دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

________

نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی

ترجمه
لطف‌علی خنجی

ــــــــــــــــــــــــــ

نشر آفرینگان
66460099-0121

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی
وحید مقدم
________

نشر ققنوس
66460099-0121



آونگ خاطره‌های ما

عباس معروفی
________

نشر ققنوس

66460099-0121

دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی
________

نشر ققنوس
66460099-0121

پیکر فرهاد
عباس معروفی
________
 

نشر ققنوس

66460099-0121



سال بلوا
عباس معروفی

________
 

نشر ققنوس

66460099-0121


 

سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

  
کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ


فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
3244732-0131


 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس

66460099-0121



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________
 

نشر زریاب
(نشر زوار)
66491580-0121


 

چشمه عشق

نرگس (الهام) یکتا
ـــــــــــــــــــــ


نشر
مرداد
(نشر زوار)
66491580-0121



خانه‌ئی برای عشق

نرگس (الهام) یکتا ___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936

آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936

آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936



مرگ رنگ

درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر
فرهنگ‌ستان هنر

هنر معاصر آفریقا 
 
سیدنی لیتل‌فیلد کاسفر

ترجمه
 علی‌رضا آبیز

____________

نشر آبیز

روایت عشق و مرگ سرجوخه کریستف ریلکه

 
راینر ماریا ریلکه
ترجمه
 علی‌رضا آبیز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

نشر ثالث

اسپاگتی با
سس مکزیکی


علی‌رضا آبیز
___________
 

نشر نارنج

نگه‌دار باید
پیاده شویم


علی‌رضا آبیز
___________
 

 

 

 


 

قانون شفا

 الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

             تقدیم به برادرم

                       علی

                                        پزشک فریادرس دردمندان

 

 

 

 

 

هوالشافی

 

 

 

 

 

 

نماگشائی

داخلی. خانه. شب

نصیبه و مارال کنار هم روی تخت خوابیده‌اند. نصیبه مادرش را در بیمارستان خواب می‌بیند.

 

 

 

داخلی. بیمارستان. شب

مادر بر تخت بستری است. چهره‌اش لاغر و زرد است. تب دانه‌های درشت عرق بر پیشانی‌یش نشانده است و هذیان می‌گوید. به‌تدریج هذیانش شدید می‌شود تا سرانجام جیغ می‌کشد و نصیبه را صدا می‌زند.

 

مادر

_____

(با جیغ)

نصیبه!

 

 

 

داخلی. خانه. شب

نصیبه هراسان از خواب بیدار می‌شود. وقتی به خود می‌آید، به مارال نگاه می‌کند. او آرام خوابیده است. نصیبه مارال را در آغوش می‌گیرد و آرام اشک می‌ریزد.

 

 

 

تیتراژ

 

 

 

 

 

سکانس یکم

 

 

خارجی. خیابان. روز

نماگشائی با نمای کامل ساختمان شماره یک نظام پزشکی (در خیابان سرپرست تهران) که حاشیه پیاده‌رو آن پر از بوته‌های خرزهره است. (تنها نمای کامل در طول فیلم)

نصیبه از ساختمان نظام پزشکی بیرون می‌آید. بالای سرش سردر عمارت و نوشته آن دیده می‌شود.

نصیبه زن بلندبالائی است که مقنعه نقره‌ئی رنگی بر سر دارد. روپوشش اخرائی رنگ است و سرآستین‌ها و از زیر گودی یقه تا پای دامن آن با رنگ نقره‌ئی حاشیه‌دوزی شده است. کیف و کفش وی نیز نقره‌ئی رنگ و براق است. فقط عینکی که بر چشم او است، قاب فلزی سیاه رنگ دارد.

نصیبه چابک راه می‌رود و شادی در چهره‌اش موج می‌زند. تا خیابان طالقانی پیش می‌رود که سوار خودرو مسافرکشی شود. اما درمی‌یابد خیابان، خلاف مسیر او یک‌طرفه است. بنابراین پیاده به راه می‌افتد. به آسمان آبی و درختان چنار حاشیه خیابان نگاه می‌کند. پائیز در راه است و به‌رغم گرمی هوا باد می‌وزد. برگ‌های درختان سبز- نارنجی یا سوخته‌اند. آفتاب هر جا از لا‌به‌لای شاخ و برگ‌ها رد شده، برگ‌ها را روشن و براق کرده است.

نصیبه به خیابان قدس می‌رسد. به سمت جنوب آن می‌رود. حاشیه بر ِ خیابان پیاده‌رو پر از بوته‌های خرزهره سفید و صورتی است.

نصیبه همان‌طور که آهسته راه می‌رود و به آسمان یا درختان نگاه می‌کند، به خش‌خش برگ‌ها زیر قدم‌هایش گوش می‌سپرد. متبسم روزی را به یاد می‌آورد که روزنامه در دست، وارد حیاط کوچک خانه شیروانی حلبی‌داری می‌شود.

 

 

 

خارجی. حیاط خانه پدر نصیبه. روز

نصیبه روپوش نقره‌ئی رنگی بر تن و مقنعه سیاهی بر سر دارد و با شتاب از کنار درخت کاجی رد می‌شود. بر نرده فلزی سبز حنائی کنار راه‌پله دست می‌گذارد و بالا می‌رود. به نیمه پلکان سنگی نرسیده است که پدرش خندان بر بالای آن ظاهر می‌شود. پدر مرد میان سال سراپا سفیدپوشی است که موهای جوگندمی، چهره روشن و بشاش و ته‌لهجه گیلکی دارد.

 

تمام نماها دونفره

نصیبه

ـــــــــــــــ

(شاد و جیغ‌کشان)

بابا، من قبول شدم! پزشکی دانش‌گاه تهران!

 

پدر

ــــــــ

(متبسم اما خون‌سرد)

می‌دونم!

 

نصیبه

ــــــــــــ

(متعجب و کمی دمق‌شده)

از کجا خبر شدین؟

 

پدر

ـــــــــــــــ

همین‌که رفتی، قباد زنگ زد و گفت. من‌م دیگه نرفتم دنبال روزنامه.

 

نصیبه

ـــــــــــــ

(مکدر و خشم‌گین)

تا اون‌وقت کجا بود؟ چرا دی‌روز زنگ نزد؟ نمی‌دونست چقدر منتظرم؟

 

نصیبه آرام بقیه پله‌ها را بالا می‌رود تا مقابل پدر می‌رسد.

 

پدر

ــــــــــ

بهش گفتم. گفت برا پرونده‌ئی رفته بود ملارد. کارش طول کشیده بود، دم صبح رسیده بود تهران.

 

چهره نصیبه کمی باز می‌شود. روزنامه را در دست از دو طرف به هم می‌فشارد و به آن نگاه می‌کند.

 

نصیبه

ـــــــــــــ

(آهسته‌تر از قبل)

بالأخره قبول شدم! شمام به خواسته‌تون رسیدین و نتیجه اون‌همه خرجی رُ که برام کردین، گرفتین! بعدِ دو تا مهندس، دکتر می‌خواستین، بفرمائین!

 

نصیبه سر را بالا می‌گیرد و پیروزمندانه به پدرش نگاه می‌کند. چشم‌های هر دو از شادی برق می‌زند.

 

پدر

ــــــــــ

خودت زحمت کشیدی، دخترم! نتیجه همت خودته.

 

قطع به اکنون که همان برق در چشمان نصیبه قابل مشاهده است.

 

 

 

خارجی. خیابان. روز

چشم نصیبه به زیر بوته‌های خرزهره حاشیه پیاده‌رو می‌افتد. آن‌جا سگ سیاهی که پوستش پر از لکه‌های سفید است، روی پا نشسته و به او نگاه می‌کند. نگاه نصیبه پر از شفقت می‌شود. سگ دمش را تکان می‌دهد.

نصیبه به دیوار نیمه‌میله‌ئی ضلع جنوبی دانش‌گاه تهران می‌رسد. به آن‌سوی میله‌های سبز تیره نگاه می‌کند. خزان خیلی زودتر از موعد مقرر به آن‌جا رسیده است. بیش‌تر برگ درختان ریخته و برگ‌های باقی‌مانده نارنجی و قهوه‌ئی پر از لکه‌های سیاه دودزده است. دلش می‌گیرد و آرام‌آرام لب‌خند از روی لبانش محو می‌شود. خاطره دیگری به یاد نصیبه می‌آید.

 

 

خارجی. چهارراهی در دانش‌گاه تهران. روز

نصیبه و پدرش در گوشه ضلع شمالی چهارراهی در داخل دانش‌گاه تهران ایستاده‌اند که انتهای خیابان شمالی آن پله‌های ورودی دانش‌گاه پزشکی است. برگ‌های زرد و نارنجی خشک زیر پای‌شان را پر کرده‌اند. باد گرم می‌وزد و تک‌وتوک برگ‌های مانده بر شاخه‌های درختان را به زیر می‌افکند.

پدر سراپا سفیدپوش نگاه شادمانش را به او دوخته است و با همه وجناتش فریاد می‌زند به وجود این دختر افتخار می‌کند. اما نصیبه که همان روپوش نقره‌ئی را بر تن و مقنعه سیاه را بر سر دارد، غم‌گین است. جو غریبه و کمی خشن دانش‌گاه او را گرفته است. به‌ویژه حالا که می‌خواهد از پدر تنهایش جدا شود، بیش‌تر احساس اندوه و وحشت می‌کند. اضطراب و دل‌شوره نیز راحتش نمی‌گذارد.

موسیقی این صحنه بر مبنای این بیت از غزل حافظ است:

احرام چه بندیم چو آن قبله نه این‌جاست            در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت

 

تمام نماها دونفره

پدر

ـــــــــــ

(کمی محزون)

خُب نصیبه جان، من دیگه باید برم.

 

نصیبه

ـــــــــــــــ

(با لحن مضطرب)

کاش می‌موندین، بابا. می‌خواین برین تنها بمونین که چی؟ من‌م که دیگه نمی‌تونم باهاتون بیام. حال قبادُ که دیدین.

 

پدر

ــــــــ

(با لب‌خند محزون)

بالأخره چی، دخترم؟ باید برم. (با چهره گرفته) می‌دونی که اصلا حوصله تهرانُ ندارم. به خاطر تو اومدم. گفتی میل داری روز ثبت‌نامت باشم. دلم نیومد نه بگم. وگرنه هیچ‌وقت پامُ تو این خراب‌شده نمی‌ذاشتم.

 

نصیبه غم‌گین به ضلع شرقی چهارراه نگاه می‌کند. عریانی و فاصله زیاد درختان از هم، حس تنهائی و اندوه او را تشدید می‌کند. پدر احساسش را درمی‌یابد.

 

پدر

ــــــــ

(با آرامش و وقار ادامه می‌دهد)

به فکر من نباش. به فکر خودت و قباد باش. خیلی ضعیف شده. از قول من بهش بگو، زندگی همه‌اش کار و دوندگی نیست. من که هر بار دیدمش، به‌حدی خسته بود که حتا صلاح ندیدم باهاش دو کلمه حرف جدی بزنم.

 

نصیبه

ـــــــــــــــ

(متأسف)

مجبوره، بابا. قصد کرده هر چه زودتر یه خونه بخره. از این به بعد هم که خرج من‌م قوزبالاقوز می‌شه.

 

پدر

ــــــــ

باشه. ولی نه به این قیمت که سلامتیشُ از دست بده. تو هم باید به خودت برسی. چند روز دیگه درسات شروع می‌شه. خودت به‌تر از من می‌دونی چه بار سنگینی رو دوش‌ته. نمی‌گم خوشی نکن، تفریح نکن. بکن. ولی (درنگ می‌کند و به انتهای ضلع شمالی خیابان نگاه می‌کند که پلکان عمارت دانش‌گاه پزشکی است.) یه‌چیزُ هیچ‌وقت فراموش نکن. مادرتُ بی‌توجهی و اهمال دکترا به کشتن داد. پس همه مریضا رُ مادرت بدون که باید هر چی از دستت برمی‌یاد، براشون انجام بدی. فعلا با خوب درس خوندن، بعدا با رسیدگی به درداشون.

 

نصیبه اندوه‌گین و خاموش به پدر نگاه می کند. صورت اصلاح‌نکرده او، خسته نشانش می‌دهد. نگاه نصیبه روی موهای جوگندمی وی ثابت می‌ماند. از زیادی آن‌همه تار موی سفید متعجب است. احساس می‌کند چند روز قبل این قدر سفید نبود. قطع به چهره اکنون نصیبه که مانند همان روز اندوه‌گین است.

 

 

 

خارجی. خیابان. روز

نصیبه مقابل سینما بهمن در خیابان انقلاب می‌رسد. پشت دیوار شیشه‌ئی مغازه‌ئی چشمش به کتاب فیلم‌نامه سکوت بره‌ها می‌افتد که در یک ردیف چیده شده است. رد می‌شود و مقابل بازارچه‌ئی در حوالی میدان انقلاب می‌رسد. به درون آن نگاه می‌کند و نوشته‌های روی شیشه‌های مغازه‌ها را پی می‌گیرد. وقتی در سمت چپ، نگاهش با عنوان "مهرفروشی جاوید" تلاقی می‌کند، وارد بازارچه می‌شود.

 

 

 

داخلی. مغازه مهرفروشی. روز

تمام نماها تک‌نفره

نصیبه وارد مغازه مهرفروشی می‌شود.

 

نصیبه

ـــــــــــــــ

سلام، آقا. می‌خواستم برا شماره نظام‌پزشکیم مهر سفارش بدم.

 

مرد فروشنده

ـــــــــــــــــــــــ

خواهش می‌کنم، بفرمائین.

 

مرد فروشنده با دست به پیش‌خان شیشه‌ئی پیش رویش اشاره می‌کند.

نصیبه کنار پیش‌خان کوچک می‌رود و به مهرهای چیده شده درونش نگاه می‌کند. مردد است کدام را انتخاب کند. عاقبت به مهری که وسطش اخرائی و دو طرفش خاکستری است، با انگشت اشاره می‌کند.

 

نصیبه

ـــــــــــــــ

می‌شه اینُ لطف کنین؟

 

مرد فروشنده به زیر شیشه دست می‌برد و مهر اخرائی رنگ را بیرون می‌آورد و روی میز می‌گذارد. نصیبه آن را در دست می‌گیرد. نمای لائی مهر که نام ترودات بر آن نوشته شده است.

 

نصیبه

ـــــــــــــــ

چنده؟

 

مرد فروشنده

ــــــــــــــــــــــــ

چهار و سی‌صد.

 

نصیبه

ـــــــــــــــ

تخفیف نداره؟

 

مرد فروشنده

ــــــــــــــــــــــــ

خانم دکتر، این که برا شما پولی نیست!

 

نصیبه مهر را در دست می‌چرخاند و به زیر آن و سپس به مرد نگاه می‌کند.

 

نصیبه

ـــــــــــــــ

چرا نیست، آقا؟

 

مرد فروشنده

ــــــــــــــــــــــــ

برا این که پول پارو می‌کنین!

 

نصیبه پوزخند می‌زند.

 

نصیبه

ـــــــــــــــ

پزشکای باسابقه شاید. ولی من اول کارمه. کو تا بتونم فقط اجاره مطبمُ دربیارم. همین الانش‌م  هشت‌هزارتا پزشک بی‌کارن.

 

مرد فروشنده پوزخند می‌زند.

 

مرد فروشنده

ــــــــــــــــــــــــ

در می‌یارین، خانم دکتر! خوبم درمی‌یارین. اون‌وقت دیگه هیچ کی رُ نمی‌شناسین.

 

نصیبه تمایل ندارد به بحث در این‌باره ادامه دهد. صحبت را عوض می‌کند.

 

نصیبه

ـــــــــــــــ

کی حاضر می‌شه؟

 

مرد فروشنده

ــــــــــــــــــــــــ

فردا همین‌وقت.

 

نصیبه

ـــــــــــــــ

(مردد)

این مهر فوری چی‌یه؟

 

مرد فروشنده

ــــــــــــــــــــــــ

همینه. منتها یه‌ساعت دیگه حاضر می‌شه و قیمتش‌م فرق می‌کنه.

 

نصیبه

ـــــــــــــــ

مثلا چقدر؟

 

مرد فروشنده

ــــــــــــــــــــــــ

دو- سه تومنی.

 

نصیبه از تردید بیرون می‌آید.

 

نصیبه

ـــــــــــــــ

نه. همینُُ می‌خوام. فردا می‌یام تحویل می‌گیرم.

 

نصیبه مهر را روی پیش‌خان می‌گذارد. مرد فروشنده برگه یادداشتی از برگه‌دان شیشه‌ئی زیر پیش‌خان بیرون می‌آورد و روی آن به طرف نصیبه می‌سراند. خودکار بیک آبی رنگی هم از فنجان کوچک زیر پیش‌خان بیرون می‌آورد و روی برگه می‌گذارد.

 

مرد فروشنده

ــــــــــــــــــــــــ

اسم و شماره نظام پزشکی‌تونُ خوانا رو این کاغذ بنویسین.

 

نصیبه روی برگه می‌نویسد "نصیبه دیده‌ور" و ما فقط چند رقم اول شماره نظام پزشکی او، یعنی 751 را می‌بینیم.

 

 

 

خارجی. ضلع شمالی میدان انقلاب. روز

نصیبه در حال رد شدن از ضلع شمالی میدان انقلاب است. دور و بر روزنامه‌فروشی‌ها شلوغ است. گرچه بیش‌تر جمعیت را جوان‌ها تشکیل داده‌اند، اما زنان و مردان میان‌سال نیز بین آن‌ها به چشم می‌خورد. چهره نصیبه پرسش‌گر است. می‌اندیشد چه اتفاق مهمی افتاده که توجه این‌همه آدم را جلب کرده است. جلوتر که می‌رود، جوانی که کنار چتر روزنامه‌فروشی ایستاده است، با فریاد ره‌گذران را به خرید دعوت می‌کند.

 

جوان روزنامه‌فروش

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(با صدای پرهیجان)

گوگوش در بیمارستان بستری شد!

 

نصیبه نبش خیابان کارگر، پشت چراغ قرمز می‌ایستد و به صفحه اول هفته‌نامه‌های (تاریخ 26 شهریور 1379) آویخته به دور چتر نگاه می‌کند. عنوان یکی از آن‌ها این است: فائقه آتشین در سی. سی. یو. در یکی دیگر نوشته شده است فائقه آتشین پس از شنیدن خبر بازداشت روانه بیمارستان شد. در کنج بالای هفته‌نامه دیگری نوشته شده نخستین مصاحبه کیمیائی. نصیبه چشم می‌گرداند و به چهره‌های مشتاق زنان و مردان خواننده هفته‌نامه‌های آویخته به دور چتر یا خریدار آن‌ها می‌نگرد. چراغ سبز می‌شود. نصیبه راه می‌افتد. در چهره او پوزخند توأم با بیزاری به‌ چشم می‌خورد.

 

 

 

 

 

سکانس دوم

 

 

 

داخلی. مهدکودک. روز

نصیبه در جمع مادران در راه‌رو عریض مهدکودک ایستاده است. بچه‌ها و بزرگ‌ترها غوغا به پا کرده‌اند. نصیبه به در بزرگ سبزرنگ چشم دوخته است و سعی می‌کند از میان جمعیت، داخل آن را ببیند. ناگهان صدای آشنائی را در کنارش می‌شنود و کودکی آستینش را می‌کشد. به سمت شانه راست برمی‌گردد و مربی مهد را می‌بیند که لب‌خندزنان دست مارال؛ دخترک سه‌ساله‌ونیمه او را در دست دارد. مربی پیردختر ریزنقشی است که روپوش و مقنعه‌اش سیاه رنگ است. موهای کوتاه مارال مانند شاخ بز با گل‌‌سرهائی به شکل سگ‌های سفید خال‌خالی قرمز بسته شده است. کوله‌پشتی او نیز به شکل سر بز و آب‌حنائی رنگ است.

در این صحنه نصیبه هرگز با مربی در یک قاب قرار نمی‌گیرد.

 

مربی

ـــــــــــ

(خندان)

سلام، خانم دکتر ربانی! چه عجب امروز به موقع تشریف آوردین!

 

نصیبه

ـــــــــــــــ

(با لب‌خند و اما کمی خشم‌گین)

چند بار بگم دکتر دیده‌ور هستم، خانم رحیمی؟! ربانی فامیلی شوهرمه و بدم می‌یاد منُ کالا فرض کنن که با شوهر کردن برچسبمَ‌م عوض می‌شه. به موقعَم اومدم، چون دیگه درسا و کارای دانش‌گاهم تموم شده و تا محل خدمتم تعئین بشه، یه مدتی آزادم.

 

مربی لحن خشن نصیبه را به روی خود نمی‌آورد. به طرف مارال چسبیده به نصیبه خم می‌شود.

 

مربی

ـــــــــــ

(با لحن چاپلوسانه)

پس خوش به حال مارال! دیگه با مادرجون توی خونه کیف می‌کنه.

 

نصیبه

ـــــــــــــــ

(در حال نوازش سر مارال، با لحن کمی خشک)

بله، این مدت سعی می‌کنم حسابی به مارال برسم. هر چند بعد براش سخت می‌شه دوباره بیاد مهد.

 

مربی

ـــــــــــ

(با عشوه)

اِ، پس یه مدتی نمی‌یارینش؟!

 

نصیبه

ـــــــــــــــ

بله. با خانم مدیر صحبت کردم و فعلا حسابشُ تصفیه کردم.

 

مربی تظاهر می‌کند غم‌گین شده است.

 

مربی

ـــــــــــ

(با چاپلوسی)

چه حیف! من خیلی به مارال‌جون عادت کردم. به شما هم. آشنائی با شما باعث افتخار و سربلندی ماست. (با لحن ملتمسانه دروغین) قول بدین مارال منُ مهد دیگه‌ئی نبرین.

 

نصیبه

ـــــــــــــــ

(با کمی پرروئی و لحنی که بیزاری از چاپلوسی مربی از آن می‌بارد)

ناراحت نباشین. حالا حالاها مزاحم‌تونیم. برم سر کار، باز مارال باید بیاد پیش شما. فعلا خداحافظ.

 

نصیبه دست مارال را می‌گیرد و بی آن‌که منتظر خداحافظی مربی باشد، به سرعت به او پشت می‌کند و تنه‌زنان از لابه‌لای زنان و کودکان پُرهیاهو رد می‌شود.

 

 

 

خارجی. پیاده‌رو. روز

نصیبه دست مارال را در دست دارد و از در چوبی قدیمی و سبزرنگ مهدکودک بیرون می‌آید. بر سردر آن بر زمینه سفید با رنگ سبز نوشته شده است "مهدکودک رشد گل‌ها". مارال جست‌وخیزکنان راه می‌رود.

 

نصیبه

ـــــــــــــــ

(با سرخوشی)

اگه گفتی چی می‌خوام برات درست کنم؟

 

مارال

ــــــــــــ

(با خوش‌حالی)

فرنی!

 

نصیبه

ـــــــــــــــ

دلت فرنی می‌خواد؟ چشم! پس یادم باشه شیرهم بخریم.

 

مارال

ــــــــــــ

(رو به نصیبه)

بستنی کاسه‌ئی هم می‌خریم؟

 

نصیبه و مارال در حال رد شدن از کنار دیوار مهدکودک هستند. هر دو چالاک و پرنشاط راه می‌روند. بر دیوار تصویرهای مختلفی نقاشی شده است. از جمله آن‌ها درختان سبز و کودکان در حال بازی است. چند زن سراپا نقره‌ئی‌پوش نیز این‌جا و آن‌جا مشغول مراقبت از این کودکان هستند. سوی دیگر مارال و نصیبه، باغ‌چه حاشیه پیاده‌رو است که پر از درختان کاج است و پای آن‌ها میوه خشک‌شده‌شان ریخته است.

 

نصیبه

ـــــــــــــــ

بستنی کاسه‌ئی؟!

 

مارال

ــــــــــــ

امروز جشن تولد مینو بود. با قاشق بستنی خوردیم.

 

نصیبه

ـــــــــــــــ

(با خنده)

بستنی کاسه‌ئی نه، بز بزقندی! بستنی لیوانی خوردین. (سر مارال را نوازش می‌کند)

 

مارال

ــــــــــــ

برام می‌خری، مادرجون؟

 

نصیبه

ـــــــــــــــ

(با شفقت)

هر چی دلت می‌خواد، می‌خریم. ولی زود باید بریم خونه، تا باباجون نیومده پیراشکی درست کنیم.

 

نصیبه و مارال از کنار انتهای دیوار مهدکودک رد می‌شوند. نقاشی آن قسمت چند بچه است که با خرگوشی مشغول بازی هستند. زنی نیز کمی آن سوتر ایستاده است و مراقبت از بچه‌ها را بر عهده دارد. رنگ روپوش و روسری زن نقره‌ئی رنگ است.

 

مارال

ــــــــــــ

آخ جون! پارک غازا هم می‌ریم؟

 

نصیبه

ـــــــــــــــ

امروز نه، خانم بزی! گفتم که خونه کار دارم. بذار باباجون بیاد، فردا با هم می‌ریم.

 

مارال

ــــــــــــ

(به هوا می‌پرد)

آخ جون، آخ جون!

 

با هر بار به هوا پریدن مارال، کوله پشتی کله‌بزی‌یش بالا و پائین می‌رود. نصیبه خندان و با لذت به شادمانی دخترش نگاه می‌کند.

 

 

 

 

 

سکانس سوم

 

 

 

داخلی. اتاق. روز

نزدیک ظهر است و نصیبه و هم‌سر و فرزندش منزل هستند. خانه به صورت دو اتاق تودرتو است که سمت راست آن به راه‌پله منتهی به حیاط باز می‌شود. دو طرف در آن نیز پنجره‌هائی رو به حیاط قرار دارد. انتهای دیگر اتاق‌ها به پستوئی راه دارد که نصیبه از آن به جای آشپزخانه استفاده می‌کند. کنار درگاه آن جارختی چوبینی قرار دارد که دو روپوش اخرائی و مشکی نصیبه و کت و شلوارها و پیراهن‌های هم‌سرش به آن آویزان است.

نقش کاغذ دیواری اتاق‌ها میوه کاج است. پرده جمع‌شده‌ئی اتاق‌ها را به دو قسمت مساوی تقسیم می‌کند. در اتاق جنب حیاط چند صندلی راحتی و عسلی کوچک قرار دارد. بر دیوار قاب‌آینه‌ئی نصب شده که نقش آن چند گوزن در حال دویدن است. مشخص است از این فضا به‌عنوان اتاق پذیرائی استفاده می‌شود.

گوشه اتاق منتهی به پستو، تخت دونفره‌ئی قرار دارد که رویش به هم ریخته و مارال بر آن نشسته و مشغول تماشای تلویزیون است. روی تلویزیون میوه کاجی قرار دارد که درونش خالی شده و چند شکوفه پارچه‌ئی سفید و قرمز در آن جا داده شده است. در طبقه‌های زیرین میز تلویزیون یک دست‌گاه ویدئو و نیز استریو به چشم می‌خورد.

دیوار مشرف به تخت پیش‌بخاری گچی دارد که رنگ عمده بخش‌های مختلف آن اخرائی و زرد است. روی تاقچه‌های آن پر از کتاب‌های قطور پزشکی و حقوقی است. جلو کتاب‌ها چند سگ کوچک چینی و ظریف زردرنگ با خال‌های سیاه پیدا شده است. در یکی از تاق‌چه‌های زیرین، یک دست‌گاه تلفن قرمز رنگ به چشم می‌خورد. در تاق‌چه دیگر ساعت رومیزی صفحه گردی قرار دارد که قاب آن به شکل خانه و طلائی رنگ است. بر بالای پیش‌بخاری قاب‌عکس بزرگ زنی شبیه نصیبه قرار دارد. زن جوان است و چادر به سر دارد.

قباد با سر و روی آب چکان وارد اتاق می شود. جوان، لاغر و قدبلند است. با وجود این، موهای شقیقه‌اش کاملا سفید شده است و تک‌وتوک تارهای سفید در این‌جا و آن‌جای سرش دیده می‌شود و عرق‌گیر سفید و شلوار کردی آبی رنگ بر تن دارد. با دیدن او مارال از جا می‌پرد.

 

مارال

ــــــــــــ

باباجون ِ خودم!

 

مارال به آغوش قباد می‌پرد و او را پر سر و صدا می‌بوسد.

 

نصیبه (o.c.)

ــــــــــــــــــــــــ

پا شدی؟

 

قباد

ــــــــــــــ

(آرام)

آره. یه چای به من می‌دی؟

 

نصیبه(o.c.)

ــــــــــــــــــــــــ

الان برات می‌یارم.

 

قباد و مارال بر زمین می‌نشینند و به تخت تکیه می‌دهند و مشغول تماشای کارتون شنگول و منگول می‌شوند. نصیبه وارد اتاق می‌شود. سینی طلائی گردی در دست دارد که در آن فنجان و نعلبکی و قندان سفید با حاشیه سبز به چشم می‌خورد. نصیبه سینی را پیش روی قباد می‌گذارد و روی تخت می‌نشیند. او پیراهن آلبالوئی رنگ با گل‌های ریز سیاه پوشیده است و روسری نقره‌ئی رنگ براقی به سر دارد. عینک قاب‌سیاهش را نیز به چشم زده است.

 

نمای تک نفره

نصیبه

ـــــــــــــــ

دی‌شب کی اومدی؟ خیلی نگران شدم. نمی‌دونستم کجا زنگ بزنم و ازت خبر بگیرم.

 

قباد حبه قند میان دو لبش را به دهان می‌کشد.

 

نمای دونفره قباد و نصیبه

قباد

ــــــــــــــ

(رو به نصیبه)

فهمیدم. وقتی رسیدم، تلویزیون هنوز روشن بود. (با لب‌خند) ولی خانم دکتر، اگه تو این یه‌وجب جا دزد بیاد، شما رُ خواب برده!

 

قباد چای فنجان را در نعلبکی خالی می‌کند.

 

نمای تک نفره

نصیبه

ـــــــــــــــ

(سر برگردانده است و کارتون نگاه می‌کند)

اون کدوم دیوونه‌ئی‌یه که بیاد تو این خرابه دزدی؟!

چه خبر؟

 

نمای دو نفره قباد و نصیبه

قباد

ـــــــــــــ

(با لب‌خند)

خبرا پیش توئه!

 

نمای تک نفره

نصیبه به طرف قباد برمی‌گردد که چشم‌هایش شاد و خندانند. قباد چای را با صدا می‌نوشد.

 

نصیبه

ـــــــــــــ

(بی‌حوصله)

خبری نیست. دی‌روز رفتم شماره نظام‌پزشکی‌مُ گرفتم و مهر سفارش دادم. همین. امروزم باید برم بگیرم.

 

نمای دو نفره قباد و نصیبه

قباد

ـــــــــــــ

(با چشمان درخشان)

برا همین جشن گرفتی و پیراشکی و کیک و فرنی درست کردی؟! یخ‌چال داره می ترکه!

 

قباد باقی مانده چای فنجان را در نعلبکی خالی می‌کند.

 

نمای تک نفره

نصیبه

ـــــــــــــ

(یک‌دم کارتون نگاه می‌کند، یک‌دم به قباد)

نه. فکر می‌کردم زود می‌یای، می‌خواستم غذائی درست کنم که دوست داری. مارال‌م فرنی و کیک خواست. دلم نیومد نه بگم. (می‌خندد) مثلا بعد از سال‌ها خواستم بگم هم‌سر و مادر خوبی‌یم.

 

قباد چای نعلبکی را هورت می‌کشد و نصیبه کارتون نگاه می‌کند.

 

نمای جمعی

قباد

ـــــــــــــ

مگه نیستی؟ دیدی که همون‌طور سرد دخل پیراشکی‌یا رُ آوردم.

 

قباد فنجان و نعلبکی را در سینی می‌گذارد.

 

نمای تک نفره

نصیبه

ـــــــــــــ

نوش‌جانت! حالا تا کی هستی؟

 

نمای جمعی

قباد یک دست را روی تخت به سوی نصیبه دراز می‌کند و دست دیگر را روی شانه مارال می‌گذارد.

 

قباد

ـــــــــــــ

(در حال تماشای تلویزیون)

این هفته رُ هستم. اواسط هفته دیگه باید برم.

 

نمای تک نفره

نصیبه

ـــــــــــــ

خوبه! چون من‌م چند روزی می‌خوام برم شمال!

 

نمای جمعی

قباد

ـــــــــــــ

(رو به نصیبه)

هوس هوای وطن کردی و گشت‌وگذار؟

 

نصیبه نگاهش را از تلویزیون برمی‌گیرد و به او می‌نگرد. کم کم چهره‌اش جمع می‌شود و حالت تکدر به خود می‌گیرد.

 

نصیبه

ـــــــــــــ

(دل‌گیر)

تا حالا دیدی بی تو برم پی خوشی؟ می‌خوام برم دنبال یه‌چیزائی.

 

نصیبه از جا برمی‌خیزد و سینی فنجان و نعلبکی در دست به سمت پستو می‌رود. قباد هنوز حالت شیطنت‌آمیزش را از دست نداده است.

 

نمای جمعی

قباد

ـــــــــــــ

این چیزا چی‌یه که ما نامحرمیم، علیامخدره گرامی؟!

 

نمای تک نفره

نصیبه در آستانه پستو برمی‌گردد.

 

نصیبه

ـــــــــــــ

(بی‌حوصله)

قبلا بهت گفته بودم. قضیه مادرُ می‌گم.

 

نصیبه وارد پستو می‌شود.

 

نمای دو نفره مارال و قباد

قباد خود را نفهمیده و گیج نشان می‌دهد. مارال خود را از زیر بازوی قباد بیرون می‌کشد و برمی‌خیزد. از تخت بالا می‌رود و به پیش‌بخاری نزدیک می‌شود.

 

قباد

ـــــــــــــ

قضیه مادر چی‌یه، علیامخدره گرامی؟!

 

مارال از روی پیش‌بخاری بسته مشمعی حاوی آب‌نبات اطلسی را برمی‌دارد.

 

نصیبه (o.c.)

ــــــــــــــــــــــ

اذیت نکن، قباد. می‌دونی شب کم می‌خوابم، زود کفری می‌شم.g

ناتمام

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين  
   
از دل برآيد  .  روز من   .    فیلم نامه   .   از اين نگاه   .   شعر   .    نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
   
از اين قلم   .   هزارتو   .  
 نامه   .    آینه های دیگر   .   
English
 
این‌سو و آن‌سوی متن