نسخه دستنویس داستان "عروسی" را در شهریور 1370
از عباس معروفی دریافت کردم. مطابق تاریخش، پانزده سال پیش از آن
نگاشته شده و تا آن زمان چاپ نشده بود. پس از آن هم این داستان یا
بازنویسیشدهاش را در جائی ندیدم. در هر حال کار اولیهئی است از
داستاننویسی که هنگام نگارشش بیست ساله بود. ضمن
اینکه امضای آنزمان معروفی با اکنونش، اندکی
فرق دارد.
سردبیر
سر و صدای ترقههای بر و بچههای محل بلند شده بود. کوچه غرق در
روشنائی بود. با صدای هر ترقه بچهها سوت میزدند. چراغهای زنبوری
پایهبلند از سر کوچه تا در خانه پاسبان ردیف هم انگار ایستاده بودند.
وقتی عروس را آوردند، کوچه آنقدر شلوغ و پر سر و صدا شد که آن سرش
ناپیدا. از پشتبام، همسایهها سرک کشیده بودند. حتا از خانه ما هم.
عروسی دومین دختر پاسبان بود که همین چند وقت پیش خودش را انداخت گردن
این بدبخت و زنش شد و عروسی راه انداختند. دختر لوندی بود؛ با هر کس و
ناکسی گرم میگرفت. چند وقت با من خیلی ندار بود. اما بد شد که بیموقع
پسر آقانجات را به دام انداخت. دو- سههفتهئی با هم رفیق شدند و بعد که
گندش درآمد و پاسبان و زنش فهمیدند، پسرک بدبخت مجبور شد با دختر
عروسی کند.
وقتی میوهها را صندوقصندوق از ماشین
میریختند توی حوض بزرگ وسط حیاط پاسبان، مادرم داشت دیوانه میشد.
مادر اخلاقش طور دیگری است. همهاش به کارهای مردم دخالت میکند.
میگفت:
- اللهاکبر، این میوهها از کجا مییاد. مگه چه خبره؟ یه عروسی
که اینقده میوه و شیرینی نمیخواد، تازه اونم واسه این عنتر... .
وقتی چلوکبابی معروف محل با آشپزهایش دیگها را توی حیاط
میریختند و وقتی که نگاهش به پاسبانهائی میافتاد که از سر کوچه تا
در خانه قطار کشیده بودند، با دو دستش میزد به پاهایش. «وای خدا مرگم
بده، این دیگه چه بساطییه؟! نیگا کن خواهر، از کجا مییاره، مگه یه
پاسبان بیشتره؟ دختره پررو انقده با این و اون ور رفت که آخر دستشُ
بند کرد به ریش پسر آقانجات... . تازه خواهر، یه مدت با پسرم گرم گرفته
بود، ولش نمیکرد، انگار جادو جنبل کرده بود، رفتم دهتومن دادم جادوشُ
باطل کردم. پسرم داشت از دست میرفت، دختره بیحیا... .»
به هر کدام از دخترهای همسن و سال عروس نگاه میکردی، داشت
خودش را میخورد. مادر گفت:
- آخه اینا حسودیشون میشه. راستی ننه، دختر کبله حسینُ دیدی؟
میخوای برات حرفشُ بزنم؟
مثل همیشه مادر دوباره توی این شلمشوربای پاسبان، فیلش یاد
هندوستان کرده بود.
داماد قد بلند بود و موهایش روی شانهاش ریخته بود و ریش و
سبیلش رفته بود تو هم. قیافهاش بد نبود، اما یکی از دخترهای خانم مدیر
گفت:
- میشه باهاش ساخت. بدک نیست، اما چنگی به دل نمیزنه... .
حیاط بزرگ پاسبان پر بود از آدم که نصف آنها پاسبان بودند و
دنباله چراغانی تا در خانه داماد کشیده شده بود. سردر خانه داماد چند
رج چراغانی کرده بودند و چند چراغزنبوری جلوش راست کرده بودند.
میگفتند، میخواهند بعد از شام عروس و داماد را ببرند دربند، یکی- دو
ساعتی برنامه گردش باشد و بعد برگردند.
**********
دیگر سر و صداها خوابیده بود. بیشتر مردم خوابیده بودند. وقتی
صدای بوق ماشینها شنیده شد، مردم از درها و پشتبام و پنجرهها ریختند
بیرون و سرک کشیدند. میگفتند:
- آوردن، آوردنشون... .
و بعد اسپند دود کردند و قربانی و این برنامهها. وقتی داماد و
عروس رفتند توی حجله و سر و صداها خوابیده بود. دوباره مردم از سر و
صدای داماد و عروس بیرون ریختند بیرون.
یکی از بچههای نایب که ده- دوازده سالی بیشتر ندارد، رفته بود
توی حجله و زیر تخت پنهان شده بود برای تماشا. اما نیمساعتی نگذشته
بود که بیچاره عطسهاش گرفته بود و از پشت تخت او را بیرون کشیده
بودند. بچه تخسی بود، شر بود. عروسدامادهای قدیمی محل تازه فهمیدند
که بله. پاسبان با زیرشلواری آمده بود در خانه داماد و باتون توی دستش
بود. بچه را از دست داماد گرفت که داشت گریه میکرد و او را به
حیاطخلوت برد. مردم داشتند برمیگشتند. کوچه خلوت میشد. هنوز صدای
باتون پاسبان و گریه پسر نایب بهگوش میرسید. بهنظر میآمد لحظهئی
که پاسبان بچه را از دست داماد میگرفت، انگار از دماغ بچه خون میآمد
و صورتش سرخ شده بود.
7 آبان 2535(1355)




