متن زیر بخش
دیگری
از رمان
خانمیرزا
نوشته رحمان چوپانی است. بخش نخست آن را در شماره گذشته
آینهها
میتوانید مطالعه کنید.
سردبیر
داستانها فقط توهمهای بهبارنشسته در میان کلمهها نیستند. داستانها
هم میتوانند دست تاریخ را رو کنند و لایههای پنهان و ناگفته را عیان
سازند. تاریخ هر کجا که سکوت اختیار کرده، داستانسرائی آغاز شده.
داستان حضور سرگل در خانه خانمیرزا لایه پنهانی به جامانده از سالها
قبل بوده. کشتار تپه شلیل و خدعه انگلیس برای کوتاه کردن دست خانهای
بزرگ از سهام نفت. سردارسپه در ملاقاتهای مکرر با لورین؛ نماینده کشور
انگلیس از دخالت و شراکت خانهای بختیاری در نفت به شدت ابراز
ناخرسندی کرده بود. از طرفی پیشرفت استخراج و بازگردانده شدن
سرمایههای سنگین بهکارگرفتهشده مشروط به فراهم ساختن رضایت صاحب
منصبان ایل بختیاری بود و از طرفی نارضایتی سردار سپه یعنی در امان
نبودن از قهر وغضب ارتش که خود ضایعه جبرانناپذیری را بر اندام کمپانی
نفت انگلیس میتوانست وارد آورد.
گره کار سرانجام به دست بالادستیهای لورین انگلیسی گشوده شد؛
عبورعدهئی سوارهنظام به استعداد سیصد نفر از گردنه شلیل؛ حدفاصل بین
قلمرو بختیاری و خوزستان خشم ناخواسته خانها را برخواهد انگیخت.
اجماع خانها بر این نظر بود:
عبور نظامیان از قلمرو بختیاری بدون کسب مجوز نشان بیحرمتی و اهانت
بوده. لذا آن دسته بر این حکم محکوم خواهند بود که نبایست سالم از
اقلیم بختیاری بیرون روند.
شب بود گرمای تابستان تنهای خواب و خیس عرق رادر مجاورت تش بادهای
موسمی ملتهب میساخت. خانبابا آرام به خواب رفته. برای شکربانو این
فرصت غنیمتی بود تا بتواند آسوده بیارامد. الماس یار غار خان بهناگاه
برآشفته پاکوبید و شیهه کشید.
خان ملتهب تکانی خورد. صدای سمضربهها تمامی نداشت. خانمیرزا برآشفته
نیمخیز شد. هنوز نیمی از لذت گرمای نفسهای شکربانو در وجودش چنگ
میانداخت. اما صدای کوبه در دیگر آرام و قرار را از کفش ربود.
- اینوقت شب؟!
این را گفت و باشتاب دامن را پائین کشید. سرانداز را در همان نور
نادیاری مهتاب رو و واروئی کرد و بر سر انداخت. کلون در که باز شد،
سینه ستبر خانمیرزا پشت محکم شکربانو شد. طاماس شرمگنانه کلاه از سر
بر گرفته، لفافه ریسمانپیچ را به دست خانمیرزا داد:
- شرمنده روی مبارکت، خان! اصرار ایلبیگی بود که شبانه بیایم.
خانمیرزا دستی بر پشت طاماس زد و پیشانییش را بوسید.
- خسته راهی، بسما...!
- شرمنده کامت. تا صبح نزده بایست برگردم. وقتی به کارزار نمانده... .
کارزار قرار از کف خانمیرزا ربود. خسته بود از کشمکشهای خانها. دل
خوشی از قتل و غارتهای همتبار خود نداشت. بارها گفته بود امثال
خانبابا اسب و تفنگ میخواهند برای چه. سقفی و سوادی و سایهسری که
آنها را برساند به آنجاها که این ممالک انگلیس و روس رسیدهاند. تا
کی بایست اهل و عیالمان بر ترک زین آواره بیابانگردیهای ما باشند.
کام آتشینش با پیالهئی از آب گوارا سرد وسلامت شد.
2
احدی از این فوج قشون، سوار بر پالان از شلیل نگذرند. بختیاری تنبان
زنان حرمسرای هر حکومت را که دست تعدی دارند گردنآویز اسبان و قاطران
ایل میکند.
با فوج تفنگچیها پسین صباح بر کناره غربی شلیل کمیندار باش. آدم
فرستادم به مال امیر تا تفنگچیان آنجا در کناره شرقی شلیل همراهیت
کنند. پس و پیش تپه قراولان اخبار از آمدوشد برایت میآورند.
عرصه را تنگ کنید. سخت بگیرید، به تپه نرسیده کار باید تمام باشد. خط و
ربط بیشتری خواستی آدم بفرست پی طاماس.
مهر ایلبیگی پایین دستخط بود. نگاهش به جای دوری، شاید به فکر دوری
میخکوب شده بود. کارزار سختی بود. سنگین بود. شوم بود .از این قسم
کشمکشها زیاد دیده بود. زیاد رفته بود. بوی باروت و خون برایش غریبه
نبود، اما آموخته هم نبود. میترسید. هراس داشت. هزار نذر و نیاز کرده
بود تا اولادش شده بود. همین یکبار، همین یک پسر. خانبابا تمام آمال
و آرزوی تحقق نیافتهاش را قرار بود جامه عمل بپوشاند. دارالفنون را که
تمام کند، اعزامش میکنم خارج، طبابت بخواند، برگردد توی همین مملکت.
اگر بگذارند این گرفتاریها... .
به خود که آمد، تیمور و علی باز دست به سینه
آمده بودند خدمت. پیغام شنفته بودند و رفته بودند. نفر جمع کنند، تیر و
تفنگ سرشماری کنند و آذوقه راه جمع بیاورند.g
ناتمام