دارالترجمه رسمی آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

_______
 

نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی

ترجمه
لطف‌علی خنجی

ــــــــــــــــــــــــــ

نشر آفرینگان
66460099-0121

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی
وحید مقدم
________

نشر ققنوس
66460099-0121



آونگ خاطره‌های ما

عباس معروفی
________

نشر ققنوس

66460099-0121

دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی
________

نشر ققنوس
66460099-0121

پیکر فرهاد
عباس معروفی
________
 

نشر ققنوس

66460099-0121



سال بلوا
عباس معروفی

________
 

نشر ققنوس

66460099-0121


 

سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

  
کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ


فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
3244732-0131


 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس

66460099-0121



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________
 

نشر زریاب
(نشر زوار)
66491580-0121


 

چشمه عشق

نرگس (الهام) یکتا
ـــــــــــــــــــــ


نشر
مرداد
(نشر زوار)
66491580-0121



خانه‌ئی برای عشق

نرگس (الهام) یکتا ___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936

آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936

آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936



مرگ رنگ

درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر
فرهنگ‌ستان هنر

هنر معاصر آفریقا  سیدنی لیتل‌فیلد کاسفر

ترجمه
 علی‌رضا آبیز

____________

نشر آبیز

روایت عشق و مرگ سرجوخه کریستف ریلکه

 
راینر ماریا ریلکه
ترجمه
 علی‌رضا آبیز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

نشر ثالث

اسپاگتی با
سس مکزیکی


علی‌رضا آبیز
___________
 

نشر نارنج

نگه‌دار باید
پیاده شویم


علی‌رضا آبیز
___________
 

 


خواب مژه‌هات

حسین سناپور

 

 

 

- می‌خواهم بخوابم! می‌فهمی؟

- باشد، حتما. کاری ندارم. فقط چند دقیقه می‌نشینم و نگاهت می‌کنم. نگاه که نه. یعنی آن‌طورها که مثلا بعد و فاصله چیزی را بشود تشخیص داد، نه. توی این نوری که از پنجره می‌آید تو، یا در واقع نمی‌آید تو، نگاه کردن آن معنی را ندارد. تماشای مژه‌های روی‌هم‌خوابیده‌ات اصلا یک‌جور حس کردن است. از بازوها و پاهای نازکت انگار گرما می‌زند بیرون. گرما، نه آن‌جور که توی این هوا آدم بدتر داغ و کلافه شود؛ گرمائی توی دل آدم. جوری که آدم هی بخواهد نگاهت کند، سیر نشود. ببیند که گردن و چانه ظریفت با این رنگ انگار مسی‌شان، حالا غیر از آنند که توی آشپزخانه و توی نور چراغ بودند، وقتی‌که با بچه‌ها نشسته بودیم. آن‌جا نگاهت و شخصیتت فرق می‌کند. تو که البته همیشه یک‌جور و یک‌رنگی. مائیم، یعنی خودمم که نگاهم فرق می‌کند. آن‌جا لب‌هات با ولع که دود را می‌دهند تو و همان‌طور باز می‌مانند رو به هوا، خیلی زمینی‌یند. اما این‌جا انگار آدمی هستی از عالم سایه‌ها. گونه‌هات و این... .

- ننشین روی تخت!

- خب، لب تخت هم نمی‌نشینم. می‌نشینم رو‌به‌روت، روی این فلاسک. این‌جا، توی این فاصله که اشکالی ندارد؟- اصلا آن‌طور کج که باشم، نمی‌توانم طوری‌که می‌خواهم، طوری‌که همیشه دلم هوار می‌کشد، نگاهت کنم. همان‌طور که توی آشپزخانه، موقع کشیدن نمی‌توانم نگاهت کنم. نه به خاطر متلک‌هات. آن متلکی که بهم گفتی چی بود؟- بگذار خودم یادم بیاید. گفتی "سردی موزائیک‌ها هم پیزی‌یت را جمع نکرده." بگذریم که اشیا هیچ‌وقت آن‌قدر سرد نیستند که آدم‌ها و چشم‌های‌شان می‌توانند باشند. یک شوخی دیگر هم کردی. گفتی "صفحه‌های مجله‌های ادبی را به جای موکت و گلیم کف آشپزخانه انداخته‌ئی که وقت کشیدن بتوانی با تکه‌پاره‌‌های آن‌ها شعر بگوئی؟" من چه درازکش زمین باشم یا چشم‌بسته سر گذاشته به دیوار، متلک‌هات را می‌شنوم و توی ذهنم باهاشون بازی می‌کنم. بازی که نه، خیال‌بازی می‌کنم. این وقت‌ها خنده‌های بچه‌ها را هم می‌شنوم، اما فقط به خنده‌ها و حرف‌های تو گوش می‌کنم. می‌دانی چرا می‌توانی هر متلکی به هر کسی بگوئی؟- چون خودت هستی، فقط خودت. نه زهره هستی که هر وقت می‌آید پای بساط، همه می‌دانند چند تا لورازپام انداخته بالا تا بتواند به همه لب‌خند بزند و مدام ازشان تعریف کند، نه پروین هستی که فقط وقتی یک لیوان می‌خورد، می‌تواند به همه فحش بدهد و حرف دلش را به‌شان بگوید.

- به دوست‌های من دری‌وری نگو!

- البته خودت می‌دانی که من هر دوشان را دوست دارم. تو هم توی خانه من باهاشان دوست شدی. توی دودی که آدم‌ها مثل شبح می‌رفتند توش و ازش می‌آمدند بیرون و خندان و رقصان می‌چرخیدند و به هر کی می‌رسیدند، با صدای مه‌گرفته قربانش می‌رفتند و می‌گفتند پس کجائی تو که هیچ پیدات نیست. نه این‌که نفهمند که طرف را بار اول است می‌بینند یا دوم، فقط چون توی حالی بودند که می‌خواستند همه را دوست داشته باشند و همه دوست‌شان داشته باشند. من که حالا نمی‌خواهم از آن‌ها حرف بزنم. چه اهمیتی دارد که هر دوشان عاشق شعرها یا حرف‌های من هستند یا نیستند. نه این‌که شعرهام یا حتا حرف‌هام را بفهمند. حواسم هم هست که بحث خوش آمدن از فهمیدن جدا است. اما من که گول نمی‌خورم و می‌فهمم آن چشم‌ها که بی‌پلک‌زدن به دهان یا چشم‌های من نگاه می‌کنند، در حال تماشای ابدیت یا مجسمه داوود که نیستند تا دچار حیرانی شوند، چون اصلا حیرانی در کار نیست، فقط از نبودن حتا یک نخود هوش است و دارند فقط خیرگی می‌کنند، نه چیز دیگری. البته می‌دانم که من مشهورم به پرحرفی، اما با این حال دوست ندارم برای این‌طور آدم‌ها حرف بزنم. حرف زدن برای تو خیلی فرق می‌کند. چشم‌هات این‌طور بسته هم که باشند، آدم را به حرف می‌کشند. اصلا خواب مژه‌هات بیش‌تر آدم را به حرف می‌کشد. می‌دانم که بقیه را وا می‌دارد، بخواهند باهات بخوابند و به خاطر آزاد بودن از بازی‌های عشقی سطحی‌شان، حرف‌های بی‌ربط درباره‌ات بگویند. مسعود دلش خوش است که سر میز دستش را بیندازد گردنت و بعد همان‌طور تا آخر شب یا صبح با خودش و جذبه‌ئی که همان دو- سه بار لمس کردن تو براش داشته، حال کند. هی برای خودش بزرگ‌ترش کند تا بعد بیاید بگوید تنها که بوده‌ئید، مثلا همان‌وقت که من رفته‌ام سیگار بگیرم، وقت را تلف نکرده و هزار جور حرف رکیک دیگر، که فقط خودش لایقش است. مثلا تا دلایلش را محکم کند، می‌گوید خرج عمل برادرهات را همیشه همین‌طوری می‌دهی. یا سعید برای اثبات حرفش به من، چشم‌های خمار کرده‌ات را دلیل می‌آورد. انگار که وقتی سرت را خم کرده‌ئی تا سیگارت را آتش بزند، چشم‌هات باید همان‌طور باشند که وقت سر کشیدن لیوان آب یخ هستند. اما چشم‌هات واقعا آن‌طور نیستند؛ یعنی آن‌طوری که آن‌ها خیال می‌کنند. البته وقت‌هائی که بازند، آن‌هم آن‌‌طور نیمه و خمار، واقعا یک‌طوری جادوئی‌یند.

- چرا تو هم مثل آن‌ها برای تخت‌خوابت کمی سرکیسه را شل نمی‌کنی تا من هم مجبور نباشم با این حال خراب بیدار بمانم؟

- ببین، آن‌‌طرف تشک یکی- دو تا از فنرهاش دررفته و تنت را اذیت می‌کند. به‌تر است بیائی این ورتر تا خوابت ببرد و بدنت هم کوفته نشود.

- اَاَاَاَاَاَه.

- البته هر طور راحتی. شاید این‌طور هم که دمر دراز کشیده‌ئی و با این بدن ظریفی که تو داری، فنرهای آن گوشه بِهِت کاری نداشته باشند.اصلا هیچ‌کس نمی‌تواند باهات کاری داشته باشد؛ فنر که چیزی نیست! نه این‌که خودم چیزی باشم. واقعا هم دوست دارم تو بخوابی. فقط موضوع این است که دوست ندارم الان پیش آن‌ها باشم. بودن من تحریک‌شان می‌کند که پرت‌وپلا بگویند. پرت‌وپلا همیشه می‌گویند، اما این‌طور وقت‌ها چیزهائی درباره‌ات می‌گویند تا من به بحث کردن بیفتم. نه این‌که من در بحث کم بیاورم، فقط این بحث جز پراندن نشئگی نتیجه دیگری ندارد. درست است که آخرش آن‌ها سرجاشان می‌نشینند، اما دیگر آن نشئگی و جنس ضایع شده که برنمی‌گردد. تو هم باز امشب زیادی کشیدی. می‌دانم می‌خواهی فاصله نشئگی تا خوابت هیچ نباشد و وقتی خوب رفتی بالا، همان‌جا بمانی تا صبح. صبح همان‌طور که واقعا باید باشد، آرام و سفید. زردِ رنگ‌پریده و پر از جیغ ماشین هم اگر بود، بود. می‌شود توی خیال درستش کرد، اگر ذهن آدم خوب قبلش بالا رفته باشد و توی سفیدی غوطه خورده باشد. حالا چیزی به صبح نمانده. قرار نیست خود صبح هم بیدار شوی. تو که صبح‌ها کاری نداری. می‌دانی که من هم ندارم. اعتقادی هم به این سگ‌دوزدن‌های سعید و مسعود و بقیه ندارم. دنبال موس‌موس کردن برای کار گیر آوردن، پرنسیبی برای آدم باقی نمی‌گذارد. از یک سطح و معیاری دیگر نباید پائین‌تر آمد. به هر حال زندگی یک‌طوری می‌گذرد؛ حتا زندگی آدمی مثل من، که درآمد چندانی هم ندارد. با دوستی و این چیزها. این بچه‌ها که می‌آیند خانه‌ام، من همه کار براشان می‌کنم. درست است که خودشان جنس و خوراک‌شان را می‌آورند؛ من هم نمی‌خواهم بگویم که توی رفاقت این چیزها مهم است، اما هر شب من توی خانه ازشان پذیرائی می‌کنم. البته نه این‌که کار خاصی می‌کنم، اما به هر حال باید این‌جا را جمع‌وجور کنم دیگر. هر چند که این‌جا خیلی هم مرتب نیست و هر گوشه یک شلواری، کتابی، چیزی افتاده؛ یا همین کاغذپاره‌های شعرهای من. این‌طرف و آن‌طرف افتادن‌شان بیش‌تر به خاطر نوع کار کردنم است تا حواس‌پرتی. این شعرها مهم‌ترین چیزهای زندگی‌یم هستند. هر چند بعضی وقت‌ها بعضی‌شان را که از زمین یا پشت تخت برمی‌دارم و می‌خوانم، شک می‌کنم اصلا این شعرها مال من است یا نه. بعضی شعرها آن قدر مسائل‌شان دور از من است، مثل این شعرهای اروتیک و این‌ها، که نمی‌تواند مال من باشد. اما خب، بچه‌های دیگر هم که شعرشان را نمی‌اندازند برای من توی خانه‌ام، آن هم پشت تخت. البته بعضی این شعرها فقط به درد این می‌خورند که آدم بدهدشان به مجله. نمی‌شود گذاشت‌شان برای کتاب. کتاب یک‌جوری به گمان من جادوئی است؛ انگار نسخه بدل خود آدم است که تکثیر شده و همه‌جا هست. من که البته، تو هم می‌دانی، نه عقده کتاب‌چاپ‌کردن دارم و نه مشکلش را. هر وقت با هر ناشری صحبت کرده‌ام، خواسته که کتابم را براش ببرم تا چاپ کند، اما خودم دلم نمی‌خواهد از این کتاب‌هائی چاپ کنم که پیش از درآمدن مرده‌اند.

- تو واقعا می‌خواهی همین‌طور یک بند زر بزنی؟

- اگر حرف زدنم ناراحتت می‌کند، نه واقعا. ساکت می‌نشینم و نگاهت می‌کنم فقط. البته حرف زدن من شاید اول تمرکزت را به هم بزند، اما من دارم یک‌جور لالائی برات می‌گویم. می‌دانم که لالائی‌ها هم فقط به خاطر عادت شنونده به آن صدا است که حکم لالائی را پیدا می‌کند. من البته خودم هیچ وقت لالائی نشنیده‌ام. برات گفته‌ام که مادرم چه زود من و پدرم را ترک کرد. با صدای زن‌پدرم هم که نمی‌توانستم مثل لالائی ارتباط بگیرم. گمان می‌کنم در آن سن کم، لالائی اگر نه، حداقل قصه‌هائی باید برام گفته باشد. به هر حال چیزی که گفته می‌شود، زیاد مهم نیست، مهم نوع رابطه و لحن گفتن است. فکر کردم این‌طوری آرام آرام می‌خوابانمت و نمی‌گذارم سر و صدای بچه‌ها را از این‌جا بشنوی. البته شاید واقعا صدای خش‌دار و یک‌نواخت من آزاردهنده است برای تو. من هم هیچ دوست ندارم ناراحتت کنم. وقتی دارم برای جمع حرف می‌زنم، هر چند هم یکی- دو تا اطوار بیایند و مثلا برای خنده اَه اَه بگویند، یا سرشان را بگیرند توی دست‌شان، حرفم را می‌زنم. چون برام مهم است که روی اطرافیان تأثیر بگذارم. از تو هم به همین دلیل خوشم می‌آید که هر چه دلت بخواهد، می‌گوئی و مراعات چیزهای احمقانه را نمی‌کنی، که مثلا رفیق پنجاه ساله بندرعباسی سعید چی درباره‌ات فکر کند یا حتا بگوید که تازه دو روز است با ده مثقال جنس آمده تهران و تو دفعه اول است می‌بینی‌یش. همین که از در می‌آئی تو و همیشه توی دستت بسته‌ئی هست که بگذاری‌یش وسط و بی‌اعتنا به این‌که دور و بر کی هست و کی نیست، می‌گوئی بازش کنید فلان‌فلان‌شده‌ها، نشانه یک‌جور گذشتن از خط‌ها، یک‌جور ساده و بی‌معنا کردن رسم و قاعده است، که کم‌تر کسی بهش می‌رسد. فقط تو می‌توانی شب ختم مادرت با رقص بچه‌ها برقصی و با خنده‌شان بخندی. نه عصبی، نه بغض‌دار، همان‌طور مثل همیشه تودار و تسخرزن به دنیا. نه گریه، نه ناله، نه دعوا با کسی. همان شوخی‌هات و شوخ و شنگی‌هات اصلا خود زندگی است. برای همین چیزهات هم است که عاشقت هستم. می‌دانی که من آن‌قدر خودخواهم که به این سادگی‌ها عاشق کسی نمی‌شوم. فریبا هم برای همین ازم جدا شد. توقع داشت وقتی تلفن می‌زند؛ از پای بساط بلند شوم و خودم را فوری برسانم بهش. خودکشی که کرد، این‌که حالا شوهرش است، توی بیمارستان کشیک شب بود. او هم دلیل خودکشی‌یش را گفته بود. نه این‌که گفته باشد من باعث خودکشی‌یش شدم. این حرف‌هائی که بچه‌ها می‌زنند پرت‌وپلا است. من می‌گفتم نباید این‌قدر به من سخت بگیرد و بخواهد همیشه در خدمتش باشم، حتا اگر خودکشی کرده باشد. من که نگفته بودم نمایش بود، وگرنه وقتی بهم تلفن کرد تا بروم پیشش، از سعید خواهش نمی‌کردم به جای من برود و ببردش بیمارستان. من هیچ مسأله‌ئی هم باهاش نداشتم. فقط می‌گفت تو باید شاعر بزرگی بشوی. انگار اگر من شاعر بزرگی باشم، آن قدر شعور توی مملکت هست که فوری بفهمند و لازم نباشد بیست- سی سال بگذرد. همه‌اش چشمش به این مجله‌های دوزاری بود که شعرها یا لااقل ترجمه‌هام را چاپ می‌کنند یا نه. انگار من خوشم می‌آمد نوشته‌ها و ترجمه‌هام بشود مطلب سوخته و نتوانم چاپ کنم تا چند تومنی گیرم بیاید. می‌گفت باید نشان بدهی که من درباره تو شتاب نکرده‌ام و این وقت و پولی که برای تو گذاشته‌ام، بی‌خود نبوده. من که جیبم را باز نگه نداشته بودم تا کسی پولی توش بگذارد. نه این‌که توی رفاقت و عاشقی این حرف‌ها مهم باشد، فقط برای مخدوش نشدن ارتباط عاطفی و به هم نریختن مرزهای دوستی. مسأله من و پدرم فرق می‌کند. پدرم مزخرف می‌گوید که دوستم دارد. پول بهم نمی‌دهد، مگر سالی و ماهی. تازه می‌گوید نمی‌دهم چون دوستت دارم. همین خانه را هم مادربزرگم و زنش مجبور کردند تا بهم داد. که زیاد طرف‌شان آفتابی نشوم. من که به او متکی نیستم. فقط اگر این همه آدم بی‌سواد نریخته بودند توی کار ترجمه، دست من این‌قدر بسته نمی‌ماند. دست و دلم بیش‌تر می‌رفت به کار. فوق‌لیسانسم را هم می‌گرفتم، یا حتا دکترام را. می‌توانستم بنشینم پشت پنجره و تمام حس و حتا خیالم را جمع کنم و ساعت‌ها و روزها کار کنم. چند تا سیگاری می‌گذاشتم کنارم و از شب تا صبح یا شعر می‌گفتم یا ترجمه می‌کردم. توی هیر و ویری که سعید اوردُز کرد و رنگ و روش آن‌طوری شد که شما بردیدش توالت، یک سیگاری گذاشتم کنار. توی جیبم است. بلند می‌شوی با هم بکشیم؟- مثل این‌که خوابیدی.- خب، خودم می‌کشم. خیلی دلم می‌خواست دوتائی می‌کشیدیم، بی‌سرخر. اما حیف که خوابیدی. باسن استخوانی‌یم هم درد گرفت روی این فلاسک. باز خوب است از زیرم در نرفت تا حالا. کمی این‌جا بنشینم، درد باسنم تمام بشود.

- بلند شو از روی تخت!

- بیداری؟ فکر کردم خوابت برده.

- گفتم بلند شو و گم شو!

- فقط سیگارم را بکشم.

- گفتم گم شو!

- خب! (1)g

18 خرداد 83

 

----------------------------------------------------------------------------------------         

1- سناپور، حسین. سمت تاریک کلمات، چاپ دوم. تهران: چشمه، 1385، 85 ص.

 

 

 

 


تغئیر لحن

الهام يكتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

بدترین جنایت علیه بشریت،

 جنایت علیه روح است.

هگل

 

هنرمند معمولا از دنیائی می‌نویسد که بیش‌‌تر با آن آشنا است. یکی از دنیاهائی که اغلب داستان‌نویسان بدان می‌پردازند، دنیای خود هنرمند و با توسع معنائی روشن‌فکر است. در رمان روزگار سپری‌شده مردم سال‌خورده محمود دولت‌آبادی، رمان سفر تنهائی هادی غلام‌دوست، مجموعه داستان آه، استانبول رضا فرخ‌فال، رمان محاق و داستان بلند خواب صبوحی منصور کوشان، رمان سمفونی مردگان عباس معروفی، و... به هنرمند/ روشن‌فکر در دهه‌های متفاوت سده اخیر پرداخته‌ شده است. اما تالیان این نویسندگان، بیش‌تر به دنیای دیگری که نزدیک به دنیای هنرمندان/ روشن‌فکران است پرداخته‌اند. یعنی دنیای مدعیان هنر/ روشن‌فکرنماها و در واقع همان حاشیه‌نشینان کذائی. از جمله حسین سناپور در همین داستان "خواب مژه‌هات" از مجموعه سوی تاریک کلمات با یک تغئیر لحن در چند سطر آخر، آینه ‌تمام‌نمائی می‌سازد از دنیای کثیف، منحط و پوچ ایشان. سخن‌گوی داستان او مردی است با ادعای شاعری و مترجمی و در شبی که تحت‌تأثیر نشئگی مواد مخدر است، چنان با زن هم‌تای خود سخن می‌گوید که گوئی او اثیری است و بتی که باید پرستید. اما صبح‌هنگام که نشئگی از سرش می‌پرد، صنمی را که چنان پرستیده بود، به‌سان لکاته‌ئی، با بیزاری و اهانت از خود می‌راند.

تفاوت شخصیت، ویژگی، منش و کنش هنرمند/ روشن‌فکر با شبه‌هنرمند/ روشن‌فکرنما را از طریق مقایسه کارهای داستانی نسل پیشین درباره هنرمندان/ روشن‌فکران با داستان‌های امثال حسین سناپور نیز می‌توان دریافت. آثار نام‌برده در بالا (فارغ از میزان ارزش‌ هنری هر یک) گواه اصالت، احساس مسؤولیت و تعهد، گریز از زشتی و پلیدی و انحطاط و ابتذال هنرمند/ روشن‌فکر است، اما در داستان‌های نسل اخیر با شخصیت‌هائی روبه‌رو هستیم که همه هستی و هنرشان/ روشن‌فکری‌شان به همان پوچی وهمی است که بر اثر نشئگی استعمال مواد‌مخدر دچارش می‌شوند. نمونه‌های دیگر چنین کارهای داستانی در این نسل از نویسندگان عبارتند از به گزارش اداره هواشناسی: فردا این خورشید لعنتی... مهدی یزدانی‌خرم، داستان "یک دوستی سه‌نفره" شیوا مقانلو در مجموعه داستان دود مقدس، یکی‌- دو داستان در مجموعه یک فنجان چای سبز طلا نژادحسن و... که تا مرز خودافشاگری پیش می‌روند. g

 

 

 

 


 


آتش، گرما، زندگی

پرگل م.

 

 

 

ویرایش نوشته‌های پرگل یکی از مشکل‌ترین کارها برایم است. ناخودآگاه او قوی است و هر گونه دست‌بردن در کارهایش ممکن است به آن‌‌ها خدشه وارد کند. به‌همین دلیل از او خواستم این داستان را سطربه‌سطر برایم بخواند و توضیح بدهد چه می‌خواسته بگوید، مبادا حذف یا اضافه واژه‌ئی کلیت آن را ناقص کند. بنابراین حداقل تغئیرها را با موافقت خود او انجام دادم.

و اما روی‌کرد فرامتنی این داستان:

پرگل در کلاس چهارم دو هم‌شاگردی داشت که ناخواهری بودند. یعنی پدر یکی با مادر دیگری ازدواج کرده بود. طبیعی است این دو دختر مشکل‌ها در زندگی‌شان داشتند. یادم است روزی پرگل از در مدرسه بیرون آمد و تا خود خانه از ته دل گریست. هرچه هم می‌کوشیدم او را آرام کنم، نمی‌توانستم. آخر یکی از آ‌نها (دختر بی‌پدر) در ساعت‌های بی‌معلمی، بسیاری از درد و رنج‌هایش را برایش بازگفته بود. این دختر در آن سن کم، حتا یک بار هم با خوردن تعداد زیادی قرص‌ استامینوفن قصد خودکشی داشت. امسال پرگل دیگر در آن مدرسه نبود و آن دوستش را هم ندید. اما در اولین تمرین تابستانی برای نوشتن، متأثر از ماجرای او داستان زیر را در یک نشست نوشت. طبق معمول شگفت‌زده‌ام کرد از توان داستان‌پردازی‌یش. در بازخوانی هم که به ساختار محکم داستان برخوردم و نمادهایش و... . به‌راستی می‌توان در مورد آن مقاله نقدی نوشت. حال باید دریافته باشید چرا ویرایش کارهای او این‌قدر برایم مشکل است و حتا تا حد ممکن می‌کوشم در واژه‌هایش دست نبرم.

سردبیر   

 

 

 

 

 

سعی می‌کند اجاق را روشن کند. نه، نمی‌تواند. در دل می‌گوید: «خدایا، کمکم کن.» اما اجاق روشن نمی‌‌شود.

مادرش با عصبانیت می‌گوید: «دست‌وپا‌چلفتی، بلد نیستی گاز روشن کنی؟!»

اشک در چشمانش جمع می‌شود. در ذهن آتش بزرگی را ترسیم می‌کند. مادرش در کنارش با افتخار او را نگاه می‌کند. چشمش را می‌بندد. قطره اشک با پائین آوردن پلک، پائین می‌آید. مادر که عصبانی است، سعی می‌کند اجاق را روشن کند. اما نمی‌تواند و عاقبت می‌گوید: «مثل این‌که گاز قطع شده.»

ته‌دلش خوش‌حال می‌شود. از آشپزخانه بیرون می‌آید. چرا گاز درست زمانی که گرسنه‌شان است، باید قطع باشد؟ چرا پدرش درست زمانی که با هم خوب بودند، باید بمیرد؟

شومینه خاموش است. کاش می‌توانست در آن آتش روشن کند. اما حیف که این شومینه واقعی نیست. کاش پدرش نمرده بود. در خانه قبلی شومینه‌شان واقعی بود و می‌توانست در آن آتش روشن کند. اول بلد نبود. اما بالأخره یاد گرفت. بعضی‌‌وقت‌ها پدر برايش آتش روشن می‌‌كرد. با هم می‌خندیدند. پدر دستش را در آتش فرو می‌کرد. می‌ترسید دستش بسوزد. اما خط‌های پیشانی پدر هیچ دردی را نشان نمی‌داد.

به اتاقش می‌رود؛ اتاقی که با خواهرش شب‌ها در آن می‌خوابید. از پنجره به بیرون نگاه می‌کند. راستی چگونه شد پارکی که زمانی پر از درخت بود، حالا یک‌جا خاکستری شده بود؟ چرا همه درخت‌ها را از ته بریده بودند؟ از آن درخت‌ها نیم‌کت‌های قهوه‌ئی درست کرده بودند که آدم تا روی‌شان می‌نشست، از سرما یخ می‌زد.

دوباره به آشپزخانه می‌رود. مادر دارد غذا را در ماکروفر گرم می‌کند.

«مادر، غذا باید روی اجاق گرم بشه. نباید این کارُ بکنی.»

«عزیزم، فرقی نداره. تو غذا رُ می‌خوای، چکار داری با چی گرم می‌شه؟»

مادر، خواهش می‌کنم، آتش را روشن کن.

مادر عصبانی نگاهی به او می‌اندازد و می‌رود پیش آن شومینه خالی که آتش روشن نمی‌کند و از او می‌پرسد چیزی نمی‌خواهد. مادرش برمی‌گردد.

«دلم برات خیلی تنگ شده، مادر.»

«عزیزم، من که پیش توام!»

تو قلبم نیستی!

آرام مادرش را در آغوش می‌گیرد؛ می‌خواهد از غمش بگوید؛ از سرما؛ از این‌که آتش وجود ندارد. اما انگار آتشی که صدایش را گرم می‌کرد، از بین رفته. ناگهان خواهر سردش می‌آید. «چی شده؟»

«هیچی، عزیزم!»

«غذا رُ تو فر گرم کردی؟ عالی‌یه! همیشه همین کارُ بکن.»

مادر می‌خندد.

می‌خواهد فریاد بزند چرا آتش خانه مرا دزدیده‌ئی. خواهر سردش با اشتها به غذا نگاه می‌کند. حالش به هم می‌خورد. از آشپزخانه بیرون می‌رود. شومینه سرد است. به طرف بوفه می‌رود و کشوی قهوه‌ئی را بیرون می‌کشد. به حالت نوازش‌گونه به آن کشو دست می‌زند. چاقو و کبریتی آن‌جا است. دسته چاقو خاکستری کم‌رنگ است. آن‌ها را برمی‌دارد. این چاقو وقتی شومینه گرم بود، همیشه گم می‌شد. چاقو را زیر سینه راستش می‌گیرد و دست دیگرش را روی قلبش می‌گذارد. سرد است. به اتاقش می‌رود. چاقو و کبریت را زیر تشک تخت قایم می‌کند و دراز می‌کشد. خواهر سردش می‌آید. «چرا نیامدی غذا بخوریم؟»

«گرسنه‌م نبود.»

«داریم می‌‌ریم بیرون، تو می‌یای؟»

بیرون سردتر است. می‌گوید نه.

«باشه.»

خواهر سردش لباس قهوه‌ئی کم‌رنگی می‌پوشد. مادرش داد می‌زند: «نمی‌یای، عزیزم؟»

«نه، من تو سرما نمی‌یام.»

خواهر سردش از اتاق بیرون می‌رود. «خداحافظ.»

خدا نگه‌دار تو باشد.

صدای در خانه می‌آید. چاقو را از زیر تشک برمی‌دارد و می‌نشیند. رگ برجسته پای شست راستش را می‌برد. تعجب می‌کند دردی ندارد. خون همه‌جا سرازیر می‌شود. بسیار گرم است. روی همه جای بدنش خون راه افتاده است. دوست دارد آن لذت تخلیه‌شدن همیشه وجود داشته باشد. خون می‌رود و گرمش می‌کند. گرم ِ گرم. اما برای بیش‌تر گرم شدن باز هم باید تلاش کند. کبریت را برمی‌دارد و با دست سالمش دیوار خاکستری خانه را می‌گیرد و تا گاراژ می‌رود.

بله، پیاده رفته‌اند. مقداری بنزین در آن‌جا است. بنزین را روی خود می‌ریزد. کبریت را روشن می‌کند. آتش از موهایش بلند می‌شود. گرم شده است. از لذت فریاد می‌زند و دور ماشین می‌دود. فریاد می‌زند باید گرم شد. کسی به در گاراژ می‌کوبد. گرم روی ماشین می‌افتد. گرم است. گرم و بوم... !g

2 تیر 1387     

 

  


باب تنثیه، سفر عروج

                             سیدعباس معروفی

abbasmaroufi@gmx.de

 

 

 

داستان زیر در دفتر دوم فصل‌نامه قاموس (بهار 1362) منتشر شده بود.

سردبیر

 

 

 

گفته بودم فاجعه گاه به صورت طبیعی جلوه می‌کند. گاه با یک بارغم دق‌الباب می‌کند و همه‌چیز را، همه‌چیز عزیز را با خود می‌بلعد و می‌برد و گاه به صورت اخطار، روبه‌‌رویت می‌‌نشیند و انگشت هشدار بر پیشانی‌یت می‌گذارد. اما وقتی آن‌شب سرخ و توفانی با تو به حرف نشستم، گفتم که فاجعه و نیستی گاه با رایحه ملایم و لطیف پر می‌کشد و در تو لانه می‌کند و با صدائی از سکوت و رنگی از بی‌رنگی حضور مداوم خود را اعلام می‌دارد. این‌را آنان که در مسیر قرار دارند، به‌تر می‌فهمند. آنان‌که به سوی مرگ می‌روند، حالت اسرارآمیزی دارند که انسان بعد ما، وقتی خاطره‌ها زنده می‌شوند، به یاد می‌آورد.

حالا خوب به یاد می‌آورم. از توی سنگر پا شدی و ایستادی و نگاهت را دوختی به افق پشت سر، تک‌درخت خشکیده و سوخته‌ئی همیشه آن‌جا بود که آن‌شب خیره‌اش شدی. مشتی خاک را توی دستانت فشردی و روی پوتین‌هایت ریختی. تو می‌دانستی که بعدها دیگر نمی‌توان حتا آن درخت خشکیده را ببینی یا حتا خاک را لمس کنی؟ بر لبه سنگر آن‌جا که هم‌واره با گلوله‌ هاشور شده است، نشستی. لب‌خند ماتی بر لب داشتی و چشم‌هایت براق و آرام بود. مثل روزهای دیگر نبود. توفانی و نفرت‌انگیز بود. آبی بود و آرام. مثل گل نیلوفر.

صورت تکیده‌اش در نور سپید مهتاب صاف و بی‌لک می‌درخشید. صدایت کمی لرزش داشت و زندگی برایت شده بود یک شعر، یک تابلوی زمستانی. آن‌طور که دوست داشتی. برف و آبی آسمان و خورشید پنهان در تنه درخت. قدرت خورشید باید پشت درخت پنهان باشد تا بتوانی آسوده‌تر تماشا کنی. زندگی آن‌وقت برایت مفهوم پیدا می‌کرد. دلت می‌خواست ندای غم‌افزا و جان‌سوزی بشنوی که بتوانی خود را در عمق غمش فرو بری، فرو بری که غرق شوی. دلت می‌خواست دامان پر دردی پیدا کنی تا گریه‌ات را سر بدهی. دلت می‌خواست لب‌ها را با دندان بفشری تا رگ‌ها پاره شوند و خون از چانه‌ات سرریز کند و هی آن‌را نگاه کنی و بفهمی که این‌روزها خون چه بی‌ارزش و بی‌قیمت شده است؛ آن‌قدر که می‌تواند دشت را بپوشاند. سنگرها را پر کند، تپه‌ها را فرا گیرد و جنگل‌ها را بسوزاند. و این‌همه هیجان و التهاب داشتی. سرت را بالا گرفتی، ستاره‌ها را شمردی. آن‌قدر زیادند که زود خسته می‌شوی. چشم‌هایت را ببند.

صدای مرگ‌بار بلند شد و فریاد زدم:

- بشین پسر.

دست‌هات را محکم کشیدم، بی‌حال و آرام افتادی توی سینه‌ام. به خیالم مرده‌ئی. اما خندیدی. گفتم:

- ترسیدم پسر. تو چرا امشب این‌جوری شدی؟

- بد شدم؟

- نه، ولی من می‌ترسم. باز شکل ارواح شدی.

- باز تو رفتی توی خیالات؟ قصه‌نویس؟!

بعد هی خندیدیم. فضا پر از هراس و جنگ و خون بود. پر از سرباز و صدای گلنگدن.

نگاهت را گرداندی به افق. آن‌وقت چشم‌های نگران و خسته‌ات میزان‌تر شد. اما راحت حرف می‌زدی:

- آدم وقتی یاد میدان شهدا و دم دانش‌گاه می‌افته، موهای تنش سیخ می‌شه. ولی وقتی اون‌جائی، دیگر ترس معنی نداره. حالام اون‌جوری می‌شدم. هی می‌خوام سنگین‌تر بشه، شلوغ‌تر بشه. یادته دم دانش‌گاه؟

- آره، خوب یادمه. اون‌جا نه مرگ معنی داشت، نه زندگی. دنبال یه چیز دیگه‌ئی بودیم، ورای این‌ها.

- حالا فقط پاهام مورمور می‌شه. نه این‌که بترسم‌ها، نه. یه‌جوریم. همه خیال می‌کنن نمی‌تونن تو جبهه طاقت بیارن، ولی می‌بینی که از هر جائی به‌تره. نگاه کن ببین این سربازا چه هیجانی دارن!

دود را می‌دیدی؟ آن صداها را می‌شنیدی؟ یادت هست که وقتی فرمانده دل‌داری‌مان داد، چقدر روحیه گرفتی؟ چقدر گریه کردی؟ یادت هست؟ رادیو را بوسیدی. بلند شدی مرا بوسیدی. صورتت پر از اشک بود. مشتت را گره کردی و بر خاک کوبیدی و گفتی:

- وقتی برگردم کلی طرح و سوژه دارم که باید بشینم کار کنم.

می‌دانم وقتی برگردی، کلی چیزهای دیدنی داری که باید نشان مردم بدهی. می‌دانم. نگاه مات و خسته‌ات را می‌دوزی به دوردست‌ها، به آسمان. به افق که لحظه‌های خواستنی به‌تر مجسم شوند تا بتوانی تجلی‌شان دهی. دستت را می‌گذاری بر چانه‌ات، سرت را زیر می‌اندازی که بپردازی بهشان، خوب بپردازشان.

دستانت و آن انگشت‌های ظریفت تمام‌وقت بی‌کار بود. تو در آن کارزار پابه‌پای تپش خاک می‌تپیدی، بعد تانک‌های دشمن که نزدیک آمدند و‌ آن لعنتی که در صد قدمی ما بود و ما را به وحشت انداخت، خوب یافتمت. آن روی سکه‌ات را هم دیدم. هیچ‌چیز برایت دشوار نبود. نارنجک‌ها را یکی‌یکی پرتاب کردی که عمل کردند و صدای مهیب انفجار برخاست و بعد شعله‌های آتش. از ذوق داد زدی:

- پنچر شد.

و آن‌قدر خندیدیم که دل‌مان گرفت.

حالا می‌فهمم چرا دی‌شب افسرده و غم‌گین بودی. از برزخ بدت می‌آید. می‌گوئی یا بهشت یا دوزخ. ناامید بودی. زندگی برایت شانه خالی کرده بود. و می‌دانم که قدر تو را نمی‌دانستند، می‌دانم هیچ‌وقت به‌حساب نیامدی. آن‌همه حساسیت و ظرافت ذهنت را با خشونت له کردند و روح بزرگ و هنرمندت را نادیده گرفتند.

دیدی زندگی چقدر سرد و بی‌روح می‌گذرد. دیدی حرفم غلط نبود. برای همین بود که گفتم "مرگ بر زندگی". می‌دانی من از زندگی می‌ترسم. از بی‌خبر آمدن حادثه، از این‌که خالی و برزخی بشوند، می‌ترسم. وقتی به تنها درخت پشت سرت نگاه می‌کنی و می‌بینی که خشکیده است، دیگر زندگی چه مفهومی دارد؟ رنگ‌ها چه؟ تلخ و شیرین چه؟ همه تلخ، همه سیاه، همه مرگ. مرگ بر زندگی.

حالا دیگر چطور طاقت بیاورم، اصلا ممکن نیست، نه این جنگ بی‌قاعده را طاقت می‌آورم. نه لب‌خند سرد و مبهوت ترا. این لب‌خند اسرارآمیزت... از همان‌روز تقسیم که نوار مرزی را بمباران کردند و یک مشت زن و بچه را به خاک و خون کشیدند، با تو هم‌راه بود. دی‌شب حالت مرموزتری داشت و هنوز با تو هست.

- یادته سنگرای دوره سربازی چه کیفی کردیم؟ یا چیز می‌خوردیم یا دود می‌کردیم.

- آره، اون روزا جنگ که نبود، ارتش شده بود هتل.

و شب را با غم در بغل خوابیدیم. گفتی:

- دشمن که عراق نیست و الا همین‌ امشب کار تموم بود.

گفتی:

- هر ضدبشری که بمب رو مردم می‌ریزه، دشمن اصلی ماست. هر خری که از اونا پشتیبانی می‌کنه، بدتر.

گفتی:

- داریم با دنیا می‌جنگیم.

- آره.

آری، داریم با دنیا می‌جنگیم. می‌دانی دوست من، استبداد دنیا وابسته تکاملی قدرت استعماری است و این من و توئیم که باید ویران شویم. چون خودمان خواسته‌ئیم از یک‌چیزی دفاع کنیم که جنگ به‌پا کرده‌اند، تا آن‌چیز بزرگ و عزیز از یادمان برود. ولی مگر می‌شود؟ گفتی:

- حالا که می‌خوان به ما لطمه بزنن، دیگه هیچی برامون اهمیت نداره. نه عشق، نه زندگی، نه هنر، نه هیچ چیز دیگه. همه چی از ذهن آدم می‌ره بیرون و جاش پر از دفاع می‌شه. نه؟

آن‌قدر صدای گوش‌خراش هست که نمی‌شود حرف‌های تو را کاملا شنید. وقتی نگاه کردیم، میگ‌های روسی دشمن بالای سرمان بود. چند تا بودند؟ شمردی؟ ته آن بیابان درندشت سقوط کردند. سه تاشان. اما دیگر ذوق نکردیم. تفنگ‌هامان خالی بود. صداها چند لحظه آرام‌تر شد. گفتم:

- وقتی جون نداری، سلامتی می‌خوای چه کنی؟

- وقتی امنیت نیست، یک سفره پر از نان به لعنت خدا هم نمی‌ارزد. مگر می‌شود آن را خورد؟ چه کسی می‌تواند؟

و شب را با غم در بغل بیدار ماندیم.

- فردا چی می‌شه؟

- خدا می‌دونه.

- فردا ما رُ می‌برن جلوتر.

- از کجا می‌دونی؟

- سربازای نوار مرزی همه مردن.

آری، نوبت ما بود. صبح شده‌نشده ما را پیش راندند. این‌جا دیگر جنگ بود. خود جنگ. تو که آن‌را از من خوب‌تر می‌شناسی.

کسی نبود که آرام باشد. هر چه بود، فریاد بود و گلوله خون. گفتی:

- راستی‌راستی جنگه‌ها!

- آره، باز تو چشم‌بسته زیرآبی رفتی؟

آن‌وقت هر دو خندیدیم. راه می‌رفتیم. از آن تپه‌ها بالا رفتیم، از دره‌ها سرازیر شدیم. یک‌مشت دشمن توی یک‌گودال، کپه مرگ‌شان را گذاشته بودند و بوی گندشان دماغ را می‌آزرد. وقتی رسیدیم، گفتی:

- این سنگرام از اون سنگرای قلابی پادگان نیست‌ها؟

- آره، واقعی‌یه. دیگه فیلم نیست که آرتیستش نه گرسنه می‌شه، نه می‌میره، نه تیر می‌خوره، نه غم‌گین می‌شه، نه گلوله‌هاش ته می‌کشه. این سنگر مرزه. مرز ایران و عراق. برای همین اومدیم این‌جا.

بوی تند عفونت با هر نسیمی به مشام می‌رسید. خاک مرگ بر سر و گوش پاشیده می‌شد. همان‌وقت بود که تانک‌های دشمن سر رسیدند و تو را به‌کار انداختند. بعد میگ‌های لعنتی، بعد فشنگ‌مان ته کشید. انگار دستان‌مان را بریده بودند. تفنگ خالی را میان پاها گرفتیم و مچاله شدیم. همین‌جور موقع‌ها است که سرها گرد تا گرد بریده می‌شود و دشمن بی‌دردسر جلو می‌آید. ترس برمان داشت، سرنیزه کشیدیم و مثل چاقوکش‌ها سر پا نشستیم. گفتی:

- این‌جوری که نمی‌شه نشست.

- بریم قرض کنیم.

- نه بابا، کسی فشنگ نداره تو این دعوا.

به یاد پلیس‌بازی دوران بچگی افتادم. دشمن روبه‌رو ایستاده بود و تو می‌بایست از زیر میز و صندلی می‌گذشتی، زود خودت را پشت یک دیوار پرت می‌کردی. و حال هم همین کار را می‌بایست می‌کردیم. یا من یا تو.

- من می‌رم.

- نه، من می‌رم. تو نمی‌تونی.

هیچ‌کس تا به‌حال با کسی این‌قدر چانه نزده است. فقط یک راه مانده بود که گلوله‌ئی تو سینه‌ات خالی کنم تا تو را، آن نقاش پرنده را باز گردانم. وقتی دور شدی و رفتی، انگار دستانم بریده شد. یک‌باره وحشت سراپایم را گرفت، نفسم به‌شماره افتاد و نگاهم ماند به جای خالی تو، به آن ‌فضائی که تو را به بر گرفته بود. می‌دانی، دوست من، ما که نمی‌خواستیم بجنگیم، ما از جنگ بدمان می‌آمد.

ما هیچ‌گاه مورچه‌ئی را هم نکشته‌ئیم، اما همیشه دیده‌ئیم که جلو چشم‌مان آدم‌ها را سر بریده‌اند. خونین و مالین‌شان کرده‌اند و هر روز تفنگ‌ها به‌کار بوده‌اند. هیچ‌کس هم نمی‌داند چرا. بودا گفته است عشق و گرسنگی دنیا را اداره می‌کند. ولی حالا می‌بینی که جنگ و کشتار جای عشق و گرسنگی را گرفته و همه عاشقان و گرسنگان را سر بریده. دیگر این‌ها نمی‌توانند دنیا را اداره کنند، فقط جنگ می‌تواند، این جنگ لعنتی.

تو که نمی‌دانی در آن تنهائی دم غروب بر من چه گذشت. می‌دانی؟ وقتی رفیق آدم می‌رود و او را تنها می‌گذارد، خُب هزار فکر و خیال به سر آدم می‌زند. من مطمئن بودم که اگر بروم، با دست پر بازمی‌گردم و می‌دانستم که تو هم همین‌کار را خواهی کرد. اما چرا این‌قدر دیر؟! این‌جا جائی است که همه می‌خواهند بمانند و این‌جا همه عاشق می‌شوند:

- کسی رُ سراغ داری که بعد از یه‌بار جبهه‌رفتن، دیگه دلش نخواد برگرده؟

- نه، اتفاقا اونائی که جبهه رُ دیدن، باز برگشتن همین‌جا.

- به‌قول یارو از نخورده بگیر بده به خورده.

- آره، خورده‌ها باز می‌خوان بخورن. مزه‌اش بدمصب لای دندونا می‌مونه... آدم هی دلش می‌خواد... .

- شب را با غم در بغل خوابیدیم. یادت هست؟ به‌تو گفتم اگر برگردم، همه این‌ها را خواهم نوشت. تو می‌گفتی ما برنمی‌گردیم. ما همین‌جا خواهیم مرد. می‌گفتی دلت برای دخترت تنگ شده، می‌گفتی نمی‌دانی زنت بعدها چکار می‌کند. می‌گفتی ولی باید تا شب عید کلک دشمن را کند، می‌گفتی جنگ نباید طولانی بشود، می‌گفتی اصلا نباید وجود داشته باشد، می‌گفتی و باز می‌گفتی و چقدر خوب بودی تو. آخر من چطور ترا بگویم؟

هراس من از تنهائی بود. از خالی‌بودنم بود. صدای رگ‌بار و توپ و تانک، صدای ناله‌ها و فریادها حتا یک‌دم قطع نمی‌شه. هزار جور فکر و خیال به‌سرم می‌زد. این‌جور وقت‌ها است که سر آدم را بی‌خود و مجانی بیخ تا بیخ می‌برند و برای پادشاه‌شان می‌برند که جایزه بگیرند. وقتی آدم نابرابر نجنگد، وقتی آدم تنها نباشد، دلش می‌خواهد آشوب‌گر خطه باشد، ریخت‌وپاش کند، بزند، بخورد و آن‌قدر زد و خورد کند تا در میان دود و باروت و صدا مردانه بمیرد.

باور کن هراس من همه، این‌ها بود. و تا شب همین‌طور نگران و خشکیده یک‌گوشه کز کردم. هوا که خوب سیاه شد، دیگر طاقت نیاوردم و به‌دنبال تو راه افتادم. حالا دیگر این پای راست من از کار افتاده است. می‌بینی، رنگم پریده و خون توی پوتین‌هام پر شده. یک گلوله غیبی آمد و خورد به پای من. تیری که در تاریکی در کردند، به پای من خورد. تلوتلوخوران توی زخمی‌ها و کشته‌ها راه افتادم. تو کدام بودی؟ همه را دست زدم. تو هیچ‌کدام نبودی. پس کجا رفته بودی؟ من‌که نمی‌دانستم. توی آن گودال باز هم پر بود از کشته. باز کورمال‌کورمال دست کشیدم. پای راستم درد می‌کرد و لحظه‌به‌لحظه بی‌حالت‌تر می‌شدم. سرم دوران داشت. باز دست کشیدم و پیدایت کردم. آخر تو که نبودی. از حلقه و سبیل‌هات فهمیدم. نمی‌توانستم بلندت کنم و روی دوشم بیندازم. راه که نمی‌توانستم بروم، کشان‌کشان آوردمت این‌جا. توی سنگر خودمان. آب قمقمه‌ام را روی صورتت پاشیدم و آن‌را شستم. خون‌ها پاک نمی‌شد. باز دست کشیدم و شستم. انگشت‌های باریکت خونی بود، لباس‌هایت پر از خون بود. هنوز هم هست.

حالا ماه نور پاشیده و روشن آن بالا نشسته است و دارد ما را تماشا می‌کند و من تنها تو را نوازش می‌کنم. هیچ خبری از هیچ‌جا ندارم. رادیوی توی جیب پیراهنت تکه‌تکه شده، دو خشاب فشنگ به کمرت گذاشته‌ئی و آرام خوابیده‌ئی. با من حرف بزن، بگو. یک‌چیزی بگو. مثلا بگو این‌ها را از کجا آوردی. تو که حرف نمی‌زنی. آن‌وقت که رفتی و دیر کردی انگار مردم. هزار بار مردم. ولی حال در کنار تو، در کنار گرمای تن تو، راحت نشسته‌ام. پاهایم را دراز کرده‌ام و نشسته‌ام. راستی، پای راست من هم از کار افتاد. پاشو نگاه کن.

ولی تو که اصلا با من حرف نمی‌‌زنی. چشم‌های بازت را به آسمان دوخته‌ئی تا ستاره‌ها را بشمری. اما نه، چشم‌هات را ببند. خسته می‌شوی. یادت هست من گفتم فاجعه گاهی هم آرام و روح‌بخش جلوه می‌کند، یادت هست گفتم حادثه با صدائی از سکوت و رنگی از بی‌رنگی حضور مداوم خود را اعلام می‌دارد؟ من این‌ها را در تو می‌‌دیدم. رنگت آبی آسمانی بود. فردا که خورشید دمید، روی کولت می‌اندازمت، می‌برمت زیر آن درخت نخل. کنار شط. ولی من‌که پا ندارم. و تو که حرف نمی‌‌زنی. حالا که توی این سنگر پر از پوکه و خون، تو حرف نمی‌‌زنی، من چکار کنم؟ گفتم نگاه نکن، چشم‌هات را ببند و این‌قدر ستاره‌ها را نگاه نکن. دی‌شب وقتی تانک‌ها آمدند و پنچر شدند، وقتی هواپیماها سقوط کردند، تو خوش‌حال به همه‌جا نگاه می‌کردی و به ماه خیره می‌شدی و می‌گفتی:

- ببین مه‌تاب چه قشنگه! چه عظمتی داره!

حالا ببین مه‌تاب چقدر مقتدر و زیباست! بگذار آینه‌ام را جلو رویت بگیرم، ببین چقدر تو زیبا شده‌ئی!

         مثل گل لاله. g

 

 

 

 

 


كریه

الهام یكتا
eyektam@gmail.com

 

 

 

داستان زیر در شماره 9 آینه‌ها (پانزده مرداد 1384) درج شده بود.

سردبیر

 

 

 

داشت آخرین اتاقك دستشویی را می‌شست كه صدایشان را شنید. ادامه هر جمله‌شان قهقهه وقیحانه‌ئی بود. نگاه‌شان كرد. مشغول تجدید آرایش بودند. آن‌كه  سیه‌چرده نمكینی بود، گفت: «با همه فرق می‌كند. تا امتحان نكنی، نمی‌فهمی چی می‌گم. به هیكل قناسش نگاه نكن.»

دختر دیگر لاغر مردنی بود. اما خیلی قشنگ. گفت: «خدا كنه اُزگل عاشقم بشه و بگیردم. از این آلاخون والاخونی ذله شدم. الان هوا گرمه، می‌شه زیر بوته‌ئی یا تو خرابه‌ئی سر كرد. فردا كه برف و بارون بیاد، چی؟» و رژ اكلیلی را چند بار روی لب‌های باریكش كشید.

شیر آب را تا آخر باز كرد و كف كاشی‌ها و كاسه دست‌شوئی را روانه تاق كرد. دختر سیه‌چرده گفت: «بی‌خیال، جیگر! هم‌چین می‌گذره كه خودت‌م حالیت نمی‌شه. پارسال زمستون به اون سردی، مگه من همین جوری ویلون و سیلون نبودم؟»
كاشی‌شور را برداشت و از اتاقك بیرون آمد. به سختی كمر راست كرد و آخ بلندی گفت. دختر لاغر مردنی زودتر چشمش به او افتاد. به آنی كراهت همه چهره‌اش را پوشاند. دختر سیه‌چرده هم متوجه او شد. احساس انزجار و وحشت چشم‌های كوچكش را درشت كرد.

دختر لاغر مردنی زودتر به خود آمد. هراسان لوازم آرایش را در كیفش چپاند و بیرون دوید. دختر سه‌چرده هم پشت سرش. از هول یادشان رفت شال‌های حریر هفت رنگ خود را روی سر بكشند. پوزخندی زد و زیر لب گفت: «نوبت شما‌م می‌رسه. یه دورانی من‌م خوشگل بودم و حال و روز شماها رَُ داشتم!» و كاشی‌شور را پرت كرد در انباری، اما نگاهش روی آن ماند. آن را خوب نشسته بود. كثافت روی پرزهایش مانده بود. g

 

 

 

 

 

 



جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شمارههای پيشين  
   
از دل برآيد    .    روز من  .   خاطره   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .    برگ سبز  
    
هزارتو   .   گفت و گو   .  
نامه   .    آینه های دیگر   .   جوانه   .    English