داستان زیر در صفحههای 52- 53 مجله
سروش
درج شده است. متأسفانه شماره مجله و سالشمار آن را یادداشت نکردهام. در
نسخه فتوکپی من هم نشانی از این دو در صفحهبندی مجله به چشم نمیخورد. اما
میتوان حدس زد در همان سالهای نخست دهه شصت در این مجله چاپ شده باشد.
داستان "یک بغل اندوه" مانند داستان "باب تنثیه، سفر عروج" که در شماره
گذشته
آینهها
درج شد، به ادبیات جنگ اختصاص دارد. اما خلاف آن پخته است و حاصل دو تجربه
معلمی معروفی و زندگی در دوران جنگ؛ معلم شهری با دقت جزئیات زندگی روستائی
را زیر نظر دارد و میکاود، با روستائیان همدردی میکند و با تکهنانی که عاقبت
از جیب درمیآورد و در دهان میگذارد، همسان آنان میشود.
افکار رمانتیک راوی در داستان قبلی، به نثر شعرگونه راوی معلم در این
داستان ارتقا پیدا کرده و به دلیل خونسردی نویسنده در کاربرد آن، لطافت
ویژهئی به داستان داده است.
گویا از همین سال 59 نیز معروفی کاربرد آن
وهای
مشهورش را آغاز کرده است و... .
آخر اینکه نمیدانم چرا این داستان درخشان در میان مجموعهداستانهائی جا
ندارد که معروفی پس از
آخرین نسل برتر
چاپ کرد.
سردبیر
دیوار صوتی که بشکند، درخت از ریشه میلرزد، پرنده گم میشود، باد صدا
میکند، مغز آدم انگار تکان میخورد، پرده گوش پاره میشود و دل از کاسه
میریزد. رعشه به اندام آدم میافتد، رنگ میپرد و دیوار میغرد و میلرزد.
وقتی شکست و هواپیماهای جنگی، نزدیک، از بالای سر مدرسه گذشتند، جام پنجره
در خود فرو ریخت و صدای قلنبه رعدآسائی پیچید توی گوشمان. بچهها
ناخودآگاه فریادی از ته دلشان برآمد. و بعد حسین پا شد ایستاد و نگاه غمگینش را دوخت به بیرون کلاس و از پنجره خیره افق شد.
برایم تازگی داشت و اینقدر نزدیک ندیده بودم و در بطنش نبودم. آخر اوایل
جنگ بود، توی دلم فرو ریخت. موهای تنم سیخ شد و هراس غریبی به جانم افتاد.
دست و پام را گم کردم، به لکنت افتادم و داد زدم:
- بببرید زیر میزاتون... دستاتونُ بگیرین رو گوش، دهنتونُ وا کنین... .
نمیدانم همه رفته بودند یا نه! و خودم خزیدم زیر همان میز اولی. سه نفری
که آن جلو مینشستند، گونههاشان سرخ شده بود و هراس بر چهرههاشان نشسته.
حسین نگران و پاکباخته، سرش را بالا گرفت و با چشمان مضطرب سعی میکرد
چیزی ببیند. مثل درختی که توی جنگل هر چه خود را بالا میکشد، به آفتاب
نمیرسد، مثل گنجشکی که هیچوقت نمیتواند با کبوتر اوج بگیرد. مثل موش
صحرائی که از لانهاش بیرون میآید . هراسان به اطراف نگاه میکند، همیشه
خطری را جلو لانهاش میبیند و مثل آدمی که انگار تنها عزیزش توی
بیابانها، در آن سنگرها، در جبهه، هر آن ممکن است آماج گلوله شود؛
آرامآرام خودش را بالا کشید تا شاید از پنجره افق را ببیند، کوهها را
ببیند و... .
نگاهم را که لحظهئی به حرکاتش دوخته بودم، به زیر میزها کشاندم. ب
چههای
دیگر دستبهگوش، با دهان باز دراز کشیده بودند و به هیچجا نگاه
نمیکردند. حسین دیگر کاملا برخاسته بود، فریاد زدم:
- بخواب حسین، سرتُ بیار پائین.
نشست، سرش را روی زمین گذاشت، اما در تب و تاب چیزی میسوخت، آرام و قرار
نداشت، دیگر امانم را برید:
- تو چته، بچهجون؟ چرا آنقدر وول میخوری؟
خیره نگاهم کرد. نگاهش با ترس و التماس و فریاد و فحش و بد و بیراه همراه
بود، وحشتزده و مضطرب بود. زدم توی سرش، اشکش پرید بیرون:
- آقا، آقا، بوام، آقا... .
- بوات، چی؟
بغضش حسابی ترکید و گریه را سر داد:
- بوام شاگرد شوفر آمبلانسه... .
خوب دریافتم و خوب بهیاد آوردمش، پشتم تیر کشید. حیرت کردم، همان مردک
سالخورده یکچشم را میگفت که هر روز نزدیکیهای ظهر با آمبولانس میآمد
دم مدرسه و من با شنیدن صدای آژیر به بچهها اجازه میدادم بروند، نانی،
کماجی، چیزی بگیرند. حسین کنار در آمبولانس میایستاد و مرد کوتاهقد
سالخورده یک تکه نان هم به او میداد و چیزی بهش میگفت و روانه مدرسهاش
میکرد. پرسیدم:
- همونی که هر روز براتون نون مییاره؟
- آری.
آرام شدم و زیر لب گفتم:
- خیله خب، حالا خوب دراز بکش... .
و کشید. وز وز بچهها از زیر میزها و لای نیمکتها شنیده میشد. غرش
هواپیماها برید و حالا دیگر خوب میشد صدای مرغ و خروسها، سگها و
گوسفندان یا فریاد پرندههای تکپریده گمشده را دریافت. در اتاق باز شد و
مستخدم پیر و لاغر مدرسه رادیو به گوش بر آستانه آن ظاهر شد، لبخند زد:
- بلا دور شد، آقا جان... .
پا شدم، بچهها از زیر میزها بیرون آمدند، سراپاشان خاک بود و پر از حرف و
تعریف بودند و در یک لحظه کلاس رفت به آسمان، شلوغ شد و تنها حسین همچنان
در قاب خالی پنجره، توی هوا گم شده بود، رفته بود در لابهلای پولکهای
آفتاب غوطه بخورد، غم پنهانی دلش را میشوراند، پاهاش ناخودآگاه تکان
میخورد و باد از پنجره موهاش را میآشفت، همچنانکه دفتر و کتابش را... .
بعد صدای آژیر آمبولانس بلند شد، بچهها یکصدا هورا کشیدند، خوشحالی
کردند و حسین چشمانش برقی زد، شادی تندی تمام غم صورتش را ربود، مسحورش
کرد، گل از گلش شکفت، دندانهای سفید ردیف بالاش پیدا شد، زودتر از همه زد
بیرون. از ته دل فریاد کشد، خندید و شادمانی کرد.
هر روز یکربعی وقت بهشان میدادم که بروند نان و کماجشان را بخورند. از
پنجره نگاه کردم، آمبولانس گلمالشده هر روزی نزدیک مدرسه ایستاد، خاکی که
از آن بههوا خاسته بود، برگشت و روش نشست. بچهها هورا کشیدند و دورش حلقه
زدند. مردک سالخورده یکچشم بیرون آمد، لبخند زد، چیزی گفت و در عقب
آمبولانس را باز کرد، کارتنهای نان و کماج نیمخورده را جلوی راننده گرفت
و راننده به هر کس یک تکه داد. بچهها هلهلهکنان نان را گرفتند و خندیدند،
داد کشیدند، به همدیگر حسادت کردند، نانهای هم را اندازه گرفتند و آنوقت
آمدند توی حیاط مدرسه، گوشه دیوار کز کردند توی آفتاب و نانها را به دندان
کشیدند. حسین تکهنانی از پدرش گرفت و آمد کنارشان، روی خاکها نشست. و
همگی به خوردن پرداختند. و من دستها در بغل، از پشت این شیشههای لعنتی
عینک، مثل هر روز، همه چیز را فراموش کردم، خودم را سپردم دست بچهها و رها
شدم لای نانها که خورده شوم و بروم توی دلشان ببینم چه خبر است، ببینم
چقدر غم و غصه و شادمانی دارند، ببینم آنجاها چه میگذرد، ببینم آیا نان
نیمخورده سربازها که از سنگرها برمیگردد، لای دندانهای آنها چه مزهئی
میدهد، آیا آنها که در سنگرها و پشتجبههها این نانها را میخورند چه
احساسی دارند، آنها که در آرامش میخورند، چه؟ آیا آنها هم همین مزه را
حس میکنند و چنین مطبوعیتی براشان دارد؟
گاه به دلم هراس میافتاد مبادا دشمن نانها را مسموم کرده باشد، مبادا
مسمومیتی برای این کوچولوهای غمزده ایجاد کند و پدرهاشان که همراه عشایر
به جنگ رفته بودند، خیالشان راحت بود که مرد یکچشم سالخورده براشان با
آمبولانس نان میآورد و اینها، این گلگونههای کوچک، بعد از آنهمه
محرومیت، میتوانند درسشان را بخوانند. و مادرها لاغرتر و خشکیدهتر از هر
وقت، گاه به کمک بچهها میآمدند کنار آمبولانس و چند قرص نان میگرفتند و
میرفتند. روزبهروز که اوضاع جنگ به وخامت میکشید و گستردهتر میشد،
وضع آدمهای ده هم وخیمتر میشد و این زخم دردناک بیشتر خودش را
مینمایاند، آفتاب بیرمقتر میتابید، آبها بیحوصلهتر از همیشه روان
بودند و پرندگان دیگر نمیخواندند.
بچهها نانشان را که خوردند، یکییکی پا شدند دم تنها شیر آب آشامیدنی
مدرسه صف کشیدند، سرهاشان مثل مرغ میرفت زیر شیر و بعد از لمحهئی بالا
میآمد و شکر خدا میگفت. بعد، آنکه آب خورده بود، میایستاد و آبخوردن
دیگری را تماشا میکرد. بعد دسته میشدند و راه میافتادند طرف کلاس. و
همیشه حسین نگاهش عقبعقب بر گردوخاک آمبولانس میماند و گوشش در تهصدای
ناشنیدنی آمبولانس چیزی میشنید.
تماشا داشت نان و آبخوردنشان، که با محبت خاصی قدر ذرهذرههای نان را
خوب میدانستند و کفر نعمت آنجا، واژه بیمعنی بود. گاه همینطور که نان و
آبشان را میخوردند، نگاهی به من میانداختند و با لبخندی:
- آقا، بسمالله.
- آقا، میخوری بیارم براتان... .
لبخند میزدم و هیچ نمیگفتم. که حرفی نداشتم برای گفت. کیسه حرفم انگار
خالی بود و جز درس و بعضی مسائل ضروری، شاید خفقان گرفته بودم. گفتنیها را
بارها براشان گفتهام.
*******
دمدمای صبح باز غرش هواپیماهای دشمن ده را لرزاند و اینبار اجسام سنگینی
بر قسمتهای ده فرود آمد که غرید، ده ترکید و مردم شیونکنان بیرون ریختند.
صدای خروس سحری در لابهلای ضجهها گم شد. وحشت از چشم ها میبارید،
بچهها بیقراری میکردند، زنها به شیون نشستند و پیرمردها دعا خواندند.
همراه با طلوع آفتاب چند آمبولانس زخمیها را از لای آوارها بیرون کشیدند
و با خود بردند. خاک هراس با ذرات تابش نور آفتاب رخت بربست و ده نسبتا
آرام گرفت. روشنائی و گرما که به جان مردم میدود، جان میگیرند. به طرف
مدرسه راه افتادم. قسمتهای مسکونی ده سالم بود و هر چه بود از مدرسه به
آنطرف بود، بیابانی و دشت و آن یکی- دو کلبه دورتر از آبادی.
مدرسه و کلاس خرابههای متروک را میمانست، دیوارها فرو ریخته بود و چند
بچه دور و بر آن میپلکیدند. یکیشان جلو آمد و گفت:
- آقا، مدرسه خراب شده، درس کجا بخونیم؟
- یهجائی پیدا میشه، غصه نخور.
و لحظههائی بعد بچهها یکییکی آمدند و دورم را گرفتند.
- آقا، باز خوبه آدمنشین خراب نشده.
- آقا، شکر خدا مرگ و میر نداشت.
گفتم:
- آره، به خیر گذشت.
جمعشان کردم و گفتم:
- کنار میدونچه درس میخونیم.
از لابهلای خاکها، تختهسیاه را بیرون کشیدم و پرسروصدا به طرف میدانچه
بهراه افتادم. و کنار میدانچه درس را بهراه انداختم.
بچهها روی ردیف خاک نشستند و حسین در گوشه سمت راست آنها طوری نیمرخ
نشسته بود که بتواند با نگاهش هم تخته را داشته باشد، هم افق و جاده را.
روز دوم بود که از آمبولانس خبری نمیشد و حسین در بیقراری و اضطراب
عجیبی میسوخت. حواسش به درس نبود. نگاهش به تخته میماند، اما خودش اینجا
نبود. با بالهای گشوده مثل کبوتری توی آسمان دنبال آمبولانس میگشت. ملتهب
بود، بیحال بود و آنقدر در کلنجار رفتن با خود جلو رفته بود که دیگر
اشارههایم را نمیفهمید و وقتی بچهها برگشتند نگاهش کردند، باز هم
عکسالعملی از خود نشان نداد. فریاد زدم:
- حسین، پا شو بیا درس جواب بده.
انگار از خواب پریده باشد، با دست به سینهاش اشاره کرد:
- آقا، ما، آقا؟
- آره، تو، بیا پای تخته.
با ابروهای در هم و بغضکرده آمد. ازش درس پرسیدم، بلد نبود. بیاختیار سرش
داد زدم، ترسید و سرش را زیر انداخت. گفتم:
- چرا درس نمیخونی، بچه؟
جواب نداد و چشمهایش را دوخت به خاکهای رنگباخته کف میدانچه. ناگهان از
دور صدای آژیر آمبولانس شنیده شد، چشمانش را از زمین برگرفت و خندان به من
نگاه کرد. انگار یک قشر خوشحالی، آنهمه غم و آنهمه جدال درونی را محو
نمود، خندید و سرش را برگرداند طرف جاده.
وقتی خبر خوشی بهشان میرسد یا غمی دلشان را میفشارد، وقتی تنهائی را در
یک فاجعه یا امید و نویدی لمس میکنند، میآیند و با هر چیز که بتوانند، با
زبان، با چشم، با حرکات، یکطوری با آدم در میان میگذارند. و من حس میکنم
دردآشنای خوبی شده باشم توی این کورهدهات. اقلا یکی میآید و درددلش را
میگوید، اما دردها و شادمانیهای خودم چه؟ آنها را برای که بگویم و چه
کسی هست که مرا دلداری میدهد؟
آمبولانس زوزهکشان آمد و توی میدانچه ایستاد. بچهها سرهاشان را
برگرداندند و با چهرههای پر از خنده محو تماشای آن شدند. با سر اشاره کردم
که بروند، و هلهلهکنان به سوی آمبولانس دویدند.
باز نان آمده بود، نان، این معجون برکت و حیات که در یک لحظه میتواند
خوشحالی را به چشمان حسرتکشیده راه دهد و اگر یکروز نمیآمد یا دیر
میآمد، ته چشمانشان عزا مینشست و غم دلشان را میگرفت، بیصبر
میشدند، انتظار میکشیدند... تنها کنار آن تختهسیاه ایستاده بودم، دستم
را به جیب بردم و تکه نانی از ته جیب درآوردم،، به دندان کشیدم و نگاهم را
دوختم به آمبولانس و بچهها.
مرد یکچشم سالخورده نبود و راننده تنها پیاده شد. حسین اطراف آمبولانس را
ورانداز کرد، پدرش را میجست و راننده آمبولانس که غمناک و بغضآلود
مینمود، به طرف در عقب آمبولانس رفت، بچهها کنار رفتند و هلهله کردند،
حسین مثل کبوتر سربریده انگار پرپر میزد، راننده در عقب آمبولانس را گشود،
بچهها ترسیدند و عقبعقب رفتند. راننده به من نگاه کرد و بعد به مردهای
دیگر اشاره کرد. به طرف آنها راه افتادم. دورتر زنها حلقه زده بودند دور
جماعت، نمیدانستند چه خبر است. سر و صدا یکدم از آن وسط قطع نمیشد،
حلقه جماعت شکافته شد و مردها دو جسد خونین را که روی برانکارد دراز شده
بودند، بیرون کشیدند و میان میدانچه بر زمین نهادند. آفتاب کمنور
میتابید و جسدها در زیر نور بیرنگش انگار تجزیه شدند. خون از صورت مرد
سالخورده یکچشم شیارشیار شده بود، قطرهقطره بر زمین مینشست.
گریهام را همراه نان توی دهانم قورت دادم و با یک بغل اندوه بهراه
افتادم.g
پائیز 59- تهران