مطلب زیر در شماره 16
آینهها
(اول آذر 1384) درج شده بود.
سردبیر
یکم
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
روانشناسی اغلب میل را نیاز معوق و غیرعاجلی
میانگارد که در عرصه گفتمانهای اخلاقی با عدمتقاضا یا فقدان درخواست
مناسب مواجه می شود. بهعبارت دیگر از نگره
روانشناسی نیاز به تقاضا مبدل میشود و اگر این نیاز ارضا نشود یا پاسخ
بسنده نیابد، به میل تبدیل میشود... و لذا مسأله میل همواره به رابطه
معنیدار متعاملی ارجاع مییابد. چنانکه از این زاویه، میل همواره به
میل دیگری تعبیر میشود.
(میشل، 1974: 396) در حیطه معنیشناسی زبانی نیز
میل گونه مجازی شمرده میشود که واسطه آن دلالت است. چنانکه در این
عرصه میتوان مدعی شد نظم اجتماعی، فرآیند امیال را در کانون نظام
اجتماعی مدغم میسازد تا از این طریق حیات اجتماعی استمرار گیرد. به
عنوان مثال، در این میان میتوان از نظم نرینگی شاهد آورد که چگونه
جریان سیال میل را با تثبیت در شیء خاص به نفع خود مصادره میکند.
(لاکان، 1966) به این ترتیب از حیث معنیشناختی است که میتوان گفت
این میل شخص است که او را به دال پیوند
داده و او از طریق این دال، به ارزش عینی و فرافردی دست مییابد.
(کریستوا، 1980 117)
از منظر جامعهشناختی اما میل، نیاز ذاتی
مینماید که در قالب احساسات جنسی ساخت اجتماعی مییابد. از این لحاظ
تأمل فمینیستی در مناسبات تاریخی- فرهنگی الگوهای میل با نهادهای
اجتماعی (کوارد، 1984) مدعی میشود نهاد مردسالاری در طول تاریخ کوشیده
است میل زنانه را به حوزه خصوصی ازدواج و خانواده محدود کند. از این
نگره عشق، میل آرمانیشده و متعالی
مینماید که از ویژگیهای جسمانی دور شده است و به سوی احلامی نظیر
مکمل هم بودن و جمع اضدادی میرود که تفاوت را در وحدت مستحیل
میدارند.
(ایریگاری- 1977)
دوم
فاجعه بزرگ زندگی در هلاک انسان نیست،
در دست شستن از عشق ورزیدن است.
ورود شخص در عین حفظ فردیت به نظم اجتماعی و عدم تلقی چنین نظمی به
عنوان عامل نافی آزادی در جامعه سنتی، بر حضور در پیوندهای متکی بر
انسجام ارگانیک جامعه نوین مبتنی است. به دیگر سخن، در جامعه مبتنی بر
انسجام مکانیک، جایگاه فرد در نظام نمادین اجتماعی به نحو وابسته به
جمع تعریف میشود و مکانیسمهائی نظیر تحقیر با تأکید بر بیثباتی هویت
شخصی و خوارشماری ویژگیهای زیستی- غریزی آن، به کنترل حس استقلال و
یکتائی خود او میپردازند (کریستوا- 1982) تا فرد آماده حضور هیجانی در
جامعه تودهئی، به اتکای هر روزن رهائیبخش از این تحقیر به جمع
بپیوندد.
سوم
هرگز هیچکس حتا شاعران،
گنجایش دل را اندازه نگرفته است.
در جامعه مردسالار عشق جنسیتی، بهخصوص عشق به
ذهنیات و اعیان عاطفی بهشدت سرکوب میشود تا فرد بهواسطه تجربه هر
گونه تعلق عاطفی در فضای خصوصی خانگی، آماده حضور هیجانی و ناآگاهانه
در جمع باشد. در این خانواده، اعمال خشونت جنسیتی مردانه بر زنان و کودکان رواج تام دارد و به واسطه درونینگی یادگیری آن در جریان
جامعهپذیری نسل نوباوه، اولا مرد با پذیرش خشونت در فضای بیرون از
خانه، آن را به فضای درون خانه تعمیم میدهد و ثانیا تحت این شرایط،
فرآیند توسعه نیز از اعتقاد به کار جمعی و تعلق خاطر به نوعدوستی، از
کار باز میماند. در این جامعه عشق تقبیح میشود و اعمال یکطرفه آن با
سوءاستفاده طرف مقابل همراه میشود. حتا اگر در این بین جرقه
عاشقانهئی نیز شکل بگیرد، فقدان بسترهسازی مناسب شعله گرفتن این
جرقه، نظیر یکسانسازی پاسخ به امیال متنوع انسانی و ناکامگذاری
شوربخشیدن به تحرک انسانی- اجتماعی از این طریق اولی وصال را پایانبخش
بلوغ عاشقانه و نه آغاز پرواز ملکوتی آدمی به مراتب بالاتر و ژرفتر در
هستی معرفی میکند و ثانیا با مسموم کردن فضای تداوم عشقورزی و خلط آن
با امور پیشپاافتاده غریزی- مادی یا جایگزینی ارضا به جای لذت یا
بیماری به جای صحت، چنین رابطههائی را یا عادی میکند یا منقطع و
محتاج درمان و بازپروری. در چنین جامعهئی بیان و اظهار عشق در
موردهائی نظیر منظومههای شیرین و
فرهاد یا
خسرو و شیرین
به نحو مونولوگ و البته در شکل
خودآزارانه آن نمودار میشود. در حالی که در موردهائی نظیر عشق رومئو و
ژولیت، لااقل دلدادگی وجه متقابل دارد و حتا شکل بیمارگونه آن در
اتللو از وجه
دنیوی عاری نیست.
چهارم
گفتم آهـندلـی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
سعدیـا دور نیکنامی شد
نوبت عاشقی است یکچندی
عشق پرورده ژرفترین آگاهیهای حسی ما در کلیت آن است. به عبارت دیگر
احساس عاشقانه منتج از پرورش عمیق تنانی- روانی شخصیت فرد در عرصه
مناسبات اجتماعی به نحوی است که در این پرتو، امکان نگاه حساستر و
محبتآمیزتری نسبت به هستی و نمودهای آن فراهم شود. بدینسان است که در
حیطه مناسبات اجتماعی، عشق از "خودتأئیدی" حاکم بر روابط دوستان بر
میرود و به "دیگرتائیدی" نوعدوستانه میل میکند. از همین جهت نیز
مبنای توسعه پایدار اجتماعی را بر پایه دقیق و ظریفسازی نگاه به هستی
جانگرفته از مرتبطسازی نمودها رقم میزند. با اینهمه، اگرچه نظام
ناهمجنسخواهی معاصر بهعنوان مثال موجب رشد خودشیفتگی در زنان میشود
تا ذهن از تن مفارقت حاصل کند و خودآگاهی آنان را به دوگانگی بکشاند
(بارتکی-1982) اما با اینحال میتوان با جایگزینی عشق به خود به جای
خودشیفتگی، بهخصوص در شکل منفی آن و البته بدون افتراقگذاری جنسیتی،
به درک مجدد از هویت رسید. (لرد- 1984) این هویت فردی به شرط وجود بستره
بالیدن عشق در انسجام ارگانیک جمعی و قدکشیدن میل به خلاقیت در آن،
موجبات پیشرفت اجتماعی را بیش از پیش قوت میبخشد و منادی دسترسی
دنیوی به عشق عرفانی و این بار البته برای کلیه آحاد جامعه انسانی
میشود. فقط در این صورت است که میتوان فهمید چرا آنجا که عشق فرمان
میدهد، محال تسلیم میشود.g
--------------------------------------------------------------------------------------------
منبعها:
1-
bartky, s.
narcissim, femininity and alienation. social theory and practice.
2-
coward, r.
desire: the politics of sexuality.
3-
irigary, l. ce
sexe qui n en est pas un.
4-
kristeva, J.
desire in language.
5-
lacan, j.
ecrits.
6-
lorde, A. an
open letter to mary daly.
7-
Mitchell, J.
psychoanalysis and feminism.