دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

_______

نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی

ترجمه
لطف‌علی خنجی

_______


نشر آفرینگان
66460099-0121

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی
وحید مقدم

_______


نشر ققنوس
66460099-0121



آونگ خاطره‌های ما

عباس معروفی

_______


نشر ققنوس

66460099-0121

دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی

_______


نشر ققنوس
66460099-0121

پیکر فرهاد
عباس معروفی
_______

نشر ققنوس

66460099-0121



سال بلوا
عباس معروفی

_______

 

نشر ققنوس

66460099-0121


 

سمفونی مردگان

عباس معروفی

_______

  
کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا

_______


فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا

_______
 

 فرهنگ ایلیا
3244732-0131


 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
_______


نشر ققنوس

66460099-0121



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا

_______


نشر زریاب
(نشر زوار)
66491580-0121


 

چشمه عشق

نرگس (الهام) یکتا

_______


نشر
مرداد
(نشر زوار)
66491580-0121



خانه‌ئی برای عشق

نرگس (الهام) یکتا

_______


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936

آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی

_______


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936

آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی

_______


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936



مرگ رنگ

درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی

_______

نشر
فرهنگ‌ستان هنر

هنر معاصر آفریقا  سیدنی لیتل‌فیلد کاسفر

ترجمه
 علی‌رضا آبیز

_______


نشر
آبیز

روایت عشق و مرگ سرجوخه کریستف ریلکه

 
راینر ماریا ریلکه
ترجمه
 علی‌رضا آبیز

_______


نشر
ثالث

اسپاگتی با
سس مکزیکی


علی‌رضا آبیز
_______


نشر
نارنج

نگه‌دار باید
پیاده شویم


علی‌رضا آبیز
_______

 


روی بام

پرگل م.

 

 

 

 

"روی بام" داستان دیگری است که پرگل بر مبنای موضوعی نوشته است که در شماره گذشته آینه‌ها سخنش رفت.

سردبیر

 

 

 

به قلبش اشاره می‌کند و می‌گوید: «داره بارون می‌یاد، تو دیگه نمی‌تونی بری زیرش.» باران قطره قطره می‌بارد، قطره‌هایش کوچک و بزرگ می‌شوند؛ گاهی به نظر می‌رسد قطع شده است، اما باز می‌بارد. بالأخره قطع می‌شود. برای آخرین بار از داخل آن اتاقک سبز رنگ بیرون را نگاه می‌کند. حس می‌کند قلب سفیدش سیاه شده. می‌رود سمت کامواهایش تا ببافد و افکارش را منحرف کند. نگاهی به بافتنی‌های قبلی‌یش می‌اندازد که شال است. همه به رنگ خاک هستند. قسمت اول شال سفید است، ولی رنگ قسمت دوم آن را انتخاب نکرده است. رنگ‌های سفید، سیاه و خاکستری را در نظر دارد؛ مانده است کدام را انتخاب کند. سر را بلند می‌کند و به دیوار خاکستری اتاق نگاه می‌اندازد و به وسایل سیاهش. حس می‌کند سفید دیگر مورد نظرش نیست و باید یکی از دو رنگ دیگر را انتخاب کند. کاموا را ول می‌کند و از جا بلند می‌شود. به طرف پنجره می‌رود، اما آن را باز نمی‌کند. حس می‌کند آن بیرون جنگ بزرگی در جریان است؛ شاید در داخل هم. باران بند آمده است، اما نفوذ هوای سرد را از لای درز‌های پنجره حس می کند.

برمی‌گردد به سمت کامواها و خاکستری را انتخاب می‌کند. اما بعد به این نتیجه می‌رسد به‌تر است از خاکستری شروع کند و به سیاه برسد. شروع به بافتن می‌کند. مدتی بعد از شروع بافتن حس می‌کند کسی دارد فریاد می‌زند. بافتن را تند می‌کند، اما صدا بلندتر می‌شود. از بافتن دست برمی‌دارد. صدا فریاد می‌زند: «سوختم! کمکم کنید.»

وحشت می‌کند و کاموا را زمین می‌اندازد. سعی می‌کند به کاموا نگاه نکند. وقتی به دیوار نگاه می‌کند، آن صدا را می‌شنود. به خودش، به دست‌هایش و به تمام اعضایش نگاه می‌کند. صدا بلندتر می‌شود. به اثاثیه، رایانه، تلفن و تلویزیون، به هرچه نگاه می‌کند، آن صدا را می‌شنود. فکر می‌کند دیوانه شده‌ است. چشمانش را می‌بندد، اما در تاریکی هم باز صدا را می‌شنود. حس می‌کند خودش نیز دارد مثل آن صدا می‌سوزد. دوباره به اطراف نگاه می‌اندازد، انگار آن وسایل دارند او را می‌سوزانند. به طرف پنجره می‌رود، بیرون را نگاه می‌کند؛ آسمان خاکستری است و جوری که می‌خواهد هر لحظه ببارد و انگار او جلوی آن را گرفته است. می‌خواهد برود بیرون. به سمت در قهوه‌ئی تیره می‌دود، اما قبل از آن که به آن برسد،  صدا از آن نیز می‌آید. می‌کوشد در را باز کند، اما باز نمی‌شود. بالأخره موفق می‌شود. وحشت‌زده‌تر از قبل به اطرف نگاه می‌اندازد. راه بام! به پله‌های سبز روشنش نگاهی می‌اندازد؛ جاذبه فراوانی دارد. این راه همیشه باز است. با گام‌های سست روی آن پله‌ها پا می‌گذارد. اما به‌تدریج گام‌هایش محکم می‌شود. سرگیجه دارد؛ حس می‌کند جائی که آمده، سیاه شده. دستش را به نرده آبی پله‌ها می‌گیرد. اما اطرافش سیاه و سیاه‌تر می‌شود.

 ********************* 

روی زمین افتاده است. زیرش داغ است و سیاه. وحشت می‌کند و بی‌اختیار به سمت راست می‌رود. در آن جا یک درخت سیب است. سیب‌های قرمز. به سمت چپ می‌رود. آن‌جا هم یک درخت سیب است. اما تبری در حال بریدن آن است. بر زمین می‌نشیند. حس می‌کند روی امن‌ترین قسمت زمین نشسته است. حس می‌کند افرادی در اطرافش هستند. به سمت چپ نگاه می‌کند، کسی دارد می‌آید. کاملا شبیه خود او است. اما سیاه است. وحشت می‌کند. شاید خودش هم سیاه شده است. حس می‌کند او خیلی زشت‌تر از خودش است. از او نور تیره‌ئی ساطع می‌شود و حالت مسخ‌شده‌ئی دارد. سرش را برمی‌گرداند به سمت راست و نگاهی می‌اندازد. باز هم خودش است. اما زیباتر و روشن‌تر و با لباس سفیدی به تن. بی‌اختیار لبخند می‌زند، ولی آن سفیدپوش اخم می‌کند. سرش را پائین می‌اندازد و نگاهش به خودش می‌افتد؛ همه جایش خاکستری تیره است. به یاد نمی‌آورد چنین لباس خاکستری رنگی پوشیده باشد. دلش می‌خواهد مانند آن سفیدپوش سفید باشد. اما سیاه‌پوش کشش خاصی دارد لذت‌بخش، اما سیاه. سیاه‌پوش به او نزدیک می‌شود و دست چپش را می‌گذارد روی قلبش. حس لذت‌بخش اما بدی دارد. به جای دستش نگاه می‌کند؛ بدنش سیاه شده است. به سمت راست نگاهی می‌اندازد، دیگر احساسش نسبت به او مثل قبل نیست. در دست سفیدپوش خنجر سفیدی است که نورانی است. به طرفش می‌آید و آن را فرو می‌کند در قلبش. فکر می‌کند باید درد داشته باشد، اما احساس خوشی ِ بی‌پایان ِ پاکی به او دست می‌دهد. دوباره به قلبش نگاه می‌اندازد. مایع سیاهی از آن بیرون می‌آید. قلبش هر لحظه با بیرون آمدن آن ماده سفیدتر می‌شود. احساس خنک شدن و پاک شدن دارد. به سمت چپش نگاهی می‌کند. آن سیاه‌پوش عقب می‌رود. آن درخت در حال قطع شدن نیز دارد محو می‌شود و به جای آن درخت سیب تازه دیگری پدیدار می‌شود. سفیدپوش می‌رود و از هر دو درخت برایش سیب می‌چیند، اما وقتی به دستش می‌دهد، یکی می‌شوند. سفیدپوش دستش را به سمت قلبش دراز می‌کند؛ سیب در قلبش فرو می‌رود.

 *********************

سرش را بلند می‌کند؛ روی پله‌های سبز رنگ بام افتاده است. بلند می‌شود و به سمت بام می‌رود. از اتاقک خاکستری با نفرت می‌گذرد و به بام پا می‌‌گذارد. باز باران تندتند می‌بارد. انگار می‌خواهد تا ابدیت ادامه داشته باشد. قطره‌های باران  از سر و رویش می چکد. حس می‌کند دارد پاک‌ترین موجود روی کره زمین می‌شود. یاد شالش می‌افتد. حس می‌کند دیگر نباید صدائی داشته باشد و رنگ سفید را انتخاب می‌کند. دیگر صدائی وجود نخواهد داشت. حس می‌کند جنگ بیرون یا داخل به نفع او تمام شده. چون صدائی جز صدای برخورد باران به بام خاکی‌رنگش وجود ندارد.g

   

4 مرداد 87

 

 

 


 

یک موج بلند

سیدعباس معروفی

abbasmaroufi@gmx.de

 

 

 

 

داستان زیر در صفحه‌های 24- 25-31 شماره 4 مجله اتحاد جوان (11 تیر 1358) درج شده بود. مشکل نخستِ نسخه کپی من، خوانا نبودن حاشیه‌های برگه‌ها بود که احتمال اشتباه در خوانش متن را بالا می‌برد و بر مفهوم مورد نظر نویسنده؛ عباس معروفی تأثیر می‌گذارد. مشکل دوم هم کپی نگرفتن از صفحه آخر داستان! سپاس‌گزار خواهم بود اگر خواننده‌ئی این شماره مجله اتحاد جوان را در اختیار دارد، کپی واضحی از تمام صفحه‌های داستان را برای آینه‌ها بفرستد.

سردبیر

 

 

 

 

انگار همین دی‌روز بود که از این‌جا داشت می‌رفت. زیر آن درختی که ریشه‌اش سال‌ها زحمت کشیده تا خودش را به جوی آب رسانده، وقتی به آن‌جا رسیده، پر و بالش را گشوده و هستی خودش را به آب تحمیل کرده است.

این‌که می‌‌خواهند خیابان را آسفالت کنند و نوسازی کنند، یاد آن خدابیامرز افتادم. یادم هست تابستان سال 55 بود، آن‌ور روی پیچی که درخت به خودش داده بود، نشست، کلاهش را برداشت و با دست‌مال یزدی پیشانی‌یش را پاک کرد. وقتی دست‌مال را توی جیبش می‌گذاشت، کنکاش کرد تا جعبه سیگارش را پیدا کند و کرد. دودی گرفت و قدری به دور و برش نگاه کرد و رفت. حتا بالای درخت‌ها را، چشمش انگار دنبال چیزی می‌گشت، اما خودش را نمی‌‌باخت که کسی فکر کند از چیزی هراس دارد. خیلی طبیعی نگاه می‌کرد یا مثلا ورانداز می‌کرد. اگر موضوع سایه‌ها را به من نگفته بود، من‌ هم نمی‌‌فهمیدم. آن سایه‌ها که می‌گفت همیشه می‌بینم، که غیر از خودش احدی ندیده بود. اما چرا دروغ بگویم، آن‌شب سایه‌ها را نشانم داد که می‌دویدند و گروپ‌گروپ‌شان را می‌شنیدم. باورم نشد، گفتم شاید دست‌خوش خیال شده‌ام، اما بعدا خودم را قانع کردم که حیوانی، چیزی بوده و فرار کرده و آن خدابیامرز هم خیالاتی شده است.

توی آن اتاق سه‌در‌چهاری که کنار ده برایش گرفته بودند و تنها زندگی می‌کرد، بارها بهش سر زدم، هر بار می‌دیدم چراغ‌هایش را خاموش کرده و آرام و بی‌سر و صدا توی پستو، در تلألو نور یک شمع کتاب می‌خواند. وقتی در می‌زدم، شمع را فوت می‌کرد و کتاب را زیر پتو می‌گذاشت و شاید نفس نمی‌‌کشید، نه این‌که نکشد، نه. بی‌سر و صدا. صدایش که می‌کردم، صدایم را خوب می‌شناخت، فوری می‌پرید و قفل را باز می‌کرد و می‌خزیدم توی تاریکی نفس‌گیر خانه‌اش، می‌نشستیم و تا صبح حرف می‌زدیم یا کتاب می‌خواندیم. از انتقالی‌یم سه ماه می‌گذشت انگار اما این مدت کم نمی‌‌توانست از نظر زمانی دلیلی برای اعتماد باشد و همه حرف‌هایش را بزند در مورد سایه‌ها هم. و حتا وقتی ازش پرسیدم، گفت:

- نمی‌‌دونم چطور به تو اطمینان کردم، بی‌پروا بودم... .

من فکر کردم به‌خاطر این‌که روز اول دلم را برایش شکافتم، با من زودتر اخت شده است.

معلم بود، می‌گفتند سال‌ها است که توی آن مدرسه خرابه درس می‌دهد. از کدخدا شنیدم که بخاری‌ها و وسایل ورزش مدرسه را او خریده است. با پول خودش. و بیش‌تر از همه کتاب‌هائی که روزها در مدرسه، در اختیار بچه‌ها می‌گذاشت و صمیمیتی بین بچه‌ها ایجاد کرده بود، نظرم را بیش‌تر جلب می‌کرد. می‌گفت:

- یک خروش سیل‌آسا باید باشه تا این لجن‌های ننگین رُ پاک کنه. سال‌ها خاک و گچ تخته‌سیاه خوردم، آخرش دیدم اگه حرف نمی‌زدم، اگه آروم بودم، می‌دونی الان کجا بدم؟ این سایه‌ها دیگر وجود نداشتن، شاید خودم سایه‌ئی بودم. این سایه‌ها که تمام سال‌های زندگی‌مُ اشغال کردن. آن سایه‌ها که فقط شب‌ها سایه بودند و روزها شاید در میان اهالی ده می‌لولیدند و هیچ‌کس هم نمی‌فهمید. با هم که تنها می‌نشستیم، چهره غم را می‌‌دیدم، همه وجودش درد بود، یا یک موج بلند فریاد بود. حس می‌کردم زندگی آرام و سوت و کورش یک حرکت است، دلم می‌خواست با این سیل عظیم تا دریا شنا کنم. او هم تبعیدی در یک ده بود و از آن شب‌ها هنوز زجر می‌کشید. اما من غیر از آن‌یک‌بار هرگز نتوانستم سایه‌ها را ببینم. شب‌ها خیلی دقت می‌‌کردم، اما فقط گاهی صداهائی به‌ گوشم می‌خورد. معلم می‌گفت:

- تو که می‌آئی این‌جا، غیب‌شون می‌زنه. فقط به‌خاطر من می‌یان شکار.

گفتم:

- گرگ بوده، استاد جان. غم نخور... . و

گفت:

- حالا که فصل گرگ نیست، تابستون و گرگ؟

گفتم:

- گرگ تابستون و زمستون سرش نمی‌‌شه، هر وقت طعمه خواست، می‌زنه به جمعیت.

گفت:

- این‌ها برام مسأله‌ئی نیست. اما می‌ترسم کارها آفتابی بشه و دیگه نتونم فعالیت کنم. برای همین از آن‌‌ها وحشت دارم.

چند شب قبلش هم چیزهائی به من گفته بود؛ با ماشینش- جیپ داشت- دنبال آن‌ها کرده و توی روشنائی نور چراغ ماشینش، هر دو شان را دیده و وراندازشان کرده و می‌‌خواهد اتاقش را عوض کند و کرد. همین اواخر بود که اتاقش را خالی کردیم و اسباب‌کشی کردیم. با چرخ‌های رمضان‌علی نفت‌کش، با هم برایش اثاثیه را به خانه جدید بردیم و قالی‌چه‌ها را پهن کردیم، کتاب‌ها را با آن صندوق حلبی بزرگ، سه‌نفری از پله‌ها بالا کشیدیم تا نصف راه نفس همه برید. در صندوق قفل بود. حتا گفتم باز کند و چند تا چند تا ببریم. قبول نکرد و گفت کلیدش گم شده، دیدم اگر بخواهم زیاد پافشاری کنم، جلو این‌ و آن. دیگر دنباله‌اش را نگرفتم. هم‌سایه‌شان را که سینه‌کش آفتاب روی سکو نشسته بود، صدا زدم  و چهار نفری آن‌ را بالا بردیم.

یک شب خودش آمد توی مدرسه، اتاقم دیواربه‌دیوار کلاسم بود. رادیو را به هزار زحمت گرفته بودم. آمد نشست تا آخر شب، گوش داد، تا آخرش، خوش‌حال بود، خیلی با هم حرف زدیم. آن‌شب برای اولین بار بود که به من گفت سایه‌هائی دیده است و خیلی هم ترسیده بود. می‌گفت دو تا بوده‌اند. راستش من خنده‌ام گرفت. گفتم:

- شما چرا؟ شما هم به سایه و روح و این چیزها اعتقاد دارید؟

گفت:

- عباس‌جان.

اسمم عباس نبود. او به من می‌گفت عباس، حالا چرا؟ نمی‌دانم. غریبه که نیستی، وقتی صحبت دوستی شد، همه چیز می‌ره کنار. مجبورم به تو بگم، چیزهائی که با این چشام ساعت‌ها نگاه کردم، عین‌هو یه سایه بودن، اتاقمُ زیر نظر گرفت بودن، دروغ که نمی‌گم، می‌خوای فردا شب نشونت بدم؟...

فردا شبش پشت دیوار فروریخته خرابه روبه‌روی خانه‌اش کمین کردم. وقتی او بیرون آمد و چراغ‌های بیرونی را روشن کرد، دیدم‌شان. دو تا بودند، دشت‌های‌شان روی زمین بود انگار، با چهار دست و پا راه می‌‌رفتند، شاید هم حیوانی، چیزی بوده‌اند، گفتم که. اما صدای پا هنوز رنجم می‌د‌هد. چند بار هم بهش پیش‌نهاد کردم زن بگیرد و از تنهائی راحت شود. واقعا نمی‌خواست، می‌گفت:

- زن‌ بگیرم که یک نفر دیگه مثل من دائم‌الفرار باشه؟ تازه، زنی که تحرک داشته باشه، این‌جا گیرم نمی‌‌یاد. نه نمی‌شه... .

چه می‌توانستم بگویم، واقعیت را درک می‌کرد و می‌گفت. اما گاهی نمی‌توانستم حرف‌هایش را خوب بفهمم.

حرف‌هایش بی‌ربط نبود و کارهایش حساب‌شده و دقیق بود. آدم زرنگ و موفقی هم بود. اما دلیلی نداشت که آن وصله ناجور را به او بچسبانند و پشت سرش بگویند آن ژاندارم ظالم خدانشناس را او کشته، شاید همین گرگ‌ها و خرس‌ها، همین سایه‌ها که او می‌گفت بوده‌اند یا کس دیگری، خدا عالم است. او آن شب از خانه من که می‌رفت، ساعت یازده بود و کوچه ظلمات. چیزی هم‌راهش نبود که بگویم بله آن وسیله، آن ظالم را کشته، ساعت یازده‌و نیم بوده انگار که دیده بودندش، حتا کدخدا هم دیده بود چراغ خانه روشن شده و بعد خاموش شده و دیگر او بیرون نیامده است. صبح کنار گودال (خروس‌کشان) آن ژاندارم خدانیامرز را پیدا کردند که سرش را بیخ‌تا‌بیخ بریده بودند و مثل توپ فوتبال کله‌اش را قل داده بودند وسط گودال. آخرش هم معلوم نشد کار کی بوده، اما وقتی معلم مرد، چو انداختند که ژاندارم را او کشته است. من که باورم نشد.

یک‌روز بعدازظهر بود، داشت می‌دوید و نفسش بریده بود. من از پنجره نگاه می‌کردم، به‌سرعت خودش را توی حیاط مدرسه انداخت و به اتاق من آمد. همان‌طور که آمد روی تخت بی‌حال افتاده و ضربان قلبش تند شده بود، چشم‌های گردش به سقف دوخته شده بود و یک کلمه هم حرف نمی‌‌زد.

مثل کسی که سکته کرده باشد، ترسیدم و با جیپ خودش به ده بالا رفتم و دکتر آوردم. دو ساعت کشید که با دکتر رسیدیم. بلند شده بود و روی تخت نشسته بود، سرش را توی دست‌هایش گرفته بود و با لکنت زبانی که هیچ‌وقت نداشت، گفت:

- نه... نه... دک... دک... دکتر نمی‌خوام... خوبم.

وقتی دکتر رفت، آن خدابیامرز به من گفت سایه‌ها را دیده، می‌گفت توی باغ پای دیوار نشسته بوده که آن دو نفر از دیوار آن‌طرف باغ پائین پریده‌اند و دنبالش کرده‌اند. بعدها به من گفت اسلحه‌ئی که دست یکی از آن‌ها بوده، دیده و قیافه یکی از آ‌نها را شناخته است، اما هر چه اصرار کرم، نگفت چه شکلی بوده است، چند وقت هم ریش گذاشت و عینک زد.

آن‌روز هم وقتی از زیر درخت رد می‌‌شد، نشست و سیگاری کشید، کلاهش را برداشت، همیشه کلاه سرش بود.

خواستم صدایش کنم و باهاش حرف بزنم، اما نمی‌دانم چرا نتوانستم، شاید خواستم توی آن خلوت بعدازظهر سایه‌ها را ببینم، نشستم و تماشایش کردم؛ با تأنی سیگار کشید و به طرف خانه‌اش رفت. تازگی‌ها مسیرش از خیابان بود، از وقتی خانه‌اش را عوض کرده بود. هر چه تقلا کردم، نتوانستم آخر آن سایه را ببینم.

وقتی یکی از شاگردهای مدرسه کتابی را به او داد و کتاب دیگری از او گرفت، و آن خدابیامرز کتاب را توی کیفش گذاشت، و بچه شتابان توی کوچه‌ئی پیچید، بیش‌تر ماتم برد و شاید به‌خاطر همین بود که صدایش نکردم. کاش

ناتمام    

 

 


 


عشق جان‌سوز

الهام یکتا

 

 


 

 

به                                 
آن درخشان‌ترین ستاره‌ام      

   که                                
قصه‌هایم را با دلش می‌شنود

 

هر چه باشد خواهر بزرگ‌تربود. اگر شوهر کرده بود، بی‌چون و چرا باید بساط حنابندان را او می‌چید. اما حالاـ

گفت: «مامان، کیسه حنا کو؟ همین الان این‌جا بود!»

مادر گنجه کنار ظرف‌شوئی را نشان داد و گفت: «دیدم شلوغ پلوغه، ممکنه گم بشه، گذاشتم اون بالا.» و کیسه مشمعی آجیل را به‌سختی از زمین بلند کرد و روی میز گذاشت.

می‌دانست مادرش چرا این کار را کرده است. شلوغی بهانه بود. مطابق رسوم حالا که او خواهر بزرگ‌تر و شوهر نکرده بود، باید یکی از خانم‌بزرگ‌های فامیل حنا را حل می‌گرفت. اما مادر دلش نمی‌خواست و به رسم دیگری می‌اندیشید. برخی معتقد بودند اگر دختر مانده در خانه این کار بکند، برایش شگون دارد و بختش باز می‌شود.

دیس چینی گل‌گندمی را برداشت و کمی از حنای درون کیسه را در آن خالی کرد. کپه‌ئی درست شد.

با قاشق میانش را خالی کرد و آب ریخت. آرام حنا و آب را مخلوط کرد. مواظب بود به دست‌های سفیدش مالیده نشود. می‌دانست رنگش حالاحالا‌ها پاک‌بشو نیست. مخلوط که خمیر نرم یک‌دست و لطیفی شد، آن را در دیس پهن کرد. دست‌کش صورتی را از روی شیر ظرف‌شوئی برداشت و دست کرد و دور تا دور خمیر را نیش‌گون گرفت. این کار هم که تمام شد، کیسه نقل رنگی و شکوفه‌های پارچه‌ئی سفید و قرمز را از کشو گنجه درآورد و به تزئین سطح حنا پرداخت.

سر که بلند کرد، چشم در چشم مادر شد که او را تماشا می‌کرد. در نگاهش لذت، شادی، شوق و امید را خواند. مادر گفت: «بیا مادر، شیرینی‌ها رُ هم بچین.»

قصد داشت برود طبقه بالا و لباس عوض کند. میهمان‌ها کمابیش در حال آمدن بودند. درست نبود نزد آن میهمان‌های به قول مادرش خارجی، با لباس منزل ظاهر شود. هرچند همین‌طور هم خانه پر از آدم‌های  ریز و درشت بود. اما آن‌ها آشنایان نزدیک بودند. مادر هم می‌توانست هرکدام را بخواهد، برای کمک صدا کند. با وجود این دلش را نشکست و بند جعبه‌های شیرینی را باز کرد.

باعث آشنائی‌شان همین شیرینی شده بود. آقای یوسف‌نژاد داشت سخن‌رانی می‌کرد. اما صدایش دم‌به‌دم ضعیف‌تر می‌شد. مشخص بود به‌زور حرف می‌زند. هر کلمه‌ئی که از دهانش خارج می‌شد، طنین دردآلودی داشت. سرانجام یوسف‌نژاد یک دستش را روی کف دست دیگر عمود گذاشت و به جوان همیشه هم‌راهش نشان داد. سر برگرداند و پاسخ منفی و سرگردانی جوان را دید. فوری در کیفش را باز کرد. کیسه مشمعی کوچک شیرینی را درآورد و با سرعت فاصله کوتاه بین‌ ردیف‌شان و او را طی کرد و آن را روی میز گذاشت.

با کمند تا پایان پرسش و پاسخ ماند. وقتی برخاستند، آقای یوسف‌نژاد پیش آمد و تشکر کرد.

خود را معرفی کردند. چهره‌شان برای او آشنا بود. گفت متوجه شده در بیش‌تر سخن‌رانی‌هایش حضور دارند. حتا می‌دانست به مراسم دعای توسلش در مسجد ساغری‌سازان می‌آیند.

در جواب نگفت کمند حوصله شنیدن سخن‌رانی‌هایش را ندارد و به‌خاطر این‌که او تنها نباشد، هم‌راهی‌یش می‌کند. زیرا در غیر این‌صورت پدر اجازه نمی‌دهد تا دیروقت بیرون از خانه باشد. اما با وجود این هم‌راهی، حتا کمند هم نمی‌دانست چرا خواب و خوراک ندارد و تا خبر می‌شود آقای یوسف‌نژاد سخن‌رانی می‌کند، خود را به آب و آتش می‌زند تا شنونده‌اش باشد.

کشته‌ آن دم بود که آقای یوسف‌نژاد با آن همه وقار و زیبائی مردانه مقابل بلندگو بایستد و بگوید:« بسم‌الله‌القاصم‌الجبارین.» خیلی‌ها ایراد می‌گرفتند خداوند همه سوره‌های قرآن را با بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم شروع کرده است. اما او چرا چنین می‌گوید. گویا اعتراض‌ها به گوش خود آقای یوسف‌نژاد هم رسیده بود که در یکی از سخن‌رانی‌هایش توضیح داد: «الان روزهای قیامه و وقت مجازات ستم‌کاران. پس نمی‌شه از رحم و مهربانی گفت.»

همین حرف‌ها و استدلال‌هایش بود که جوان‌ها را شیفته کرده بود. می‌گفتند دکتر شریعتی ثانی است. اما مسن‌ها محتاطانه برخورد می‌کردند. حتا برخی‌ می‌گفتند شارلاتان است و از آب گل‌آلود ماهی می‌گیرد، وگرنه تا حالا کجا بوده که کسی اسمش را نشنیده است.

صدای کلفت خدیجه او را به خود آورد. خدیجه دم در آشپزخانه ایستاده بود و می‌گفت: «خانم، روسری کمند کجاست؟ سیما خانم می‌خواد با اون روی سرش گل درست کنه.»

مادر با تشر جواب داد: «روی پیراهنش آویزون کرده بودم. دختره بی‌حواس چی‌کار کرده؟» و ته‌مانده آجبل را در ظرف آجیل‌خوری خالی کرد.

خدیجه شانه بالا انداخت. مادر گفت: «برو، الان خودم می‌یام.»

وقتی او رفت، مادر گفت: «یه بار ندیدم کار این خواهرت رو قاعده باشه. خدا به داد شوهرش برسه!» و ظرف آجیل مقابلش را کنار زد و ادامه داد: «ئی‌شِّه، این دختره کلفت هم که قاقه و خودم باید حواسم به همه چیز باشه!»   

حوصله جواب نداشت. اگر حرف مردم نبود، خود را در اتاقش حبس می‌کرد. دلش خیلی گرفته بود. مادر متعجب از سکوت او برگشت و گفت: «بسه مادر. یکی- دوتا از دختر‌عمو‌ها یا دختر‌خاله‌هاتُ صدا کن بیان بقیه شیرینی‌ها رُ بچینن. می‌خواستم دیس میز عروس و دومادُ فقط بچینی. نگفتم هرسیزده‌تا جعبه رُ خالی کن. برو لباستُ عوض کن، داره دیر می‌شه. من هم الان می‌یام.»

بی‌هیچ حرفی به سمت طبقه بالا راه افتاد. در راه به هر که رسید، لب‌خند زد و تبریک‌شان را با خوش‌روئی پاسخ گفت. اما به موقع به اتاقش رسید. چون دیگر کم مانده بود زار بزند.

 روسری را کناری انداخت. گیره موهایش را باز کرد. طره‌های سیاه گیسوانش روی شانه افشان شد. گیس او کمند بود، نه مال کمند! پارسال کمند موهایش را گوگوشی زده بود و حالا به زور تا شانه‌هایش می‌رسید. دل‌گیر شانه را از روی میز آرایش برداشت و در دست چرخاند و نگاهش کرد. در همان روز‌های پر تب‌وتاب سال انقلاب خریده بود. سیزده کفش‌دوزک روی آن، چشمش را گرفته بود. آرام شانه را به موهایش کشید.

آن غروب خیلی سرحال بود. می‌خواستند به مراسم دعای توسل آقای یوسف‌نژاد بروند. سر راه به بساط دوره‌گردی برخورده بودند. شانه را پسندید و در دل نیت کرد شوهرش با آن به موهایش شانه بکشد. هرچند آن موقع جرأت نداشت حتا به خود بگوید کاش آقای یوسف‌نژاد شوهرش بشود.

گیسش را دسته کرد، پیچاند، گوجه‌ئی جمع کرد و انتهایش را با گیره در پشت سر محکم کرد. سریع پیراهن سبز سدری‌یش را تن کرد. از جنس پیراهن کمند بود و عین همان دوخته شده‌ بود.

روسری‌‌یش را سر کرد و به خود در آینه نگاهی انداخت.

یقه گلابی پیراهنش چندان بزرگ نبود. اما نمی‌خواست حجابش نقص داشته باشد و حتا اندکی از گردنش از زیر روسری پیدا شود. دنباله روسری را تا روی گوش راست بالا برد و از زیر با سنجاق به قسمت روی سرش وصل کرد. دوباره در آینه نگاه کرد. دیگر گردن و گردن‌بند عقیقش پیدا نبود. احساس رضایت کرد. اما چه رنگ‌پریده می‌نمود! محکم گفت: «نه.»

یک‌سالی می‌شد دست به وسایل آرایش نزده بود. سخن‌رانی حجاب زن مسلمان از این رو به آن رویش کرده بود. پدرش سالیان سال بود که از دور دستی بر آتش داشت. اما به هیچ کدام‌شان اجبار نکرده بود، حجاب کنند. مادرش هم اهل این حرف‌ها نبود. چقدر به او التماس کرده بود برایش روسری مشکی بخرد. اما جواب شنیده بود: «من مُردم هم، حق نداری سیاه بپوشی!»

جوراب سیاه را خودش خریده بود و دور از چشم مادر می‌پوشید. تا این‌که روزی خاله بزرگش متوجه شد و مبهوت گفت: «دخترجان، من که به این سنم و چند سال دیگه پیرزن صدام می‌کنن، تا حالا جوراب سیاه نپوشیدم. بوی مرگ می‌ده. اون‌وقت توی جوون چطور دلت می‌یاد سیاه بپوشی؟ جوونی، جاهلی کن! مثل اون موقع‌های ما، جوانانه بپوش و جوانانه زندگی کن!»

در آینه به خودش لب‌خند تلخی زد. جوانی‌ او کجا و جوانی مادر و خاله‌اش کجا؟! خدا را شکر مادر قانع شده بود آن زلم‌زیبوها را به حاشیه روسری‌یش ندوزد تا روی پیشانی‌یش جیرینگ‌جیرینگ صدا کنند. اما کمند باید چه لعبتی شده باشد! دختر به‌ آن قشنگی را آرایش کنند، چه می‌شود! باید می‌رفت، می‌دید. بد کرده بود تا حالا نرفته بود. حتما می‌گفتند حسودی می‌کند!

در اتاق نیمه‌باز شد. مادر سر را داخل کرد و گفت: «ببینمت چطور شدی؟»

برگشت. مادر گفت: «ماشالًا دسته گل! رنگت چرا پریده؟ یه کم پودر بزن. خط چشم و رژلب هم یادت نره.» و با لب‌خند در را بست و رفت.

لب‌خند تلخی زد. بالأخره به رویش آورده شده ‌بود خوشگل نیست و برعکس زیبائی کمند افسون‌کننده است؛ بدجوری هم به رخش کشیده شده بود! از وقتی پای آقای یوسف‌نژاد به خانه‌شان باز شد، همه فکر می‌کردند به خاطر او می‌آید. حتا خودش هم همین‌طور خیال می‌‌کرد. برای یک لحظه هم نمی‌توانست شیرینی آن لحظه را از یاد ببرد که در دفتر انجمن جوانان انقلابی، آقای یوسف‌نژاد در حالی که به کمند می‌نگریست، خطاب به او گفته بود می‌خواهد بیاید دست‌بوس پدری که چنین دخترانی پرورده است.

ماه‌ها می‌شد منتظر چنین لحظه‌ئی بود. از وقتی بیش‌تر هزینه‌های دفتر انجمن را او و کمند پرداخت می‌کردند، برخورد آقای یوسف‌نژاد فرق کرده بود و وقت بیش‌تری را صرف حرف زدن با آن‌ها می‌کرد. این آخرها کمند کنسی می‌کرد. اما با خالی کردن حساب بانکی‌یش دور از چشم همه، خودش جور او را می‌کشید؛ مگر نه این‌که حاضر بود جانش را بدهد تا آقای یوسف‌نژاد بتواند جلسه‌های درس اقتصاد، شناخت و جهان بینی اسلامی‌یش را ادامه بدهد. پس پول چه ارزشی داشت که به پایش بریزد؟ حتا گاهی زودتر می‌رفت و اتاق درس و بقیه دفتر را جارو و گردگیری می‌کرد. البته دور از چشم کمند. کافی بود بداند تا خبر به گوش مادر برسد و غوغا به پا شود. مگر مادر می‌توانست تحمل کند دخترش کلفتی کند؟ در خانه نمی‌گذاشت به سیاه و سفید دست بزند. آن وقت در بیرون از این کارها! اما به‌رغم همه این واهمه‌ها، مطمئن بود این تلاش‌ها از چشم آقای یوسف‌نژاد پنهان نیست و پیوند نامرئی اما محکم بین‌شان پدید آورده است.

مطمئن هم بود اگر پدر و مادرش با آقای یوسف‌نژاد روبه‌رو شوند، به او حق می‌دهند چنین جان‌فشانی کند. کمااین‌که وقتی پدر با او روبه‌رو شد، با تعجب گفت: «ماشالـّا به این جوانی و شیکی، چطور شد تو این خط‌ها افتادید؟!»

آقای یوسف‌نژاد جواب داد: «در این حلقه کمند چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم!»

پدر از این همه حاضرجوابی کیف کرد و قهقهه زد و خیلی سریع مجذوبش شد. زیرا سال‌ها می‌شد با امثال او سر و کار داشت و از بذل مال و شاید اگر دست می‌داد، جان در راه آرمان‌شان دریغ نداشت. مغازه شیرینی‌فروشی‌یش همیشه محل قرار و مدار کسانی بود که کله‌شان بوی قرمه‌سبزی می‌داد. به قول مادر با شغلی که او داشت، باید پول پارو می‌کرد. اما همه پول و جواهر در بانک می‌گذاشتند او نوار‌های دکتر شریعتی را!

پدر مرد روشنی بود، با وجود این وقتی آقای یوسف‌نژاد از کمند خواستگاری کرد، جا خورد. مادرهم. هرچه باشد کمند دختر کوچک‌تر بود و تا دختر بزرگ‌تر هست، به او نمی‌رسید به خانه شوهر برود. گذشته‌ از این، او بود که برای انقلاب جان‌فشانی کرده بود و یک آقای یوسف‌نژاد می‌گفت و صد تا از دهانش شنیده می‌شد. اما بله کمند دهان همه را بست. او هم به روی خودش نیاورد و جز ابراز خوش‌حالی چیزی عیان نکرد. حتا مادر هم بو نبرد در دلش چه می‌گذرد.

اشکش سرازیر شد. چرا جرأت نکرده بود حرفش را بزند؟ چرا سر آقای یوسف‌نژاد فریاد نکشیده بود: «من تو رُ می‌پرستم! من‌م که آرمان‌هاتُ به آرزوهام تبدیل کردم و هر چی از دستم برمی‌اومد، انجام دادم تا به‌شون برسی. اون وقت حتا نگام نمی‌کنی؟»

اما حالا دیگر خیلی دیر شده بود. حتا به خود هم نباید حرفش را می‌زد. دست‌مال کاغذی برداشت و صورتش را خوب خشک کرد. گونه‌هایش به رنگ زرد نارنجی درآمده بود. خواست کرم گونه‌ را از پشت شیشه میز بیرون بکشد. اما دستش روی افشانه‌ئی خشک شد. سریع از آینه دور شد و به بیرون از اتاق دوید. مادر دم در آشپزخانه ایستاده بود؛ گفت: «سوگند، بجنب. حتما تا حالا کلی مهمون اومده. بده کسی نباشه به‌شون خوش‌آمد بگه.»

تالار پشت خانه‌‌شان در آن‌سوی بزرگ‌راه بود. اگر از در خانه می‌رفتند، باید محله منظریه و طول بزرگ‌راه را طی می‌کردند. اما اگر از در باغ پشتی خانه می‌رفتند، فقط باید از عرض بزرگ‌راه رد می‌شدند.

زن‌های جوان و دخترها به‌صف شدند. هر یک دیس شیرینی، میوه یا حنا و ظرف آجیلی برداشتند و شوخی و خنده‌کنان به‌راه افتادند. می‌کوشید بخندد. اما در دل خون گریه می‌کرد. قدم‌ها را تند و آهسته می‌کرد تا هم‌راه دائمی نداشته باشد و مجبور نشود هم‌صحبت کسی شود. به وسط‌های باغ رسیده بودند که چشمش به آسمان افتاد. از گردی و بزرگی آن‌چه می‌دید، بر جا خشک شد. از اولین کسی که از کنارش رد شد، پرسید: «ماهه یا خورشید؟!»

جواب شنید: «گمونم خورشید باشه. خیلی بزرگه!»

به پهنه آسمان نگاه کرد. شب آغاز شده بود. نه، خورشید نبود که غروب می‌کرد. ماه بود! قرص کامل ماه که آرام‌آرام بالا می‌رفت و روشن‌تر می‌شد. آه کشید و صلوات ‌فرستاد و تا به پل بزرگ‌راه نرسید، از آسمان مهتابی چشم بر نداشت.

به تالار که رسید، مادر را دید که همه را مجبور کرده بود بایستند تا او اولین نفری باشد که وارد می‌شود. نتوانست نه بگوید، اما وقتی با یک ‌دست قرآن و با دست دیگر دیس حنا به داخل تالار قدم گذاشت، از شرم نتوانست سر بلند کند. انگار همه مردان جوان شهر آن‌جا جمع شده بودند. از کمرکشی بودن پیراهنش که پستی و بلندی‌های اندامش را عیان می‌‌کرد، شرمنده شد. چرا از قبل به فکرش نرسیده بود جشن حنابندان مال جوان‌ها است؟

آن‌چه در دست داشت، روی میز مخصوص عروس و داماد گذاشت. بقیه دیس‌ها را هم از این و آن گرفت و مشغول چیدن میز شد. گونه‌هایش گداخته بودند. احساس می‌کرد همه حاضران فقط چشم شده‌اند و به او نگاه می‌کنند. می‌خواست بگریزد. اما نمی‌دانست چگونه و کجا. کارش که تمام شد، سر بلند کرد ببیند زن‌ها بیش‌تر کجا تجمع کرده‌اند. می‌خواست لابه‌لای‌شان گم شود. هنوز تصمیم نگرفته بود کدام سو برود که همه میهمانان مثل موج به سمت در ورودی به حرکت درآمدند. تا آمد به خود بجنبد، صدای کف‌زدن تالار را به لرزه درآورد.

وای خدا! چه لعبتی شده بود این دختر! به ماه می‌گفت در نیا که من طلوع کرده‌ام.

روسری آبی‌رنگ در پشت سر کمند گره می‌خورد و یک بال آن روی سینه آویخته بود. گردن‌بند طلای ظریفی دور گردن سفیدش می‌درخشید. گل آن دو قلب نگین‌دار بود که در یک‌دیگر فرو رفته بودند.

گلوبند از هدیه‌های آقای یوسف‌نژاد به مناسبت عید نوروز بود. همان روز هم بود که خبر داد دانش‌گاه آمریکائی در مقطع دکترای اقتصاد، برایش پذیرش فرستاده است. به همین خاطر قرار شد دوران نامزدی‌شان کوتاه شود و زود عروسی کنند. پدر هم قول هر گونه مساعدت را داد. مشروط به این‌که کمند همت به خرج دهد و او هم مدرکی بگیرد. اما گرفتن روادید و راست و ریس کردن کارها طول کشید.

آقای یوسف‌نژاد از همیشه زیباتر و باوقارتر شده بود. دخترهای هم‌مدرسه‌ئی‌یش حق داشتند به خاطر دیدن او آن‌قدر از سر و کول هم بالا بروند و چنان افتضاحی راه بیندازند که عاقبت مدیرشان سخن‌رانی را لغو کند. اگر آن دخترها امشب او را با آن کت و شلوار سرمه‌ئی و کراوات قرمز زیر پرتوافکن‌های تالار می‌دیدند، چه می‌کردند؟! حتما به خون جفت رعنائی تشنه می‌شدند که شانه‌به‌شانه‌اش می‌آمد و خوش‌بختی‌یش را با لب‌خند ملیحی به همگان اعلام می‌کرد.

بغض گلویش را فشرد. دندان‌هایش را محکم به هم فشار داد تا جلو ریزش اشک‌هایش را بگیرد. باید خود را پنهان می‌کرد. آهسته‌آهسته عقب کشید تا سرانجام توانست به دیوار تالار تکیه دهد. خوش‌بختانه دخترعمه پدرش آن‌جا نشسته بود. خود را مصاحب او نشان داد. گرچه همیشه از پرچانگی این پیردختر به جان می‌آمد، اما چاره‌ئی نداشت و هنگام صرف شام هم از کنار او تکان نخورد. تازه کمی احساس آرامش می‌کرد که مادر سراغش آمد و گفت: «کجائی، دختر؟! یه ساعته دارم دنبالت می‌گردم. بدو بیا. مراسم حنابندانُ تو باید انجام بدی.»

دنیا روی سرش خراب شد. با صدای خفه‌ئی التماس کرد: «مامان، چرا من؟! مگه کس دیگه‌ئی نیست؟»

«حرف نباشه. هر چی می‌گم، گوش کن. تو خواهر بزرگی؛ تو نکنی، کی بکنه؟ می‌خوای مردم برامون حرف درآرن؟»

به راه افتاد. اما طوری که انگار راه‌رفتن نمی‌داند. کفش دست‌دوز نو پنجه‌هایش را می‌فشرد. دلش می‌خواست آن را از پا درآورد، جیغ بزند و پرت کند در رودخانه خروشانی که غروب از پل روی آن رد شده بودند. اما نمی‌‌شد و مجبور بود در کف دست عروس و داماد اسکناس هزار تومانی پر حنا بگذارد و پشت‌شان بایستد تا به سوی میهمانان پرت کنند. بعد هم دیس‌های حنا را بگرداند تا هر کسی مقداری بردارد و کف دستش بگذارد. لب‌خند را هم نباید از یاد می‌برد و به‌رغم غوغای درون می‌‌بایست به همه نشان می‌داد چقدر از این وصلت خوش‌حال است.

وقتی به خانه برگشتند، احساس می‌کرد سینه‌اش می‌خواهد بترکد؛ نفسش بند آمد تا حق میزبانی را به‌جا آورد و با آداب‌دانی و به کمک کلفت‌های‌شان، جا و وسایل خواب میهمانان را تعئین کرد. سر و صداها که خوابید، به اتاقش رفت و در آن را قفل کرد. سپس در رو به ایوان مقابل باغ را گشود، نفس عمیقی کشید و به صدای باران گوش داد. هوا بوی پاکی خیسی می‌داد. انگشتش را به گردن‌بند عقیقش قلاب کرد و شروع کرد به بازی کردن با آن. از سرمای نیمه‌شب مهر ماه تنش مورمور ‌شد. در را بست. پیراهن را از تن درآورد و روی میز آرایش انداخت. چشمش به کتاب جوینده راه حق در پای میز افتاد. دو زانو نشست و انگار بخواهد نوازشش کند، بی‌اختیار روی آن دست کشید. احساس قدرت کرد؛ نیروئی از آن به درونش سرایت می‌کرد. با تأنی برخاست. قیچی را از کشو میز آرایش درآورد. در رو به ایوان را باز کرد. از زیر سای‌بان جلوتر رفت و زیر باران ایستاد. فقط زیرپوش نازک سفیدی به تن داشت. آرام‌آرام سرما در تنش نفوذ می‌کرد. به لرزه افتاد. گیره موهایش را باز کرد. سرش را تکان داد. دسته موهایش که آویزان شد، آن را روی شانه چپ جمع کرد. قیچی را بالا برد و به‌سختی دسته کلفت گیسوانش را از ته برید و بر زمین انداخت. آن‌وقت دست‌ها را محکم رو به آسمان گرفت و گفت: «ای خدا، به داد دل من برس. تو رُ به‌حق جده‌م حضرت زهرا این عشقُ از دلم بیرون کن. خفه شدم، پوسیدم، مُردم، از بس اونُ تو خودمُ قایم کردم!»

باران تند شده بود و روی بازویش شره می‌کرد. اما از استغاثه دست نکشید. صدای یوسف‌نژاد در ذهنش پیچید که می‌خواند: «یا نور، یا قدوس.»

دلش لرزید و برای او تنگ شد. اما به خود نهیب زد و و دعا کرد: «اللهم اغفر لی‌الذنوب اللتی تهتک‌العصم.»

تا مغز استخوان خیس شده بود. دست‌ها را به سوی آسمان گرفت و تکان داد. استغاثه کرد: «خدایا، حاجتمُ بده.» و به زانو افتاد.

باران اشک‌هایش را می‌شست. سجده کرد و نالید: «الهی، العفو، العفو.»g

 

سه‌شنبه            

21 بهمن 1376    

  

 

 

 

 



جلد   .    صفحه اول   .   درباره ما   .   شماره های پيشين  
  
از دل برآيد    .    روز من    .   از اين نگاه   .    شعر    .   داستان    .   رمان   .    فیلم‌نامه    .    نقد   .    برگ سبز  
  
از اين قلم    .    هزارتو    .    گفت و گو    .  
نامه    .    آینه های دیگر   .    English
این‌سو و آن‌سوی متن