متن زیر در شماره 15
آینهها
(پانزده
آبان1384)
درج شده بود.
سردبیر
كاركردهای زیباییشناسیك حشوها
الف. ایجاد وزن یا آهنگ مناسب برای كلام
متنهای آهنگین هرقدر هم كه موجز باشند،
باز حشوهائی در آنها دیده می شود. این را
میشود مثلاً با مقایسه گلستان
سعدی و آثار
منثور عبید زاكانی مشاهده
كرد. سعدی در
گلستان
خود نثر آهنگینی نوشته است و برای همین است كه
حشوهای آن هم كم نیست. اما نثر عبید آنقدرها آهنگین نیست و حشوهای آن
خیلی كم است. همه حشوها، البته به استثنای حشوهای قبیح، كم یا بیش باعث
سلاست و خوشآهنگ شدن جمله میشوند. علاوه بر این، بعضی حشوها فقط حشو
صوتی هستند و برای موزون كردن سخن یا خوشآهنگ شدن آن خلق شدهاند. یكی
از این نوع حشوها، كه طبیعتا معنی هم ندارند، در یكی از غزلهای مولوی
است:
بگردان ساقی مه روی جام/ رهائی ده مرا از ننگ و نامُ
نكو نبود كه من از در درآیم/ تو بگریزی زمن از راه بامُ
تو بگریزی و من فریاد در پی/ كه یك دم صبر كن این تیز گامُ
مسلمانان! مسلمانان! چه چارهست/ كه من سوزیدم و این كار خامُ
در
غزل فوق كه البته بعضی ابیاتش هم به عربی است، حشو صوتی
اُ واقعا
آهنگ بدیعی برای پایان قافیه ایجاد میكند. در بیتهای فوق تكرار
تو بگریزی
و مسلمانان!
مسلمانان! هم حشو هستند و آنها هم ملیح.
یكی دیگر از نمونههای خیلی زیبای این نوع حشو در یكی از بیتهای حافظ
است:
دیدم و آن چشم دلسیه كه تو داری
جانب هیچ آشنا نگاه ندارد
واو
مصرع اول این بیت واقعا توجیه دستوری ندارد و
حشو است، چون با حذف آن نه هیچ به معنای بیت لطمه وارد خواهد شد و نه
وزن آن از بین خواهد رفت. میتوان این
واو را حذف
كرد و با تكیه بر دیدم
مصرع را با وزن درست خواند. البته بهظاهر آقای
دكتر شفیعی كدكنی این واو
را واو ایجاز میدانند. (یعنی
واو به جای
همه آن چیزهائی آمده است كه بعد از دیدن اتفاق میافتد، مثلاً تجربه
كردن، به نتیجه رسیدن و غیره) اما حقیقت این است كه این ایجاز بدون این
واو هم در
این بیت باقی خواهد ماند. در هر حال این
واو حشو
صوتی هم است كه هم لطف و ملاحت خاصی در این بیت ایجاد كرده است هم آهنگ
بسیار خوشی.
باز یكی دیگر از این نوع حشوها را اخوان ثالث در
یكی از قصیدههایش و به عنوان قافیه آن به وجود آورده است و در همین
قصیده، این نوع حشو را به درخت صبح تشبیه كرده است كه خورشید
میآفریند. اسم قصیده است "نخل نور و نخل ناز" و این حشو هم
است.
اینا كه در
مصرع اول توضیحش داده و گفته است فقط
الف است و
یا و
نون و
الف:
الف، یا، نون، الف، این است اینا
درخت صبح خورشیدآفرینا
درختی ریشه در ژرفای تاریك
ولیكن برگ و بر روشنترینا
علاوه بر این حشو كه در قافیه قصیده تكرار میشود، حشوهای زیبای دیگر
هم در این قصیده زیاد است. مثلا:
مرا دوشین شبی خوش بود سرشار
میام خوشتر، حریفم خوشترینا
گُزین جام و گُزین نُقل و گُزین می
گُزینتر ساقییم زآنها و زینا
خوشا دوشین كه بزم عشرتم بود
گُزین اندر گُزین گُزینا
ب. تأكید
تأكید یكی از صورتهای بلاغی است كه گاهی با
كلمههای خاصی صورت میگیرد، مثل كلهم، بالكل، جمیعا، ابدا، درست و
غیره و گاهی هم با تكرار لفظ یا از طریق حشو صورت میگیرد. همان تركیب
نیز هم در
غزل حافظ نوعی تأكید هم است. یا همان جملهئی كه از
شازده كوچولو
به ترجمه شاملو نقل شد: خشكِ خشك و
تیزِ تیز و شورِ شور. بعضی تأكیدهای خیلی
زیبا در ترجمه كتاب مقدس است، مثل
باطل اباطیل، غزل غزلها، در ابتدا كلمه بود و كلمه نزد خدا بود و كلمه
خدا بود.
ج. از طریق تكرار
تكرار گاهی به قصد تأكید صورت میگیرد، اما
بعضی تكرارها هم هستند كه به قصد تأكید نیست و همینطوری زیبا هستند.
همانكه ناصر خسرو میگوید: در
شعر ز تكرار سخن عیب نباشد / زیرا كه خوش آید سخن نغز به تكرار.
البته تكرار مختص شعر نیست و در هر حال اگر درست اجرا شود، باعث زیبائی
و ملاحت هر سخنی اعم از شعر یا نثر میشود. مثلا در جمله زیر از
شازده كوچولو
به ترجمه شاملو:
یادتان نرود كه من از نزدیكترین آبادیِ مسكونی هزار میل فاصله داشتم و
این آدمیزاد كوچولوی من هم اصلا به نظر نمیآمد كه راه گم كرده باشد
یا از خستگی دم مرگ باشد یا از گشنگی دم مرگ باشد یا از وحشت دم مرگ
باشد.
ردیف و قافیه شعر عروضی هم در واقع نوعی تكرار است. اتفاقا گاهی این
تكرار خیلی به نوشتن جملههای بلند كمك میكند. در فارسی قدیم، هرچند
كه جملههای بلند و "پروستی" نوشته نشده است، چون نوشتن آن سخت است،
اما بعضی قصیدهها و غزلها هست كه درواقع یك جمله طولانی است و با
استفاده از همین تكرار نوشته شدهاند. غزل "شبم پرهول فردا" از
اخوانثالث یكی از آنها است:
دل شب، آن زمان كز بركه سیم/ زمین غمرنگی از سیماب میخورد،
روان رود و آرامكناران/ سراسر غوطه در مهتاب میخورد،
بزرگاروند پهناور چو شب ژرف/ نه دم می زد، نه پیچ و تاب میخورد،
گذارِ شطی اما از وقارش/ به چشم آرامش مرداب میخورد،
به بیداریش از خامُش خرامی/ تماشائی فریبِ خواب میخورد،
دل شب كز بلند آبخشوران، نور/ زمین هم دیم و هم فاراب میخورد،
به چشم از برقِ باران شسته كرمك/ فروغ گوهر شبتاب میخورد،
چو هِقهِق، سازِ جان سوزِ شبآهنگ/ به حَقحَق دمزنان مضراب
میخورد،
به تاب از درد و غم، در حلقه هول/ دِل زنجیری یم قلّاب میخورد،
شبم با هول فردا، یا ز یك جوی/ گوزنی با پلنگی آب میخورد؟
سحرگاهان كه خاك از ماه و از مه/ نمِ نِزم و دَمِ مهتاب میخورد،
زمین در نازكای ململ سرخ/ صبوحی آتش خوشّاب می خورد،
دلم، گهواره غمهای عالم/ ز مشرق تا به مغرب تاب میخورد
غزل فوق در واقع از دو جمله بلند تشكیل شده است. ده بیت اول یك جمله
بلند سؤالی و سه بیت آخر هم یك جمله بلند خبری است. ویرگولهای آخر
بیتها را من اضافه كردهام تا مشخص شود جمله هنوز تمام نشده است و
ادامه دارد. همچنان كه ملاحظه میشود، دو جمله بلند فوق با استفاده
از صنعت تكرار نوشته شده است. مثلاً فعل جمله اول از لحاظ دستوری، فقط
دو بار باید آورده شود، یك بار در آخر بیت نهم و به صورت خبری و یك بار
هم در آخر بیت دهم و به صورت سؤالی، اما جندین بار در داخل آن هم تكرار
شده است. در جمله دوم از لحاظ دستوری، فعل باید فقط یك بار در آخر
آورده میشد. در واقع نیازی به دو بار تكرار آن در داخل جمله نیست.
در نثر هم میشود این كار را كرد و گاهی در داخل جمله بلندی كه نوشته
میشود، به صورت محدودی میتوان از تكرار استفاده كرد كه هم باعث
زیبائی جمله خواهد شد و هم شكل گرفتن جمله بلند را تسهیل خواهد كرد.
د. حشو بهعنوان نوعی ساختار
در بعضی شعرها حشو واقعا حالتی دارد كه با هیچكدام از ساختارهای فوق
قابل توجیه نیست و اگر حشو را از شعر بگیریم، چیزی از خود آن باقی
نمینماند. مثلا در این بیت از ایرج میرزا كه فقط تكرار صرف نیست،
بلكه طنزی هم در آن هست كه با حذف حشو از بین خواهد رفت:
گله من بود از مشغلهام
باشد از مشغله من گلهام
یا مصرع اول
غزل غزلها از
عهد عتیق:
كه او مرا با بوسهای دهان خود ببوسد.
بعضیها كه "غزل غزلها" را ترجمه
كردهاند و خواستهاند حشوهای این مصرع را بگیرند یا تقلیل دهند، به
زیبائی ترجمه خود لطمه زدهاند. متأسفانه هیچكدام از مترجمان فارسی
"غزل غزلها" به این موضوع توجه نكردهاند، حتا
شاملو. حتا آن ترجمه انگلیسی كتاب
مقدس كه معروف به
King
James
و ترجمه فوقالعاده زیبا و دقیقی است، باز حشو
اول را تفسیری ترجمه كرده است. تا آنجا كه اطلاع دارم، فقط دو تا از
ترجمههای فرانسه كتاب مقدس،
مصرع فوق را با حشوهای كامل آن ترجمه كردهاند، ترجمه پلئیاد و ترجمه
استی. در هر حال، در این مصرع نه كلمه هست كه شش تای آن حشو است:
كه،
او،
با،
بوسها،
دهان،
خود و اگر این
حشوها را از آن بگیریم، چندان چیزی از زیبائییش باقی نمینماند.
یك نمونه زیبای دیگر از این نوع حشو، در شعری
است كه در اول هزارویك شب
آمده و بهظاهر از میرزا سروش است:
زنگی گهران میان گلزار اندر
لب بر لب گلرخان فرخار اندر
گفتی كه به گلشن اندرون زاغانند
برگ گل سرخشان به منقار اندر
میتوان با حذف حشوهای
اندر
و
اندرون
از شعر فوق ، مثلاً آن را به شكل زیر درمیآورد، اما دیگر آن شعر قبلی
نخواهد بود و لطف و زیبائی آن را نخواهد داشت:
زنگی گهران میان گلزار
لب بر لب گلرخان فرخار
گفتی كه به گلشنند زاغان
برگ گل سرخشان به منقار
شاید به هیچ شكل دیگر هم نشود شعر مذكور را بعد از حذف
اندر
از مصرعهای آن سرود و آن زیبائی را حفظ كرد . مفهوم
اندر
با مفهوم این شعر و فضای آن مناسبت خاصی دارد.
باز یك نمونه زیبای این نوع حشو در شعر "زخم و مرگ" لوركا است به
ترجمه شاملو:
در ساعت پنج عصر.
درست ساعت پنج عصر بود .
پسری پارچه سفید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک از پیش آماده
در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر
…
در ساعت پنج عصر
آی، چه موحش پنج عصری بود!
ساعت پنج بود بر تمامی ساعتها
ساعت پنج بود در تاریكی شامگاه
عبارت
در ساعت پنج عصر
در متن اصلی اسپانیائی آهنگ شومی در خود دارد:
ا لاس سینكو د لا
تارده
(سیلاب آخر
سینكو
و سیلاب آخر
لا تارده
با تأكید تلفظ میشوند.) این آهنگ در سراسر شعر تكرار میشود و
متأسفانه آنقدرها نمیشود به فارسی منتقلش كرد، شاید بهترین حالتش
همین باشد كه شاملو نوشته است. در هر حال آن آهنگ در ترجمه فارسی این
عبارت نیست، اما مشخص است نقش
ا لاس سینكو د لا تارده
یا در ساعت
پنج عصر فقط ایجاد این آهنگ نیست، بلكه
با تكرار خود نوعی قطعیت هم به مرگ
میبخشد و ورود آن یا فرا رسیدن اجل را اعلام میكند.
بعضی موردها هست كه در ظاهر ممكن است حشو به نظر برسند، اما در واقع
حشو نیستند. مثلاً این بیت حافظ:
عاشق روی خوش و عارض نوخاستهام
وز خدا دولت این غم به دعا خواستهام
روی
و
عارض
مترادف همند و ممكن است وجود
عارض
در بیت فوق زیادی به نظر برسد. اما اگر دقت كنیم ، حافظ با آوردن صفت
خوش
برای
روی
و نوخاسته برای
عارض، آنها را از حالت ترادف خارج كرده.
خوش
میتواند صفت
روی
به معنی چهره باشد، اما
نوخاسته
نمیتواند صفت
عارض
به معنی چهره باشد. در واقع
نوخاسته
میتواند صفت یكی از اجزای چهره یعنی كرك باشد. پس
عارض
در اینجا به معنای چهره نیست، بلكه درمعنی كرك به كار رفته است.
(مجاز مرسل با علاقه كل به جز)
باز یكی دیگر از اینگونه موردها در غزلی است از
حافظ با مطلع
گر زدست زلف مشكینت خطائی
رفت رفت.
در این غزل
رفت
به صورت مكرر
رفت رفت
در قافیه میآید و بعضی فعلهای دیگر هم باز به همین صورت در ضمن
مصرعهای این غزل میآیند. اما جالب اینجا است كه در هر كدام از این
تكرارها، فعل اول معنی خودش را دارد و دومی معنای دیگری پیدا میكند:
گر ز دست زلف مشكینت خطائی رفت رفت
ور ز هندوی شما بر ما جفائی رفت رفت
برق عشق از خرمن پشمینهپوشی سوخت سوخت
جور شاه كامران گر بر گدائی رفت رفت
گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد
ور میان جان و جانان ماجرائی رفت رفت
عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار
گر ملالی بود و گر خطائی رفت رفت
همچنان كه ملاحظه میشود ، مثلاً
رفت اول در
مصرع اول، به معنی سر زدن یا به منصه ظهور رسیدن است و
رفت دوم به
معنی نبودن یا عیبی نداشتن (در معنی اصطلاحی آن) و بقیه موارد
رفت رفت
و نیز
سوخت سوخت
و
برد برد
و
بود بود
هم حالتهائی مشابه این را دارد. مثلا
در
سوخت سوخت،
فعل اول در معنی خودش به كار رفته است و دومی در معنی این كه
"كاری
نمیشود كرد". اما جالبتر این كه بعضی این معناها را كه این فعلها
در اینجا پیدا كردهاند، در هیچجای دیگر ندارند. مثلا
رفت
در هیچ جای دیگر عیب نداشتن معنی
نمیدهد، یا
سوخت
در هیچ جای دیگر به معنی
"كاری نمیشود
كرد" نیست.
حقیقت این است كه هیچكدام از این موردها حشو نیستند، بلكه ایجاز
زیبائی هم در خودشان دارند. مثلا در هر كدام از
رفت رفتها،
رفت
دوم در واقع صورت موجزی است از "رفت كه رفت". در بقیه موردها هم
همینطور است.
سوخت
دوم
در سوخت سوخت،
به معنی "سوخت كه سوخت" است و
برد
دوم در
برد برد
به معنای "برد كه برد"، و
بود
دوم در
بود بود
به معنای "بود كه بود".
به طور خلاصه:
در مبحث معانی و بیان، هر جملهئی كه مینویسیم، یكی از سه صورت زیر
را میتواند داشته باشد:
1-
مساوات: یعنی از لحاظ دستوری نه كلمه اضافی در خود دارد نه كلمهئی
از آن كم شده است.
2-
ایجاز: یعنی از لحاظ دستوری یك یا چند كلمه را در خود ندارد، اما
معنی آنها قابل استنباط است.
3-
اطناب: یعنی از لحاظ دستوری یك یا چند كلمه زائد در آن هست.
بدیهی است از لحاظ دستوری اصل با مساوات است، اما از لحاظ زیبائیشناسی اصل با هیچكدام از سه حالت فوق نیست. گاهی صورت مساوات یك جمله
زیبا یا زیباتر درمیآید، گاهی صورت موجز آن، گاهی صورت اطناب آن.
بنابراین حشوهای سخن ادبی را باید از دیدگاه زیبائیشناسی نقد كرد نه
از دیدگاه دستوری.g