با علی بداغی در دانشکده زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه تهران آشنا
شدم. او ورودی پس از من بود و واحدهای اندکی را با هم گذراندیم، اما
آوازهاش زود در دانشکده پیچید و به گوشم رسید. شعرنامه نخستش را که خواندم، دریافتم بهراستی
با شاعری سر و کار دارم. دفتر شعر دومش که منتشر شد، از او
دعوت کردم در
آینهها
حضور یابد و شاهد نقد جمعی سرودههایش باشد.
وجود استخوانداران ادبیات این مرزوبوم در جلسههای
آینهها
بهترین فرصت برای تازه ازراهرسیدگانی چون او بود تا گامهای خود را
محکمتر کنند و با پشتوانه غنی راه را ادامه دهند. یادم است آن روزها و
ماههای پس از آن را که بداغی هر شب زنگ میزد و سرودههای آنروزش را
میخواند و هر کدام از دیگری بهتر. افسوس که در گذر سالها او را گم
کردم و نامی هم از او در جائی ندیدم. اگرچه همان زمان هم دریافته بودم
اهل محفلبازی و وقتتلفکردن نیست.
سردبیر
الهام یکتا:
علی بداغی آبان ماه 1336 در مسجدسلیمان به دنیا میآید. تا پایان مقطع
دیپلم و سالها پس از آن مقیم خوزستان است. در سال 1369 برای ادامه
تحصیل به تهران میآید و هم اکنون دانشجوی رشته زبان و ادبیات انگلیسی
دانشگاه تهران است.
دریغا! چلچراغ عشق افسرد
نخستین دفتر شعر بداغی است که در سال 1370 به
چاپ میرسد. دفتر دوم، آن همه پرواز،
عاقبت آغاز، دو سال بعد منتشر میشود.
بداغی نخستین دفتر شعر خود را تقدیم میکند
به عشق/ که رنج میآفریند/ و رنج/ که
اندیشه/ که حقیقت/ که رهائی/ که انسان/ و انسان/ که عشق/ و عشق/ که...
. این سلسله چرخهواره تداوم دارد. دوری
مثبت بیآنکه یأسآفرین باشد. بر اساس این چرخه میتوان دفتر شعر
نخست بداغی را تحلیل کرد. زیرا هم بر فرم کاری او حاکم است، هم بر
محتوای کارها:
شعر "پرواز بیقرار سنگ" [صص87-88] با همان
مصرعهائی پایان مییابد که آغاز شده است:
پاورچین پاورچین/ با دامن پُرسنگ/ کودک
عشق/ میگذرد از پرچین. مضمون آن هم نبرد
کودک عشق با
پیر خرد
است.عاقبت
عشق عقبنشینی میکند تا باز
خرد به خواب
رود و او از نو بیاغازد.
شعر "همیشه تنها" [ص 92] شاهد دیگری بر دیدگاه فلسفی شاعر از حیات آدمی
است. چرخه اینجا هم حضور دارد:
با برگ انگشت اشاره همیشهبهار:
«چیست آن؟»
«آدم!» زمرمه نجوای نسیم.
شبانی نی به لب میگذرد از راه.
سالیانی بعد
«چیست آن؟» همیشهبهار.
«آدم!» زمزمه زمین.
تابوتی خاموش برده میشود به راه.
صبح دیگر روز، نسیم: «میشناسیش؟»
همیشهبهار: «آه! آری! همیشهتنها!»
شبانی نی به لب میگذرد از راه.
بداغی بسیار از تنهائی میگوید. اما در سلسلهئی که برمیشمرد، از آن
نامی نبرده است. شاید این تنهائی در همان رنجی بیان شده که مولود عشق
است. حزن این تنهائی در "پژواک" [ص14] و "تنهائی انسان" [ ص 20] بهشدت
محسوس است. اما جای تأملی هست. شاعر عشق را تحسین میکند، گرامییش
میدارد، همگان را بدان فرا میخواند، اما خود نیز از آن به فریاد
است. اینParadox
در "آدمی و عشق" [ ص 50] بهوضوح بیان میشود:
آتشی در جان و بارانی به چشم
ای شگفتا آدمی
بیداد عشق
جان در آرامش
تبسم در نگاه
ای شگفتا آدمی
بیداد عشق
اما شاعر هوشیار است. در مرحله رنج توقف نمیکند و برای گریز از سیاهی
یأس گام دیگری برمیدارد. زیرا میداند مهرورزی بیاندیشه تهیمغزی
است.
بنابراین سخنگوی عاشق شعرهای بداغی انسان اندیشمند است و بهرغم
غنای تغزل سرودهها، واقعیتهای اجتماعی از چشم شاعر دور نمانده است.
نمونه "کاش نسیمی بوزید" [صص76-77] که مضمون آن پیشتر در "بهشت" [ص
67] آمده است. اما عاشق اندیشمند نمیتواند حقیقتجو نباشد. حقیقتی که
در شعر "درای کاروان میلاد" [ ص 39] چنین تعریف میشود:
حقیقت خوب است
گزنده و تلخ اما
گاهی
چون تیر
که آهوی روح آدمی
از شکاف پناهگاهش
هراسان و آسیمه
خیره بر سلاح صیاد زندگی
به تنها چیزی که میاندیشد
رها نشدن این تیر است
جستوجوی انسان برای حقیقتِ ناشی از عشق، مضمون چند شعر دیگر دفتر است.
از جمله شعر نخست دفتر و نیز شعر "جستوجو" در صفحه 16.
عاشقی که تا اینجای راه را آمده، نمیتواند گام
دیگری برندارد. به رهائی
میرسد.
رهائی که
انسان
میآفریند- انسان عاشق- چرخه یک بار انجام شده و مهیای آغاز دیگر:
آن همه پرواز، عاقبت آغاز
دفتر دوم بداغی زبان پختهتری دارد. اما دلمشغولیها همچون دفتر
پیشین است. شعر نخست "راه" نام دارد:
سر به دوش غم نهادم.
گفت: آه!
گریهام خندید.
افتادم به راه...
[ص11]
کمکم زبان تصویری میشود و کنائی. نبرد باغ و باد و ضعفی که گهگاه گل
نشان میدهد و پرنده و قفس از تصویرهای عمده ترسیمگر اندیشههای شاعر
هستند:
باد
پا بر شانه پائیز نهاد
به شاخهها آویخت
باغ
بر سر و روی خود میزد
برگها میریخت
[سوگ- ص21]
دستی
دریچه قفس را بوئید.
مرغک از شادی در پوست خود نمیگنجید.
به سیخ کردندش.
[تصور- ص 25]
ختم آواز و برگریزان بود.
جایجای بیشه بر هر دار
بلبلی
به گلی
آویزان بود
[ختم آواز- ص 29]
هزارویک تعریف عرضه شده از شعر در طیفی میگنجد که یک سر آن کلاسیسیزم و سر دیگر آن رمانتیسیزم است. سرودههای بداغی
بیشتر به بخش اخیر طیف نزدیک است. ویلیام وردزورث سرسلسله مکتب
رمانتیسیزم انگلستان میگوید شعر
سرریز بیاختیار احساسات تند و شدید است.
آنچه در این دو دفتر فراوان به چشم میخورد، فوران احساس و عاطفه
انسانی است. در واقع انسانی که در کوره عشق دائم در حال گداختن است،
حسش را فریاد میکند. به علاوه دیگر مشخصههای این مکتب را میتوان در
این دو دفتر مشاهده کرد. از جمله اینکه مضمون اصلی سرودهها عشق است.
یا سخنگو جستوجوگر بیقراری است و جستوجوگرییش (Quest)
اورا به حقیقت رهنمون میسازد. نیز شاعر جهان کودکان را دوست دارد و
به صداقت و معصومیت ارج مینهد و سرانجام اینکه از طبیعت برای
تصویردهی بهره میگیرد. گرچه به زیارت طبیعت نمیرود.
در پایان باید یادآور شوم بداغی از نظر سنی به نسل سوم ادبیات این
کشور متعلق است. اما به دلیل عرضه کارهایش در دو سال اخیر و نیز
تجربههای مشترکش با نسل بعدی، او را میتوان شاعر نسل چهارم قلمداد
کرد.
ع. پاشائی:
شعرها را خواندم و لذت بردم. دید انتقادی ندارم.
خاطره حجازی:
حرفی ندارم بزنم جز اینکه به ایشان خیلی امیدوارم.
سیدعلی صالحی:
خانم یکتا به پارادوکس، تناقض و دوگانگی در تفکر شعر آقای بداغی اشاره
داشتند. برای روشن شدن مطلب و شناساندن بیشتر شعر او باید به چند نکته
اشاره کنم. این پارادوکس به ضمیر ناخودآگاه قومی، یعنی قوم مشترک من و
آقای بداغی برمیگردد.
زاگرسنشینان بهویژه اهل زاگرس میانه، چه سرزمین گرمسیر چه اقلیم
ییلاقی آن، از معدود قبیلههای ایرانزمین به شمار میرود که تا اواسط
دوره قاجاریه تنها از طریق رمهداری (زندگی کوچ) و همچنین نظامیگری
به سیاق زمان خود روزگار را میگذراندند. سلاح و بیت، رهائی و ترانه،
عاشقی کردن و سرودن آن هم در پناه عظیمترین سنگر خاورمیانه یعنی
قلههای زاگرس، تمام حیات کیفی این ایل بوده است. در ایل بختیاری به
عکس ایلات دیگر ایران، رهبری قوم (خان) نه موجود منفور و ظالم ، که
همواره پیشوای محبوب بوده است. در این ایل کمتر بالادستی ترکه بر
چهره رعیت زده است. مگر بعد از سقوط شرکت نفت انگلیسی- بختیاری که
پهلوی اول به نفاق عظیمی در ایل دست زد و خانزادگان شرکت نفتی را
روبهروی رعایا قرار داد. در این دوره برای همیشه سلاح، رهائی و حتا
کوچ از ایل رخت برمیبندند. این هجرانی، این نوستالژی عظیم، خود سرآغاز
شکوفائی بیت و ترانه و سرود در ایل است. تبلور فهیم این موضوع داراب
افسر بختیاری است. اما پیش از او نهضت فرهنگی ایل از دلاندوه چوپانان،
برزیگران، عاشقان، توهیندیدگان و توشمالها آغاز شده بود. چه مادران
خطننوشته مکتبنرفته اوزان و قوافینشناس که داغ شهیدان ملی ایل لب به
انفجار عشق و مصیبت گشودند و زیباترین ترانهها و نوحههای بومی و ملی
را سرودند. عظمت تصویر و کلام و معنا و حس و قدرت شاعری این دایگان
گیسوبریده چنان است که مرا به یاد مویههای ریستوس، نرودا و لورکا
میاندازد. ما شاعران بختیاری، این ایل بابونه و بوسه و باران، فرزندان
همین دایگان و چوپانانیم. ما وارثان حافظه ژنتیک قوم خویش هستیم. ما
نخستین نسل شاعران که به همت حروف سربی صاحب تاریخ و شناسنامه شدهئیم.
هوشنگ چالنگی، علی مقیمی، فدائی، میرقائد، علیپور، کریمپور، رادمنش،
اسدپور، عزیزپور و نسل دوم علی مرادموری، منوچهر اسکندری، رستم
اللهمرادی، علی بداغی، رامین مکوندی، ململی، جمشید چالنگی و تنی چند
که در دهه شصت ظهور کردهاند. شگفت اینکه تمامی این شاعران تنها از یک
روستای شبهشهر به نام مسجدسلیمان برخاستهاند. مسجدسلیمان لاله و نفت،
شقایق و شرجی که چهار فصل خدا بوی گاز
CO2میدهد.
شهری با دو- سه کتابفروشی کوچک بیپناه و تنها که عمری میدان سوارکاری
انگلیسیها سپس آمریکائیها بود. امروز سرداران قلم این دیار، خود
بازخوان اندوه تارخی این ایل هستند. یعنی شاعرانی که به سلاح کلمه پناه
بردهاند.
علی بداغی با مجموعه شعر
دریغا! چلچراغ عشق افسرد
در دهه هفتاد به قافله ما پیوسته است. آن هم
روزگاری که مسجدسلیمان میرود تا به عنوان شهری صنعتی، از آن چهره خشک
تکمحصولی؛ نفت به درآید. شهری که تا همین دهه پنجاه سرکوب شده
مینمودند. یک سویش بهشت بیگانگان بود، یک جانبش دوزخ محرومین بومی.
علی بداغی زاده و پرورشیافته بخش دوزخین این جزیره گمنام، جزیره به
مفهوم کیفی آن است که در همان برخورد نخست لابهلای رفتار و رخسار و
کلامش به سهولت درمییابی نماینده نسل بیداران است. نمایندهئی که
میتواند به جد و در حدود توانائی خود "سکوت مردم محرومش" را بر محمل
واژگان به جانب طنین سالم و صمیمی اما معترض سوق میدهد. در مسجدسلیمان
کودکان یا شاعر زاده میشوند یا معترض. این تنها بازتاب ایل ما در
برابر ظلم صد ساله بیگانگان بوده است. توحید مشترک آگاهی، خصلت نهائی
نسلهای نوین این ایل است که در مسجدسلیمان به نمود و نماد رسیده است.
بداغی در نخستین گامهای خود بهشدت در هاله و حیطه وزن احساس رهائی
میکند. یعنی باور دارد در این مقطع، فقط با سودجستن از ضربآهنگ
آشکار، معین و مشخص میتواند به آن پیام نهائی خود جامه شعر بپوشاند.
حق هم دارد. فعلا هم حق دارد. چرا که هنوز وابستگی درونی خود را با
ریشههای شعر موزون که اساس فرهنگی ایل است، حفظ کرده است. لذتی که از
وزن و قرائن بیحجاب موسیقی و همچنین حفظ توارد و قرینه قافیه متبارد
میشوند، چنان جذابیتی دارد که به پروانه خوشنفس و ظریف و خفته در
پیله ساختار کلاسیک خود فرصت شکستن طلسم نداده است. اما همانطور که
پیشترها نیز گفتهام، علی بداغی سرانجام بند ناف روحی خود را از کالبد
مادرانه شعر کلاسیک خواهد برید و از پیله اوزان بهدر خواهد آمد. رفاقت
اوزان و فرم شعر بومی بختیاری با شعر قدیم ایران توأمان جذابی است که
علی در میانه آن، گاه حول خانه عطار و بابا طاهر و فایز میچرخد و گاه
خود را به خانگاه نیما میرساند. این دوره تجربی را همه ما داشتهئیم.
اصل داشتن آن جوهره فطری و شور و جنون شاعری همراه با آگاهیهای
انسانی و متعلق به عصر حاضر است که بنمایه روند شعر را تشکیل میدهند
و علی عاری از این نیروی وسیع نیست. البته ماندن در حوزه شعر قدیم نه
عیب که حسنی عظیم هم است. بهشرطی که چون شهریار ماندگار شهر آن نوع
شعری شوی، نه چون کدکنی به تعلیق میان امروز و دوش در سفر باشی. علی در
مجموعه شعر خود صاحب اندیشههائی امروزیتر است و این جان را جامهئی
امروزیتر هم باید. شایسته است این گوشزد را باور کند. بدون تحمیل و
دیکته باید روح خود را تربیت کند. البته با شناختی که از پسزمینه ذهن
این شاعر دارم، بدون اشاره نیز باور دارم که در آینده از کوچ در اوزان
به سوی سفر در رهائی سوق خواهد یافت.
من از آن راه به شعر علی اعتقاد دارم که اگر حتا وزن را از رگ و پی
شعرهایش باز ستانی و حتا به نثر باز بیافرینی، باز روح شعر بر آن حکمیت
و حکومت دارد. پس چنین استعدادی نباید بخشی از نیروی شعر خود را در رقص
اوزان سرگرم کند. جهان بر اساس موسیقی آفریده شده است. انسان حتا به
وقت خواب تمام جانش در موسیقی نبض و قلب به حیات ادامه میدهد. کلمه فینفسه صاحب موسیقی است. وزن باید برود و برای علی از اعماق
نواخته شود. چندان که در سفر خود از عمق بهسوی کالبد فقط به موسیقی
بدل شود- موسیقی نهانشده که خط مخفی را در پی دارد. اوزان معهود
دیکتاتوری است که شعر را در وجود قدرت خود به سو و سود خود مهار
میکند. ما با هر گونه جور مخالفیم. بله، فقط حافظ و مولوی است که
دیکتاتور اوزان را سرباز معنا کردهاند. ما هم اگر میتوانیم، بهتر که
چنان کنیم. ولی حافظ و مولوی نه به عصر ما متعلق هستند، نه ما را سر
تکرار آن اتفاق! آنها اتفاق بودند!
علی در نخستین مجموعه شعر خود چهره قابلقبولی دارد. اما کامل نیست.
راه دور اما سوار هم نبریده است. من یکی منتظر ظهور دوباره او و نسل او
هستم.
سیدکریم قنبری:
در ادامه صحبتهای آقای صالحی باید بگویم بعضی وزنهائی که آقای بداغی
در شعرهایشان بهکار گرفتهاند، مثل همین
آنهمه پرواز، عاقبت آغاز
قبل از ابداع عروضی در ایلات و عشایر ما وجود داشته است. در مورد
موسیقی درونی هم معتقدم این سرودهها دارای آن هستند. چون قبل از
افاعیل عروضی وزن وجود داشته است.
مهری شاهحسینی:
آقای بداغی، در یکی از شعرهایتان از
پچپچ، پیچک
و چند کلمه دیگر که حرف
پ در آن به کار رفته، استفاده کردهئید.
بهعمد اینها را کنار هم قرار دادهئید یا اینکه خودبهخودی بوده
است؟
علی بداغی:
حقیقتش را بخواهید خودبهخودی بود. بعد از آنکه
موسیقی شعر
دکتر شفیعیکدکنی را خواندم و کلاسهای تئوریک دانشکده را گذراندم،
متوجه شدم با استفاده از واژه میشود صداها را ایجاد کرد.
قدمعلی سرامی:
آقای بداغی احتیاج دارند بیش از این بدانند. بهخصوص درباره بخش کلاسیک
شعر فارسی. ایشان در این سن و سال احتمالا باید دهنفر از اعاظم زبان
فارسی را خوانده باشند. با این زبانی که دارند، باید با بیدل و شعرای
سبک هندی آشنائی داشته باشند و در شعر نو معاصر هم کار کرده باشند.
چیزی که بیشتر محتاج بدان هستند، رسیدن به زبان باز هم سالمتر از این
است.
در دفتر شعر ایشان کمال را حس نکردم. کوتاه بودن شعرهایشان موجه نیست.
ژاپنیها از قدیم شعری به نام هایکو داشتهاند. در این دفتر هم شعرهای
کوتاه موزون یا غیرموزونی است که چندین لحن دارد و اکثر ناتمام است.
اما اگر بهصورت کاریکاتور به شعر نگاه کنیم، تمام هستند. شعرهائی که
خانم یکتا برگزیده بودند، از نظر محتوا قشنگ هستند، اما گوئی نکتهئی
را در سه، چهار، پنج
Phrase
طراحی کردهاند. در حالی که شعر از آغاز تا پایان یک
پروسه خلاق است و هرگز به اندازه دو- سه مصراع نیست. این شعرهای کوتاه
حاصل آداپتاسیون لحظهئی با هستی بیرونی است. تطابق عین و ذهن کوچک به
زایمانهای اینگونه منجر میشود. اما اطمینان دارم اگر این جان بداند
بیشاز آنکه میداند، بیش از این خواهد شد. چون استعداد ایشان و لطافت
زبان و حس و حال شعرها، چندان کم نیست.
پیامی که بر ای ایشان دارم، این است:
هر شعر نوئی که میگوئیم، ردیهئی بر شعر قبلی و در عین حال انتظاری
برای زایمان مجدد است. بهاعتقاد من، در عین این تجربه باید همهچیز در
تجربه بعدی عوض شده باشد. از خطر کردن نترسید.
اقبال معتضدی:
نظر من معدلی بین صحبتهای آقای صالحی و آقای دکتر سرامی است. در کل
شعرهای ایشان را لطیف میبینم.
محمد معتقدی:
شعر عرصهئی است که کلمهها در آن حرکت عادی ندارند. در واقع با توجه
به اصل جانشینی کلمهها، بهکمک نوعی از مجاز به بیان واقعیتها
میپردازد که با خود شکلی از فرهنگ و تفکر شعری را به خواننده عرضه
میکند. زاویهدید، بهرهمندی از صناعت و سرانجام شیوه بیان، در کار
شعر از اصول اولیه بهحساب میآید. شاعر کسی است که به کشف میپردازد و
طی مکاشفهاش به چیزهائی میرسد که پیش از وی دیگران نرسیدهاند. در
واقع با بیانی که شاعر به دست میدهد، برداشت تازهئی از طبیعت و زندگی
عرضه میکند. بهعبارت دیگر کلمهها در دست شاعر ابزاری هستند برای باز
کردن گره احساسات که باید به زیباترین و موجزترین شکل ممکن بیان شود.
چنین اثری هر گاه صادر شود، یا بهقولی از شاعر سر بزند، باید گریبان
مخاطبش را بگیرد وگرنه ممکن است بسیاری چیزها بهعنوان شعر صادر شود که
خواننده بهراحتی از کنار آن بگذرد. بهقولی گفتنش مثل نگفتن باشد.
بهگمان من مقدمات شاعرانگی تا حدود زیادی در اولین مجموعه آقای بداغی
فراهم آمده است و شاعر برای گفتن و بهنمایشگذاشتن واقعیتهای اطرافش
شوق و درک انتخاب واژهها را دارد. اما نوجوئی و نوآوری کمتر حس
میشود. شکی نیست دستمایه کار شاعر در این مجموعه، خود زندگی و دردهای
مترتب به آن است، اما شاعر هماره در بیان کم میآورد. گاه تأثیر زبان
اخوان و شاملو و حتا نیما اینجا و آنجا دیده میشود که البته جزو بدی
شعر نیست. منتها بحثگرفتن این ابزارها و درست استفاده کردن از این
مصالح است. دغدغه فرم یا بهعبارتی وزن بسیاری از اختیارات آفرینش را
از شاعر سلب میکند. لحن کلام و قدرت مانور در بسیاری شعرها کمیاب
است. برای مثال در شعر "محبوب تو کیست؟" [ص36] یا شعر "باور" [ص16] یا
شعر "تا شاید" [ص22] شاعر نشان میدهد:
یک- در گفتن شعرهای بلند چندان موفق نیست.
ب- همواره یکجا ایستاده و از واژهها و تعبیرهای دیروزی و چهبسا
کهنه برای بیان مفاهیمش استفاده میکند. ممکن است در خط شعری دنبال
معنائی بگردید و بتوانید با آن کموبیش ارتباط برقرار کنید. ولی واقعیت
این است اغلب واژهها واژههائی است که به هر حال بهنوعی گفته
شدهاند. نه اینکه ایشان نباید بگویند. باید بگویند، منتها
شاعرانهتر. باید با تصویرها و تعبیرهای تازهتری بگویند. اگر قرار
باشد به همین راحتی از این واژهها استفاده شود و القای معنا کند،
آنوقت به آن چیزی که پس ِ پشت شعر هست و خواننده را به تفکر و اندیشه
شعری وا میدارد، دسترسی پیدا نمیشود. نکته دیگر درباره این مجموعه
مضمونپردازی است. در اغلب شعرها بهخصوص شعرهای بلند، نوعی خط داستانی
وجود دارد. منتها باز در این شیوه هم نوعآوری کمیاب است و شاعر به
چیزهائی نزدیک میشود و قناعت میکند که بهنوعی تکرار است. طی آنها
شاعر در آراستن و پیراستن جز به عبارتپردازی و توضیح به چیز دیگری
نمیپردازد. دغدغه شاعر بهنظم درآوردن کلمهها یا همان صناعت است.
رمانتیسم حاکم بر شعر در حرفهای خصوصی خلاصه میشود و قدرت تعمیم در
آن کمیاب است. یا بهعبارتی خواننده در آینه شعر بداغی خود را کمتر
پیدا میکند. مثلا در شعر "بز اخفش" کجا تفکر شاعرانهئی هست که شما را
به فکر و اندیشه وا دارد؟ مضمون قشنگی دارد. میگوید بهراحتی سرتان را
نجنبانید. اما این یک حرف است، سخن شاعرانه نیست. شاعر نتوانسته این
حرف را شاعرانه بکند.
گفتنی است تنها "من" شاعر محور اغلب شعرها است و
شاعر پس از یک شروع، اغلب به گرداب توضیح مسائل میافتد و شعرها آن
ابهام و ایهام لازم هنری را کمتر دارند یا در بعضی جاها کمیاب است.
شاعر با طبیعت و مسائل اجتماعی کاری ندارد یا از آنها فاصله دارد.
گرچه در جائی کلمه خلق
را هم میآورد. بهگمان من مشکل اصلی شاعر در تلقییش از شعر و
شیوههای بیانی آن است. بهعبارت دیگر طرح صورت مسأله در کارنامه ایشان
بهدرستی برای خواننده مشخص نیست. نمونه همان شعر "بزهای اخفش". آیا
واقعا آنچه خواننده میطلبد، پیدا میکند و همراه با شعر حرکت
میکند؟ زبان و تفکر در کل این مجموعه بافت همگونی ندارد و گاه حرفها
از روال نطقی شعری و کلامی بهدور میافتد. نمونه شعر "درد مشترک"
[ص74] یا شعری مثل "کاش نسیمی بوزید" و "رفتن تو" که از شعرهای ضعیف
این مجموعه است. شاعر بهرغم کوششی که برای بیان مسائل انسان، زندگی و
عشق میکند، در بعد زمان کم میآورد و در بیان آن چیزی که حس میکند،
توانائی لازم را ندارد.
مسأله دیگر آن دوبیتیها است. نمیدانم آنها در این مجموعه چه
جایگاهی دارند. بحث روی آنها از نظر زبانی مطلب دیگری است. اما از
نظر بیان مفاهیم و حتا خواندن، بهرغم آن اعرابگذاریها نتوانستم با
آنها ارتباط برقرار کنم.
در مورد کتاب
آنهمه پرواز، عاقبت آغاز، باید بگویم
عنوانش زیاد بار شاعرانگی ندارد. البته ممکن است بار معنائی داشته
باشد. در این مجموعه شعرهای کوتاه بیشتر است. منتها بیشتر جنبه
کلمههای قصار و گاهی چیستان دارند. در شعر "تصویر" [ص45] ترکیبی هست
به صورت دستی دریچه قفس را بوئید.
از نظر منطق کلامی این سؤال هست که آیا دست
مجازا میتواند قفس را ببوید. درست است کار شاعر بههمریختن نظم
کلمهها است و اینکه با استفاده از صناعتی که میشناسد، چیزهای
تازهئی بیافریند. اما من نتوانستم با این ترکیب ارتباط برقرار کنم.
سید کریم قنبری:
باید دید در آینده مورد قبول عام قرار میگیرد یا نه. همانطور که به
نیما ایراد میگرفتند میتراود
مهتاب یعنی چه.
خاطره حجازی:
دست اینجا حیوان درندهئی است که با پوزهاش ارتباط برقرار میکند.
ع. پاشائی:
به این سادگی از مثال آقای معتقدی نمیتوان رد شد. چهوقت میتوانیم
واژهئی را به کار گیریم و بدان توسع معنا بدهیم و چهوقت نمیتوانیم؟
منطقی که آقای معتقدی بدان اشاره کردند، باید مورد توجه قرار گیرد. آیا
دست میتواند ببوید؟ فکر نمیکنم بشود حکم کرد، نمیتواند. پس چه وقت
میتواند؟ آن ساختمانی که این عبارت در آن بهکار رفته و آن منطقی که
به ما عرضه میشود، باید مجابکننده باشد. فکر میکنم از این نظر حق
با آقای معتقدی باشد که آن فضا ایجاد نشده است.
محمود معتقدی:
دیگر صحبتی ندارم جز اینکه احساسات شاعر در این مجموعه خیلی شخصی و
خصوصی است. گو اینکه نقطه عزیمت شعر همیشه از شخصیت و خصوصیت فردی
آغاز میشود، ولی بههر حال باید به اوجهائی برسد تا دیگران را در خود
سهیم کند. در اغلب شعرها این حرکتها کند است و شاعر درون خود میگردد.
حق این بود آقای بداغی با وسواس بیشتری شعرها را انتخاب میکردند.
حافظ موسوی:
شعر آقای بداغی در هر دو دفتر سرشار از احساسات است. همانطور که از
شعرهایش برمیآید، آدمی است رنجکشیده و با قلب
حساس و عاشق و با نگاه رمانتیک که بدیها، نامهربانیها، بیوفائیها، مفاسد و مظالم
اجتماعی رنجش میدهد. شاعری که حقیقت تنهائی انسان را کشف کرده است.
شاعری که شاهد فرو ریختن باورهای نجیب انسانی است و با حسرت و اندوه
میگوید دریغا! چلچراغ عشق افسرد.
علی بداغی همه اینها را میگوید. اما چگونه؟ با
چه ابزارهائی؟ پاسخ به این سؤال میتواند ارزش هنری کار ایشان را مشخص
کند.
یکی از ابزارهای ایشان که در هر دو مجموعه
بهوضوح دیده میشود، وزن است. بهکارگیری وزن میتوانست یک امتیاز
مثبت برای این شعرها باشد. اما نیست. وزن طبیعی بیان موسیقی درونی شعر
است. با روح شعر چنان عجین است که انگار جز در همان حالت نمیتوانست
گفته شود. اما بداغی وزنهای تکرار شده را به خدمت میگیرد و کلمههای
خود را با پس و پیش کردن در آنجا میدهد. بههمین دلیل وقتی شعر او را
میخوانید، یاد وزن شعر دیگری میافتید. بداغی در زمینه وزن که
اصلیترین ابزار کار او است، شاعری سهلانگار است. از نیما تا به امروز
اینهمه تحول در زمینه وزن شعر فارسی رخ داده و اینهمه تجربههای موفق
و نو در شعر بیوزن معاصر داریم. اما او به همه اینها بیاعتنا است و
همچنان حرفهایش را به صورت تکرار بیوقفه ارکانی مانند مفاعیلٌ
مفاعیلٌ مفاعیل موزون میکند. بی آنکه به هیچ تمهیدی برای جلوگیری از
تبدیل شعرها به بحر طویل بیندیشد. برای نمونه شعر "شاید زندگی" [ص9] که
تکرار مفاعیلٌ مفاعیلٌ مفاعیل است یا شعر اول و دوم از دفتر اول. در کل
تمام اوزان شعرها به همین شکل تکراری و یکنواخت است. بهگونهئی که
انگار از دیگران به عاریت گرفته شدهاند. درست است شاعران بسیاری،
بهخصوص در بین قدما، از یک وزن استفاده کرده یا میکنند، اما تنها
آنانی موفق میشوند که میتوانند مهر و نشان خود را بر آن اوزان بزنند
و وزن از سرشت شعرشان جدائیناپذیر شده باشد. کاری که مثلا فروغ با
خیلی از این ارکان در شعرش میکند. یعنی وزن چنان در شعر فروغ عجین
میشود که طبیعیترین شکل بیان احساس خود او است- خود آن شعر است. آقای
بداغی همپای شعر معاصر برای متحول کردن شعر خویش همت بهخرج نمیدهد.
بلکه در بهکارگیری همان اوزان مستعمل نیز سهلانگاری جدی از خود نشان
میدهد. مثلا مصرع سوم رباعی محبوب
مرا نشانهئی باید و نیست/ بر بودن من بهانهئی باید و نیست/ این آرامش
به کام خواهانش خوش/ آرام مرا ترانهئی باید و نیست
دستانداز دارد. البته شاید قابل توجیه باشد و
بزرگان هم چنین تغئیرهائی داده باشند. ولی اگر اساس ساختمان هجائی دائم
دستخوش تغئیر شود، مسألهآفرین است. ناهنجاری وزن در
رد شو بذار باد بیاد/ نذار آن روی آدمم
بالا بیاد [بارونک خون] نیز احساس
میشود. یا وزن مصرع اول شعر "سکوت عشق"
چشمدرچشم هیاهوی جهان/ به سکوت عشق
میاندیشم/ و فرا رفتن تا قله آن-
فاعلاتٌ فاعلاتٌ فاعلات است که هجای کوتاه اول میشود فعلات باشد-
فعلاتٌ فعلاتٌ فعلن. مصرع سوم همینطور و مصرع وسط بیوزن. میتوان با
ادغام شعر موزون و بیوزن وزن جدیدی ساخت. منتها این تمهید باید در
ساختمان طبیعی شعر جای خود را باز کند. وگرنه فقط ناهمواری است و
سهلانگاری در پرداخت شعر.
ابزار بعدی ایشان زبان است. متأسفانه زبان شعرهای آقای بداغی بیهویت
است. گاه تحتتأثیر اخوان، گاه حمید مصدق، گاه فریدون مشیری، گاه سپهری
و گاه حتا شاملو قرار دارند. اگر بخواهم تعارف نکنم، باید بگویم کار از
تأثیر گذشته و نوعی کپی کردن شکل زبانی دیگران است.
آقای صالحی پیشبینی کردند آقای بداغی در دفتر
سومشان وزن را کنار میگذارند. دفتر دوم گواه است که میشود این جهت
را دید. اما کنار گذاشتن وزن هیچ امتیازی محسوب نمیشود. همین امروز
خیلی از بزرگان کاری با وزن میکنند، تمهائی ایجاد میکنند و
تغئیرهائی میدهند که در زمان خود نیما هم صورت نگرفت. اینها میتواند
مضمون کوششهای آقای بداغی باشد که ذهن موزونی هم دارند. منتها از سوی
دیگر خطر وزن این است که هر ترنمی را که در ساختمان یکسری ارکان عروضی
بیاورید، ممکن است این تصور اشتباه پیش بیاید که شعری سرودهئید. در
حالی که ممکن است وزن را حذف کنید و چیزی جز یک نثر ساده و معمولی باقی
نماند. بههر حال دفتر اول از نظر زبان شعری بهکلی آشفته و بیجهت
است و از شعر آزاد شاملوئی تا دوبیتی سروده میشود. اما این نوسانها
کار را بهجائی نمیرساند و خواننده نمیفهمد شاعر بالاخره کجا
میخواهد برود. با اینوجود آشفتگی دفتر دوم کمتر است. زبان شعر ایشان
به لحاظ واژهها و نوع ترکیب خیلی کهنه و تکراری است. ذهن ایشان به
یکسری واژه محدود شده و دائم از ظرف
اشک،
بلبل،
گل،
لاله،
آه،
رنج،
دهان هزاررنگ
و ترکیبهائی مثل این استفاده میکنند. آقای
بداغی برای بیان هر موضوعی فوری به انبار کلمههائی مراجعه میکنند که
دیگران مهیا کردهاند. در حالیکه تلاش شاعر باید درست بعد از این نقطه
آغاز شود. آن انبار ذهنی ایشان مانع اکتشاف چیزهای جدید میشود.
واژههای آقای بداغی فقط یکنوع فضای احساساتی را بازسازی میکند و این
برای شعری که از زندگی امروز سرشار است، خیلی بد است. برای زندگی امروز
به واژههای زندهتر و حسیتر نیاز است. بهجای اعتماد کردن بیش از حد
به انباری که از قبل برایشان تدارک دیده شده، بهتر است به حواس خود
اعتماد کنند. بهچشمشان، به دستشان یا حتا همان حسآمیزی که بحثش
بود. زبان آقای بداغی فاقد ایجاز است. ایشان موضوع مورد نظر را واو به
واو بیان میکنند. حتا بیشتر از حد معمول توضیح میدهند و هیچجائی
برای تخیل و تفکر خواننده باقی نمیگذارند. بهخصوص که عموم
واژههایشان یکبعدی هستند و راه را برای هر نوع تفسیر یا تداعیمعانی
تو در تو میبندند. نیز ایشان بهجای تصویرکردن بیشتر میگویند تنها
هستم، میگویند رنج با من چه کرده و... .
بهروز سلطانیان:
رابرت فراست میگوید سرچشمه شعر سرور، الهام و شناخت، اما پایان آن در
خرد است. این خرد ورزشهای مداوم شاعر در زبان است با تجربههای شخصی
ویژه او در عالم اشراف شخصی خود. بههرحال کار هیچ شاعری با الهام تمام
نمیشود و هیچوقت هیچ مهندس کلمههائی
نمیتواند شاعر شود. هر دو اینها لازم است. آقای بداغی با دوبیتیهائی
که در آخر میآورند، احتمالا میخواهند بهنوعی بگویند: «ببینید، اگر
بخواهم میتوانم موزون بسرایم.»
اتفاقا همینجا است که میبینیم اگر مضمون تازهئی میآورند، شکست
نمیخورد. مثل شعر "تاب عشق".
آقای بداغی نشان میدهند شاعر آینده هستند. اما
معلم ادبیاتی میگفت ساده بگوئید، ولی معمولی نگوئید. یعنی ساده گفتن
با معمولی و روزانه و کوچهئی گفتن، زمین تا آسمان فرق میکند. اگر
سراغ ترکیبهائی برویم که ایشان در بعضی شعرهایشان ساختهاند یا مضمونهای نوئی
که کاملا زاده و پرورده ذهن ایشان است، فکر نمیکنم ناامید
برگردیم. به هر حال آن شادی، سرور، الهام و اشرافی که فراست می گوید،
درون ایشان وجود دارد. اما آن چیزی که کم می آورند، در خردشان است. نه
خرد شخصی، بل که آن مهندسی کلمهها، آن فرم را پیدا کردن.
غم عشق یک
نکته بیش نیست، لیک ز هر زبان میشنوم، نامکرر است. مسأله اینجا است
دفتر شعری که دائم از عشق میگوید و احتمالا نتیجه شکست عشقی شاعر است،
لباس نوئی بر تن ندارد. برای مثال در شعر "همجانی" میخوانیم
واژهها غمگین/ شهر پرشور شعر افسرده
است/ سایهها سنگین/ آفتاب بغضش را/ پشت ابرها برده است/ قصه کوتاه:/
پای تصویر چوبه اعدام/ شاعری مرده است.
مشکل این شعر مشکل شعرهای دیگر هم است. آقای بداغی مستقیمگوئی
میکنند، بهجایآنکه ما حدس بزنیم، خود تمام چیزها را میگویند.
بهقولی شعر باید پیشنهادی باشد. همانطور که در شعر "گذار" دفتر
آنهمه پرواز، عاقبت آغاز
[ص52] میخوانیم
بر تنه درخت/ کرمی/ در امتداد تیر فرورفته
به قلبی/ میخزید/.../ پروانه پر کشید.
شعر اجازه میدهد من فکر کنم. آنوقت من خواننده شخصیت پیدا میکنم.
احساس میکنم من هم در خلاقیت شاعر دخالت دارم. شعر "پنج وارونه چه
معنی دارد؟" نیز شعر ساده و خوبی است و اتفاقا در آن توانستهاند به
فرم دست پیدا کنند. همینجا بگویم اسمهائی که برای شعرهایشان انتخاب
میکنند، خیلی قشنگ است. منتقدی که شعرهای سپهری را نمیپسندید، تنها
بهخاطر اسمهای شعرهایش او را شاعر میداند.
بهعنوان ایراد مطرح شد در شعرها نشانی از طبیعت یا اجتماع نیست.
هیچگاه "چی ندارد" نمیتواند ایراد شعر باشد. هر آنچه شاعر احساس
میکند باید درون خود بگوید، همان اتفاقا و اصالتا به شعر تعلق دارد.
به این دلیل آقای بداغی حتما در آینده موفق خواهد بود. چون دقیقا از
نقطه شخصی آغاز کردهاند و به مفاهیم جهانی دخیل نبستهاند. بهیقین
تضمین موفقیت برکشیدن از خود و بالیدن، نسبت به از بالا شروع کردن و
بهپائین رسیدن بیشتر است.
بهاره حسینپور:
آقای بداغی، آیا از پیش برای شعرها یا دفترتان طرحریزی میکنید؟
علی بداغی:
خیر. بعد از آنکه خانم یکتا گفتند متوجه همخوانی شعر "بیقرار سنگ"
با مقدمه شدم.
بهاره حسینپور:
اصلاح چطور؟
علی بداغی:
در حد توان میکنم. اما عجالتا یکی- دو موضوع را توضیح بدهم.
آقای معتقدی اشارهئی به حضور نداشتن مسائل
اجتماعی در شعرهایم داشتند. مجبورم بگویم حتا مسائلی که به صورت تصویر
در شعرهایم آمده، پیشتر از نظر اجتماعی تجربه کردهام. همین مورد
دستی دریچه قفس را بوئید
را صدها بار با دو چشم دیدم. بههرحال در شعر
اجتماعی کلمههائی که باید استفاده شود، برگرفته از واقعیت است. شاید
خیلی زبر و خشن باشد، اما آن واقعهها و کلمهها در اجتماع جاری است.
اگر از این کلمهها استفاده شود، بهظاهر مستقیمگوئی و رکگوئی
میشود. اگر غیرمستقیم هم گفته شود، نمیدانم چه اسمی میتوان روی آن
گذاشت. فقط شعری را خدمتتان میخوانم:
ختم آواز و، برگریزان بود/ جایجای بیشه بر هر دار/ بلبلی/ به گلی/
آویزان بود.
آقای سلطانیان به شکست شخصی در عشق اشاره کردند. علاوه بر اینکه منکرش
نمیشوم، بهنظرم دیگر شخصی نیست. بههرحال هیچ آدمی نیست که عاشق
نشود. حالا یا به معشوق میرسد یا نمیرسد. اما این نکته را هم به عرض
برسانم:
مجموعه اول را بهخصوص برای عزیزانی سرودم که
ارزش آن را داشتند این دفتر را با همه ناقصیهایش به چاپ برسانم.
پشتبند دریغا! چلچراغ عشق افسرد
یکنفر نیست.
هزاران جنگل پروانه پژمرد/ دریغا نینوای
عاشقان را/ دل سرد زمین در خود فرو برد.
حرفهایم را میتوانم اینطور بهپایان برم:
گریه بر خاک عزیزان رنج ما را کم نکرد
انفجار سینهمان هم چاره این غم نکرد
جان ما زخم صدها صدهزاران خاطره
ایدریغا! یک حکایت کس از این ماتم نکرد.
الهام یکتا:
در آخر بفرمائید آیا کار جدیدی در دست نشر دارید.
علی بداغی: سومین
دفتر شعرم را تدارک میبینم.
الهام یکتا:
با سپاس از همه شما که موجب غنای این جلسه
آینهها شدید.g
26 شهریور 1372