به
آن درخشانترین ستارهام
که
قصههایم را با دلش میشنود
هر چه باشد خواهر بزرگتربود. اگر شوهر کرده بود، بیچون و چرا باید بساط حنابندان را او میچید. اما حالاـ
گفت: «مامان، کیسه حنا کو؟ همین الان اینجا بود!»
مادر گنجه کنار ظرفشوئی را نشان داد و گفت: «دیدم شلوغ پلوغه، ممکنه گم بشه،
گذاشتم اون بالا.» و کیسه مشمعی آجیل را بهسختی از زمین بلند کرد و روی میز
گذاشت.
میدانست مادرش چرا این کار را کرده است. شلوغی بهانه بود. مطابق رسوم حالا که
او خواهر بزرگتر و شوهر نکرده بود، باید یکی از خانمبزرگهای فامیل حنا را حل
میگرفت. اما مادر دلش نمیخواست و به رسم دیگری میاندیشید. برخی معتقد بودند
اگر دختر مانده در خانه این کار بکند، برایش شگون دارد و بختش باز میشود.
دیس چینی گلگندمی را برداشت و کمی از حنای درون کیسه را در آن خالی کرد.
کپهئی درست شد.
با قاشق میانش را خالی کرد و آب ریخت. آرام حنا و آب را مخلوط کرد. مواظب بود
به دستهای سفیدش مالیده نشود. میدانست رنگش حالاحالاها پاکبشو نیست. مخلوط
که خمیر نرم یکدست و لطیفی شد، آن را در دیس پهن کرد. دستکش صورتی را از روی
شیر ظرفشوئی برداشت و دست کرد و دور تا دور خمیر را نیشگون گرفت. این کار هم
که تمام شد، کیسه نقل رنگی و شکوفههای پارچهئی سفید و قرمز را از کشو گنجه
درآورد و به تزئین سطح حنا پرداخت.
سر که بلند کرد، چشم در چشم مادر شد که او را تماشا میکرد. در نگاهش لذت،
شادی، شوق و امید را خواند. مادر گفت: «بیا مادر، شیرینیها رُ هم بچین.»
قصد داشت برود طبقه بالا و لباس عوض کند. میهمانها کمابیش در حال آمدن بودند.
درست نبود نزد آن میهمانهای به قول مادرش خارجی، با لباس منزل ظاهر شود. هرچند
همینطور هم خانه پر از آدمهای ریز و درشت بود. اما آنها آشنایان نزدیک
بودند. مادر هم میتوانست هرکدام را بخواهد، برای کمک صدا کند. با وجود این دلش
را نشکست و بند جعبههای شیرینی را باز کرد.
باعث آشنائیشان همین شیرینی شده بود. آقای یوسفنژاد داشت سخنرانی میکرد.
اما صدایش دمبهدم ضعیفتر میشد. مشخص بود بهزور حرف میزند. هر کلمهئی که
از دهانش خارج میشد، طنین دردآلودی داشت. سرانجام یوسفنژاد یک دستش را روی کف
دست دیگر عمود گذاشت و به جوان همیشه همراهش نشان داد. سر برگرداند و پاسخ
منفی و سرگردانی جوان را دید. فوری در کیفش را باز کرد. کیسه مشمعی کوچک شیرینی
را درآورد و با سرعت فاصله کوتاه بین ردیفشان و او را طی کرد و آن را روی میز
گذاشت.
با کمند تا پایان پرسش و پاسخ ماند. وقتی برخاستند، آقای یوسفنژاد پیش آمد و
تشکر کرد.
خود را معرفی کردند. چهرهشان برای او آشنا بود. گفت متوجه شده در بیشتر
سخنرانیهایش حضور دارند. حتا میدانست به مراسم دعای توسلش در مسجد
ساغریسازان میآیند.
در جواب نگفت کمند حوصله شنیدن سخنرانیهایش را ندارد و بهخاطر اینکه
او تنها نباشد، همراهییش میکند. زیرا در غیر اینصورت پدر
اجازه نمیدهد تا دیروقت بیرون از خانه
باشد. اما با وجود این همراهی، حتا کمند هم نمیدانست چرا خواب
و خوراک ندارد و تا خبر میشود آقای یوسفنژاد سخنرانی میکند، خود را به آب و
آتش میزند تا شنوندهاش باشد.
کشته آن دم بود که آقای یوسفنژاد با آن همه وقار و
زیبائی مردانه مقابل بلندگو بایستد و بگوید:« بسماللهالقاصمالجبارین.»
خیلیها ایراد میگرفتند خداوند همه سورههای
قرآن را با بسماللهالرحمنالرحیم شروع کرده
است. اما او چرا چنین میگوید. گویا اعتراضها به گوش خود آقای یوسفنژاد هم
رسیده بود که در یکی از سخنرانیهایش توضیح داد: «الان روزهای قیامه و وقت
مجازات ستمکاران. پس نمیشه از رحم و مهربانی گفت.»
همین حرفها و استدلالهایش بود که جوانها را شیفته کرده بود. میگفتند دکتر
شریعتی ثانی است. اما مسنها محتاطانه برخورد میکردند. حتا برخی میگفتند
شارلاتان است و از آب گلآلود ماهی میگیرد، وگرنه تا حالا کجا بوده که کسی
اسمش را نشنیده است.
صدای کلفت خدیجه او را به خود آورد. خدیجه دم در آشپزخانه ایستاده بود و
میگفت: «خانم، روسری کمند کجاست؟ سیما خانم میخواد با اون روی سرش گل درست
کنه.»
مادر با تشر جواب داد: «روی پیراهنش آویزون کرده بودم. دختره بیحواس چیکار
کرده؟» و تهمانده آجبل را در ظرف آجیلخوری خالی کرد.
خدیجه شانه بالا انداخت. مادر گفت: «برو، الان خودم مییام.»
وقتی او رفت، مادر گفت: «یه بار ندیدم کار این خواهرت رو قاعده باشه. خدا به
داد شوهرش برسه!» و ظرف آجیل مقابلش را کنار زد و ادامه داد: «ئیشِّه، این
دختره کلفت هم که قاقه و خودم باید حواسم به همه چیز باشه!»
حوصله جواب نداشت. اگر حرف مردم نبود، خود را در اتاقش حبس میکرد. دلش خیلی
گرفته بود. مادر متعجب از سکوت او برگشت و گفت: «بسه مادر. یکی- دوتا از
دخترعموها یا دخترخالههاتُ صدا کن بیان بقیه شیرینیها رُ بچینن. میخواستم
دیس میز عروس و دومادُ فقط بچینی. نگفتم هرسیزدهتا جعبه رُ خالی کن. برو
لباستُ عوض کن، داره دیر میشه. من هم الان مییام.»
بیهیچ حرفی به سمت طبقه بالا راه افتاد. در راه به هر که رسید، لبخند زد و
تبریکشان را با خوشروئی پاسخ گفت. اما به موقع به اتاقش رسید. چون دیگر کم
مانده بود زار بزند.
روسری را کناری انداخت. گیره موهایش را باز کرد. طرههای سیاه گیسوانش روی
شانه افشان شد. گیس او کمند بود، نه مال کمند! پارسال کمند موهایش را گوگوشی
زده بود و حالا به زور تا شانههایش میرسید. دلگیر شانه را از روی میز آرایش
برداشت و در دست چرخاند و نگاهش کرد. در همان روزهای پر تبوتاب سال انقلاب
خریده بود. سیزده کفشدوزک روی آن، چشمش را گرفته بود. آرام شانه را به موهایش
کشید.
آن غروب خیلی سرحال بود. میخواستند به مراسم دعای توسل آقای یوسفنژاد بروند.
سر راه به بساط دورهگردی برخورده بودند. شانه را پسندید و در دل نیت کرد شوهرش
با آن به موهایش شانه بکشد. هرچند آن موقع جرأت نداشت حتا به خود بگوید کاش
آقای یوسفنژاد شوهرش بشود.
گیسش را دسته کرد، پیچاند، گوجهئی جمع کرد و انتهایش را با گیره در پشت سر
محکم کرد. سریع پیراهن سبز سدرییش را تن کرد. از جنس پیراهن کمند بود و عین
همان دوخته شده بود.
روسرییش را سر کرد و به خود در آینه نگاهی انداخت.
یقه گلابی پیراهنش چندان بزرگ نبود. اما نمیخواست حجابش نقص داشته باشد و حتا
اندکی از گردنش از زیر روسری پیدا شود. دنباله روسری را تا روی گوش راست بالا
برد و از زیر با سنجاق به قسمت روی سرش وصل کرد. دوباره در آینه نگاه کرد. دیگر
گردن و گردنبند عقیقش پیدا نبود. احساس رضایت کرد. اما چه رنگپریده مینمود!
محکم گفت: «نه.»
یکسالی میشد دست به وسایل آرایش نزده بود. سخنرانی
حجاب زن مسلمان
از این رو به آن رویش کرده بود. پدرش سالیان سال بود که
از دور دستی بر آتش داشت. اما به هیچ کدامشان اجبار نکرده بود، حجاب کنند.
مادرش هم اهل این حرفها نبود. چقدر به او التماس کرده بود برایش روسری مشکی
بخرد. اما جواب شنیده بود: «من مُردم هم، حق نداری سیاه بپوشی!»
جوراب سیاه را خودش خریده بود و دور از چشم مادر میپوشید. تا اینکه روزی خاله
بزرگش متوجه شد و مبهوت گفت: «دخترجان، من که به این سنم و چند سال دیگه پیرزن
صدام میکنن، تا حالا جوراب سیاه نپوشیدم. بوی مرگ میده. اونوقت توی جوون
چطور دلت مییاد سیاه بپوشی؟ جوونی، جاهلی کن! مثل اون موقعهای ما، جوانانه
بپوش و جوانانه زندگی کن!»
در آینه به خودش لبخند تلخی زد. جوانی او کجا و جوانی مادر و خالهاش کجا؟!
خدا را شکر مادر قانع شده بود آن زلمزیبوها را به حاشیه روسرییش ندوزد تا روی
پیشانییش جیرینگجیرینگ صدا کنند. اما کمند باید چه لعبتی شده باشد! دختر به
آن قشنگی را آرایش کنند، چه میشود! باید میرفت، میدید. بد کرده بود تا حالا
نرفته بود. حتما میگفتند حسودی میکند!
در اتاق نیمهباز شد. مادر سر را داخل کرد و گفت: «ببینمت چطور شدی؟»
برگشت. مادر گفت: «ماشالًا دسته گل! رنگت چرا پریده؟ یه کم پودر بزن. خط چشم و
رژلب هم یادت نره.» و با لبخند در را بست و رفت.
لبخند تلخی زد. بالأخره به رویش آورده شده بود خوشگل نیست و برعکس زیبائی
کمند افسونکننده است؛ بدجوری هم به رخش کشیده شده بود! از وقتی پای آقای
یوسفنژاد به خانهشان باز شد، همه فکر میکردند به خاطر او میآید. حتا خودش
هم همینطور خیال میکرد. برای یک لحظه هم نمیتوانست شیرینی آن لحظه را از
یاد ببرد که در دفتر انجمن جوانان انقلابی، آقای یوسفنژاد در حالی که به کمند
مینگریست، خطاب به او گفته بود میخواهد بیاید دستبوس پدری که چنین دخترانی
پرورده است.
ماهها میشد منتظر چنین لحظهئی بود. از وقتی بیشتر هزینههای دفتر انجمن را
او و کمند پرداخت میکردند، برخورد آقای یوسفنژاد فرق کرده بود و وقت بیشتری
را صرف حرف زدن با آنها میکرد. این آخرها کمند کنسی میکرد. اما با خالی کردن
حساب بانکییش دور از چشم همه، خودش جور او را میکشید؛ مگر نه اینکه حاضر بود
جانش را بدهد تا آقای یوسفنژاد بتواند جلسههای درس اقتصاد، شناخت و جهان بینی
اسلامییش را ادامه بدهد. پس پول چه ارزشی داشت که به پایش بریزد؟ حتا گاهی
زودتر میرفت و اتاق درس و بقیه دفتر را جارو و گردگیری میکرد. البته دور از
چشم کمند. کافی بود بداند تا خبر به گوش مادر برسد و غوغا به پا شود. مگر مادر
میتوانست تحمل کند دخترش کلفتی کند؟ در خانه نمیگذاشت به سیاه و سفید
دست بزند. آن وقت در بیرون از این کارها! اما بهرغم همه این واهمهها، مطمئن بود
این تلاشها از چشم آقای یوسفنژاد پنهان نیست و پیوند نامرئی اما محکم بینشان
پدید آورده است.
مطمئن هم بود اگر پدر و مادرش با آقای یوسفنژاد روبهرو شوند، به او حق
میدهند چنین جانفشانی کند. کمااینکه وقتی پدر با او روبهرو شد، با تعجب
گفت: «ماشالـّا به این جوانی و شیکی، چطور شد تو این خطها افتادید؟!»
آقای یوسفنژاد جواب داد: «در این حلقه کمند چندان فتادهاند که ما صید
لاغریم!»
پدر از این همه حاضرجوابی کیف کرد و قهقهه زد و خیلی سریع مجذوبش شد. زیرا
سالها میشد با امثال او سر و کار داشت و از بذل مال و شاید اگر دست
میداد، جان در راه آرمانشان دریغ نداشت. مغازه شیرینیفروشییش همیشه محل قرار و مدار کسانی بود که کلهشان
بوی قرمهسبزی میداد. به قول مادر با شغلی که او داشت، باید پول
پارو میکرد. اما همه پول و جواهر در بانک میگذاشتند او نوارهای دکتر شریعتی
را!
پدر مرد روشنی بود، با وجود این وقتی آقای یوسفنژاد از کمند خواستگاری کرد، جا خورد. مادرهم. هرچه باشد کمند دختر کوچکتر بود و تا دختر بزرگتر
هست، به او نمیرسید به خانه شوهر برود. گذشته از این، او بود که برای انقلاب
جانفشانی کرده بود و یک آقای یوسفنژاد میگفت و صد تا از دهانش شنیده میشد.
اما بله کمند دهان همه را بست. او هم به روی خودش نیاورد و جز ابراز خوشحالی
چیزی عیان نکرد. حتا مادر هم بو نبرد در دلش چه میگذرد.
اشکش سرازیر شد. چرا جرأت نکرده بود حرفش را بزند؟ چرا سر آقای یوسفنژاد فریاد
نکشیده بود: «من تو رُ میپرستم! منم که آرمانهاتُ به آرزوهام تبدیل
کردم و هر چی از دستم برمیاومد، انجام دادم تا بهشون برسی. اون وقت حتا نگام
نمیکنی؟»
اما حالا دیگر خیلی دیر شده بود. حتا به خود هم نباید حرفش را میزد. دستمال
کاغذی برداشت و صورتش را خوب خشک کرد. گونههایش به رنگ زرد نارنجی درآمده بود.
خواست کرم گونه را از پشت شیشه میز بیرون بکشد. اما دستش روی افشانهئی خشک
شد. سریع از آینه دور شد و به بیرون از اتاق دوید. مادر دم در آشپزخانه ایستاده
بود؛ گفت: «سوگند، بجنب. حتما تا حالا کلی مهمون اومده. بده کسی نباشه بهشون
خوشآمد بگه.»
تالار پشت خانهشان در آنسوی بزرگراه بود. اگر از در خانه میرفتند، باید محله منظریه و طول
بزرگراه را طی میکردند. اما اگر از در باغ پشتی خانه میرفتند، فقط باید از عرض
بزرگراه رد میشدند.
زنهای جوان و دخترها بهصف شدند. هر یک دیس شیرینی، میوه یا حنا و ظرف آجیلی
برداشتند و شوخی و خندهکنان بهراه افتادند. میکوشید بخندد. اما در دل خون
گریه میکرد. قدمها را تند و آهسته میکرد تا همراه دائمی نداشته باشد و
مجبور نشود همصحبت کسی شود. به وسطهای باغ رسیده بودند که چشمش به آسمان
افتاد. از گردی و بزرگی آنچه میدید، بر جا خشک شد. از اولین کسی که از کنارش
رد شد، پرسید: «ماهه یا خورشید؟!»
جواب شنید: «گمونم خورشید باشه. خیلی بزرگه!»
به پهنه آسمان نگاه کرد. شب آغاز شده بود. نه، خورشید نبود که غروب میکرد. ماه
بود! قرص کامل ماه که آرامآرام بالا میرفت و روشنتر میشد. آه کشید و صلوات
فرستاد و تا به پل بزرگراه نرسید، از آسمان مهتابی چشم بر نداشت.
به تالار که رسید، مادر را دید که همه را مجبور کرده
بود
بایستند تا او اولین نفری باشد که وارد میشود.
نتوانست نه بگوید، اما وقتی با یک دست
قرآن و با دست دیگر دیس
حنا به داخل تالار قدم گذاشت، از شرم نتوانست سر بلند کند. انگار همه مردان
جوان شهر آنجا جمع شده بودند. از کمرکشی بودن پیراهنش که پستی و بلندیهای
اندامش را عیان میکرد، شرمنده شد. چرا از قبل به فکرش نرسیده بود جشن
حنابندان مال جوانها است؟
آنچه در دست داشت، روی میز مخصوص عروس و داماد گذاشت. بقیه دیسها را هم از
این و آن گرفت و مشغول چیدن میز شد. گونههایش گداخته بودند. احساس میکرد همه
حاضران فقط چشم شدهاند و به او نگاه میکنند. میخواست بگریزد. اما نمیدانست
چگونه و کجا. کارش که تمام شد، سر بلند کرد ببیند زنها بیشتر کجا تجمع
کردهاند. میخواست لابهلایشان گم شود. هنوز تصمیم نگرفته بود کدام سو برود
که همه میهمانان مثل موج به سمت در ورودی به حرکت درآمدند. تا آمد به خود
بجنبد، صدای کفزدن تالار را به لرزه درآورد.
وای خدا! چه لعبتی شده بود این دختر! به ماه میگفت در نیا که من طلوع کردهام.
روسری آبیرنگ در پشت سر کمند گره میخورد و یک بال آن روی سینه آویخته بود.
گردنبند طلای ظریفی دور گردن سفیدش میدرخشید. گل آن دو قلب نگیندار بود که
در یکدیگر فرو رفته بودند.
گلوبند از هدیههای آقای یوسفنژاد به مناسبت عید نوروز بود. همان روز هم بود
که خبر داد دانشگاه آمریکائی در مقطع دکترای اقتصاد، برایش پذیرش فرستاده است.
به همین خاطر قرار شد دوران نامزدیشان کوتاه شود و زود عروسی کنند. پدر هم قول
هر گونه مساعدت را داد. مشروط به اینکه کمند همت به خرج دهد و او هم مدرکی
بگیرد. اما گرفتن روادید و راست و ریس کردن کارها طول کشید.
آقای یوسفنژاد از همیشه زیباتر و باوقارتر شده بود. دخترهای هممدرسهئییش حق
داشتند به خاطر دیدن او آنقدر از سر و کول هم بالا بروند و چنان افتضاحی راه
بیندازند که عاقبت مدیرشان سخنرانی را لغو کند. اگر آن دخترها امشب او را با
آن کت و شلوار سرمهئی و کراوات قرمز زیر پرتوافکنهای تالار میدیدند، چه
میکردند؟! حتما به خون جفت رعنائی تشنه میشدند که شانهبهشانهاش میآمد و
خوشبختییش را با لبخند ملیحی به همگان اعلام میکرد.
بغض گلویش را فشرد. دندانهایش را محکم به هم فشار داد تا جلو ریزش اشکهایش را
بگیرد. باید خود را پنهان میکرد. آهستهآهسته عقب کشید تا
سرانجام توانست به
دیوار تالار تکیه دهد. خوشبختانه دخترعمه پدرش آنجا نشسته بود. خود را مصاحب
او نشان داد. گرچه همیشه از پرچانگی این پیردختر به جان
میآمد، اما چارهئی نداشت
و هنگام صرف شام هم از کنار او تکان نخورد. تازه کمی احساس آرامش میکرد که
مادر سراغش آمد و گفت: «کجائی، دختر؟! یه ساعته دارم دنبالت میگردم. بدو بیا.
مراسم حنابندانُ تو باید انجام بدی.»
دنیا روی سرش خراب شد. با صدای خفهئی التماس کرد: «مامان، چرا من؟! مگه کس
دیگهئی نیست؟»
«حرف نباشه. هر چی میگم، گوش کن. تو خواهر بزرگی؛ تو نکنی، کی بکنه؟ میخوای
مردم برامون حرف درآرن؟»
به راه افتاد. اما طوری که انگار راهرفتن نمیداند. کفش دستدوز نو پنجههایش
را میفشرد. دلش میخواست آن را از پا درآورد، جیغ بزند و پرت کند در رودخانه
خروشانی که غروب از پل روی آن رد شده بودند. اما نمیشد و مجبور بود در کف دست
عروس و داماد اسکناس هزار تومانی پر حنا بگذارد و پشتشان بایستد تا به سوی
میهمانان پرت کنند. بعد هم دیسهای حنا را بگرداند تا هر کسی مقداری بردارد و
کف دستش بگذارد. لبخند را هم نباید از یاد میبرد و بهرغم غوغای درون
میبایست به همه نشان میداد چقدر از این وصلت خوشحال است.
وقتی به خانه برگشتند، احساس میکرد سینهاش میخواهد
بترکد؛ نفسش بند آمد تا حق میزبانی را بهجا آورد و با آدابدانی و به کمک
کلفتهایشان، جا و وسایل خواب میهمانان را تعئین کرد. سر و صداها که خوابید،
به اتاقش رفت و در آن را قفل کرد. سپس در رو به ایوان مقابل باغ را گشود، نفس
عمیقی کشید و به صدای باران گوش داد. هوا بوی پاکی
خیسی میداد. انگشتش را به
گردنبند عقیقش قلاب کرد و شروع کرد به بازی کردن با آن. از سرمای نیمهشب مهر
ماه تنش مورمور شد. در را بست. پیراهن را از تن درآورد و روی میز آرایش
انداخت. چشمش به کتاب جوینده راه حق
در پای میز افتاد. دو زانو نشست و انگار بخواهد نوازشش
کند، بیاختیار روی آن دست کشید. احساس قدرت کرد؛ نیروئی از آن به
درونش سرایت میکرد. با تأنی برخاست. قیچی را از کشو میز آرایش درآورد. در رو به ایوان
را باز کرد. از زیر سایبان جلوتر رفت و زیر باران ایستاد. فقط زیرپوش نازک
سفیدی به تن داشت. آرامآرام سرما در تنش نفوذ میکرد. به لرزه افتاد. گیره
موهایش را باز کرد. سرش را تکان داد. دسته موهایش که آویزان شد، آن را روی شانه
چپ جمع کرد. قیچی را بالا برد و بهسختی دسته کلفت گیسوانش را از ته برید و بر
زمین انداخت. آنوقت دستها را محکم رو به آسمان گرفت و گفت: «ای خدا، به داد
دل من برس. تو رُ بهحق جدهم حضرت زهرا این عشقُ از دلم بیرون کن. خفه شدم،
پوسیدم، مُردم، از بس اونُ تو خودمُ قایم کردم!»
باران تند شده بود و روی بازویش شره میکرد. اما از استغاثه دست نکشید. صدای
یوسفنژاد در ذهنش پیچید که میخواند: «یا نور، یا قدوس.»
دلش لرزید و برای او تنگ شد. اما به خود نهیب زد و و دعا کرد: «اللهم اغفر
لیالذنوب اللتی تهتکالعصم.»
تا مغز استخوان خیس شده بود. دستها را به سوی آسمان گرفت و تکان داد. استغاثه
کرد: «خدایا، حاجتمُ بده.» و به زانو افتاد.
باران اشکهایش را میشست. سجده کرد و نالید: «الهی، العفو، العفو.»g
سهشنبه
21 بهمن 1376