مقاله زیر در شماره 11
آینهها (پانزده شهریور 1384) درج شده بود.
سردبیر
اگر به تاریخ
جنگهای بشری نگاهی بیندازیم، خواهیم دید جنگ یكی از پدیدههای همیشگی
و گریزناپذیر جامعه بزرگ بشری بوده است. اوج پلیدی چهره جنگ را در
جنگهای جهانی بهویژه جنگ جهانی دوم شاهد بودهئیم كه هیتلر برای برپا
كردن آن، مترسكی بیش نبود و ریشههای این توحش، آبشخور عمیقتر و
وسیعتری دارد. یونگ بر این باور است كه بشریت بهرغم ادعای تمدن، در
توحش پنهانی به سر میبرد كه تمدن فقط توانسته است پوسته دلپذیری بر
آن بكشد تا بشر بتواند واقعیت خود را زیر این استتار پنهان نماید.
یونگ با مطرح كردن بحث سایهها
در ضمیر ناخودآگاه انسان، برای اولین بار اعلام
كرد شروری در ما نهفته است كه به صورت هاگ درآمده
است
تا به محض ظهور شرایط
مساعد، پوسته استحفاظی خود را بشكافد و طبق ذات خود اقدام كند. البته
این بحث قرنها پیش، به شكل غیرعلمی و در قالب اخلاقی مطرح شده بود و
به وجود دو قطب متضاد در انسان (دیو- فرشته) اشاره شده بود. مبارزه با
شیطان نفس به مدد اراده فرشته وجودی، كشف قدیمی است. اما آنچه یونگ
مطرح كرد، چگونگی برخورد روانشناسانه بر اساس پدیدارشناسی و تجربههای
روانی، با این عالم پنهان در وجود آدمی است. او فقط به چند نصیحت
اخلاقی و چند روش مبارزه قناعت نكرد. بلكه توانست به مدد خودآگاه كوچك
و محدود بشری، به این عالم تاریك ناخودآگاه دست یابد و گامهای مهمی در
شناخت آن بردارد.
برای شفافتر
شدن بحث بهتر است به توضیح بیشتر موضوع
سایهها در
ضمیر ناخودآگاه آدمی بپردازیم.
یونگ معتقد است چهار جزء اصلی ضمیر
ناخودآگاه جمعی بشر عبارتند از:
- مادر مُثُلی
- ولادت مجدد
- روح
- چهره مكار
وصف هر یك از این موردها نیازمند توضیح
مفصل است. اما از آنجا كه بحث این مقاله درباره حضور چهره مكار در
رفتارهای وحشیانه آدمی است، به آن اشارهئی میكنیم:
منظور از چهره
مكار كه یونگ آنرا سایه
مینامد، تركیب غریبی از نقشهای خاص مكار در
شخصیت انسانها است كه از گذشتههای دور به صورت خدایانی جلوه كرده و
ویژگیهای خود را بروز داده است. برای مثال مركوریوس و هرمس كه
موجودهائی بودهاند موذی، دارای قدرت تغئیر شكل، دارای طبیعت دوگانه
(نیمی انسان- نیمی حیوان)، شباهت به چهره منجی، گاه با سیرت احمقانه و
پست. (چیزی شبیه شخصیتهائی كه در جلسههای احضار روح ابراز وجود
میكنند و پدیدههای بچگانهئی را باعث میشوند.)
چهره مكار نوعی موجود ابتدائی "كیهانی"
است كه طبیعت الهی- حیوانی دارد. هم مافوق هم مادون انسان است. از طرفی
به علت خصوصیتهای فوقانسانی خود، برتر از انسان و از طرف دیگر به سبب
بیعقلی و ناخودآگاهی خویش، پستتر از او است.
در حوزه تمدن، این سایه را به عنوان خطا و لغزش یا عیب شخصی در نظر
میگیرند و نقص شخصیت آگاه به حساب میآورند. حال آنكه به حوزه ضمیر
ناخودآگاه جمعی بشریت، به طور اعم و فرد، به طور اخص مربوط میشوند. در
گذشتههای دور، پویش لیبیدوئی به پرستش تصویرهای خدائی اختصاص داشت. در
واقع بشر بدوی از شر ناخودآگاه تاریك و خطرناك خود به خدا پناه میبرد.
اما لجامگسیختگی حاصل از خردگرائی در پویش لیبدوئی انسان متمدن سبب وا
پس رانده شدن این نیرو و تقویت ضمیر ناخودآگاه او شد. این ضمیر با فعال
ساختن مضمونهای جمعی دیرینه، اثر و نفوذ شدیدی بر وجدان آگاه پیدا
كرد. این اثر موجب بیماری لاعلاج بشر شد. او مجبور شد به شیوه
خردگریزانه (تحت تأثیر ناخودآگاه تقویت شده) زندگی كند. یعنی همه
استعدادها و آرمانخواهیهای ظریفش را به كارگیرد تا به صورت كامل و
دیوانهوار به سر برد. تنها راه برای برخورد با این معضل این است كه
بپذیریم این خردگریزی كنش روانی است و باید با آن آگاهانه برخورد كرد.
پوشش دادن و پنهان كردن آن زیر قشری از تمدن، یعنی به انتظار نشستن
غوغای این دیو در شرایط مناسب است. مثلاً در ظهور شخصیتهای جنگافروز
و ویرانگر و دانشمندانی كه شاهد آنیم كه به جای درمان دردهای بشری،
برای تولید بمبهای میكروبی و شیمیائی در تلاشند. این دیو نهفته در
درون، هنگامی رام و آرام میشود كه در پرتو رمزها و نمادهای دینی زنده
به صورت متعالیشده، تجلی كند. نمونه بارز آن، مهاتما گاندی است كه در
بهترین جولانگاه سایههای ضمیر ناخودآگاه یعنی عالم سیاست، توانست بر
سایههای وجودی خود، آگاهانه غلبه کند و به پیروزی مثبت برسد.
انكار خدا یا تكرار خدا به شیوه بدوی
نمیتواند این دیو را هدایت یا آرام كند، بلكه بشر به معنویت سازگار
با شرایط موجود موجود نیازمند است. بدانگونه كه مسیر خدائی شدن را خود
طی كند، نه اینكه به اسارت نیروئی درآید كه به نام خدا بر او
سلطهجوئی كند و راه رشد رسیدن به خودآگاه وسیعتر را بر او ببندد.
پیش از جنگ جهانی اول ما اطمینان
داشتیم دنیا را میتوان با وسایل عقلی، نظم و ترتیب داد، اما حالا با
كیفیت هولناكی روبهرو شدهئیم. به این معنا كه دولتهائی پیدا
شدهاند كه دعوی قدیمی حكومتها را از نو آغاز كرده و به بیان دیگر
مدعی تمامیت شدهاند كه ناگزیر به سلب آزادی عقیده منجر میشود. بار
دیگر به چشم خود میبینیم انسانها، فقط برای دفاع از نظریههای
كودكانه خود درباره چگونگی ایجاد بهشت روی زمین، خون یكدیگر را
میریزند. به گفته رومن رولان، قتلعامها و ویرانگریهای جنگهای
جهانی، بهخوبی نشان داده است اصول و معتقدات بشردوستانه و
مردمپسندانهئی كه تمدن از آن خود قلمداد كرده است، چیزی جز پرده
استتار سوداگری نیست.
مهاتما گاندی میگوید ما به نام تمدن
در عصر ظلمات هستیم. دشمن واقعی هند همین تمدن است، نه انگلیسیان كه به
طور فردی اشخاص بدی نیستند، بلكه بیماران همین تمدنند. آلبر كامو
عقیده دارد جهانی كه انسان قرن هیجدهم تصور تسلط بر آن و نیز ساختنش
را به مدد نیروی عقل و علم در ذهن میپرورانید، درواقع چهره غولآسا
یافته است. این جهانی كه هم عقلی است، هم بیاعتدال، تاریخ نام دارد. و
تاریخ در این درجه از بیاعتدالی، صورت سرنوشت به خود گرفته است. بشر
تردید دارد بتواند بر آن مسلط شود، فقط میتواند با آن به مبارزه
برخیزد. بشر با همان سلاحهائی كه سرنوشت را شكست داد، سرنوشت دشمنكام
دیگری به خود رقم زد. بشر در جهانی زندگی میكند كه تراژدی در حال
افزایش است.
انسان تنها در موضع ضعف است كه به
آزادی و عدالت و عاطفه میاندیشد و طالب آن است. به محض اینكه به قدرت
دست یافت، دیگر تمام عالم را زیر پا میگذارد تا با چنگ و دندان قدرت
خود را حفظ كند و بعد به توجیه رفتارهای خویش بپردازد. وقتی از
آمریكائیها پرسیدند چرا بر هیروشیما بمب اتمی ریختند،
درایتمندانهترین پاسخشان این بود كه چون ژاپنیها به آتشبس جهانی
توجه نكردند و به جنگ ادامه دادند. جالب است ، قطع جنگ با انفجاری به
مراتب مهیبتر و وحشیانهتر!
راستی چه باید كرد؟ آیا وقت آن نرسیده
است به یك آئین آگاهانه و سازگار با مرتبه انسان امروز، به قصد تربیت
انسانهائی برای جامعه بزرگ بشری، نه برای مقصدهای خویشتن، بیندیشیم؟
آیا انسان معاصر، جز دست برداشتن از خودفریبی و دگرفریبی و رسیدن به
خودآگاهی بیشتر از خویشتن، راهی دارد؟ آیا وقت آن نرسیده است كه از
روانشناسی فروید گامی پیشتر بگذاریم و به پیامهای داهیانه یونگ
بیشتر بیندیشیم؟ آیا وقت آن نرسیده است كنار تمدن مادی و پیشرفتهای
علمی، به تمدن معنوی و انسانی هم فكر كنیم؟ آیا نباید بپذیریم بافت
پرورشی و تربیتی مدرسههای جهان نیازمند بازنگری معنوی جدای كانونهای
قدرت و حكومت است؟ تا كی باید تاریخ دورههای افراطها و تفریطهای
حاصل از آن را شاهد باشیم؟ بشر آنقدر در همه چیز افراط میكند كه
فریاد خدایان مردهاند، سر میدهد. بعد از بیخدائی افراطی چنان دچار
ضایعه میشود كه دوباره كوركورانه به سوی خلق خدایان تازه میشتابد.
آیا وقت آن نرسیده است كه قانون طلائی تعادل را محور افكار و اعمالمان
قرار دهیم؟g