جمعه یک شهریور1387 خانه فرهنگ گیلان مراسمی در بزرگداشت محمدعلی
سپانلو برگزار کرد. ابتدا پیام تلفنی سپانلو پخش شد. او گفت: «سلام
میکنم به بچههای گیلان. سیوپنج سال پیش بود که من شبی میهمان
دانشگاه گیلان
بودم. آن دیدار من با گیلانیها خاطرهانگیز و باشکوه بود.
همیشه گیلان برای من پایگاه دوستانم بوده؛ از صالحپور یاد کنم که از
نوجوانی دوستش بودم و کارهایم در ویژهنامههایش چاپ میشد تا اکبر
رادی عزیزم که اخیراً در گذشته. اینها دوستان بسیار مورد علاقه من
بودند که همیشه خاطرشان برایم عزیز بوده است. گیلان را همیشه به خاطر
پایمردی دوستان اهل هنر و ادبیاتش دوست داشتهام. به تمام دوستان سلام
مرا برسانید.»
این پیامِ محمد علی سپانلو بود که ساعت 18:30 پنج شنبه 31 مرداد ماه
1387 خطاب به علیرضا پنجهئی، مسؤول گروه شعر و عضو هیأت مدیره خانه
فرهنگ گیلان به مناسبت بررسی آفرینههای شعری محمدعلی سپانلو در
حلقه شاعران پنجشنبههای همیشه خانه فرهنگ گیلان ایراد شد.
سپس علیرضا پنجهئی؛ مسؤول گروه شعر خانه فرهنگ
گیلان مختصری از زندگینامه ادبی سپانلو بیان کرد. او گفت: «خوشحالم
در هنر و ادبیات کادح
مصاحبه خوبی با سپانلو داشتم. آنزمان همراه
بهزاد عشقی و مرحوم محمدتقی صالحپور که پیشکسوت و بزرگتر ما بود،
عضو شورای سردبیری هنر و ادبیات کادح
بودم. ما بین سه شعر ارسالی که باید همراه
مصاحبه چاپ میشد، شعر تازهسرودهشده "نام تمام مردگان یحیا است"*
را برای چاپ برگزیدیم. خوشحالم این شعر برای
اولین بار در کادح
چاپ شد. زیرا از شعرهای ماندگار فارسی است.
در آثار شعری سپانلو شما چهره جامعهشناس و کارشناس خبره جغرافیای شهری
را میبینید. او با تمام کوچهپسکوچهها، آداب و رسوم تهرانیهای اصیل
آشنا است. در شعر سپانلو ما گردوغبار نشسته بر چهره واقعی تهرانی را
زدوده و شفاف مییابیم که اکنون تهران غربتیها و مهاجران است تا تهران
تهرانیها. شعر سپانلو اگر میخواهد تصویری بیافریند، با تخیل ویژه و
دستنیافتنی و اندیشه برآمده از جامعهشناسی، جغرافیای شهری و
تاریخنگاری همراه و ادغام شده است.
در واقع سپانلو بعد از نیما شکلهای دیگری از
افسانه را در منظومهها پی گرفته و به نوعی منظومه
افسانه را در
فرمها و ساختار بدیعتری ارتقا بخشیده است. اگر چه
افسانه نیما از
تخاطبی عاشقانه و دراماتیک بر خوردار است، اما سپانلو وجه دراماتیک را
در بیان عشق با تخاطب تاریخی و نه عاشقانه عرضه میکند و این از وجوه
تمایز منظومهسرائی نیما و سپانلو است.
اگر چه در دهه هفتاد بعضاً مدعی چندصدائی و پلیفونیک شدهاند، اما طرح
این موضوع با نیما، آنهم در شعرهای دراماتیکش و منظومههای سپانلو به
شوخی یا فرصتطلبی که از جهل و نشناختن مخاطب جوان سود میجوید، بیشتر
شبیه است.»
پس از علیرضا پنجهئی، فرزندش مزدک سخنرانی کرد. او صحبتش را با یاد
خاطرهئی از محمدعلی سپانلو آغاز کرد: «در نمایشگاه کتاب تهران در سال
84، آقای سپانلو قبل از شعرخوانی به ما گفت "من تمام کوچهپسکوچههای
تهران را مثل کف دستم میشناسم. در شعرهای امروز تهراننشینها، شما
فرهنگ تهرانی را مشاهده نمیکنید. خب این طبیعی است. به این خاطر که
اینها همه مهاجر هستند و هیچ نزدیکی با آداب و سنن و فرهنگ تهران قدیم
و و دغدغهئی نسبت به آن ندارند.»
در ادامه مزدک پنجهئی شعری از سپانلو را خواند که در آن به محلههای
تهران اشاره میشد. آنگاه صحبتش را درباره سپانلو پی گرفت: «سپانلو به
نظر من یکی از وفادارترین شاعران به نیما است. زیرا نیما معتقد بود
باید در شعر از گفتوگوی دونفره پرهیز کرد و به مسائلی چون طبیعت و
مدنیت شهری رو آورد. در برخی شعرهای سپانلو، من تکنیکهای مورد نظر
نیما را بهوضوح مشاهده میکنم.»
مزدک پنجهئی همچنان اشاره کرد: «نیما معتقد بود باید از این من ِ
برتر در شعر دست شست و به شعر چندصدائی اعتقاد داشت. او میگفت میتوان
از ظرفیتهای نمایشنامه در شعر بهره جست. همانطور که اشاره کردم،
سپانلو در چند شعر خود از این ظرفیت استفاده بهینه برده است و شعرهائی
با عنوان "نمایشنامه شعر" به مخاطبانش عرضه کرده است.»
در بخش دیگری از جلسه، علی رمضانی؛ مترجم جوان با تکیه بر برخی مبانی
نظری فلاسفه معاصر هنر، تراژدی را در آثار سپانلو مورد ارزیابی قرار
داد. اما علیرضا پنجهئی کاربرد طنز و نوستالژی را با تراژدی مغایر
دانست و سپانلو را شاعری ندانست که در آثارش بر تراژدی و اسطوره تأکید
ویژه داشته باشد. او غرابت مخاطب با فرهنگ شعری سپانلو را به تلقی
موهوم بهره شاعر به طور مطلق از اسطوره و تراژدی منجر دانست. اما عباس
گلستانی نیز به تعریف دیگری از تراژدی اشاره داشت.
کامران دهلوی نژاد؛ مدرس فلسفه هنر بر پایبندی سپانلو به شعر نیمائی و
نیز بهرغم بهره جستن از وزن و فرهنگ غنی اسطورهسازش، به مخاطبگریزی
و وجود مانعهائی برای ارتباط هر چه بیشتر مخاطب با شعرهایش تأکید
کرد.
علیرضا پنجهئی در مقام پاسخ به وی عنوان کرد: «مخاطب بدون غور جدی در
شعرهای سپانلو بههیچوجه با تورق نخواهد توانست با شعرهایش کنار
بیاید. زیرا بر شعرهای سپانلو عقلانیت حاکم است؛ عقلانیتی که همه
عنصرهای شعری را که میتواند در جذب مخاطب به شعر کمک کند، گرد خود
انسجام میبخشد و برخورداری از شعر سپانلو فقط در گرو تلاشی است که
برای شناختن جهان شاعر، زندگی و طرز تفکر او در شعر از خود نشان
میدهیم؛ شعر سپانلو دیر به دست میآید، اما اگر به دست آمد، به این
زودیها از دست نمیشود.»
علیرضا پنجهئی در پایان اشاره کرد: «حتا در
اینترنت منبعهائی که به شعر سپانلو پرداختهاند، کم است. جا دارد وقتی
علی رمضانی میگوید در متنهای انگلیسی و فرانسه بیش از فارسی از او رد
و نشان است، منتقدان ما بیشتر برای شناخت شعری او وقت بگذارند. زیرا
لقب شوالیه و بردن جایزه اول شعری فرانسه بهراحتی به شاعر
باریبههرجهت داده نمیشود. ما درباره سپانلو غفلت کردهئیم. سپانلو
را باید چند بار نوشت تا غلطنویسی درباره او از یادمان برود.»g
-----------------------------------------------------------------------------------------
*
به غزاله علیزاده
نام تمام مردگان یحیا است
نام تمام بچههای رفته
در دفترچه دریاست
بالای این ساحل
فراز جنگل خوشگل
در چشم هر کوکب
گهوارهئی برپاست
بیخود نترس ای بچه تنها
نام تمام مردگان یحیا است
هر شب فراز ساحل باریک
دریا تماشا میکند همبازیانش را
درمتن این آبیچه تاریک
یک دسته کودک را
که چون یک خوشه گنجشک
بر پنج سیم برق
هر شب، گرد میآیند
اسفندیار مردهئی (بیوزن، مانند حباب کوچک صابون)
تا مینشیند
شعر میخواند
این پنج تا سیم چه خوشگله
مثل خطوط حامله
گنجشک تپلمپل نک میزنه به خط سل
هر شب در این کشور
ما رفتگان، با برف و بوران باز میگردیم
در پنجرههای به دریا باز
از هیاهو و بانگ چشمانداز
یک رشته گلدان میپبرند ازخوابهای ناز
ما را تماشا میکنند از دور
که همصدای بچههای مرده میخوانیم
آوازمان ، دربرف پایان زمستانی
بر آبهای مرده میبارد
با کودکان مانده در آوار بمباران
درمجلس آواز، میهمانیم
یکریز میخواند هنوز اسفندیار آن سو
خرگوش و خاکستر شدی ای بچه ترسو
دریای فردا کشتزار ماست
نام تمام مردگان یحیا است
آنک دهانهای به خاموشی فروبسته به هم پیوست
تا یک صدای جمعی زیبا پدید آید
مجموعهئی در جزءجزئش، جامهائی که به هم میخورد
آواز گنجشک و بلور و برف
آواز کار و زندگی و حرف
آواز گلهائی که در سرما و یخبندان نخواهد مرد
از عاشقان، ازحلقه پیوند و بینائی
موسیقی احیای زیبائی
موسیقی جشنتولدها
آهنگهای شهربازیها ، نمایشها
در تار و پود سازهای سیمی و بادی
شعر جهانگردی و تعطیلی و آزادی
این همسرایان نامشان یحیا است
و آن دهان، خوانندهاش دریاست
با فکر احیای طبیعتها، سفرها، میهمانیها
دم میدهد یحیا
و بچه ها همراه او آواز میخوانند
در نیلا به دریا
ای برف ببار
با فکر بهار
بر جنگل و دشت
بر شهر و دیار
ای مادر گرگ
ای چله بزرگ
هی زوزه بکش
هی آه برآر
ما از دل تو
بیباکتریم
از تندر و برق
چالاکتریم
با شمع و چراغ
در خانه و باغ
برف شب عید
همسایه ماست
این سرود و سپید با رنگ امید
فردا که رسید
سرمایه ماست
ای برف ببار
تا صبح بهار…
نوبتبهنوبت، تا شب تحویل سال نو
گنجشکها و بچههای مرده میخوانند
با چشمهای کوچک شفاف
تا صبح، روی سیمهای برق میمانند.
|