رضا فرخفال را از طریق منصور کوشان شناختم. اگرچه مرد انزواطلبی
مینمود، اما دعوتم برای حضور در جلسه
آینهها
را به راحتی پذیرفت و جمعهئی همه ما در خانه استادم عباس زاهدی گرد
آمدیم تا تکمجموعهداستان او را به تحلیل بنشینیم. اگرچه فرخفال
همچنان آن روشنفکر تلخ و عبوس مینمود، اما فعالانه در گفتوگوی جمعی
شرکت کرد و حاصل آن شد که در زیر مشاهده میکنید.
ناگفته نماند متن گفتوگوهای جلسه نقد جمعی کتاب فرخفال، آخرین بخش از
دو جلد کتاب
آینهها
است که به شبکه اینترنت ارسال میشود.
سردبیر
الهام یکتا:
رضا فرخفال در بهمنماه 1328 در اصفهان به دنیا میآید. دوران کودکی و
نوجوانییش در این شهر میگذرد تا سال 1347 که برای تحصیلات دانشگاهی
به شیراز میرود. او در سال 1351 با مدرک لیسانس تاریخ از دانشگاه
شیراز فارغالتحصیل میشود.
در سالهای پایانی دهه چهل که
جنگ اصفهان
فعال بود، فرخفال با حضور در جلسههای آن تجربه میاندوزد و نخستین
داستانش در سال 1349 در این جنگ چاپ میشود. اما نخستین مجموعه داستان
وی بیستسال پس از این تاریخ منتشر میشود.
فرخفال در کنار قصهنویسی به ویراستاری و ترجمه
اشتغال دارد و یک روز از زندگی ایوان
دنیسوویچ اثر سولژنیتسن،
عالیجناب کیشوت
اثر گراهام گرین و نقد سرزمین هرز
اثر کلینت بروکس از کارهای او در زمینه
ترجمه است.
فرخفال در مجموعه داستان
آه، استانبول
راوی شوربختیهای یک نسل است. فضای داستانها سرد، عبوس و خاکستری
است؛ چشمها، موها، روپوش زنان و دیوارها همه به رنگ خاکسترییند. حتا
پرندهئی که در چند داستان حضور دارد، فاخته خاکستریرنگی است. آدمها
آنقدر خسته و منفعلند که از دیدن کاغذ دیواری با گل و بوته سرخ و سبز،
خوابشان آشفته میشود. در "همه از یک خون" پدر و دختر و سه پسرش در یک
خانه زندگی میکنند، اما همگی تنها و سرگشتهاند. گوئی دیوار قطوری
حایل است و هر دم نیز بر قطرش افزوده میشود. در "بارانهای عیش ما"
قهرمان داستان از شدت تنهائی دچار اوهام میشود- اوهامی که آگاهانه بر
آن دامن میزند، باورش میکند و بازیگر نقش اول آن میشود. سرانجام در
"گردشهای عصر" این انسان آنقدر تنها است که میتواند بر صندلی پارکی
بنشیند و به میل و اراده خود بمیرد.
اما روزنه امیدی هم هست؛ روزنهئی که فقط در
داستان نخست مجموعه تصویر میشود. گرچه داستان "برجی برای خاموشی"
نمادین است و نویسنده با ایجاد نهایت حس اشمئزاز در خواننده، نفرتش را
از جامعه راکد و مردهئی بیان میکند، اما در خاطر راوی کورسوئی هست:
میدانستیم که جائی در پای رشته کوههای
آبی افق، چشمهائی از دل خاک جوشیدهاند و گلههای آهو به چرا میآیند.
[ص7] این کورسو در پایان داستان به پرتو نور
امید تبدیل میشود:
تا آنگاه که نسیمی بوزد، پارههای ابر سفید در آسمان شناور شوند و
سایههای بازیگوش بر ما گذر کنند. گیاهانی در عطر آن بارانها که بر
ما میبارد، ما دورافتادگان و فراموششدگان، سر از خاک بیرون آورند، و
آهوانی پای چشمههای جوشان آب آیند.
نثر مجموعه داستان
آه، استانبول
شفاف و روشن است. جملهبندیها ساده، درست و واضح است و وسواس نویسنده
در انتخاب واژه و واژهسازی برای واژگان بیگانه کاملا به چشم میخورد.
شاید این امر ناشی از اشتغال او به حرفه ویراستاری باشد.
هماکنون فرخفال با همسر و فرزندانش در تهران زندگی میکند.
رضا جولائی:
به آن هراس و تشویش انسان معاصر که اشاره شد در کارهای ایشان وجود
دارد، من هم معتقدم. البته این هراس و تشویش فقط مربوط به انسان معاصر
نیست. فرخفال بهنوعی با آن ناخودآگاهی که بدان عنوان ناخودآگاه جمعی
دادهاند، ارتباط پیدا کرده است- البته این عبارت جای حرف دارد، اما
چون معادل بهتری ندارم از همان استفاده میکنم. تأسفم در این است چرا
فرخفالی که به این سرچشمه دست یافته است، کم مینویسد.
اصغر عبداللهی:
داستان کوتاه برای فرخفال همراه بارقهئی از شعر است. قبلا به داستان
کوتاه بهعنوان سرگرمی نگاه میکردند، اما من از آن دستهام که معتقدم
داستان کوتاه مدیون شعر است. اصولا نویسنده داستان کوتاه شبیه به شاعر
زندگی میکند، زیرا به لحظه اهمیت میدهد و در واقع تصورات و تلقی خودش
را درونی میکند. او به جای اینکه به اثرش سمت و سوی سیاسی، اجتماعی
یا تاریخی بدهد، هر چه بیشتر در عمق فرو میرود و به جوشش و خلاقیت
میرسد. او در موقع نوشتن جبههگیری مشخص نمیکند، اجازه میدهد فردیت
آزاد و خلاقش گرایشهایش را مشخص کند. این است که داستانهای کوتاه
فرخفال دارای لحن است؛ لحنی که ناشی از جوهره شعر آنها است. بنابراین
فکر نمیکنم نثر شفاف داستانها ناشی از شغل ویراستاری فرخفال باشد؛
هر نویسندهئی باید درستنوشتن را بداند.
به نظر من آن فضای خاکستری داستانها به معنی علاقه نویسنده بدان نیست.
بلکه به دلیل تعارضی که او با دنیای بیرون دارد، رنگهای موجود را
واقعی و همیشگی نمیپندارد و رنگ واقعیشان را مینمایاند.
منصور کوشان:
نویسنده هنگام نوشتن داستان کوتاه باید بر همه چیز مسلط باشد. فرق
نمیکند داستان را در یک نشست نوشته یا پنجاه تا. حس باید یکی باشد.
آنچه نباید دانست آن حس و بارقهئی است که نویسنده در آن لحظه خاص
دچارش میشود و قرار است آن را به خوانندهاش منتقل کند. داستانهای
بعضیها فقط اندیشهئی را منتقل میکند، بعضیها یک حس و بعضیها یک
تکنیک. شاید علت کمکاری فرخفال این است که سعی میکند همه اینها را
منتقل کند.
در بین نویسندههای داستان کوتاه ایرانی، اگر نگویم فرخفال نادرترین
است، لااقل جزو معدود نویسندگانی است که میتواند بهترین الگو و سرمشق
برای نویسنده دیگر باشد. قرار نیست همه ما برای خوانندگان عام بنویسیم.
بعضیها برای بعضیها مینویسند. فرخفال حتا اگر مدعی باشد برای توده
عام مینویسد، بهنظر من برای من ِ نویسنده مینویسد. من ِ نویسنده
نیاز به خوراک دارم. این خوراک را از کجا باید تهیه کنم؟
یک جنبه خیلی جذاب کار فرخفال برای من این است که او دقیقا داستان
زمانهاش را مینویسد. اگر شما تنهائی و رنگ خاکستری را میبینید،
زائیده این جامعه است. یقین دارم اگر شادی در جامعه میدید، آن را نشان
میداد. اگر سختی میدید، نشان میداد. او معضلات اساسی جامعه را
مینویسد که گریبانگیر قشر بهاصطلاح روشنفکر و بهنوعی متوسط است.
برای همین هرگز نمیبینید در داستانهایش بقال و پاسبان باشد.
نسرین ستوده:
برخورد با زن در داستان "آه، استانبول" بهسان جامعهمان دوگانه است.
به زن گفته میشود گام بردارد و جلو برود، اما دائم مانعهائی بر سر
راهش قرار میگیرد. در جامعه به زن همواره به چشم زن نگریسته میشود و
نه انسان. به همین دلیل او باید اتیکتهای اجتماعی را مراعات کند. از
سوئی هم هرگز نباید از کارش انتقاد شود. همچنانکه راوی "آه،
استانبول" انتقادی از داستان مهیج اما بیمحتوای ترجمهشده زن نمیکند.
راوی به او میگوید کارتان عالی
بود! یعنی این آقا در هیچ شرایطی به خود
اجازه نمیدهد از کار خانم انتقاد کند. آیا آقای فرخفال آگاهانه این
برخورد دوگانه مردان ما نسبت به زنان را تصویر کردهاند؟
منصور کوشان:
اگر این داستان را نخوانده بودید، از کجا میتوانستید نگاه ناشری را به
مترجم زنی دریابید؟ اینکه می گویم فرخفال بازتاب زمانهاش است، بدین
معنی نیست که او راهگشای زمانهاش نیز است.
رضا سیدحسینی:
مسأله فرخفال در این داستان مسأله زن نیست. قهرمان آن پیرمرد ناشر است
و ناگزیر قضاوت او، قضاوت تمام جامعه ما درباره زن نیست. وضعیتی که
آنجا پیش میآید، وضع خاص آن قهرمان داستان است. شما میخواهید به
نویسنده تحمیل کنید در اینجا مواظب باش. این خطرناک است. این ظلم است
به نویسنده که از نُرم معینی تبعیت نمیکند. ممکن است کماکان جامعه
ساخته شود، اما این فرخفال است که دارد مینویسد. فرخفالی که
قیافهاش با همه ما فرق میکند، طوری مینشیند، طوری برخورد میکند که
همیشه احساس میکنیم چیزی در درون آزارش میدهد.
علی میانکلی:
هنرمند آینه جامعهاش است. او جامعه را همانگونه که میبیند، نشان
میدهد. آقای فرخفال تأثراتش را از محیط بیان میکند. او اجتماع را
تجربه کرده است و اکنون تعریفش میکند. مثلا در "گردشهای عصر" که
یادآور بیگانه
کامو است، اجتماع را واقعا زیبا تشریح کرده است.
نکتهئی که بدان اعتراض دارم این است که به
پوچگرائی نقش آرمانگرایانه دادهاند. البته در کار تناقضی به چشم
میخورد. از آنجا که سیاست با پوچگرائی منافات دارد،
افنانی که
قبل از انقلاب به زندان رفته و سیاسی بوده، حالا چگونه میتواند به
کافکا رسیده باشد؟
منصور کوشان:
در مورد بکت که شاخص پوچگرائی است، از سوئی میبینیم حرف شما درست
است. او اصلا برای جامعهاش ارزش قائل نیست. زیرا تلفن روی میزش
یکطرفه است. یعنی فقط خود میتوانسته است با بیرون تماس بگیرد. از سوی
دیگر میبینیم وقتی فرانکو میخواهد آرمارور را اعدام کند، بکت ادبیات
و تئاتر و هنر را فراموش میکند و تا او را نجات نمیدهد، به اتاق
کارش برنمیگردد. اینکه تئاتر پوچی از سیاست جدا است و بالعکس، صرفا
تراوشهای ذهنی مطبوعاتیهای ایران است. اگر آثار بکت را دقیق مطالعه
کنید، میبینید او در برابر این بیهیچی و بیهستی زمانه خودش به
مبارزه دعوت میکند.
رضا فرخفال:
پیش از هر چیز باید بگویم بههیچوجه قصد ندارم کار خودم را توضیح
بدهم. لااقل از نویسنده انتظار میرود درباره کار خودش سکوت کند و هر
گونه شرح و توضیحی و قضاوتی را به دیگران واگذارد. اما در این جلسه که
به قصد تبادل تجربیات برگزار شده تا آنجا که بتوانم و مربوط به بحث
اصلی باشد، در پاسخ به مسائلی که مطرح میشود، من هم نظر خود را عرض
میکنم.
اصولا غایت اثر هنری و بهویژه داستان برای من آن افقی است که از زیستن
در برابر چشم خواننده باز میماند. داستان خوب به من این امکان را
میدهد که یک روز دیگر زندگی کنم، تاب بیاورم. این شعار دلخوشکنک
نیست. حتا اگر نویسندهئی مرا با یک واقعیت تلخ زندگی آشنا کند، صرف
اینکه دیگری نیز این واقعیت تلخ را مشاهده کرده، به من به عنوان
خواننده قوتقلب میدهد و نتیجه میگیرم در برهوت پیرامون خودم تنها
نیستم و آدمهای دیگری هم هستند. پس چه داستان خوبی بنویسیم، چه آن را
بخوانیم، یک امکان ارتباط است؛ عملی است ضد تنهائی... .
در پاسخ به یکی از مطلبهائی که گفته شد، باید
عرض کنم افنان
یکی از سه شخصیت اصلی داستان "مجسمه ایلامی" بههیچوجه آدم ناامیدی
نیست. بههیچوجه پوچگرا نیست. آدمی است با سابقه مبارزه سیاسی و
معتقد به اصل امید در زندگی. این آدم اگر هم پیش از این با کافکا سر و
کاری داشته، آشنائی سطحی بوده است. مثل آشنائی خیلی از ما. او در
پنجاهودو سالگی کافکا را دوباره کشف میکند. توضیح بدهم که در سالهای
پیش از انقلاب آنچه از کافکا خوانده بودیم، ترجمههای چندان جالبی
نبود. بعضی از این ترجمهها اصلا ترجمه نبوده. بعدها است که چند ترجمه
درست و حسابی از او به زبان فارسی پیدا میشود. البته ترجمه هدایت از
کافکا از خیلی وقتها پیش بوده است. ترجمه
مسخ را میگویم
که هنوز هم ترجمه اصیلی است. اما آشنائی ما با کافکا از طریق هدایت
باعث شده بود که بعضیها جهان کافکائی را جهان ناامیدکننده و سیاهی
تصور کنند. در حالی که بعدها با شناخت بیشتر، بهخصوص با تفسیرهای
اروپایشرقیها از کافکا متوجه شدیم که او آدم ناامید و سرخوردهئی به
مفهوم نازل کلمه نبوده، بلکه آدمی بهشدت اهل حیات به عمیقترین مفهوم
کلمه و بهشدت هم سیاسی بوده است- البته نه به مفهوم ایدئولوژیک و نازل
کلمه. کما اینکه تا همین اواخر آثار او را در شوروی و اروپای شرقی
ممنوع کرده بودند و منتقدان رسمی آن دیارها وآنزمانها آثار او را
نمونه ادبیات منحط میدانستند. اما در نظر بگیرید که وضعیت جوزف کا و
محاکمه او در زبان مردم سرزمینش بهصورت ضربالمثل درآمده بود. پس
میبینید چه پیوند عمیقی هم با مردم زادگاهش برقرار کرده بوده است.
افنان
بههیچرو آدم نومیدی نیست. او به راوی داستان "مجسمه ایلامی" وقتی که
از کانون نویسندگان برگشتهاند و راوی دچار سرخوردگی و ناامیدی شده
است، دلداری و امید میدهد. استدلال او برای راوی این است که
اختلافنظرها و پراکندهگوئیها ناگزیر پیش میآید، آنهم پس از سالیان
دراز که هیچکس حق حرف زدن نداشته است. او این گفته رزا لوکزامبورگ را
به راوی یادآور میشود که آزادی یعنی آزادی دیگری... .
افنان آسم
دارد. آسم او مرض مزمن است. نمیتواند درست نفس بکشد. تنگینفس
مادرزادی دارد. من نخواستهام به مرگ چنین آدمی حال و هوای رازآمیز و
عرفانی بدهم، بلکه مرگ او بهصورت پدیده بهظاهر کاملا ملموس و عینی
در داستان تشریح میشود. افنان
پس از سالها تنگینفس در یک لحظه احساس میکند سینهئی دارد به فراخی
همه عالم و نفس میکشد. البته این نفس آخر او است. حال در کل داستان
این واقعه چه معنائی دارد، بهعهده خواننده است که آن را کشف کند.
درباره داستان "آه، استانبول" عرض کنم علاوه بر رنگ خاکستری، بهقول
نقاشها سعی کردم یک نیشقلم رنگ نارنجی هم به آن بدهم.
برداشت خانم ستوده نیز بهطور کلی به برخورد ایشان با داستان کوتاه
برمیگردد. ادگار آلنپو نخستین تعریف از داستان کوتاه را در مقدمهئی
بر داستانهای هاتورن به دست داده که این تعریف هنوز به قوت خویش باقی
است و اعتبار دارد. این تعریف بیانگر یکی از خصوصیتهای اصلی و مهم
داستان کوتاه است. از نظر پو داستان کوتاه باید دارای یک تأثیر واحد (Single
Effect)
باشد. شما باید ببینید تأثیر واحدی که این داستان در خود دارد، چیست.
اصلا در این داستان مسأله زن مطرح نیست. از طرف دیگر، بهقول آقای
سیدحسینی آن دید ریاکارانه ناشر نسبت به شخصیت زن در این داستان که
نمیتواند موضع نویسنده نسبت به مسأله زن باشد. فکر کنید شاید کل این
داستان حدیث یک آرزومندی است، یک نوستالژی... . شاید در اینجا است که
میتوان تأثیر واحد داستان را یافت و بر آن انگشت گذاشت... .
در نثر و نگارش داستانها وسواس خارقالعادهئی به کار نبردهام. بله،
درست است که نان خودم را از حرفه ویراستاری به دست میآورم و لازمه این
حرفه مقداری وسواس و لجاجت بر سر زبان است. اما در داستانها فقط سعی
کردهام فعل و فاعل را درست سر جایشان به کار ببرم. سعی کردهام نثر
سالمی داشته باشم و بعد هم در حد توانم خواستهام به نوعی سبک (Style)
برسم. در بسیاری داستانهای معاصر به چیزی به اسم سبک برنمیخوریم.
انگار همه آنها را یک نفر نوشته است. زبان سادهئی دارند با واژگان
محدود. فقر واژگان در بسیاری از داستانهای ما بهشدت به چشم میخورد.
تا آنجا که میتوانستهام تلاش کردهام از این دایره تنگ پا بیرون
بگذارم.
برای من داستان هنری است که در ساحت زبان شکل میگیرد و به وجود
میآید. نویسنده باید بداند دارد با زبان کار میکند، سناریو
نمینویسد، گزارش نمینویسد، بلکه داستان مینویسد. مشکل ما در زبان
وقتی است که میخواهیم وارد معقولات شویم و پا را از حد تجربههای
روزمره زندگی فراتر بگذاریم. آنوقت است که میبینید این زبان چه
بیتوشه و بیبنیه است. مثلا وقتی دو آدم فرهیخته شهرنشین قهرمانان
داستان ما باشند و بخواهند مثل قهرمانان مالرو درباره انقلاب، عشق،
تاریخ و متافیزیک صحبت کنند، آنوقت میبینید که زبان معمول
داستانهای ما نمیکشد، الکن است. در سالهای پس از انقلاب انواع
تجربهها را پشت سر گذاشتهئیم، اما میبینید زبان معمول داستانهای ما
کشش و ظرفیت این تجربهها را ندارد. این مشکل هم با تقلید فرض کنید نثر
آلاحمد و آوردن ضربالمثل یا افتادن در ورطه نثر شلخته ژورنالیستی حل
نمیشود.
کار من تلاشی بوده است برای نزدیک شدن به زبانی که قابلیت و ظرفیت بیان
تجربههای خاص و عقلائی را داشته باشد، بیآنکه در دام تصنع و تکلف
گرفتار شوم. باز هم تأکید میکنم هیچ وسواس خارقالعادهئی در نوشتن
به این سبک و سیاق نداشتهام. اگرچه بعضی صفحههای این کتاب را بارها و
بارها پاکنویس کردهام.
منصور کوشان:
در مورد زبان داستانهای فرخفال باید دید راوی کیست. راویهای
داستانهای او اغلب روشنفکرند یا در داستان "آه، استانبول" ویراستار
است. او باید بهترین زبان را به کار ببرد. در کاری میبینیم راوی یاغی
است، اما زبانش از فرخفال هم صیقلیافتهتر است. آنجا است که باید
اعتراض کرد این زبان با آن شخصیت نمیخواند.
مسعود خیام:
وقتی این کتاب را میخواندم، به مشکل برخوردم. داشتم داستان
میخواندم، اما به مقوله علمی رسیدم. قضیه
De Ja Vu
را میگویم. توجیه علمی قضیه این است که اطلاعات از
کانالهای مختلفی به انسان میرسد و جاهای مختلفی هم جایگزین میشود
که مجموعا دانائی را میسازد. حال وقتی اطلاعاتی از چشم رد میشود، اما
هنوز ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه تحریک نشده و اندکی بعد تحریک میشود،
آنوقت فکر میکنم این اطلاعات قبلا به من داده شده یا این واقعه را
قبلا دیدهام. اما نویسنده وقتی دارد داستان میگوید، وظیفهاش این
نیست مقوله علمی را بیان کند. دیگر اینکه گرچه در این کار کافکا را
میبینم، اما مقداری هم تأثیر میلان کوندرا نیز دیده میشود. شاید به
خاطر محدودیتهائی که در کشورش داشته و ادبیاتش زیرزمینی یا شبنامهئی
بوده، مجبور بوده است وسط داستان مقاله بنویسد. ولی اینجا چه نیازی به
این کار است، تازه آنهم آوردن مقوله علمی در وسط داستان؟
رضا فرخفال:
بههیچ رو برخورد روانشناختی با
DE Ja Vu
در داستان نداشتهام. اصلا بنده نظر مرحوم بونوئل
کارگردان اسپانیائی را دارم که معتقد بود هرگونه تحلیل روانشناختی از
آدمهای داستان یا فیلم در حکم شلیک کردن به آنها با اسلحه گرم است.
این را هم بگویم که من نه شیفته یونگ هستم و نه کارهای او را را
خواندهام.
DE Ja Vu
همانطور که در داستان هم گوشزد میشود، عارضه پیشپا افتادهئی است.
در مورد این عارضه از اتفاق با دکتر مرندی مشورت کردم که روانپزشک است
و دوست و همکار بنده در مرکز دانشگاهی بودهاند. ایشان حتا مقداری
مطلب علمی در این زمینه در اختیار من گذاشتند که رجوع کردم و خواندم.
خوشبختانه اینجا آقای دکتر الهی هم حضور دارند. بنده خود را مکلف
میدانستم در حد مختصر و جزئی با توجیه روانشناختی این عارضه آشنائی
داشته باشم و جالب اینکه آنطور که دکتر مرندی میگفت، البته بیآنکه
بداند یا حدس بزند این اطلاعات را برای نوشتن داستان میخواهم، ممکن
است معکوس این عارضه هم برای کسی پیش بیاید. یعنی آدم جاها و صحنههائی
را که قبلا دیده، احساس میکند بر ای اولین بار است که میبیند. این
توضیح را عرض کردم که معلوم شود بنده خیلی بیگدار به آب نزدهام و
آنمقدار اطلاعات علمی را که لازم بوده، پیش از نوشتن داستان فراهم
کردهام. جالب اینکه خود آقایان روانپزشک یا روانشناس هم توضیح
دقیق و مشخصی برای این عارضه ندارند. اما در هر حال بنده با رویکرد
ادبی سعی کردم توجیه داستانی خودم را از این عارضه برای خواننده شرح
دهم که این در اساس با رویکرد علمی و توجیه علمی مسأله حالا هر چه
باشد، بهکلی متفاوت است. در همین داستان "مجسمه ایلامی" مقداری توصیف
و تشریح باستانشناختی هم میبینید. در اینجا هم رویکرد من رویکرد
ادبی به تاریخ و تمدن کهنی به نام اسلام بوده است و نه رویکرد
باستانشناختی صرف. البته در این زمینه آنچه از شرح و تفسیرهای
باستانشناختی ملاحظه میکنید، عصاره اطلاعاتی است که از یکی- دو کتاب
مفصل درباره ایلام به دست آوردهام. بر مبنای اطلاعات و واقعیتهای
باستانشناختی بوده که توانستهام با موضوع، رویکرد ادبی داشته باشم.
اما درباره کوندرا درست میگوئید. گوشهچشمی به نظریههای او درباره
رمان داشتهام و نه به کارهای داستانییش. کوندرا در یکی از مقالههای
خود درباره رمان به نوعی نگارش ادبی به نام
Fictional Essay
یا به قول مترجم فارسی جستارهای داستانی اشاره میکند.
در "مجسمه ایلامی" خواستهام این نوع نگارش را در متن داستان وارد کنم
که تلفیق مختصری است از پارههای تحلیلی و استدلالی با پارههای روائی.
این پارههای تحلیلی و استدلالی البته با مقالهنویسی بهمفهوم رایج آن
تفاوت دارد. در همین داستان "مجسمه ایلامی" شاهدید که راوی در یکجا هر
آنچه در قالب تحلیل رشته است، پنبه میکند و با چاشنی طنزی که به کلام
خود میدهد، میگوید آنتجربه بهشدت عقلائی و ذهنی که هسته اصلی
داستان است، در نهایت از نظر او ارگاسم ذهنی، آنهم به صورت ایستاده
است و به کل قضیه میخندد. در واقع من هم به آن میخندم. این بخشهای
عقلائی و تحلیلی را بهانهئی برای فاصله گرفتن از موضوع اصلی فرض کنید.
در جواب اینکه چرا گوشهچشمی به کوندرا داشتهام، باید بگویم چرا
نباید داشته باشم. لابد تجربههای مشترک زبان مشترک و شیوه بیانی
مشترکی را میطلبد. از این گذشته باز هم میگویم این پدیده
De Ja Vu
فقط و فقط برای من دستآویز بوده است. چرا فکر نمیکنید کل قضیه در
خدمت بیان آن ایده تکرار و دور و تسلسلی است که حتا شکل نهائی داستان
را هم تحت تأثیر قرار داده است؛ گونهئی دور باطل تاریخی، آنطور که در
تمدن ایلام به آن برمیخوریم یا بهقول حافظ که میگوید
صد بار پیر میکده این ماجرا شنید... .
عباس زاهدی:
جوزف هلر در کتاب
Catch 22
که در سال 1962 چاپ شده است، در
یک قالب هنری به
De Ja Vu
میپردازد. آنجا توضیح میدهد گاهی اعصاب یک چشم خبری
را زودتر به مغز میرسانند. اختلاف فاز گاهی یک ایپسیلون است. اینجا
است که به نظر میرسد آن صحنه را قبلا دیدهئید. مسأله من این است که
این قضیه چه قالب هنری در داستان شما پیدا میکند؟
نیز در داستان "آه، استانبول" موردهائی بود که آن
Single Effect
یا تعبیر
Slice of Life
را خدشهدار میکرد. مثلا آن دو دانشجوئی که در قطار دعوا میکنند.
این قضیه چه نقشی در داستان دارد؟ اصلا چرا باید خود را به دروغ
دانشجو معرفی کنند؟ چه انگیزهئی دارند که فقط به خاطر خاموش کردن
چراغ، آنهم به هنگام تعطیلی رستوران، لیوان را بشکنند و چای را
بهصورت پیشخدمت بپاشند؟
رضا فرخفال:
کتاب
Catch 22
را نخواندهام، اما توجیه و تشریح نویسنده آن از
این مسأله جالب است. برای اولین بار است که میشنوم. توضیح فیزیکی جالب
و قابلقبولی بهنظر میرسد. تا نظر اهل فن چه باشد. بگذریم. من در
اینجا قصدم فرمشکافی اثر خودم نیست. اما در آن داستان "مجسمه ایلامی"
میگویم که علت این عارضه شاید آن است که گاهی روح از شدت و از فرط
بیگانگی با محیط خود را فریب میدهد و در قالب توهم، محیط بیگانه را به
صورت جائی متصور میشود که پیشتر هم دیده است. به این صورت که موضوعی
را که برای نخستین بار میبیند و ادراک میکند، با توهم اینکه پیشتر
هم دیده و ادراک کرده، به هیأت آشنائی درمیآورد. این هیأت یا کسوت
آشنا البته توهمی بیش نیست، پرجاذبه اما ترسناک است... .
اصغر الهی:
به نظر من بیشتر جنبه روانپزشکی و روانشناسی در این قضیه هست و
همانطور که گفته شد، نوعی اختلال حافظه است.
رضا جولائی:
مقوله هنر را نباید تا این حد تنزل داد که با خطکش و گونیا سراغش
برویم.
اصغر الهی:
در این مورد دو مثال خوب وجود دارد. یکی
برهنهها و مردهها
اثر نورمن میلر و یکی
جنگ و صلح.
بهویژه در این دومی نوروز جنگ چنان علمی مطرح شده که وقتی این نوروز
را درس میدهم، به دانشجویان میگویم بروید این رمان را بخوانید. کاری
که تولستوی کرده، هیچ روانپزشکی نمیتوانسته بکند.
رضا فرخفال:
در مورد بخش دوم سؤال آقای زاهدی باید بگویم اصولا قطار وسیله
خیالانگیزی است. قطار میتواند نماد ادبی هم باشد. حال در این داستان
"مجسمه ایلامی" میبینید شاعر بیچارهئی که قبلا با زنش دعوا کرده و
زن تقریبا و به احتمال زیاد از او جدا شده و از این گذشته قهرمان شاعر
ما شغل خود را هم از دست داده است، میخواهد با این وسیله خیالانگیز
به جای آن اتوبوسهای کسالتآور، سفری به یکی از شهرستانهای مرکزی
داشته باشد. پیش از سفر مدام شعری از کارل سندبرگ به اسم "خیالات در
اتاقک قطار" را با خود زمزمه میکند. این شعر به فارسی ترجمه شده است.
در یکی از آرشهای
سال چهل تا پنجاه چاپ شده است و ترجیعبند زیبائی دارد:
نور، پرنده، چمن/ میگذرانند، میگذرانیم.
با این مقدمات میرسیم به قطاری که بهکلی با آنچه شعر در خیال
میپروراند و تصور میکرده، تفاوت دارد. قطاری است که به سوی نور
نمیرود، در قلب تاریکی سیر میکند، به ناکجاآباد میرود. آن دعوای
دانشجوها و بوی بد و نفسگیر اتاقک قطار و کافهئی که خیلی زود تعطیل
میشود، همه در خدمت القای آن تأثیری است که در کل داستان مد نظر بوده
است.
مسعود خیام:
این با آن
Single Effect
جور درنمیآید. شاید این کار در رمان جایز باشد، اما نه در داستان
کوتاه.
رضا فرخفال:
"مجسمه ایلامی" داستان کوتاه به مفهوم دقیق کلمه نیست. داستان بلند (Long
Short Story)
است و با بخشهای جداگانهئی که دارد ممکن است خواننده در نظر اول سرنخ
اصلی ماجرا یا درونمایه اصلی آن را گم کند. اما در واقع چنین نیست.
قضیه ساده و روشن است. فکر میکنم با توضیحهای قبلییم این فرمایش
شما را تا حدودی دادهام.
عباس زاهدی:
در داستانهای شما اصلا دیالوگ نیست، یا اگر هست، خیلی جزئی است. چرا؟
دیگر اینکه از نظر ناشر "بازاری" صفت خوبی برای اثر است. این ناشر چرا
باید کار آن خانم را در داستان "آه، استانبول" رد کند؟
منصور کوشان:
ناشری که ویراستار دارد، کار بازاری چاپ نمیکند.
علی میانکلی:
آیا مرد مو خاکستری همزاد شاعر است؟
رضا فرخفال:
نه، اصلا و ابدا. اما بهطور کلی باید عرض کنم در داستان چیزهائی هست
که بهقول منطقیون جزو "عرائس فکری" نویسنده است. مثل همین مرد
موخاکستری یا آن دعوای دانشجوها در قطار. نویسنده خیلی هم نمیتواند
درباره این چیزها توضیح بدهد. از بونوئل پرسیدند داخل آن جعبه فیلم
زیبای روز
چیست که آن مرد چینی به هنرپیشه زن فیلم نشان
میدهد؟ گفته بود خودم هم نمیدانم... . اینها شاید به قول جولائی از
ناخودآگاه سرچشمه میگیرد. تجربه آن شخصیت شاعر در داستان "مجسمه
ایلامی" از جائی بهبعد در دنیای واقعی پیش نمیرود. او وارد دنیای
خیالی میشود و شاید بتوانم بگویم حضور این مرد موخاکستری برای تقویت
این فضای خیالی است. وی عنصر فراواقعی است و این عنصرهای فراواقعی گاهی
مثل تکهئی از خود واقعیت غیرقابل توضیح و غیرقابل توجیه است. فقط هست
و در بودن آن هیچ جای شک و تردیدی هم نیست.
رضا جولائی:
وقتی شما از دید خودت، بهعنوان نویسنده به کار نگاه میکنی،
نمیتوانی توضیحی برایش بتراشی. اما این احتمال هست که اینها
زائدههائی از آن تنه اصلی باشد و در خدمت آن هدف واحد. در واقع این
یکپارچگی در داستانهای فرخفال کاملا هویدا است.
الهام یکتا:
از همه شما گرامییان سپاسگزارم که با حضور خود به این جلسه
آینهها اعتبار
بخشیدید.g
جمعه
27 آذر 1371