه به بار آورد. فاشیسم هم با
نتیجه ازپیشساخته روش را
تولید کرد و توانست برای مدت کوتاهی هم شده، آن شبه را بهجای حقیقت بزک
کند. اگرچه
باید متذکر شوم به ابژه مجردی بهنام حقیت بیاعتمادم. اما حقیت نیز همچون
هر ابژه
انتزاعی، خوانشهای مختلفی را میطلبد و در واقع هر حقیقتی در روش خود
ریشه دارد. پس
اگرچه در نتیجه انتزاعی است، اما در روش کاملا انضمامی است و از آن
اجتنابی
نیست. اما بهتر است قبل از جدل بر اساس پورنوگرافی و
اروتیسم در ذهن جمعی این
بازتکرار، تجسسی کنیم در روشی که احتمالا این نظریه بر آن استوار است.
جهان شرقی چه خوشآیند باشد و چه بدآیند،
جهانی بهشدت ارزشی است و ارزش
همواره هالهئی از تقدس را به دوش میکشد. در این جهان هر
چیز برای معنادار شدن
باید به ارزش متوسل شود و هر آنچه بیارزش است، بیمعنی نیز است و آنچه
صاحب معنی
است، بهتبع مقدس نیز قلمداد می شود. در دایره این تقدسبخشی، هم جا
برای سیاست هست،
هم ادبیات. برای نویسندهئی چون عباس معروفی ساحت داستان قلمروی مقدسی
است و برای
ذهن انسان ایرانی اگرچه سعدی از شاهد بگوید و حافظ از خرابات، باز مقدس
است و آثار
ارزشمند کلاسیک ما بیش از آن که وجه ادبیت آنها چشمگیر باشد، مقدس
است. از این رو است
که در ناخودآگاه جمعی ایرانی، این آثار در ذیل آثار و کتابهای مقدس و
الهی تقسیمبندی میشود. در جهانی که بر ارزش استوار است، هر آنچه
نامقدس است، بی ارزش است و در نتیجه
بیمعنی و باید از حوزه مقدس تبعید و تکفیر شود. در چنین جهانی است که
هر آنچه هست، در
تقسیمبندی کلی، در تقابل دوتائی قرار میگیرد. در این جهان جائی برای
افقهای
موازی و همخانوادهها نیست، بلکه بر تضادها استوار است.
این تقابلهای دوتائی را می
توان از نمونههای قدیمییش تجسس کرد تا به نمونههای جدیدترش رسید؛ تقابل
سیاهی
وسفید، تقابل نیکی با بدی، تقابل زشتی و زیبائی، تقابل حرفهئی و
آماتور، تقابل ادبیات
عامهپسند و ادبیات فاخر، تقابل پورنوگرافی و اروتیسم. از این رو است
که عباس معروفی در
راستای این بازتکرارکنندگان میآورد:
شاید بتوان گفت اروتیسم با کاستن عریانی
مطلق، با بقیه اجزای داستان و رمان، همخوان پیش میرود. و نیز هدونیسم
به معنای لذتجوئی و خوشگذرانی، از داستان تفکر راهش جدا میشود.
یا در جای دیگری میخوانیم:
لذت نوشتن و خواندن در خودش
مستتر است. و لذتجوئی غریزی امری است انسانی
که به داستان و رمان و
کلاً به هنر مربوط نمیشود؛ چرا که هدونیسم از فلسفه خوشیپرستی و
تمتع از لذتهای زودگذر دنیوی حرف
میزند.
این جمله از عباس معروفی همان باور جمعی بزک
شده ما است که لذت جنسی لذت
زمینی و حیوانی است. حالا معروفی در آلترناتیو داستان را لذت فرازمینی
میداند و
بیشک به آن بعد مقدسی میبخشد که در روش هیچ فرق ماهوی با تلقی کهن
خود ندارد که
از ذکر حواشی آن میگذرم . او در ادامه میآورد:
مسائل غریزی را باید جای دیگری حل کرد و بعد بیدغدغه اثر هنری پدید
آورد؛
خواه اروتیک، خواه گوتیک.
این
جمله خود گواه روشی است که در بالا به آن اشاره شد که اگر مجالی میبود
بر یک
کار تطبیقی، نمونههای بسیاری را میشد ردیف کرد از همعرضی جملههای
معروفی با جملههائی
از این دست که نمونههای دستبهدستشدهاش آنقدر بازتکرار شده است که
بازخوانی مجدد آن
بیهوده به نظر میرسد و این فضای خالی در ذهن ما بهراحتی پر شدنی
است، اگرچه هدف
این مقاله نفی تفاوت بین اروتیسم و پورنوگرافی و آنچه در
این بازتکرارها آمد
را بهکل نفی نمیکند. اما با هر نوع سادهانگاری و مسلم و روشن فرض کردن
مفهومهای
انتزاعی مخالف است و آنها را فرایندهای ساده آزمایشگاهی نمیبیند،
بلکه پیشنهاد میکند به جای این بازتکرار به بازاندیشی دست بزنیم که
در فضای فکری جامعهئی چون
ما کالای کمیابی است.
حتا
اگر بخواهیم این تعریفهای بازتکرارشونده را قبول داشته باشیم، باز هم
هیچیک از عنصرهای شکلدهنده در اثر هنری از قبل دارای یک بار ارزشی
نیستند و ما نمی
توانیم قبل از خلق اثر هنری، خط قرمزهائی را برای هنرمند
ترسیم کنیم؛ حال چه این خط
قرمزها سیاسی و اجتماعی باشد، چه تاکتیکی و تکنیکی باشد. زیرا بهقول باختین
بوطیقا
هیچگاه حق اثر منفرد را ادا نمیکند. در نتیجه، نتیجهگیری از آثار با ارزش
ادبی اگرچه میتواند ارزشمند باشد، اما هرگز نمیتواند عین واقعیت فرض
شود. در ادامه همین
دیدگاه ممکن است نویسندهئی در عین خلق فضای پورنو بتواند خواستههای موجود
در
اثرش را برآورده کند. زیرا هر عنصر داستانی باید پایبند به منطق درونی
خود اثر باشد
و هیچ چیزی بیرون از اثر هنری بازتعریفشدنی نیست. اگر چنین بود، هر
نوآمدهئی
با بهکار بستن این ترفندها نویسنده شایستهئی چون عباس
معروفی میشد. هر اثر هنری
جهان خود را میآفریند و گشوده است بهسوی جهان و تکتک اجزای موجود در اثر
هنری باید
با منطق درونی این جهان همخوانی داشته باشند و نمیشود مثلا گفت اگر
فلانجور شخصیتپردازی کنی، داستانت میشود شاهکار ادبی. چه که ممکن
است شخصیتی که در جهان داستانی
نویسندهئی خوش نشسته و با منطق درونی آن اثر و آن جهان همخوانی دارد،
در اثر دیگری،
کاملا ناهمخوانی داشته باشد و در قواره آن چیزی نباشد که بر او محول
شده است.
اروتیسم و پورنوگرافی هم با آنکه مانند هر
مفهومی تضادهائی دارند، اما بیشک تعئین کردن مصادیق این تفاوت مانند
هر ابژه انتزاعی کار سادهئی نیست و اینطور نیست که بهقول معروفی بین
آنها فاصلهئی بین دو جهان برقرار باشد که اساسا در نظامهای توتالیتر
است که فاصله بین تضادها پر نکردنی است و هرچیزی یا زنگی زنگی است یا
رومی رومی. اما در زمانه جدید باید بپذیریم فاصله مفاهیم بسیار اندک که
شاید حتا درهم شده است. از این رو است که زندگی کردن در جامعه مدرن
همراه با پیچیدگیها و مصائب فراوان است. زیرا بهرغم پیشرفت
فنآوری که شعارش ارمغان آسودگی برای انسان بود، انسان امروز بیش از
هر زمانی با اضطراب و بهتبع آن، انتخاب دستوپنجه نرم میکند. زیرا
فاصله مفاهیم بهقدری در هم تنیده شده است که دیگر نمیشود همانند
انسان قبل از جامعه مدرن، سیاههئی از خوبها و بدها را جدا کرد و
اندرزنامه نوشت و راه را از چاه نمایان کرد. از این رو است که جهان
مدرن جهان بس هولناکی است و پیچیده! از این رو هر گونه ساده فرضکردن
و سادهانگاری در این جهان در عین خیرخواهی میتواند به فاجعه نیز
تبدیل شود که نمونههای آن بسیار است. مگر آمریکا برای هدف مقدسی چون
دموکراسی که شاید برای اغلب ما عین حقیقت و خوبی فرض میشود، به
افغانستان و عراق بمب صادر نکرد و کسی هم نبود از آنها بپرسد، مگر
میشود با موشک دموکراسی صادر کرد. در حالی که همین آمریکا که
بزرگترین صادراتش دموکراسی است، دیدیم که از یک هدف سالم، به چه نتیجه
تأسفباری رسید. زیرا بهقول میشل فوکو حقیقت در عصر ما پیوند تنگاتنگی
با قدرت پیدا کرده که تمیز دادن آن از همدیگر بسیار دشوار شده است.
در این درهمشدگی مفاهیم، ما مرلین منسون را هم داریم. عامل ناهمگونی
واغتشاش او نیز به این ناهمگونی آگاه است. اما ناهمگونی واغتشاش در
منسون نگرش است؛ حركت روشنفكرانه است و بخشی از این اجتماع متضاد است.
منسون با آن شكل ظاهرییش هیولائی است در مقابل هیولای پنهان دولت.
منسون شیطان درون را ظاهر میكند با همه شكلهایش؛ آن را به ما نشان
میدهد و به ما می گوید نا چار به زیستن با این تضادها هستیم، با این
شیطان و اصلا شیطان هم بخشی از این تفاوتها است كه در جامعه مدرن
میتواند كنار ما زیست كند و حتا حقایقی را به ما بگوید كه هرگز
فرشتهها به ما نمیگویند. مرلین منسون با ظاهر شیطانییش كه باید ما
را فریب دهد، در نقش دیگری ظاهر میشود و ما را راهنمائی میكند. و
این اصلا چیز عجیبی نیست؛ منطق جامعه مدرن است. از این رو من از همان
ابتدا با قربانی کردن پورنوگرافی به نفع اروتیسم مخالفم و اساسا قربانی
کردن هر مفهومی به نفع آلترناتیوش را عین دیکتاتوری میدانم. اگر
الزامات زیستن در جامعه مدرن را پذیرفتهئیم و به آن پایبندیم، باید
بپذیریم مرزهای حقیقت بسیار دستنیافتنی و مغلوط شده است. شاید
بهراستی باید با میشل فوکو همصدا شویم که دست پنهان قدرت در تمام
شؤون زندگیمان وارد شده است.g