ذهن فلسفی ندارم و به
یاد هم نمیآورم کتاب فلسفی را تا انتها خوانده باشم. اما وقتی کتاب
دکتر عبدالکریم سروش درباره سرودههای مولانا به دستم رسید، با دقت
تمام خواندم و یادداشتها برداشتم. نگاه ایشان به شعرهای مولوی چنان
تازگی داشت که هنوز حلاوتش در جانم است و گوئی همین دیروز بود آن را
خواندم و چقدر دلم میخواهد باز بخوانم. با این سابقه طبیعی است به محض
اینکه به متن دیگری از ایشان درباره این شاعر بزرگ برخورد کنم، مشتاق
خواندنش باشم و مایل باشم لذت مطالعهاش را به خوانندگان
آینهها
هدیه دهم. این متن را در اصل در تارنمای
پارسیخوان سهام الدین بورقانی
(http://sahameddin.blogfa.com/post-356.aspx)
دیدم. او در مقدمهاش نگاشته است:
سال بزرگداشت مولانا جلالالدین محمد مولوی، کنفرانس یکروزهئی در
ایالت نیوجرسی آمریکا، با موضوع بررسی زندگی و آثار این عارف بزرگ، در
آذر ماه 1386 برگزار شد. این کنفرانس به همت انجمن ایرانیان مسلمان شرق
آمریکا، نور و دانش، برگزار شد و در آن سه تن از صاحبنظران و استادان
دانشگاه، آرا و نظرهای خود را با علاقهمندان در میان گذاشتند. دکتر
فاطمه کشاورز از دانشگاه واشنگتن در سنتلوئیس، دکتر حسین کمالی از
دانشگاه کلمبیا در نیویورک و دکتر عبدالکریم سروش؛ استاد میهمان وقت
دانشگاه کلمبیا در نیویورک، سخنرانان این کنفرانس بودند. قسمتی از
این کنفرانس به اجرای موسیقی سنتی و عرفانی ایرانی و نیز قراأت پارهای
از شعرهای بلند مولوی اختصاص داشت.
سردبیر
درباره مثنوی
مولانا بسیار سخن گفته و شنیدهئیم. كتاب
ارجمند مثنوی
كه یكی از افتخارهای زبان فارسی و كشورما است،
تاكنون از دیدگاههای مختلف مورد بررسی قرار گرفته است، اما در اینجا
قصد دارم از خرمن سبز مولانا، گلی با رنگ و بوی دیگری بچینم. اینبار
درباره گلستان
مثنوی یا
گلستان معنوی سخن خواهم گفت.
كلمه گلستان برای ما آشنا است. سعدی یكی از
كتابهای نامدار خود را گلستان
نامیده است و بهویژه بر این معنا تأكید ورزیده
كه گلستان
او گلستان ماندگاری است، خلاف گلستان طبیعت كه
همین پنج روز و شش باشد، این گلستان
همیشه خوش باشد. اما مولانا بر كتاب خود
هیچ نامی ننهاده است؛ كلمه "مثنوی" نام یكی از قالبهای شعری است و به
مولانا و كتاب او اختصاص ندارد. افلاكی در
مناقبالعارفین
آورده است كه پس از مولانا، سه كلمه عام معنای خاص پیدا كردند. كلمه
اول، مثنوی بود كه به نوعی از شعر گفته میشود، اما در ضمن معنای خاصی
هم پیدا كرده است و هر گاه آن را بر زبان میآوریم، چیزی جز كتاب
مولانا اراده نمیكنیم و درنمییابیم. كلمه دوم، خود كلمه مولانا است.
مولانا به معنای آقای ما، سرور ما و بزرگ ما و واژه عامی است كه
میتوان آن را به هر بزرگی اطلاق كرد. پس از وفات مولانا، این واژه از
معنای عام خود به معنای خاص انتقال پیدا كرد؛ وقتی میگوئیم مولانا
چنین گفت و چنان سرود، منظوری جز شخص جلالالدین رومی نداریم. كلمه
سومی كه افلاكی به آن اشاره میكند، اكنون در میان ما كاربرد چندانی
ندارد و آن كلمه "تربت" است. او میگوید در قونیه و در میان افغانها،
كلمه "تربت"، اختصاصاً به "تربت مولانا" اطلاق میشود.
باری، تعبیرها یا صفتهائی كه مولوی برای كتاب
خود آورده، صفتهای فروتنانه و البته مهمی هستند كه نشان میدهند
دیدگاه او درباره این كتاب چه بوده است. یكی از نامهائی كه مولانا به
مثنوی اطلاق میكند، حسامینامه
است.
گشت از جذب چو تو علامهئی/ در جهان گردان
حسامینامهئی
حسامینامه كه تا حدودی بر اساس
الگوی شاهنامه
ساخته شده، از تعبیرهائی است كه مولانا در باب مثنوی به كار برده است.
در حقیقت اگر دیوان شمس
به نام شمس سروده شده،
مثنوی نیز به
نام حسامالدین سروده شده است و اگر
دیوان شمس، شمسنامه است،
مثنوی را باید
حسامینامه
نامید؛ آنچنان كه مولانا خود اذن چنین كاری را داده است، شاید اگر او
چنین نمیكرد، ما هم چنین نامی را به كار نمیبردیم.
تعبیر دیگری كه مولانا در باب
مثنوی دارد، از
این قرار است:
مثنوی ما دكان وحدت است/ غیر وحدت هرچه بینی آن بت است
در این دكان، یك متاع بیشتر نمیفروشند و آن هم
متاع وحدت است. این كتاب وحدت، متاعی است كه با داستان عشق همداستان و
همسرنوشت است. اگر از من میپرسیدند كه نام
مثنوی مولانا
را چه بگذاریم، بوالفضولی میكردم و میگفتم
عشقنامه؛
چرا كه كلیدیترین مفهومی كه در این كتاب به كار گرفته شده، مفهوم عشق
است كه البته ارتباط تنگاتنگی با مفهوم وحدت دارد، چون مهمترین نقشی
كه عشق دارد، وحدتبخشی است.
آفرین بر عشق كل اوستاد/ صدهزاران ذره را داد اتحاد/ همچو خاك
مفترق در رهگذر/ یك سبوشان كرد دست كوزهگر
كار عشق وحدتبخشی و به وصال رساندن است؛ كار
پیامبران هم كه از ناحیه خداوند؛ معشوق مولانا مبعوث شدهاند، همین
وحدتبخشی است. آنان برای برداشتن فراق و افتراق و جدائی و فصل و
رساندن به وصل آمدهاند. تعبیر دیگری كه مولوی در باب
مثنوی دارد،
تعبیر جزیره
است:
چون شدی عطشان بحر معنوی/ فرجهئی كن در جزیره
مثنوی/
فرجه كن چندانك اندر هر نفس/ مثنوی را معنوی بینی و بس
این تعبیر، در واقع تصویری است كه مولانا از
جهان معنویت ترسیم میكند؛ دریائی بزرگ و كتاب
مثنوی در آن
چون جزیرهئی سر بر آورده است.
اما این كه تعبیر "گلستان" را درباره
مثنوی به كار
میگیرم، بیشتر به خاطر آن است كه نشان بدهم این گلستان، گلهای
رنگارنگ فراوانی دارد؛ هنگامی كه این كتاب را میگشائید و این باغبان
معنوی یعنی مولانا، باب این گلستان را به روی شما باز میكند، عطر
معنویتی را استشمام میكنید كه برای همیشه شما را مست میكند. گمان
نمیكنم مولانا از كاربرد چنین كلمهئی ناخشنود باشد. به هر حال مولوی
اهل معنا و طرب و عشق بود، اهل عطر و بهار بود و در سخنانش از گلستان و
از بهار فراوان یاد كرده است، لذا بیراه نیست اگر ما این اثر مهم و
بزرگ را گلستان بنامیم. اولین چیزی كه در
مثنوی با آن
برخورد میكنیم، نوسانی است كه در بیستهزار بیت آن وجود دارد؛ بیتها
گاهی پیچیدگیهای بسیاری دارند، گاهی با زبان بسیار ساده و محاورهئی
ادا شدهاند و با ما به زبان خودمان سخن میگویند، گاهی دقیقترین و
باریكترین مسألههای كلامی و فلسفی را با ما در میان میگذارند و بیش
از همه جا و همیشه، تجربههای سرایندهشان را در زندگی و در شناخت
زاویههای روح انسانی با ما در میان میگذارند. اولین چیزی كه در این
كتاب جلب توجه میكند، آرامشی است كه بر این كتاب سایه افكنده است و پس
از خواندنش به خواننده القا میشود؛ در زیارت تربت مولانا در قونیه
هنگامی كه وارد آن تربت و آن مزار میشوید و آن نوای ملایم نی را
میشنوید، احساس آرامش فوقالعادهئی میكنید. حقیقتاً خود كتاب هم
چنین نقشی را به نحو اكمل و احسن ایفا میكند. با خواندن این كتاب، با
قهر روبهرو نمیشوید، با ترشی روبهرو نمیشوید، این كتاب یك پارچه
شكر است، یك دریا آرامش است، یك گلستان عطر است و شما چه بدانید، چه
ندانید، این عطر و این آرامش و این شیرینی در جانتان رسوخ میكند و
وقتی كه كتاب را میبندید، شكرگزار نعمتهائی هستید كه رایگان در
اختیار روح شما قرار داده شده است. در این باره مبالغه نمیكنم؛ مولوی
تنها یك بار در مثنوی
وارد یك جدال تند با مدعیان خود شده است، آن هم
در دفتر سوم، وقتی به او خبر میرسد كه كسانی از در دشمنی با
مثنوی
درآمدهاند:
پیش از آنک این قصه تا مخلص رسد/ دود و گندی آمد از اهل حسد
من نمیرنجم از این لیك این لگد/ خاطر سادهدلی را پی كند
من نمیرنجم، اما میترسم دیگران تحتتأثیر
ناصواب قرار بگیرند؛ به همین سبب است كه به درشتی با آن مدعی سخن
میگوید. اما همین یك بار است و بس. در بقیه
مثنوی، شما
احساس آرامش میكنید و سخنگوئی را میبینید كه سخنانش از دریائی از
معنویت برمیخیزد كه حتا اگر قطرهئی از آن را بچشید، به شما آرامش
میبخشد. به همین خاطر بوده است كه این كتاب در طول قرنها، پناهگاه
روح آدمیان حسرتكشیدهئی بوده است كه چیزی برای پناه بردن
نمییافتهاند و وقتی كنار او مینشستهاند، ناگهان زندان و جهان تنگ
چنان گشاده میشد كه روحشان از قفس آزاد میشده است. این ویژگی، اولین
خاصیتی است كه در این كتاب میبینید و حس میكنید.
مثنوی كتابی
نیست كه با شما امر و نهی كند؛ این مرد چنان در وصال زندگی میكرد كه
اساساً فراق و جدائی را از یاد برده بود، به همین دلیل كمتر از جدائی
سخن میگفت. ابتدای دفترهای مثنوی
كه همه به نام حسامالدین مصدّر است، در خطاب
مستقیم به او سروده شدهاند و در دفتر اول هم كه البته بحث از حكایتها
و شكایتها است، در هیچجا نامی از خدا نرفته است. خلاف عموم شاعران و
نویسندگان كه كتاب خود را با نام خداوند و نعت رسول آغاز میكنند،
ارادت خود را به پیامبر نشان میدهند و خضوع خود را مقابل خداوند
مینمایانند، هیچ یك از دفترهای
مثنوی اینگونه آغاز نشده است و اینگونه
هم به پایان نرسیده است. دلیلش این نیست كه مولانا خداناپرست و غافل از
خدا بوده است. به عكس، چنان با او یگانه بوده است كه نام او را هم
نمیبرده است. وقتی از كسی دور هستید، او را صدا میزنید، وقتی نزد او
نشستهئید، او را صدا نمیكنید. زیرا چنان مستقیم با او در تماس هستید
كه اگر اسمی هم از او نبرید، باكی نیست. همچنان كه مجنون میگفت نام
لیلی را نبرید، میترسم این نام بردن به او صدمه بزند، حتا این زبان و
این دندانها هم نباید او را آزار دهند. مولوی بهظاهر كمتر از خدا
نام میبرد، اما وقتی وارد كتاب میشویم، میبینیم روح او بسیار طبیعی،
به سوی خداوند پرواز میكند. اینجا است كه ناگهان زبان او به یاد و
ذكر خدا و به دعا گشوده میشود. دعاها از جمله درخشانترین قطعههای
مثنوی هستند.
برای اینكه به شكل بسیار طبیعی، تجربه روحی و نیاز روانی او را با
روانترین و خودمانیترین زبان با خداوند در میان مینهد. دعاهائی هم
كه از عمق جان او برمیخیزند، دعاهای لطیف و عمیقی هستند و به هیچوجه
خواهشهای عادی و پست این جهانی نیستند.
ما ز حرص و آز خود را سوختیم/ وین دعا را هم ز تو آموختیم
چون دعامان امر كردی ای عجاب/ این دعای خویش را كن مستجاب
عفو كن زین بندگان تنپرست/ عفو از دریای عفو اولیتر است
از وقتی كه این شعر مولوی در ذهنم جایگیر شده
است، حتا گاه در نمازهایم نیز آن را میخوانم. این یكی از لطیفترین
دعاها است و واقعاً فكر میكنم ما در مورد خودمان، آدمیانی كه در این
چاه پر ظلمت طبیعت افتادهاند، چه توصیفی بهتر از این میتوانیم داشته
باشیم؟ اگر بخواهیم بهترین نیازهای خود را با خدا در میان بگذاریم،
باید همین شعر را بخوانیم؛ مولوی با چنان سوز و حرارت و نیازمندی این
سخنان را ادا میكند كه آدمی را برای همیشه در محضر خداوند نگه میدارد
و او را هیچگاه از یاد خدا غافل نمیكند. این یك توصیف بسیار كلی است
كه میتوان از فضای مثنوی
عرضه كرد. البته تسلطی كه مولوی بر بیان و
داستانگوئی داشت، استفاده ماهرانه او از زبان فارسی و اسطورهها و
نقلهای تاریخی و زبردستی او در كلام اسلامی و فلسفه و فقه و علوم دیگر
و سرمایه عظیمی كه اگر خاك بود، بدل به زر شده بود، او را چنان توانگر
كرده بود كه در هر كلمه و هر بیت او، گنجها نشسته است. میتوان آنها
را كاوید و برداشت. این گنجنامه و عشقنامه، این
حسامینامه و دكان
وحدت، هنگامی كه گشوده میشود، همه چیز برای فروختن دارد. اما مولوی
بهترین توصیف خود را وصف پیامبر عشق میدانست و معتقد بود دینی به نام
دین عشق آورده است و كتاب او هم كه
مثنوی است، دكان وحدت است و خود او هم
پیامبر عشق است. من اما در سخنانم در اینجا، میخواهم این گلستان را
به گونه دقیقتری توصیف كنم و امهات آموزههای مولانا را در اختیار
شما بگذارم. كتاب مثنوی
سه ركن بیشتر ندارد؛ خدا، جهان و انسان. این سه،
مورد توجه تام و تمام مولانا بودهاند. او از یك سو به خدای این عالم
نظر میكرد؛ از جانب دیگر، انسان برای او محوریت تام داشت و از دیگر سو
نیز جهان را مدنظر داشت. اما هر یک از اینها، در نظرگاه مولانا تفسیر
و معنای دیگری داشتند كه دركش به قدری تأمل نیاز دارد. ابتدا از خدا
شروع میكنم.
چنان كه گفتم، مولوی اهل وصال بود، نه اهل فراق. شاید تا قبل از اینكه
با شمس تبریزی برخورد كند، عالم عادی و متعارف بود و مثل همه عالمان
دیگر، نامی از خدا شنیده بود و وصفی از او دانسته بود و چنان كه
متكلمان درباره او سخن میگویند، احیاناً اهل جدال بر سر اثبات وجود
خدا هم بود. اما پس از آشنائی با شمس تبریزی، این ماجرا خاتمه پیدا كرد
و مولانا به طور كامل از فراق به مرتبه وصال پا نهاد. جدائی را ترك گفت
و از جدائی جدا شد. او به عرصهئی پا گذاشت كه در آن بین خود و خدا
فاصله چندانی نمیدید و به همین سبب، سخن گفتن از خدا برای او آسان
نبود. سخن گفتن از خدا برای كسانی آسان است كه از خداوند دورند و
دورادور بانگی میزنند و از او سخنی میگویند، اما هر چه به این عظمت
نزدیكتر شوید، چنان شما را تسخیر میكند كه سخن گفتن و دهان گشودن
برای شما مشكلتر میشود. اینكه مولانا تخلص خاموش را برای خود انتخاب
كرده بود، به همین دلیل است. او به جائی رسیده بود كه نمیتوانست جز
خاموشی را برگزیند، خود میگفت همه سخنان من برای آن است كه مبادا
پردهئی پاره شود كه بر خاموشی افكندهام.
مولوی چنان با آن عظمت بینهایت و متعالی مواجه
شده بود كه دهانش بسته مانده بود. به همین سبب در باب خداوند، جز
غیرمستقیم سخن نمیگوید. وقتی هم كه به او اشارهئی میكند، از
اشارههائی نظیر
جان،
جانان،
معشوق یا حتا
بیاشاره به نام خاصی سخن میگوید و در میگذرد. اما این خدای جهان، یك
وصف بسیار مهم و عظیم دارد، اینکه خداوند به صفت معشوق شناخته میشود.
خدا وصفهای فراوان دارد. خداوند ناظم، خالق، مدبر و دارای بسیاری
اوصاف دیگر است. اما وصفی كه برای عارفان مهم مینماید، آن است كه
خداوند معشوقی است كه میتوان او را دوست داشت. هر چه به او نزدیكتر
شوید، او را زیباتر مییابید و این زیباتر یافتن چنان دل شما را
میرباید كه جاودانه عاشق او باقی میمانید و این عشق البته اوصافی به
شما میدهد كه با عشقهای زمینی تفاوتهای عمده دارد؛ این عشق از جنس
رومانس و احوال رومانتیك به معنای متعارف نیست، بلكه به شما معرفت و
دلیری و شجاعت میبخشد، همه عیبهای شما از جمله حسد و بخل و ضعفهای
دیگر را از میان بر میدارد و شما را مثل آهنی كه در كوره آب
داده باشد، یكپارچه خالص میكند. در مورد خداوند البته باید به یك
وصف دیگر هم اشاره كرد و آن این است كه خداوند معشوق مهیبی است؛ هیبتی
در او هست كه باعث میشود در عین نزدیكی، از او دور باشید و در عین
دوری به او نزدیك باشید. مولوی برای اینكه نشان دهد معاشقهئی كه با
خدا میرود، به اذن خود او صورت میگیرد و چنان نیست كه بنده یا عاشق
در آن میان مباسطت كند و پا از گلیم خویش فراتر نهد، این هر دو صفت را
در كنار هم میآورد. چنین تعبیرهائی در مثنوی
وجود دارد و البته در دیوان شمس
بیشتر هم هستند. مولوی در مورد خداوند، سخنان
گفتنی بیشتری داشته، اما احتمالاً آنها را با ما در میان نگذاشته است.
این ناگفتهها را یا باید از اشارتهای او استنباط كرد یا از رمزها و
اسراری كه در كلمههای او است. چنان كه شما در
مثنوی و در
دیوان شمس
میبینید، مولوی هیچگاه از خداوند گله نمیكند، حال آن كه عارفانی
داشتهئیم كه بهصراحت از خداوند گله كردهاند. او حتا معتقد است
بندگان و اولیای خداوند نه از او گله میكنند، نه شكر او را میگویند.
چون بنالد زار بیشكر و گله/ افتد اندر هفت گردون غلغله
اینان حتا شكر هم نمیكنند، برای اینكه شكر
كردن هم از لوازم فاصله است. یكی منعِم است و دیگری منعَم. و این منعَم
از منعِم تشكر میكند. اما وقتی فاصلهها از میان برداشته شد، گوئی این
توئی كه از یك دست به دست دیگر میدهی؛ بنابراین نه از خودت تشكر
میكنی، نه از خودت گلهئی داری. تنها یكجا در
دیوان شمس است
كه مولوی قدری زبانش باز میشود و به خیال خودش پایش را از گلیم خود
درازتر میكند:
كه دید ای عاشقان شهری كه شهر نیكبختان است/ كه عاشق كم رسد آنجا
و معشوق فراوان است/ كه تا نازی كنیم آنجا و بازاری نهیم آنجا/ كه تا
دلها خنك گردد كه دلها سخت بریان است/ نباشد اینچنین شهری ولی باری
كم از شهری/ كه در وی عدل و انصاف است و معشوق مسلمان است/ كه اینجا
عاشقان هر سو چو عود كهنه میسوزند/ و آن معشوق نادرتر كزو آتش فروزان
است/ خداوندا به احسانت به حق نور تابانت/ مگیر آشفته میگویم كه جان
بیتو پریشان است/ تو مستان را نمیگیری پریشان را نمیگیری/ خنك آن را
كه میگیری كه جانم مست ایشان است
این غزل فوقالعاده عجیب است. مولانا دیاری را وصف میكند كه همه در آن
معشوقند و میگوید البته چنین چیزی نیست، ولی اگر بود، چه خوب بود. بعد
گلهئی هم میكند، میگوید خدایا چرا عاشقانت را میسوزانی. اما ناگهان
دهان خود را میبندد و عذرخواهی میكند. فقط یكجا میبینید مولانا
مباسطت میكند و قدری پا را از گلیم خود فراتر مینهد، اما بلافاصله
زبان در كام میكشد و دهان را میبندد. چنین خدائی با این همه زیبائی،
بر این شخص متجلی شده بود؛ او هم كلام را كنار گذاشته بود و با او راحت
سخن میگفت:
گر دخان او را دلیل آتش است/ بیدخان ما را در این آتش خوش است
اگر متكلمان از راه دود استدلال میكنند كه آتشی
هست، من در دل این آتش نشستهام؛ پس دیگر كسی نمیتواند از راه دود
وجود آتش را استدلال كند. این خداوند كه من او را معشوق محتشم نام
نهادهام، از یكسو معشوق است و از یكسو حشمت و احتشام دارد. این خدای
عارفانی است مثل مولانا كه در سراسر
مثنوی او را میبینید كه به دیده مهر و
محبت به بندگان خود نظر میكند، از ایشان دل میبرد و برای بندگان خود
مجال عشقبازی فراهم میكند، بلكه تعبیر بنده و ارباب هم از میان
برداشته میشود. این سخن بسیار مهمی است. در دفتر سوم در داستان عاشق
بخارائی و صدر جهان میگوید:
مطرب عشق این زند وقت سماع/ بندگی بند و خداوندی صداع
پس چه باشد عشق دریای عدم/ در شکسته عقل را آنجا قدم
بندگی و سلطنت معلوم شد/ زین دو پرده عاشقی مكتوم شد
جای دیگری گفته است:
بنازم به بزم محبت كه آنجا/ گدائی به شاهی مقابل نشیند
آن دین عشقی كه مولانا پیامبرش است، همین است. در دین عشق، سخن از عبد
و معبود نمیگویند. سخن از عاشق و معشوق میگویند و وقتی از عاشق و
معشوق سخن میرود، مقولههائی مانند بندگی و سلطنت هم به كناری
میروند. ما اصلاً منظومه معرفتی و مفهومی تازهئی پیدا میكنیم كه در
آن هر یك از اینها در جای خود قرار دارند و معنای دیگری افاده
میكنند. چنین خدائی، با چنین نسبتی كه با بندگان خود دارد و با چنین
اتحادی كه با آنها پیدا میكند، در واقع به این عالم وحدت میبخشد و
این همان سر وحدتبخشی عشق است. از این وحدت است كه انسان همه چیز را
از آن خود و در كنار خود و متحد با خود میبیند و جدائیها و دشمنیها
و افتراقی كه بین ادیان و آدمیان هست، همه برداشته میشوند و شخص به
درجه و نوعی از وحدت میرسد كه هیچگاه غیر از آن را درك نكرده است.
بیش از این وارد نكتههائی نمیشوم كه تحت عنوان پلورالیزم دینی
میتوان به تبیینشان پرداخت، اما ریشه همه آنها را باید در همین
مفهوم عاشقی جست. از قصههای بسیار زیبائی كه مولوی در باب وحدت بین
عاشق و معشوق آورده، قصه لیلی و مجنون است؛ جائی كه مجنون تب كرده بود
و برای او طبیب آورده بودند:
پس طبیب آمد به دارو كردنش/ گفت چاره نیست هیچ از رگ زنش
گفت باید رگش را بزنیم تا قدری از خونش برود.
مجنون به تضرع افتاد. به او اعتراض كردند كه تو در راه عشق لیلی این
همه بلا كشیدی و هیچگاه نگریستی و تضرع نكردی، چگونه اكنون از یك
نیشتر اینگونه گریه میكنی.
گفت مجنون من نمیترسم ز نیش/ صبر من از كوه سنگین است بیش/ لیك از
لیلی وجود من پر است/ این صدف پر از صفات آن در است/ ترسم ای فصاد گر
فصدم كنی/ نیش را ناگاه بر لیلی زنی
معنای اتحادی كه مولانا بین عاشق و معشوق تصویر میكند، همین است. در
جای دیگری، در وصف شكایت عاشقی نزد معشوقی میگوید:
مال رفت و زور رفت و نام رفت/ بر من از عشقت بسی ناكام رفت
هیچ صبحم خفته یا خندان نیافت/ هیچ شامم با سر و سامان نیافت
عاشق همینطور بر میشمرد كه چهها بر من رفت. معشوق میگوید: «ولی
هنوز یك كار را نكردهئی.»
گفت: «چه؟»
گفت: «نمردهئی!»
گفت:
تو همه كردی نمردی، زندهئی/ هین بمیر از یار جان بازندهئی
عاشق میگوید این آخرین پله نردبان است، پس همانجا دراز میكشد و
میمیرد.
تا نمیری نیست جان كندن تمام/ بیكمال نردبان نائی به بام
این مردن یعنی دست از صفتهای خود كشیدن و تماماً صفتهای معشوق را
پذیرفتن؛ یعنی مرزهای وجود آدمی در وجود معشوق منحل شود، خودی او
برداشته شود و در هویت معشوق انحلال تام پیدا كند. در آنصورت است كه
عشق به معنای واقعی تحقق پیدا كرده است. البته تحقق اصلی و اصیل،
هنگامی است كه مقابل معشوق بیكران قرار میگیرید؛ همانطور كه مولانا
گفته است عشق محبت بیكران است. محبتهای كرانمند و محدود را عشق
نمینامند، محبت مینامند. عشق، محبت بیكران است و این محبت بیكران،
در خور محبوب بیكران است؛ این تناسب است كه عشق را معنا میكند.
از قصه خداوند و معشوقی او میگذرم و فقط شما را به این نكته توجه
میدهم كه خلاف كثیری از شاعران ما كه در باب عشق سخن گفتهاند، مولوی
بهاحتمال به پیروی از احمد غزالی، معتقد است عشق امر یكسویه نیست و
همواره دو سو دارد. در اشعار حافظ، سعدی و دیگران، گاهی عاشقی را
میبینید كه در عشق یار زاریها میكند، اما معشوق از او بیخبر است؛
سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است. همواره نیاز از یك طرف است؛
چو یار ناز نماید، شما نیاز كنید. این عشق یكسویه است و معشوق در
بسیاری موردها بیخبر است و عاشق در رنج و گداز میماند تا جان بسپارد.
اما نزد مولانا، قصه از این قرار نیست، عشق همواره دوسویه است.
لیك عشق عاشقان تن زه كند/ عشق معشوقان خوش و فربه كند/ چون بر این
دل برق مهر دوست جست/ اندر آن دل دوستی میدان كه هست/ در دل تو مهر حق
چون شد دو تو/ هست حق را بی گمانی مهر تو/ هیچ بانگی از كفت آید به در/
از یكی دست تو بی دست دگر/ تشنه مینالد كه ای آب گوار/ آب هم نالد كه
كو آن آبخوار/ جذب آب است این عطش در جان ما/ ما از آن او و او هم آن
ما/ حكمت حق در قضا و در قدر/ كرد ما را عاشقان همدگر
مولانا معتقد است اگر عشقی به آن معشوق ازلی و مطلق در دل شما جنبید و
وجودش شما را شوراند، بدانید كه از آن سو هم عشقی هست. این عشق از آن
طرف آغاز شده و به این طرف رسیده و این جذبه را در دل شما پدید آورده
است. در بین خالق و مخلوق و عاشق و معشوق ازلی عشق یكسویه نداریم. عشق
همواره از آن طرف آغاز میشود.
گفتم دل و جان فدای كارت كردم/ هرچیز كه داشتم نثارت كردم/ گفتا تو
كه باشی كه كنی یا نكنی/ این من بودم كه بیقرارت كردم
بیقرار كردن و دل ربودن از جای دیگری آغاز میشود و به اینجا میرسد:
عقل جزو از كل پذیرا نیستی/ گر تقاضا بر تقاضا نیستی/ چون تقاضا بر
تقاضا میرسد/ موج این دریا بدین جا میرسد
وقتی این طلب دو سویه است، امواج دریا به طرب و جوشش در میآیند و این
عاشق دلسوخته را در كام میكشند و در نهایت او را به وصال و مقصد
میرسانند. در این سخن امید و نویدی هست. چنان نیست كه عاشقان جاودانه
بسوزند و به معشوق نرسند، بلكه همین سوزش عشق، نشانه آن است كه نگاه و
نظری از جانب معشوق معطوف به آنها است.
اما برویم سراغ عنصر دوم كتاب
مثنوی كه
انسان است. اگر سراسر كتاب مولوی را بگردید، خواهید دید برای او مفهومی
مهمتر از انسان وجود ندارد. مولوی این تعبیر را به صد بیان تفصیل داده
است. مولانا صدها تشبیه و استعاره به كار گرفته است تا خوانندگان خود
را قانع كند آدمی، موجود مهمی است و از او مهمتر چیزی پیدا نمیشود.
مولوی حتا اخلاق را بر اساس اهمیت آدمی بنا نهاده است. یكی از چیزهای
جالب مثنوی
همین نكته است. مولوی از بهشت و جهنم خیلی كم سخن گفته است. باز تأكید
میكنم مولانا مرد متدینی بود و پیرو پیامبر اسلام و قرآنشناس بود.
اما از فقه و بهشت و جهنم تقریباً در
مثنوی خبری
نیست. نه اینكه از این مقولهها بیاطلاع بود، میدانیم او فقیه و
مفتی بود، اما به مقولههای دیگری توجه داشت و منظرههای دیگری پیش
چشمانش بود. مولوی چند جا به صراحت اشاره میكند حرفهائی كه من
میزنم، بیشتر و برتر از شریعت است. برای اینكه شما در شریعت امر و
نهی و بهشت و دوزخ و انذار و تبشیر دارید. اینها استنباطهای تحلیلی
من نیست، خود مولانا بهصراحت به آنها اشاره میكند:
كه فتوت دادن بیعلت است/ پاكبازی خارج هر ملت است/ زان كه ملت فضل
جوید یا خلاص/ پاكبازانند قربانان خاص
این دو بیت نمونههائی از بیتهای عجیب
مثنوییند.
مولوی میگوید دعوت ما به عشقبازی و پاكبازی دعوت دینی نیست، بیش از
دین است. دین از شما فدا كردن خود را نمیخواهد. مردمان عادی هم طاقت
چنین تكلیفی را ندارند. دین به شما میگوید چنین كن تا از آتش خلاص
شوی، یا چنان كن تا پاداش بیابی. او میگوید این دعوت به پاكبازی و
قربان شدن، دعوتی فوق دعوتهای دینی است. پیامبران مردم را به عاشقی
دعوت نكردند، نه اینكه نهیشان كنند، اما دعوت هم نكردند. آنها این
تكلیف را فوق طاقت عموم میدانستند. مولوی كه خود را پیامبر عشق
میداند، از این تنگنا بیرون جهیده است. یك منظره دیگر هم وجود دارد که
امر و نهی در آن نمیگنجد و بهشت و جهنم در آن جائی ندارند؛ به همین
دلیل وقتی كه از بد و خوب اخلاقی سخن میگوید، نه از بهشت و جهنم كه از
وجود آدمی استفاده میكند. مهمترین حرف او این است كه ما برتر از آنیم
كه كارهای ناشایست انجام دهیم. آدمی قیمتش بیش از آن است كه خود را
ارزان بفروشد. تمام فلسفه اخلاق او همین است.
تو خوش و خوبی و كان هر خوشی/ تو چرا خود منت بادهكشی/ جوهر است
انسان و چرخ او را عرض/ جمله فرع و پایهاند و او غرض
تا آن جا که میگوید:
می چه باشد یا سماع و یا جماع/ تا بجوئی زو نشاط و انتفاع/ آفتاب از
ذرهئی شد وامخواه/ زهرهئی از خمرهئی شد جامخواه
تعبیرهای مولوی در این باب بیش از اندازه صریح است. تمام توصیه او به
آدمیان این است كه خود را ارزان نفروشید، همین و بس. در ظل و ذیل این
معنا است كه اخلاق را تعریف میكند. بد یعنی آنجائی كه انسان خود را
ارزان میفروشد و خوب یعنی جائی كه به قیمت میفروشد.
آدمی اگر قدر خود را نشناسد، از پستترین چیزها هم پستتر میشود. ولی
خداوند ما را تكریم كرده است. وقتی پای وحی میرسد، مولوی میگوید فقط
پیامبران نیستند كه به ایشان وحی میشود، به همه ما وحی میشود. اگر
از میان ما چند پیامبر برخاستهاند، نشانه این است كه همه ما میتوانیم
پیامبر شویم؛ این استدلال او است. وقتی یكی از جو پرید، معلوم است
همه میتوانند بپرند. وقتی كسی به معراج میرود، معنایش این است كه همه
میتوانند به معراج بروند.
به معراج برآئید چو از آل رسولید/ رخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید
از نظر مولانا اصلاً پیروی از پیامبر یعنی پیروی از همین تجربههای
او. پیروی از امر و نهی او درباره واجبات تنها یك درجه از درجات پیروی
است. پیروی عارفانه از پیامبر، تكرار و تجدید تجربههای عرفانی او
است. یكی از تجربههای عرفانی و دینی او به معراج رفتن بود و این
تجربهئی است كه آن را در اختیار پیروان و امت خویش قرار داده است.
در اینجا میخواهم به نكتهئی اشاره كنم كه به
نظرم بسیار مهم است: كتاب مثنوی،
كتاب علمی نیست و به قصد یاد دادن سروده نشده است. شاید از این حرف من
تعجب كنید، اما اگر توضیح بیشتری بدهم، مسأله روشن شود. به نقشی كه
شمس تبریزی داشت، دقت كنید. شمس تبریزی هم به مولوی چیزی یاد نداد. او
البته مرد نافرهیختهای نبود، اما چیزی بیشتر از مولوی نمیدانست. نه
فرهیختهتر از او بود، نه متكلمتر و فیلسوفتر. بنابراین به لحاظ علمی
سرمایه چندانی نداشت كه بر غنای علمی مولانا بیفزاید. كاری كه او با
مولوی كرد، تعلیم نبود. او مولوی را به طلب واداشت و اراده او را چنان
تقویت كرد و چنان عزمی در دل او نهاد و او را به چنان جنبشی وادار كرد
كه بقیه راه را خود پیمود و رفت. در واقع شمس از مولانا دو چیز خواست؛
اول اینكه گفت خیلی سنگینی، خودت را سبك كن. این مهمترین توصیه شمس
به مولانا بود. این سنگینی انواع مختلف داشت. مولانا هم شهرت بسیار
داشت و هم معلم و متمول بود، نزد حكام محبوب بود و آرزوها داشت. برای
مفارقت از اینها خود شمس به او كمك كرد، نکته دیگری هم به او یاد داد.
به او گفت مهمترین بخش وجود آدمی، مغز و علمش نیست، بلكه اراده او
است. به مولانا گفت تا به امروز مغزت را فربه كردهئی و عالم شدهئی،
ولی آدمی این نیست. آدمی بیش از این، اراده است و این اراده در تو ضعیف
است. نابودی اراده زیر بار مغز بلای همیشگی بوده است، امروز هم در
مؤسسههای آموزشی فقط میگویند مغزتان را پر كنید. وقتی در
قرآن میخوانیم
بعضیها لایعلمون
هستند، یعنی علم ندارند، منظور همین عالمان است.
منظور قرآن
جاهلان نیست، منظور عالمانی است كه به ظاهر
علمی دارند، اما در واقع عزم و اراده آنها چنان كشته شده كه
نمیتوانند به خودشان تكانی دهند؛ وقتی منظرهئی به آنها نشان داده
میشود، نمیتوانند بجهند و به سوی آن منظره زیبا بروند، آنان زیر بار
علم خودشان سنگین شدهاند. مولوی در
مثنوی میگوید ما دو گونه علم داریم،
علمی كه آدمی را سنگین میكند و علمی كه آدم را سبك میسازد.
علمهای اهل دل حمالشان/ علمهای اهل تن احمالشان/ علم چون بر دل
زند یاری شود/ علم چون بر تن زند باری شود
بعد میگوید بیشتر علمهائی كه مردم میآموزند، برای فروختن است.
واقعاً هم همینطور است، بعضیها دنبال مشتری میگردند.
علم تقلیدی بود بهر فروخت/ چون بیاید مشتری خوش برفروخت/ مشتری علم
تحقیقی حق است/ دائماً بازار او با رونق است/ لب ببسته مست در بیع و
شری/ مشتری بیحد كه الله اشتری
اما علم بعضیها را خداوند میخرد.
این خریداران مفلس را بهل/ چه خریداری كند یك مشت گل
او میگوید دنبال این خریدارانی كه جیبشان خالی است، مرو. اینها چیزی
به تو نمیدهند، هرچه هم بدهند، در ازای آنچه از تو میگیرند، چیزی
نیست. آنچه شمس تبریزی با مولانا گفت، این بود كه تو باید این طلب و
خواستن را در خودت تقویت كنی تا بتوانی از تمام تعلقاتت بگذری. حقیقت
این عالم بسیار است، چشمی كه حقیقت را ببیند، كم است. چرا غزالی با
مناظرههای متكلمان مخالف بود و این همه هم درباره آن نوشته بود؟ او
معتقد بود نه اینکه متكلمان حقیقت را نمیبینند، بلکه نمیخواهند
ببینند. میگفت وقتی دو نفر با هم مناظره میكنند، دیگر حقیقت برایشان
مطرح نیست. غزالی در اینجا روانشناسی دقیقی میكند كه مورد قبول
مولوی هم است. او در واقع معتقد است که دو طرف فقط میخواهند خودشان
را اثبات كنند. آنها حاضرند حقیقت نابود بشود، اما خودشان از بین
نروند. به قول غزالی آنچه در مناظره مطرح است، آن است كه مبادا حق بر
دهان دیگری جاری شود، چون آن وقت من زمین میخورم. معلوم است كه چنین
شخصی طالب حق نیست، طالب خود است. اگر هم حق ظاهر شود، آن را نمیبیند،
چه بسا آن را میپوشاند. از جانب دیگر، حقایقی هم وجود دارند كه آدمی
نمیخواهد آنها را ببیند. یكی از حقایقی كه مولوی هم روی آن انگشت
میگذارد، مسأله مرگ است. مسألهئی آشكارتر، یقینیتر و حقیقیتر از
مرگ وجود ندارد، اما مردم نمیخواهند آن را ببینند. میگویند این دور
است و مال ما نیست. ولی واقعیتی است. باید بخواهید حقیقت را ببینید،
اگر نخواهید نمیبینید. گفت:
جهان پر شمس تبریز است/ كو مردی چو مولانا
این همان قصه اراده و طلب است كه در
مثنوی میبینید
و در تعلیمات عموم عارفان هم دیده میشود. ما معمولاً در زندگی اهل
گزینشیم. آنچه شمس با مولانا كرد، همین تجهیز اراده بود.
اخلاق نزد مولانا، چنین جایگاهی داشت. نیكی آن است كه زیبنده آدمی
است و بدی آن است كه زیبنده آدمی نیست.
میرسیم به عنصر سوم در كلام مولانا كه عبارت
است از جهان. این هم به گمان من قصه شنیدنی دارد. مولوی مهمترین وصف
دنیا را از قرآن
اخذ كرده است که همان دارالغرور بودن جهان است. جهان آدمی را گول
میزند. اینجا غرور به معنای تكبر نیست، به معنای فریب است. این جهان
یك خدعهسرا است. به تعبیر مولانا:
گر نبودی عكس آن سرو سرور/ پس نخواندی ایزدش دارالغرور
در این دنیا همه چیز وارونه است. دقیقاً آن چیزهائی كه برای ما خوبند،
به نظرمان بد میآیند و آنچه برایمان بد است، به نظرمان خوب میآید؛
درست مثل استخری كه وقتی در آن نگاه میكنیم، همه چیز وارونه به نظر
میآید. آدمی تا از این پستیهای نفس بیرون نیامده، باید این حكم را
صددرصد بپذیرد. یعنی باید همه داوریهائی را واژگون کند كه در مورد
مسألههای مختلف میكند. مولوی داستانی را نقل میكند:
جائی آتشی افروخته و آبی فراهم كرده بودند و
مردم را دعوت میكردند هر كدام داخل یكی از آنها برود. مردم عموماً آب
را انتخاب میكردند، غافل از اینكه كسانی كه داخل آب میشدند، سر از
آتش درمیآوردند و برعكس. در كار این جهان چنین وارونگی هست. جاهائی كه
تلخ است، نهایتش شیرینی است و آنجا كه شیرینی است، نهایتش تلخی است.
اما آدمیان چون نزدیكبین و سطحینگرند و آنچه ابتدا به كامشان خوش
میآید، انتخاب میكنند و سرانجام نتایج ناگوار میگیرند. مولوی سر این
را، غیرتمند بودن خداوند میداند. خداوند غیور است. معنای غیرت الهی
آن است كه نیكیهای امور با ارزش را از دست نامحرمان دور نگه میدارد.
در این عالم چیزهای با ارزشی وجود دارند كه از نامحرمان پوشیدهاند.
شیرینیها در ترشیها پوشیده شدهاند. باید شجاعت مواجهه با ترشی و
تلخی را داشته باشید تا به شیرینی برسید. اگر به سطح رضایت دهید و
قناعت كنید، نصیب اندکی میبرید، شاید هم هیچ؛ حتا ممکن است زیانمند
هم بشوید. جهان چنین وصفی دارد. در
قرآن تعبیر غرور یا غَرور كه هم به شیطان
هم به دنیا اطلاق شده، چندین بار به كار رفته است. عموم مردم به دنبال
شهرت و ثروت و لذت هستند. مولوی یكیك اینها را تحلیل میكند و
میگوید وقتی دزدی مالی را از انسان میرباید، در واقع راهزنی، از
راهزن دیگری برده است.
رهزنی را برده باشد رهزنی
برای اینكه این مال بهویژه وقتی كه از حدی
فراتر رود، دیگر نقشی غیر از راهزن ندارد. مولانا در دفتر دوم
مثنوی میگوید
شخصی نزد عیسا آمد و گفت دلم میخواهد آن وردی را كه با آن مرده را
زنده میكنید، به من هم بیاموزید. حضرت عیسا (ع) بر جهالت این مرد
افسوس خورد و سعی كرد او را نصیحت كند:
کان نفس خواهد ز باران پاكتر/ وز فرشته در روش دراکتر
اما مرد زیر بار نرفت و باز هم اصرار كرد ورد را بیاموزد. قصه اینگونه
تمام میشود كه حضرت عیسا(ع) سرش را رو به آسمان گرفت و گفت: «خدایا به
این بندهات بنگر، آخر من به او چه بگویم؟ خودش مرده، نمیگوید بیا مرا
زنده كن، تازه وردی طلب میكند كه برود دیگری را زنده كند.»
مرده خود را رها كرده است او/ مرده بیگانه را جوید رفو
در واقع سخن مولوی در غالب موردها همین است. او میگوید آدمها خودشان
را نمیشناسند، اما میخواهند دیگران را بشناسند. آدمها قیمت همه چیز
را میدانند، جز قیمت خودشان.
قیمت هر كاله میدانی كه چیست/ قیمت خود را ندانی ابلهیست
حرف مولانا این است كه اولین كتابی كه باید بخوانید، كتاب وجود خودتان
است. اولین چیزی كه باید بدانید، قیمت خودتان است. واقعاً هم همینطور
است. هر چیزی دانستنی نیست؛ خیلی چیزها هستند كه انسان باید آگاهانه
آنها را كنار بگذارد. مولوی داستان دیگری دارد كه میگوید كسی نزد
حضرت موسا رفت. گفت: «به من زبان حیوانات بیاموز.»
حضرت به او جواب داد: «در خور تو نیست، برو.»
قبول نكرد و بالأخره موسا آن علم را به او آموخت. مرد به خانهاش رفت،
در خانه سگ و خروس و استری داشت. دید آنها بر سر تهمانده غذا دعوا
میكنند. یكی به دیگری میگفت: «تو نامردی كردی و نگذاشتی ما غذا جمع
كنیم.»
خروس به سگ میگفت: «نگران نباش، فردا استر این آقا میمیرد و شكمی از
عزا در میآوریم.»
تا مرد این را شنید، رفت و استر خود را فروخت و به خانه بازگشت. دید سگ
به خروس میگوید: «دیدی دروغگو از آب درآمدی و آن وعدهئی كه دادی،
وفا نشد.»
خروس گفت این مرد این كار را كرد تا زیان را بر گردن دیگری بیندازد. پس
فردا غلامش میمیرد و میهمانی برپا میشود. مرد غلامش را هم فروخت. به
خانه بازگشت و دید دوباره میان سگ و خروس دعوا شده است. این بار خروس
به سگ میگفت این بار حتماً خودش میمیرد و حتماً سفره چرب و رنگینی
خواهیم داشت. مرد بیچاره سراسیمه نزد حضرت موسا رفت. موسا گفت: «به
تو گفتم این علمی نیست كه در خور تو باشد و تو را به هلاكت خواهد
كشاند. دیگر گریزی نیست و تو خواهی مرد. چند بار زیان را بر دوش دیگران
انداختی، حالا خودت باید این زیان را بر دوش بگیری.»
نمونههائی از این قبیل، در
مثنوی فراوان
است.
این وصف را به یاد داشته باشید كه جهان دارالغرور است و اكثر چیزهائی
كه در آن میبینید، نتیجه عكس میدهد. مثل همین داستان طوطی و بازرگان.
چرا مولوی این داستان را نقل كرده است؟ داستان از آنجا آغاز میشود كه
در نفی شهرتطلبی سخن میگوید كه:
دانه باشی مرغكانت برچنند/ غنچه باشی كودكانت بركنند/ دانه پنهان كن
به كلی دام شو/ غنچه پنهان كن گیاه بام شو
خلاصه داستان این است كه وقتی طوطی به همنوعانش پیام داد و بازرگان
پیام او را نزد طوطیان هند برد، همه طوطیان افتادند و مردند. وقتی از
سفر بازگشت و آمد پیش طوطی خودش و داستان را برای او تعریف كرد، طوطی
او هم افتاد و مرد. بازرگان او را از قفس بیرون افكند و طوطی دوباره
زنده شد و پرید و بر بام نشست. طوطی گفت: «آنها با عمل خودشان به من
پند دادند، گفتند بمیر تا خلاص شوی.» قفس خریدن و در قفس نشستن كه هنر
نیست. قفس شكستن هنر است. دارالغرور همین است. این جهان، جهان عجیبی
است. به اندازه كفایت باید از این جهان برگرفت، بیش از آن دیگر به كار
نمیآید، بهخصوص وقتی پای قیمت گذاشتن بر خویشتن در میان است. وقتی
شما همه اینها را كنار هم بگذارید، یعنی یك خدای مهربان، یك معشوق
محتشم و یك انسان فوقالعاده با ارزش و جهان فریبكار، از چیدن این سه
عنصر در كنار هم، چه به دست میآید؟ آدمی باید خودش را بردارد و فرار
كند به جائی كه بیشترین بها را به او میدهند و او را به بالاترین
قیمت میخرند. این مس را باید پیش كیمیائی برد؛ این همان چیزی است كه
مولوی اسمش را سلطان عشق میگذارد.g