داستان زیر در دفتر دوم فصلنامه
قاموس
(بهار 1362) منتشر شده بود.
سردبیر
گفته بودم فاجعه گاه به صورت طبیعی جلوه میکند. گاه با یک بارغم دقالباب
میکند و همهچیز را، همهچیز عزیز را با خود میبلعد و میبرد و گاه به صورت
اخطار، روبهرویت مینشیند و انگشت هشدار بر پیشانییت میگذارد. اما وقتی
آنشب سرخ و توفانی با تو به حرف نشستم، گفتم که فاجعه و نیستی گاه با رایحه
ملایم و لطیف پر میکشد و در تو لانه میکند و با صدائی از سکوت و رنگی از
بیرنگی حضور مداوم خود را اعلام میدارد. اینرا آنان که در مسیر قرار دارند،
بهتر میفهمند. آنانکه به سوی مرگ میروند، حالت اسرارآمیزی دارند که انسان
بعد ما، وقتی خاطرهها زنده میشوند، به یاد میآورد.
حالا خوب به یاد میآورم. از توی سنگر پا شدی و ایستادی و نگاهت را دوختی به
افق پشت سر، تکدرخت خشکیده و سوختهئی همیشه آنجا بود که آنشب خیرهاش شدی.
مشتی خاک را توی دستانت فشردی و روی پوتینهایت ریختی. تو میدانستی که بعدها
دیگر نمیتوان حتا آن درخت خشکیده را ببینی یا حتا خاک را لمس کنی؟ بر لبه سنگر
آنجا که همواره با گلوله هاشور شده است، نشستی. لبخند ماتی بر لب داشتی و
چشمهایت براق و آرام بود. مثل روزهای دیگر نبود. توفانی و نفرتانگیز بود. آبی
بود و آرام. مثل گل نیلوفر.
صورت تکیدهاش در نور سپید مهتاب صاف و بیلک میدرخشید. صدایت کمی لرزش داشت و
زندگی برایت شده بود یک شعر، یک تابلوی زمستانی. آنطور که دوست داشتی. برف و
آبی آسمان و خورشید پنهان در تنه درخت. قدرت خورشید باید پشت درخت پنهان باشد
تا بتوانی آسودهتر تماشا کنی. زندگی آنوقت برایت مفهوم پیدا میکرد. دلت
میخواست ندای غمافزا و جانسوزی بشنوی که بتوانی خود را در عمق غمش فرو بری،
فرو بری که غرق شوی. دلت میخواست دامان پر دردی پیدا کنی تا گریهات را سر
بدهی. دلت میخواست لبها را با دندان بفشری تا رگها پاره شوند و خون از
چانهات سرریز کند و هی آنرا نگاه کنی و بفهمی که اینروزها خون چه بیارزش و
بیقیمت شده است؛ آنقدر که میتواند دشت را بپوشاند. سنگرها را پر کند، تپهها
را فرا گیرد و جنگلها را بسوزاند. و اینهمه هیجان و التهاب داشتی. سرت را
بالا گرفتی، ستارهها را شمردی. آنقدر زیادند که زود خسته میشوی. چشمهایت را
ببند.
صدای مرگبار بلند شد و فریاد زدم:
- بشین پسر.
دستهات را محکم کشیدم، بیحال و آرام افتادی توی سینهام. به خیالم مردهئی.
اما خندیدی. گفتم:
- ترسیدم پسر. تو چرا امشب اینجوری شدی؟
- بد شدم؟
- نه، ولی من میترسم. باز شکل ارواح شدی.
- باز تو رفتی توی خیالات؟ قصهنویس؟!
بعد هی خندیدیم. فضا پر از هراس و جنگ و خون بود. پر از سرباز و صدای گلنگدن.
نگاهت را گرداندی به افق. آنوقت چشمهای نگران و خستهات میزانتر شد. اما
راحت حرف میزدی:
- آدم وقتی یاد میدان شهدا و دم دانشگاه میافته، موهای تنش سیخ میشه. ولی
وقتی اونجائی، دیگر ترس معنی نداره. حالام اونجوری میشدم. هی میخوام
سنگینتر بشه، شلوغتر بشه. یادته دم دانشگاه؟
- آره، خوب یادمه. اونجا نه مرگ معنی داشت، نه زندگی. دنبال یه چیز دیگهئی
بودیم، ورای اینها.
- حالا فقط پاهام مورمور میشه. نه اینکه بترسمها، نه. یهجوریم. همه خیال
میکنن نمیتونن تو جبهه طاقت بیارن، ولی میبینی که از هر جائی بهتره. نگاه
کن ببین این سربازا چه هیجانی دارن!
دود را میدیدی؟ آن صداها را میشنیدی؟ یادت هست که وقتی فرمانده دلداریمان
داد، چقدر روحیه گرفتی؟ چقدر گریه کردی؟ یادت هست؟ رادیو را بوسیدی. بلند شدی
مرا بوسیدی. صورتت پر از اشک بود. مشتت را گره کردی و بر خاک کوبیدی و گفتی:
- وقتی برگردم کلی طرح و سوژه دارم که باید بشینم کار کنم.
میدانم وقتی برگردی، کلی چیزهای دیدنی داری که باید نشان مردم بدهی. میدانم.
نگاه مات و خستهات را میدوزی به دوردستها، به آسمان. به افق که لحظههای
خواستنی بهتر مجسم شوند تا بتوانی تجلیشان دهی. دستت را میگذاری بر چانهات،
سرت را زیر میاندازی که بپردازی بهشان، خوب بپردازشان.
دستانت و آن انگشتهای ظریفت تماموقت بیکار بود. تو در آن کارزار پابهپای
تپش خاک میتپیدی، بعد تانکهای دشمن که نزدیک آمدند و آن لعنتی که در صد قدمی
ما بود و ما را به وحشت انداخت، خوب یافتمت. آن روی سکهات را هم دیدم. هیچچیز
برایت دشوار نبود. نارنجکها را یکییکی پرتاب کردی که عمل کردند و صدای مهیب
انفجار برخاست و بعد شعلههای آتش. از ذوق داد زدی:
- پنچر شد.
و آنقدر خندیدیم که دلمان گرفت.
حالا میفهمم چرا دیشب افسرده و غمگین بودی. از برزخ بدت میآید. میگوئی یا
بهشت یا دوزخ. ناامید بودی. زندگی برایت شانه خالی کرده بود. و میدانم که قدر
تو را نمیدانستند، میدانم هیچوقت بهحساب نیامدی. آنهمه حساسیت و ظرافت
ذهنت را با خشونت له کردند و روح بزرگ و هنرمندت را نادیده گرفتند.
دیدی زندگی چقدر سرد و بیروح میگذرد. دیدی حرفم غلط نبود. برای همین بود که
گفتم "مرگ بر زندگی". میدانی من از زندگی میترسم. از بیخبر آمدن حادثه، از
اینکه خالی و برزخی بشوند، میترسم. وقتی به تنها درخت پشت سرت نگاه میکنی و
میبینی که خشکیده است، دیگر زندگی چه مفهومی دارد؟ رنگها چه؟ تلخ و شیرین چه؟
همه تلخ، همه سیاه، همه مرگ. مرگ بر زندگی.
حالا دیگر چطور طاقت بیاورم، اصلا ممکن نیست، نه این جنگ بیقاعده را طاقت
میآورم. نه لبخند سرد و مبهوت ترا. این لبخند اسرارآمیزت... از همانروز
تقسیم که نوار مرزی را بمباران کردند و یک مشت زن و بچه را به خاک و خون
کشیدند، با تو همراه بود. دیشب حالت مرموزتری داشت و هنوز با تو هست.
- یادته سنگرای دوره سربازی چه کیفی کردیم؟ یا چیز میخوردیم یا دود میکردیم.
- آره، اون روزا جنگ که نبود، ارتش شده بود هتل.
و شب را با غم در بغل خوابیدیم. گفتی:
- دشمن که عراق نیست و الا همین امشب کار تموم بود.
گفتی:
- هر ضدبشری که بمب رو مردم میریزه، دشمن اصلی ماست. هر خری که از اونا
پشتیبانی میکنه، بدتر.
گفتی:
- داریم با دنیا میجنگیم.
- آره.
آری، داریم با دنیا میجنگیم. میدانی دوست من، استبداد دنیا وابسته تکاملی
قدرت استعماری است و این من و توئیم که باید ویران شویم. چون خودمان خواستهئیم
از یکچیزی دفاع کنیم که جنگ بهپا کردهاند، تا آنچیز بزرگ و عزیز از یادمان
برود. ولی مگر میشود؟ گفتی:
- حالا که میخوان به ما لطمه بزنن، دیگه هیچی برامون اهمیت نداره. نه عشق، نه
زندگی، نه هنر، نه هیچ چیز دیگه. همه چی از ذهن آدم میره بیرون و جاش پر از
دفاع میشه. نه؟
آنقدر صدای گوشخراش هست که نمیشود حرفهای تو را کاملا شنید. وقتی نگاه
کردیم، میگهای روسی دشمن بالای سرمان بود. چند تا بودند؟ شمردی؟ ته آن بیابان
درندشت سقوط کردند. سه تاشان. اما دیگر ذوق نکردیم. تفنگهامان خالی بود. صداها
چند لحظه آرامتر شد. گفتم:
- وقتی جون نداری، سلامتی میخوای چه کنی؟
- وقتی امنیت نیست، یک سفره پر از نان به لعنت خدا هم نمیارزد. مگر میشود آن
را خورد؟ چه کسی میتواند؟
و شب را با غم در بغل بیدار ماندیم.
- فردا چی میشه؟
- خدا میدونه.
- فردا ما رُ میبرن جلوتر.
- از کجا میدونی؟
- سربازای نوار مرزی همه مردن.
آری، نوبت ما بود. صبح شدهنشده ما را پیش راندند. اینجا دیگر جنگ بود. خود
جنگ. تو که آنرا از من خوبتر میشناسی.
کسی نبود که آرام باشد. هر چه بود، فریاد بود و گلوله خون. گفتی:
- راستیراستی جنگهها!
- آره، باز تو چشمبسته زیرآبی رفتی؟
آنوقت هر دو خندیدیم. راه میرفتیم. از آن تپهها بالا رفتیم، از درهها
سرازیر شدیم. یکمشت دشمن توی یکگودال، کپه مرگشان را گذاشته بودند و بوی
گندشان دماغ را میآزرد. وقتی رسیدیم، گفتی:
- این سنگرام از اون سنگرای قلابی پادگان نیستها؟
- آره، واقعییه. دیگه فیلم نیست که آرتیستش نه گرسنه میشه، نه میمیره، نه
تیر میخوره، نه غمگین میشه، نه گلولههاش ته میکشه. این سنگر مرزه. مرز
ایران و عراق. برای همین اومدیم اینجا.
بوی تند عفونت با هر نسیمی به مشام میرسید. خاک مرگ بر سر و گوش پاشیده میشد.
همانوقت بود که تانکهای دشمن سر رسیدند و تو را بهکار انداختند. بعد میگهای
لعنتی، بعد فشنگمان ته کشید. انگار دستانمان را بریده بودند. تفنگ خالی را
میان پاها گرفتیم و مچاله شدیم. همینجور موقعها است که سرها گرد تا گرد بریده
میشود و دشمن بیدردسر جلو میآید. ترس برمان داشت، سرنیزه کشیدیم و مثل
چاقوکشها سر پا نشستیم. گفتی:
- اینجوری که نمیشه نشست.
- بریم قرض کنیم.
- نه بابا، کسی فشنگ نداره تو این دعوا.
به یاد پلیسبازی دوران بچگی افتادم. دشمن روبهرو ایستاده بود و تو میبایست
از زیر میز و صندلی میگذشتی، زود خودت را پشت یک دیوار پرت میکردی. و حال هم
همین کار را میبایست میکردیم. یا من یا تو.
- من میرم.
- نه، من میرم. تو نمیتونی.
هیچکس تا بهحال با کسی اینقدر چانه نزده است. فقط یک راه مانده بود که
گلولهئی تو سینهات خالی کنم تا تو را، آن نقاش پرنده را باز گردانم. وقتی دور
شدی و رفتی، انگار دستانم بریده شد. یکباره وحشت سراپایم را گرفت، نفسم
بهشماره افتاد و نگاهم ماند به جای خالی تو، به آن فضائی که تو را به بر
گرفته بود. میدانی، دوست من، ما که نمیخواستیم بجنگیم، ما از جنگ بدمان
میآمد.
ما هیچگاه مورچهئی را هم نکشتهئیم، اما همیشه
دیدهئیم که جلو چشممان آدمها را سر بریدهاند. خونین و مالینشان کردهاند و
هر روز تفنگها بهکار بودهاند. هیچکس هم نمیداند چرا. بودا گفته است
عشق و گرسنگی دنیا را اداره میکند. ولی حالا میبینی که جنگ و کشتار جای عشق و گرسنگی را
گرفته و همه عاشقان و گرسنگان را سر بریده. دیگر اینها نمیتوانند دنیا را
اداره کنند، فقط جنگ میتواند، این جنگ لعنتی.
تو که نمیدانی در آن تنهائی دم غروب بر من چه گذشت. میدانی؟ وقتی رفیق آدم
میرود و او را تنها میگذارد، خُب هزار فکر و خیال به سر آدم میزند. من مطمئن
بودم که اگر بروم، با دست پر بازمیگردم و میدانستم که تو هم همینکار را
خواهی کرد. اما چرا اینقدر دیر؟! اینجا جائی است که همه میخواهند بمانند و
اینجا همه عاشق میشوند:
- کسی رُ سراغ داری که بعد از یهبار جبههرفتن، دیگه دلش نخواد برگرده؟
- نه، اتفاقا اونائی که جبهه رُ دیدن، باز برگشتن همینجا.
- بهقول یارو از نخورده بگیر بده به خورده.
- آره، خوردهها باز میخوان بخورن. مزهاش بدمصب لای دندونا میمونه... آدم هی
دلش میخواد... .
- شب را با غم در بغل خوابیدیم. یادت هست؟ بهتو گفتم اگر برگردم، همه اینها
را خواهم نوشت. تو میگفتی ما برنمیگردیم. ما همینجا خواهیم مرد. میگفتی دلت
برای دخترت تنگ شده، میگفتی نمیدانی زنت بعدها چکار میکند. میگفتی ولی باید
تا شب عید کلک دشمن را کند، میگفتی جنگ نباید طولانی بشود، میگفتی اصلا نباید
وجود داشته باشد، میگفتی و باز میگفتی و چقدر خوب بودی تو. آخر من چطور ترا
بگویم؟
هراس من از تنهائی بود. از خالیبودنم بود. صدای رگبار و توپ و تانک، صدای
نالهها و فریادها حتا یکدم قطع نمیشه. هزار جور فکر و خیال بهسرم میزد.
اینجور وقتها است که سر آدم را بیخود و مجانی بیخ تا بیخ میبرند و برای
پادشاهشان میبرند که جایزه بگیرند. وقتی آدم نابرابر نجنگد، وقتی آدم تنها
نباشد، دلش میخواهد آشوبگر خطه باشد، ریختوپاش کند، بزند، بخورد و آنقدر زد
و خورد کند تا در میان دود و باروت و صدا مردانه بمیرد.
باور کن هراس من همه، اینها بود. و تا شب همینطور نگران و خشکیده یکگوشه کز
کردم. هوا که خوب سیاه شد، دیگر طاقت نیاوردم و بهدنبال تو راه افتادم. حالا
دیگر این پای راست من از کار افتاده است. میبینی، رنگم پریده و خون توی
پوتینهام پر شده. یک گلوله غیبی آمد و خورد به پای من. تیری که در تاریکی در
کردند، به پای من خورد. تلوتلوخوران توی زخمیها و کشتهها راه افتادم. تو کدام
بودی؟ همه را دست زدم. تو هیچکدام نبودی. پس کجا رفته بودی؟ منکه نمیدانستم.
توی آن گودال باز هم پر بود از کشته. باز کورمالکورمال دست کشیدم. پای راستم
درد میکرد و لحظهبهلحظه بیحالتتر میشدم. سرم دوران داشت. باز دست کشیدم و
پیدایت کردم. آخر تو که نبودی. از حلقه و سبیلهات فهمیدم. نمیتوانستم بلندت
کنم و روی دوشم بیندازم. راه که نمیتوانستم بروم، کشانکشان آوردمت اینجا.
توی سنگر خودمان. آب قمقمهام را روی صورتت پاشیدم و آنرا شستم. خونها پاک
نمیشد. باز دست کشیدم و شستم. انگشتهای باریکت خونی بود، لباسهایت پر از خون
بود. هنوز هم هست.
حالا ماه نور پاشیده و روشن آن بالا نشسته است و دارد ما را تماشا میکند و من
تنها تو را نوازش میکنم. هیچ خبری از هیچجا ندارم. رادیوی توی جیب پیراهنت
تکهتکه شده، دو خشاب فشنگ به کمرت گذاشتهئی و آرام خوابیدهئی. با من حرف
بزن، بگو. یکچیزی بگو. مثلا بگو اینها را از کجا آوردی. تو که حرف نمیزنی.
آنوقت که رفتی و دیر کردی انگار مردم. هزار بار مردم. ولی حال در کنار تو، در
کنار گرمای تن تو، راحت نشستهام. پاهایم را دراز کردهام و نشستهام. راستی،
پای راست من هم از کار افتاد. پاشو نگاه کن.
ولی تو که اصلا با من حرف نمیزنی. چشمهای بازت را به آسمان دوختهئی تا
ستارهها را بشمری. اما نه، چشمهات را ببند. خسته میشوی. یادت هست من گفتم
فاجعه گاهی هم آرام و روحبخش جلوه میکند، یادت هست گفتم حادثه با صدائی از
سکوت و رنگی از بیرنگی حضور مداوم خود را اعلام میدارد؟ من اینها را در تو
میدیدم. رنگت آبی آسمانی بود. فردا که خورشید دمید، روی کولت میاندازمت،
میبرمت زیر آن درخت نخل. کنار شط. ولی منکه پا ندارم. و تو که حرف نمیزنی.
حالا که توی این سنگر پر از پوکه و خون، تو حرف نمیزنی، من چکار کنم؟ گفتم
نگاه نکن، چشمهات را ببند و اینقدر ستارهها را نگاه نکن. دیشب وقتی تانکها
آمدند و پنچر شدند، وقتی هواپیماها سقوط کردند، تو خوشحال به همهجا نگاه
میکردی و به ماه خیره میشدی و میگفتی:
- ببین مهتاب چه قشنگه! چه عظمتی داره!
حالا ببین مهتاب چقدر مقتدر و زیباست! بگذار آینهام را جلو رویت بگیرم، ببین
چقدر تو زیبا شدهئی!
مثل گل لاله. g