peymanberenji@yahoo.com
12 آذر 1387
سلام و ارادت
امیدوارم شاد باشید.
گیلهوا
به دستتان رسید؟
چند وقت پیش نوشتهئی برایتان فرستاده بودم
و هنوز منتظر هستم.
با احترام
پیمان برنجی
eyektam@gmail.com
12 آذر 1387
جناب
برنجی
سلام بر شما
من هنوز
گیلهوا
را دریافت نکردهام. منتظر بودم پس از
خواندن آن برایتان بنویسم.
با احترام
الهام یکتا
13 آذر 1387
خانم مهویزانی
سلام و ارادت
امید در این بهقول علی حاتمی بلاروزگار آشفته (!) شاد باشید
آیا
گیلهوای صد به دست شما رسید؟
اگر آری؛ مشکلی وجود نداشت؟
مجموعه مورد انتقاد بیشتر من بوده و هست
اما برای اولین بار شاید انتقاد از خود را انعکاس داد
ولی خب همین نمره صد هم مشکلات بسیاری را در خود جمع کرده است
...
یک سؤال
عکسالعملهایتان در برابر انتقادها و
گاه سوءتفاهمها... و انعکاس آنها در
آینهها یا حتا اینکه با تمام
انرژی از سمت موضوع مبارزه میکنید، مرا دچار دوگانگی کرده...
.
روحیه جنگندگی در ذات نوشتههای شما وجود دارد و این خصلتتان
را میستایم، اما گاهی با این نوع ادبیاتتان که فرق میکند با
نوشتههای اصلیتان دچارافسردگی میشوم... .
در نوشته اخیرم در
گیلهوا
شیوهئی را برگزیدم که خواننده یا مخاطب
اصلی در تمام طول نوشته احساس تلخی نکند و جاهائی شیرین هم
باشد که تحمل کند و تا به آخر بخواندش. هرچند که قرار نیست همه
مثل هم بیندیشند و باقی قضایا
اینکه اینها را برایتان نوشتم، دلیلش خواندن جواب شما به
مسعود بیزارگیتی بود.
از بحث در این باره استقبال میکنم.
با احترام
پیمان برنجی/ رشت
به نام زیبای زیباپسند
14 آذر 1387
جناب برنجی
سلام بر شما
دیروز بیشتر کتابفروشیهای خیابان انقلاب را گشتم تا عاقبت
در کتابفروشی نشر آگاه توانستم یک نسخه از
گیلهوا
شماره 100 را پیدا کنم. نمیدانم چه چیز باعث نگرانی شما شده
بود. شماره خیلی وزینی گرد آوردهئید. خسته نباشید. منتها دو
نکته باعث تعجبم شد:
- یک اینکه متن دوبارهئی برای شما فرستاده بودم و در پاسخ
قول داده بودید آن را برای چاپ بفرستید و چنین نکردهئید و
همان متن اولیه درج شده است. در متن جدید نام نشر فرهنگ ایلیا
را اضافه کرده بودم و حال شرمنده آقای میرزانژاد و همسرشان
هستم.
- دوم اینکه متن، همان مقاله حروفچینیشده خودم است، اما
علامتهای سجاوندییش عوض شده است. در نتیجه بعضی جملهها
بیمعنی شدهاند و اگر خواننده حواسش نباشد که عیب از کجا است،
بهحساب ضعف قلمم گذاشته میشود. در هر حال همان متن را
برایتان دوباره فرستادهام. هر جای آن قرمز است، نشانه حذف یا
تغئیری است که به خطا در متن ارسالی من انجام گرفته است.
کلمههای بولدی را هم که به فونت عادی تبدیل شده است، با رنگ
صورتی مشخص کردهام. خود هم بهتر از من میدانید اینگونه
مشخص کردن کلمههائی که نقلقول مستقیم هستند، از چه اهمیتی
برخوردارند و حذف بولد بودنشان چه اجحافی در حق نویسنده اصلی
است. همین مشکل هم در مورد بخشهای چپچین شده وجود دارد.
زیرا آنها هم نقلقول مستقیم هستند و میبایست مشخص میشدند.
آنها را هم با صورتی کمرنگ نشان دادهام.
با وجود همه اینها، از زحمتی که کشیدهئید و چنین مجله
آبرومندانهئی منتشر کردهئید، بار دیگر به شما و دیگر
همکاران
گیلهوا
تبریک میگویم.
با احترام
الهام یکتا
17 آذر 1387
خانم مهویزانی سلام
از نظرتان نسبت به نشریه، بوی مهر آمد و مرا شرمنده کرد
...
مطلب شما برای بار دوم پرینت گرفته شد و
توضیح داده شد به جناب جکتاجی. ولی متأسفانه صفحهبندی و تصحیح
یک امر درونی گیلهوا
است و از من دعوت نمیشود که متن
نمونهخوانیشده را ببینم. بهعبارتی در هیچیک از مراحل، من
یا دیگری حضور و نظر ندارد جز آقای جکتاجی، بنابراین اشتباه
پیشآمده از جانب من نیست. و از طرف خودم پوزش میخواهم و دگر
اینکه باز هم ننوشتید.
پیمان برنجی
18 آذر 1387
جناب برنجی
سلام بر شما
از توضیحتان ممنون
سلام مرا به آقای جکتاجی برسانید. من نسخهئی از نامهام را
برای ایشان هم فرستادم تا متن مثلا اصلاح شده را ببینند. در
ضمن متنی را که حروفچینی شده و بدون غلط است که دوباره
حروفچینی نمیکنند!
به گمانم نامهتان را هم ناقص دریافت کردهام. چون جمله آخرتان
ناتمام است. ممنون میشوم اگر منظورتان را واضح برایم بنویسید.
با احترام
الهام یکتا
23 آذر 1387
خانم مهویزانی سلام
ممنون از لطفتان.
به گمانم هنوز سیستم
گیلهوا،
سیستم "زرنگار" باشد و تغئیر فونتها اجتنابناپذیر.
نوشته من ناقص نبود! نوشته بودم که باز هم ننوشتید.
ننوشتید جواب چند چیزی را که پرسیده بودم.
پوزش میخواهم از سماجتم.
با ارادت
پیمان برنجی
24 آذر 1387
به نام زیبای زیباپسند
جناب برنجی
سلام بر شما
نامهتان را که خواندم و تأکید دوبارهتان را بر سؤالتان، بی
آنکه آن را بنویسید، ناچارم کرد، در نامههای قبلیتان بگردم.
به سؤال زیر رسیدم و پاسخش میدهم. اگر پرسشتان همین بود که
فبهاالمراد. اگر نه که لطف کنید رک برایم بنویسید چه سؤالی
اینهمه ذهنتان را مشغول کرده است که چنین مصرانه در پی پاسخش
هستید، اما دوباره مطرحش نمیکنید. آنگاه آن را هم پاسخ خواهم
داد.
یک
سؤال:
عکسالعملهایتان در برابر انتقادها و گاه سوءتفاهمها... و
انعکاس آنها در
آینهها
یا حتا اینکه با تمام انرژی از سمت
موضوع مبارزه میکنید، مرا دچار دوگانگی کرده... .
روحیه جنگندگی در ذات نوشتههای شما وجود دارد و این خصلتتان
را میستایم، اما گاهی با این نوع ادبیاتتان که فرق میکند با
نوشتههای اصلیتان، دچارافسردگی میشوم... .
در نوشته اخیرم در
گیلهوا
شیوهئی را برگزیدم که خواننده یا
مخاطب اصلی در تمام طول نوشته احساس تلخی نکند و جاهائی شیرین
هم باشد که تحمل کند و تا به آخر بخواندش، هرچند که قرار نیست
همه مثل هم بیندیشند و باقی قضایا.
اینکه اینها را برایتان نوشتم، دلیلش خواندن جواب شما به
مسعود بیزارگیتی بود. از بحث در این باره استقبال میکنم.
جناب
برنجی، اگر در یاد داشته باشید، مشابه پرسش شما را آقای رحمان
چوپانی داشتند و من بهتفصیل پاسخشان را دادم و در شماره
اردیبهشتماه امسال آینهها نیز درج شد. حتما خود هم قبول
دارید، همواره نمیتوان یک نوع برخورد داشت. گاهی مجبوریم
عنان قلم را رها کنیم که حرفهائی ورای ادبیات معمولمان بزند.
اعتراضم به دوست دیرین، آقای بیزارگیتی هم بر همین مبنا صورت
گرفت. چون معتقد بودم منتقد منصفی هستند، از ایشان در مورد
داستان پرگل انصاف را توقع داشتم. ضمن آنکه از ایشان خواسته
بودم نظرشان را در مورد کار پرگل بیان کنند و چون اولین کار
چاپی وی بود، لطف کنند و خاطره خوشی برایش باقی بگذارند. اما
در عمل خلاف این اتفاق افتاد و داستانی که پر از نقص بود و
بسیار از اصول اولیه داستاننویسی فاصله داشت، در صفحه نخست
آوای شمال درج شد، در حالیکه داستان حرفهئی پرگل با آن سن
کمش، در صفحه آخر و آنهمه غریبانه. من نخستین کارم در یکی از
نشریههای رشت منتشر شد و همین نوستالژی هم مرا بر آن داشته
بود چنین خاطره خوبی را برای پرگل رقم بزنم. اما در عمل چنین
نشد و او قربانی مادر نویسندهاش شد و داستانی که حاصل زحمت
خودش بود، به حساب او گذاشته شد و مهجور ماند. در شماره
آبانماه آوای شمال هم با آنهمه اهن و تلپ نقدی بر کتاب
مجموعهداستان آن خانم نوشته شد و در صفحه دیگر بهعنوان
نویسندهئی از خطه شمال از ایشان یاد شد که در فرهنگنامه
داستاننویسان گیلان وارد شدهاند و الخ. طبیعی است با آن
شناختی که از آقای بیزارگیتی داشتم، نتوانم پذیرا باشم چنین
اجحافی در حق دخترم روا داشته شود و به کاری که آنهمه مشکل
دارد، بها داده شود، بعد هم برای اثبات انتخاب خود و ترجیحی که
دادهاند، به نقد و نظر این و آن متوسل شوند. بهگمانم حتا
شما هم آنقدر تجربه کاری دارید که برایتان مسجل باشد دفاع و
حمایت از کار و فردی که صلاحیت آن را ندارد، از آبروی خود مایه
گذاشتن است و در صورت تکرار، صلاحیت کاری خود ما را زیر سؤال
میبرد. بنابراین ناچار از موضعگیری میشوم. بهویژه که پای
دختر خودم در میان است و چه من چه دیگرانی که از او شناخت
دارند، میدانند چه استعداد نابی است و من جز در حد غلطگیری
املائی و کمینه ویرایش، نقشی در نوشتن داستانهایش نداشتهام.
حال بماند از آن تاریخ پرگل دیگر داستانی ننوشته است. در
حالیکه اندکی تشویق از سوی دیگران میتوانست او را به ادامه
کار چقدر راغب کند و چقدر هم از زحمت من برای تشویق او به
نوشتن کم کند. در هر حال اتفاقی است که افتاده و دیگر
نمیتوان کاری کرد.
خوب، فکر میکنم حال باید دستتان آمده باشد گاه چرا چنین
خشمگین میشوم و تهاجم قلمی میآورم. صمیمانه بگویم، حقکشی
از موردهائی است که اصلا تاب تحملش را ندارم. گرچه در مورد
خودم طاقتم بسیار است و گاه ممکن است یک دهه هم سکوت کنم و
چیزی نگویم، اما در مورد عزیزانم و بهخصوص پرگل اصلا صبر و
تحمل ندارم. بههمین دلیل هم به آقای بیزارگیتی چنین تند
تاختم. چون فکر میکنم ایشان خیلی پختهتر از این میتوانستند
با کار پرگل برخورد کنند و بهیقین فردا میتوانستند بهخود
ببالند نخستین بار ایشان بودهاند که داستانی از او را چاپ
کردهاند و به ادامه کار تشویقش کردهاند. کدام ما هستیم که
خاطره نخستین کار چاپ شدهمان را تا آخر عمر با خود یدک
نکشیم؟ حال که ما چنین تجربهئی داریم، نباید برای دیگران آن
را بهگونهئی بسازیم که تا ابد شهد شیرینش را در ذهن مضمضه
کنند؟ اینجاها است که ادبیاتم دگرگون میشود و ناگزیر از به
قلم آوردن حرفهائی میشوم که حتما خوشآیند نیست.
خلاصه اینکه آقای برنجی هر قدر هم مهربان باشیم و با گذشت،
اگر توان اعتراض نداشته باشیم، حمل بر ضعف میشود و قلممان
کارائی خود را از دست میدهد. اما ناگفته هم نماند، آقای
بیزارگیتی همچنان دوست و همکار ارزشمند من هستند و به
ایشان به دیده احترام مینگرم. مطمئن هم هستم آنقدر تجربه
دارند که بدانند چنین اتفاقهائی در حیطه کاری ما طبیعی است و
اگر ایشان برایم آنقدر اعتبار نداشتند، چنین برنمیآشفتم و
معترض نمیشدم.
با مهر و احترام
الهام یکتا