دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

_______
 

نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی

ترجمه
لطف‌علی خنجی

ــــــــــــــــــــــــــ

نشر آفرینگان
66460099-0121

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی
وحید مقدم
________
 

نشر ققنوس
66460099-0121



آونگ خاطره‌های ما

عباس معروفی
________

نشر ققنوس

66460099-0121

دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی
________

نشر ققنوس
66460099-0121

پیکر فرهاد
عباس معروفی
________
 

نشر ققنوس

66460099-0121



سال بلوا
عباس معروفی

________
 

نشر ققنوس

66460099-0121


 

سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

  
کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ


فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
3244732-0131


 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس

66460099-0121



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
 

___________
 

نشر زریاب
(نشر زوار)
66491580-0121


 

چشمه عشق

نرگس (الهام) یکتا
ـــــــــــــــــــــ


نشر
مرداد
(نشر زوار)
66491580-0121



خانه‌ئی برای عشق

نرگس (الهام) یکتا ___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936

آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________
 

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936

آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936



مرگ رنگ

درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

 

نشر
فرهنگ‌ستان هنر

هنر معاصر آفریقا  سیدنی لیتل‌فیلد کاسفر

ترجمه
 علی‌رضا آبیز

____________

نشر آبیز

روایت عشق و مرگ سرجوخه کریستف ریلکه

 
راینر ماریا ریلکه
ترجمه
 علی‌رضا آبیز

____________

نشر ثالث

اسپاگتی با
سس مکزیکی


علی‌رضا آبیز

___________
 

نشر نارنج

نگه‌دار باید
پیاده شویم


علی‌رضا آبیز

___________
 

 

شیرین

منیرالدین بیروتی
 

 

 

 

 

 

«خب چه کار کنم؟ دوسش دارم. شوهرمه. بابای بچه‌مه.»

«شوهرمه، شوهرمه. مرده‌شور این شوهر دیوونه رُ ببرن. چه‌قدر گفتم این پسره وصله ما نیست، مگر به خرجت رفت؟ هی گفتی درس‌خونده‌ست، کتاب نوشته، اگه اون بچه تو شیکمت نبود، من می‌دونستم و اون!»

«مامان... .»

«زهرمارُ مامان، چند وقته سراغت نیومده پسره نفهم؟»

«خب بابا بهش گفت حق نداری... .»

«آره، بهانه خوبی‌یه، تلفن هم که اصلا نیست یک تلفنی بکنه ببینه زنش زنده است، مرده، مرتیکه گداگشنه!»

تا همین‌جا را نوشته بود که مانده بود. یک‌ماه‌ونیم می‌شد که یک کلمه هم ننوشته بود. مردش چرا سر نمی‌زد به زن؟ کجا بود اصلا، چه می‌کرد؟ نمی‌دانست. به صفحه‌های قبل برگشت. خواند... . بدش نمی‌آمد، اما حسی هم نداشت. گاهی دلش می‌سوخت. زن‌ها را که می‌دید، توی خیابان،  پیاده‌رو، فرقی نمی‌کرد کجا، می‌ایستاد نگاه‌شان می‌کرد. گاهی بدگفتن‌شان را حتا می‌شنید، کثافت پررو یا چشم‌دریده‌ئی که می‌گفتند به زمزمه! لبخند می‌زد و می‌رفت... . ورق زد. ورق زد. خواند... فکر کرد که حالا دیگر وقتی دوستی، رفیقی، کسی می‌گوید تو این یک مورد دیگه شانس آوردی، یا به چشم خواهری خیلی خوشگله، نمی‌فهمد از چه حرف می‌زنند و باید فاصله بگیرد، گاهی فاصله هم فایده‌ئی ندارد.

باید برگردم به آن سال‌ها، سال‌های قبل، دانش‌گاه مثلا که ببینم چی شده تو این سال‌ها، اما نمی‌توانم.

انگار پائین آمده باشی از یک دیواره که حالا نگاه کردنش هم سخت شده برایت، چه برسد که دوباره سعی کنی... .

کاغذها را روی هم گذاشت. خودکار دستش بود، پرتش کرد روی کاغذها. نوک خودکار "گدا" را پوشاند، "گشنه " ماند فقط. نگاهش سُر خورد تا روی کتاب‌های روی میز با یک بند انگشت گرد و خاک.

کج شد و با انگشت سبابه نوشت، زن. بسته سیگار را از کنار ردیف کتاب‌ها برداشت. فندک زیر کاغذهای مچاله شده زیر میز بود. برداشت. سیگاری گیراند و پک محکمی زد و فندک را پرت کرد توی همان کاغذهای مچاله.

چی‌یه بدبخت؟ ته کشیده؟ چی رُ می‌خوای ثابت کنی؟ به کی؟ که چی آخه؟

آرنج‌ها را گذاشت روی میز، روی بریده‌های روزنامه‌ها و مجلات. آرنج راستش وسط پیشانیش بود که چروک بود و لکه‌لکه زرد، اثر چائی. پیشانی روی پشت دست، خیره شد به نور زرد که توی شیشه روی میز برق می‌زد. چرا نمی‌ره؟ از چی می‌ترسه؟ بچه، بچه چرا؟ آرنجش را این طرف‌تر کشید، به سیگار پک زد و نوشته چروک‌شده را خواند، این قمار قماری است بی برد.

دود را حلقه‌حلقه بیرون داد. لابد خیال می‌کنی گیر کردی وسط یک مشت سنگ یا چه می‌دونم یک مشت آشغال. همیشه همین‌طوری شروع می‌شه. یک چیز محو، یک چیز گم پیدا ناپیدا مثل شبح، آره مثل شبح کلافه‌ات می‌کنه، دست از سرت برنمی‌داره. نه می‌تونی رهاش کنی، نه می‌تونی بهش بچسبی و داد بزنی چی از جونم می‌خوای، کثافت.

چشمش سوخت. تلفن زنگ می‌زد.

«بله؟»

«هنوز بیداری؟»

پک زد به سیگار. گودی گونه‌اش را توی زردی شیشه دید. لب‌ها را چفت هم کرد و از بینی دو لوله دود بیرون داد. گفت: «اگر هم خواب بودم که با زنگ جناب‌عالی بیدار شدم!»

«واقعا خواب بودی؟»

چشم دوخت به آتش سیگار، گل‌بهی تند: «کدوم خواب!»

«چی‌یه، بازم دمغی؟»

پک زد به سیگار.

«سمیر، سمیر!»

خیره شد به "قمار".

«تو رُ خدا دوباره شروع نکن، بگو چی شده. می‌خوای بیام اون جا؟»

خاکستر سیگار را ریخت روی "قمار". «به ساعتت نگاه کردی؟»

«آره، مگه چی‌یه؟»

وسط پیشانیش را سوزاند: «مگه مامانت خونه نیست؟»

«چرا هست. ولی اگه بخوای، می‌آم.»

پک زد به سیگار.

«واقعا می‌گم اگه بخوای، می‌آم، همین حالا.»

خیره شد به دود. «بس کن تو رُ خدا.»

«ولی من جدی گفتم.»

خیره شد به "زن" توی گرد و خاک.

«گوش می‌کنی؟ جدی گفتم.»

کتابی برداشت و فوت کرد.

« سمیر... چته؟ چرا اذیت می‌کنی؟»

کتاب را باز کرد. به سیگار پک زد. خاکسترش را ریخت روی "شمس".

«ببینم بالاخره تمومش کردی؟»

پک زد به سیگار.

«داری روش کار می‌کنی؟»

دود را بیرون داد و گفت: «نه.»

«چه عجب، راستی می‌خواستم بگم اصلا طبیعی نیست، تو یک هم چین زن پخمه‌ئی رُ از کجا آوردی؟»

سیگار را روی کاغذهای مچاله له کرد: «تو چی فکر می‌کنی؟»

«نکنه قبلنا بله؟ خال گونه من رُ هم که بهش دادی، حالا چرا مار زیر دلش رُ زود گزیده؟ مثل من که تند و تیز نیست! می‌دونی تو مخصوصا حامله‌اش کردی که نتونه خودش باشه، می‌فهمی؟»

ورق زد.

«تو رُ خدا اذیتم نکن. حرف بزن خب!»

شقیقه‌هاش را مالید: «چی بگم؟»

«وقتی ازت سؤال می‌کنم، جوابم رُ بده.»

خواند: «تمنای هر چیزی مژدگانی است.» چشم‌ها را بست. «تمنا!»

«چرا حرف نمی‌زنی؟»

خواند: «ما چاره بریم، نه بی‌چاره‌ئیم، چاره عالمی ما می‌کنیم، چاره خود نکنیم.» گفت که می‌داند بد است، اما نمی‌تواند.

«می‌دونی وقتی حرف نمی‌زنی، فکر می‌کنم مزاحمت شدم، خب اگه مزاحمم... .»

خیره شد به سوراخ پیشانیش. «تمنا، تمنای هر چیز نکنه ریشه‌اش از منی باشه، ما و منی، هر جا که بری!»

«چت شد پس؟»

خواند: «مرا گفتندی به خردگی چرا دل‌تنگی، مگر جامه‌ات می‌باید یا سیم، گفتمی ای کاشکی.»

«داری بازی می‌کنی با من؟»

گوشی را گذاشت: «سماعی بود، مطرب لطیف خوش‌آواز صوفیان صافی‌‌دل هیچ در نمی‌گرفت. شیخ گفت بنگرید به میان صوفیان ما اغیاری هست؟»

زنگ تلفن را شنید. گوشی را برداشت.

«چرا قطع کردی؟»

کتاب را بست. شقیقه‌هاش را مالید. گوشی را گذاشت و دوشاخه را کشید. کتاب دیگری برداشت، جلد نداشت. انگار با دیوان شعری فال بگیرد، انگشت وسط را گذاشت لای کتاب و صفحه‌ئی آورد. کاغذ کاهی توی نور زرد نارنجی می‌زد.

«خان بفرمود تا مه‌پری و روح‌افزای را بند برنهادند و به شه‌دره بردند. خادمی بود سیاه زشت، نام او منکول. او را بفرستاد تا بر وی موکل شد، پس در حال کس فرستاد.»

خیره شد به خودش. ورق زد.

«خان گفت ای مرد تو کیستی و این چه راه است، مرد گفت... .»

کتاب را بست. ای مرد تو کیستی؟ کیستی؟ چی برای کی؟ کجائی بدبخت؟

پا شد. رفت سمت پنجره. پنجره را باز کرد. نفس عمیق کشید، چند بار. گربه‌ئی را دید آن پائین توی حیاط. گربه نرم رفت سمت حوض، چند لحظه‌ئی ایستاد، به اطراف نگاه کرد، برگشت رفت پشت باغ‌چه و جائی پشت گل‌دان‌های خالی پنهان شد. سر برگرداند و توی کوچه را تماشا کرد. بالای تیرها قطره‌ئی نارنجی آویزان بود، توی تاریکی. خلوت بود. از دور فقط صدای زنجره‌ئی می‌آمد. پنجره را بست. از پشت شیشه چشم دوخت به خیابان که برق می‌زد. خیسی باران را هنوز داشت. همه‌شون عین همند، فقط لباس‌هاشون فرق داره. خیره شد به پنجره خانه روبه‌روئی. تاریک بود. ببین پرده توریش پشت شیشه‌ها انگار مهی که نشت کرده باشه تو سیاهی. بخار بینی شیشه را تار کرد. نوشت، با انگشت، خواب. شب یعنی همین، خواب. یک چیزی، یک کسی پیدا کن تا بخوابی و همه چیزُ فراموش کنی، خب اون یک چیز رُ چه‌طور می‌شه فراموش کرد؟

شانه راستش را تکیه داد به شیشه. تاریک روشنای اتاق را توی شیشه دید. نوری زرد گیر کرده بود توی غبار، پیدا و ناپیدا. شماها عکس‌تون از خودتون قشنگ‌تره، همه‌تون، همه‌تون همین‌طورید. چشم دوخت به چراغ و ذرات ریزی که توی زردی می‌رقصیدند. اگه حامله نبود، ول می‌کرد، می‌رفت؟ کجا؟ تو چرا ول نمی‌کنی بری رد کارت؟ تو که حامله نیستی؟ چند بار گفتم علافی بدبخت، حالا هی بگو مردها خیلی راحت ول می‌کنن می‌رن، آره راحت، خیلی راحت. خیال می‌کنی فقط زن‌ها حامله می‌شن که اسیر بشن؟ نه، مردها هم بله، اما فرقش اینه که این بخت‌برگشته‌ها هیچ‌وقت وضع حمل ندارن. این زور زدن‌ها هم همه‌‌اش بی‌خوده، وقت‌تلف‌کردن.

مداد دیگری برداشت. پشت میز نشست. تلفن را وصل کرد. حالا است که سر و صداش دربیاد. منتظر ماند، زنگ نزد. سیگاری گیراند و چراغ مطالعه را خاموش کرد. نخ دود مسیری را صاف می‌رفت بالا، یک خط مستقیم انگار، بعد پیچ می‌خورد و ناپدید می‌شد. چرا تن داده؟ اصلا چرا آدم تن می‌ده؟ همه‌اش عین همینه، آره، اولش غلیظه. هم‌چین که سرفه‌ات می گیره، بعدش پف و دیگه هیچ می‌بینی. هیچی نبوده، انگار نه انگار، خب؟

چراغ را روشن کرد. خودکاری برداشت و نوشت، نوشته بود برایش یکی از دوستان دوره دانش‌جوئی را دیدم، قول کاری را به من داده در مرکز نشر، قرار شده ویراستاری کنم. همین که کارم را شروع کردم، تلفن می‌کنم تا برویم سر خانه‌زندگی خودمان. باور کن زیاد طول نمی‌کشد. اما جرأت فرستادنش را نداشت. می‌دانست که باور نمی کند، کدام دوست دوره دانش‌جوئی؟ کدام مرکز نشر؟ نشسته بود توی قهوه‌خانه حالا و به پیرمردی نگاه می‌کرد که روبه‌رویش سیگار می‌کشید. منگش کرده بود بوی سیگار. شب‌ها همین‌جا می‌خوابید. صاحب قهوه‌خانه را می‌شناخت. گفته بود اوضاع شکرآب است. چند وقته! پیرمرد خندیده بود و گفته بود که می‌فهمم، می‌فهمم. مداد و دفترچه‌اش را بیرون کشید، از جیب بغلش. نوشت، شب‌ها همه که رفتند، می‌گردد توی زیرسیگاری‌ها، نمی‌داند بخندد یا گریه کند. کمکی هم می‌کند به پیرمرد گه‌گاهی، اما اولین پک را که می‌زند به ته سیگار، تازه یادش می‌افتد که چشم‌به‌راهی هم دارد جائی!

دفترچه را چپاند توی جیب و مداد را گذاشت گوشه لب‌ها. هفه‌ئی کشید و گنگ و گیج به آدم‌ها نگاه کرد!

سیگار رسیده بود به ته. لهش کرد توی کاغذها. چراغ را خاموش کرد و پیشانی چسباند پشت دست‌ها. صدای زنگ تلفن را شنید.

«بله؟»

سکوت بود.

«الو...»

گوشی را گذاشت و دوشاخه را کشید. خودتی، از قرچ قروچ آدامست فهمیدم بی چاره، لابد خیلی پکری که رفتی سراغ آدامس، وقتی بهت می‌گم همه‌اش عین همین آدامسه، اخم و تخم می‌کنی. اولش خوش طعم و شیرینه، بعد یواش‌یواش بی‌مزه می‌شه، آن‌قدر که تفش می‌کنی تا بچسبه به شلوار یکی دیگه، یکی دیگه!

رسید به همین‌جا که دید دیگر نمی‌تواند. داستان ایستاد انگار. پیش نرفت هر چه کرد. ذهنش خشکید یک باره. مانده بود روی یکی دیگه. به قفسه‌های کتاب نگاه کرد. تقه برخورد مداد و میز، شیرین را جهاند. نشسته بود روبه‌رویش، کار می‌کرد روی ترجمه‌اش. پرسید: «چی شد؟»

به کاغذهای روی میز نگاه کرد. نفسی کشید و انگار که غر بزند، گفت: «هیچ.»

سیگار آتش کرد.

«بخونمش؟»

لبخند شیرین را که دید، گفت: «کامل نیست.»

پا شد، رو به قفسه‌ها و پک زد به سیگار، چند بار رد هم. به کاغذها نگاه می‌کرد شیرین.

«شاید تونستم کمکی بکنم!»

رفت سمت در. به کتاب‌های دور و بر شیرین نگاه کرد. دست به دست‌گیره، برگشت. لب‌خند داشت هنوز روی لب‌هاش شیرین. پک زد به سیگار و رفت بیرون.

از توی تراس چشم دوخت به آسمان کیپ کیپ. پنجره روبه‌روئی روشن بود. سایه‌ئی آدم‌وار این طرف و آن طرف می‌رفت، پشت پرده. سر و صداها را می‌شنید از سمت خیابان. این آدامسه از کجا پیداش شد؟ نه، اصلا خوب نیست.

پک زد به سیگار. تاریک شد پنجره و از لای پرده کسی سرک کشید، زنی شاید. به آسمان نگاه کرد، سایه را اما می‌دید که نگاهش می‌کند از همان لای پرده. زل زد انگار چند ثانیه‌ئی و ناپدید شد یک‌باره توی تکانه‌های پرده. پک دیگری زد و چراغ روشن شد باز. دید که سایه سرک کشید و رفت، هر چه که بود، قالب تن زنی بود میانه‌بالا. همیشه همین‌طوری شروع می‌شه. اما نه، نباید، چیزی که آخرش پیداست چرا؟

به نوک کاج‌ها نگاه کرد، سمت کوچه. باید از نو شروع کرد، این‌ها رُ فراموش کردم ، آره، اما چه‌طوری؟

پنجره‌ئی بسته شد، در طبقه پائین. بوق زد موتوری یا ماشینی نه خیلی دور. کو، کو اون کوچه خلوت؟ خوش‌بختی تو، خوش‌بختی، بدبخت. نگرد.

پک زد به سیگار. باید از همون کوچه شروع کرد. همون قطره آویزان توی تاریکی، اون تلفن رُ دیگه هیچ‌وقت وصل نکن، آره گل‌دون‌های خالی... .

پنجره که تاریک شد، هفه‌ئی کرد و ته سیگار را پرت کرد توی حیاط. برگشت.

کاغذها پخش دامن شیرین بود و خودش مات فرش. دست‌هاش در دو سمتش ول بودند، منتظر انگار تا چیزی بگیرند و لب‌هاش نیمه‌راه گفتن چیزی یا پرسیدن شاید.

دل‌دل‌زدن پلک چپش را که دید، ها نفسی کشید و گفت: «کجائی؟»

لرزید. به خود که آمد، لب‌خند زد. نه مثل قبل. محو شد زود. طره‌ئی مو را پس زد از جلوی چشم‌هاش. لب وا کرد بگوید. نگفت. زل زد به حاشیه فرش، خاموش.

کاغذها را برداشت از روی دامنش. دید که لرزید.

«گفتم که کامل نیست.»

تلخ بود لحنش.

«قشنگ بود.»

می‌لرزید صداش.

نشست پشت میز و کاغذها را دسته کرد. سیگار دیگری بیرون کشید. لب وا کرد چیزی بگوید که زنگ تلفن را شنید. نگاهش کرد. به هفه‌ئی گفت: «اگه من رُ خواست، بگو نیستم.»g

 

فروردین 1378

 

 

 


عشق جان‌سوز

الهام یکتا

 

 

روند آفرینش اثر ادبی یکی از موضوع‌های مورد توجه نسل سوم نویسندگان ایران بود. به‌ترین نمونه آن نیز داستان بلند "خواب صبوحی" منصور کوشان است. بیروتی نیز در چند داستان خود این روند را مطرح کرده و به رابطه بین نویسنده و شخصیت‌های اثر و نیز اطرافیانش پرداخته است. اما در این داستان به‌خصوص، روند بازنویسی داستانی را مبنای کار قرار داده است.

در داستان "شیرین" (1) نویسنده‌ئی یک‌ماه‌و‌نیم است نتوانسته بنویسد. حال می‌خواهد داستان نیمه‌کاره‌اش را ادامه دهد، اما نمی‌تواند و نسخه دیگری از آن را می‌نگارد. در داستان اولیه زن باردار است و به خانه شوهر رفته است و شوهر از او خبر نمی گیرد، در نسخه دوم زن و مرد هنوز زندگی مشترک را آغاز نکرده‌اند و زن از خانه مادر برای مرد زنگ می‌زند. راوی در فاصله‌های نگارش می‌اندیشد و ماجرا یا آدم‌ها را برای خود حلاجی می‌کند. از خود می‌پرسد چرا شخصیت چنین کرده و چنان نکرده یا اصلا کارش را نقد می‌کند. 

اگه حامله نبود، ول می‌کرد، می‌رفت؟ کجا؟ تو چرا ول نمی‌کنی بری رد کارت؟ تو که حامله نیستی؟ چند بار گفتم علافی بدبخت، حالا هی بگو مردها خیلی راحت ول می‌کنن می‌رن، آره راحت، خیلی راحت. خیال می‌کنی فقط زن‌ها حامله می‌شن که اسیر بشن؟ نه، مردها هم بله، اما فرقش اینه که این بخت‌برگشته‌ها هیچ‌وقت وضع حمل ندارن. این زور زدن‌ها هم همه‌اش بی‌خوده، وقت تلف کردن.

 این آدامسه از کجا پیداش شد؟ نه، اصلا خوب نیست.

مردش چرا سر نمی‌زد به زن؟

درنتیجه راوی به نسخه اولیه داستانش باز می‌گردد و منظر مرد داستان را می‌نویسد. می‌کوشد به این سؤال پاسخ دهد مرد داستان کجا است. پس او را به قهوه‌خانه‌ئی می‌برد که شب‌ها را در آن جا سر می‌کند. 

چنان‌که از همان آغاز کار پیدا است، محور هر دو داستان او رابطه زن و مرد است و به ویژه راوی از دیدگاه مردانه و قاهر خود وجود و حضور زن را تحلیل می‌کند. در نظر او هر زنی در آغاز شیرین است، اما به‌تدریج مزه شیرینی خود را از دست می‌دهد و مرد باید ترکش کند و وی را به مرد دیگری تف کند:  

وقتی بهت می‌گم همه‌اش عین همین آدامسه، اخم و تخم می‌کنی. اولش خوش‌طعم و شیرینه، بعد یواش‌یواش بی‌مزه می‌شه، آن‌قدر که تفش می‌کنی تا بچسبه به شلوار یکی دیگه، یکی دیگه!

اما خود نیز از این نسخه داستان خوشش نمی‌آید. زیرا زن آن با جویدن آدامس، نمونه تیپیک زنان هرزه می‌شود و از چشمش می‌افتد. ضمن آن‌که از گفتار زن چنین برمی‌آید که پیش از آغاز زندگی مشترک رسمی، با مرد رابطه جنسی برقرار کرده است. همین نیز از جذابیت ادامه رابطه‌شان کاسته و مرد را دل‌زده کرده است. اما راوی درست به همین‌جا که می‌رسد، کار متوقف می‌شود و دیگر نمی‌تواند بنویسد. عاصی شدنش پرت کردن مدادش را در بر دارد و سر بلند کردن هم‌سرش. نام هم‌سر او شیرین است و در آن سوی میز به کار ترجمه اشتغال دارد. شیرین پس از خواندن داستان تازه‌نگاشته راوی، پل بین نام خود و شیرینی آدامس را درمی‌یابد و بی‌زاری راوی از زن و خود را حس می‌کند. در واقع شیرین از طریق دنیای داستانی، احساس شوهر را نسبت به زندگی مشترک‌شان درمی‌یابد. همان احساسی که در آغاز داستان خواننده از طریق گفت‌وگوی درونی راوی به آن وقوف می‌یابد:

فکر کرد که حالا دیگر وقتی دوستی، رفیقی، کسی می‌گوید تو این یک مورد دیگه شانس آوردی، یا به چشم خواهری خیلی خوشگله، نمی‌فهمد از چه حرف می‌زنند و باید فاصله بگیرد، گاهی فاصله هم فایده‌ئی ندارد.

باید برگردم به آن سال‌ها، سال‌های قبل، دانش‌گاه مثلا که ببینم چی شده تو این سال‌ها، اما نمی‌توانم.

 انگار پائین آمده باشی از یک دیواره که حالا نگاه‌کردنش هم سخت شده برایت، چه برسد که دوباره سعی کنی... .

 راوی بین خود و هم‌سرش دیواری را حس می‌کند که نمی‌تواند آن را از بین ببرد. آن را ریشه‌یابی می‌کند و به گذشته‌شان برمی‌گردد و از همان به داستانش نقب می‌زند. حاصل می‌شود همان روند بازنویسی داستان که غایت آن در دستان شیرین قرار می گیرد. شیرین از آن‌چه می‌خواند، تکان می‌خورد و خواننده از توصیف‌های راوی، رنجش و حتا ظنین شدن شیرین را به وجود زن دیگری در زندگی‌عاطفی شوهرش حس می‌کند:

کاغذها پخش دامن شیرین بود و خودش مات فرش. دست‌هاش در دو سمتش ول بودند، منتظر انگار تا چیزی بگیرند و لب‌هاش نیمه‌راه گفتن چیزی یا پرسیدن شاید.

دل‌دل‌زدن پلک چپش را که دید، ها نفسی کشید و گفت: «کجائی؟»

لرزید. به خود که آمد، لبخند زد. نه مثل قبل. محو شد زود. طره‌ئی مو را پس زد از جلوی چشم‌هاش. لب وا کرد بگوید. نگفت. زل زد به حاشیه فرش، خاموش.

کاغذها را برداشت از روی دامنش. دید که لرزید.

«گفتم که کامل نیست.»

تلخ بود لحنش.

«قشنگ بود.»

می‌لرزید صداش.

راوی متوجه ظن هم‌سرش نمی‌شود. چون دست کم خود می‌داند آن‌چه نوشته، داستان است. اما رنجش هم‌سرش را از تلقی او از زندگی مشترک‌شان یا وجود او را به عنوان زن متوجه می‌شود و با تأکید بر این که داستان ناتمام است، می‌خواهد از درد او بکاهد. اما توضیح او مشکلی را حل نمی‌کند یا در آخر داستان ناگفته می‌ماند.

بیروتی با این داستان مرز بین واقعیت و تخیل را در دنیای نویسنده داستانی ترسیم می‌کند و این‌که او چگونه حس درونی (در این‌جا بی‌زاری از زندگی شخصی و کسالت موجود در کانون خانوادگی‌یش) را مبنای زندگی زوج‌های داستانی خود قرار می‌دهد. به عبارت به‌تر واقعیت و خیال را به هم گره می‌زند تا داستانی بیافریند. آخرین رودست بیروتی به خواننده نیز همان جمله‌های آخر است:

 لب وا کرد چیزی بگوید که زنگ تلفن را شنید. نگاهش کرد. به هفه‌ئی گفت: «اگه من رُ خواست، بگو نیستم.»

خواننده سردرگم فکر می‌کند زنگ تلفن از آن دختر داستان است. در حالی که این بازی بیروتی با خواننده است. زنگ تلفن می‌تواند از آن هر کسی باشد و راوی فقط برای آن‌که تمرکزش بر فضای داستان به هم نریزد و بتواند داستان خود را ادامه دهد، به هم‌سرش شیرین چنین گفته است! ضمن آن‌که بی‌اراده خواسته به او دل‌داری بدهد چنین زنی در واقعیت زندگی او وجود ندارد یا مایل نیست به رابطه‌اش با او ادامه دهد.

و اما سپیدخوانی اصلی این داستان به شخصیت خود مرد مربوط می‌شود. او نویسنده مردسالاری است که از بالا به شخصیت‌هایش و به ویژه زن می‌نگرد و باورهای خود را بر سر آنان آوار می‌کند. او در پاسخ زن داستان وقتی کم می‌آورد، به گنده‌گوئی متوسل می‌شود. زن زبان فخیم ادبی او را در نمی‌یابد و مرد با حق‌به‌جانبی تمام تلفن را قطع می‌کند یا در نهایت سیم تلفن را می‌کشد:

«تو رُ خدا اذیتم نکن. حرف بزن خب!»

شقیقه‌هاش را مالید: «چی بگم؟»

«وقتی ازت سؤال می‌کنم، جوابم رُ بده.»

خواند: «تمنای هر چیزی مژدگانی است.» چشم‌ها را بست. «تمنا!»

«چرا حرف نمی‌زنی؟»

خواند: «ما چاره بریم، نه بی‌چاره‌ئیم، چاره عالمی ما می‌کنیم، چاره خود نکنیم.» گفت که می‌داند بد است، اما نمی‌تواند.

با اعتراف مرد به بد بودن و بی‌چارگی و با عطف به شخصیت مرد داستان و خود راوی نویسنده بودن، همه سطوت خدای‌گانی‌یش هنگام نوشتن فرو می‌ریزد و نشان می‌دهد او ببر کاغذی بیش نیست و همه این اطوارهایش از سر عجز و ناتوانی است: چی‌یه بدبخت؟ ته کشیده؟ چی رُ می‌خوای ثابت کنی؟ به کی؟ که چی آخه؟g

 تیر 1386

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- بیروتی، منیرالدین .تک‌خشت. تهران: ققنوس، چاپ دوم 1383، 144 ص.

 



جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره های پيشين  
   
از دل برآيد  .  روز من   .   گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
   
از اين قلم   .   هزارتو   .  
طرح    .    آینه‌های دیگر   .   English
 
این‌سو و آن‌سوی متن