.مقاله زیر در شماره هشتم آینهها
(پانزده تیر 1384) درج شده بود
سردبیر
نخستین درونمایهئی (Motif)
که از شعر "شبان گمشده"
به ذهن متبادر میشود،
"چوپان دروغگو" است. (همان سطر اول:
شبان گمشده، آی دروغ) اما
این موتیف بیشتر
بار فولکوریک دارد تا تاریخی و به سرعت کمرنگ
میشود.
و با وارد شدن عنصر بره
به شعر (گردن
به گردن تا کدام بره تکلیف کردهئی) موتیف شبان و بره بر مبنای
آیه خداوند شبان من است
انجیل شکل میگیرد.
واژه تکلیف
هم با بار دستوری دینی که دارد، بر غلظت
این موتیف میافزاید.
اما این باور مسیحیت که عیسا، بره و خداوند، شبان و در مقیاس دیگر
عیسا، شبان و پیروانش برهاند،
در مصرع چهارم درهم میشکند
و دیگر از نجات و رهائیبخشی
عیسا مسیحی ردی باقی نمیماند
که نامش منجی و رهاننده معنا میدهد.
زیرا برهها
(چه عیسا چه پیروانش) هنوز متولدنشده، میمیرند.
(تا برههای تودلی سقط)
در مصرع ششم با واژه
آدم، به
پیامبر دیگر؛ آدم ابوالبشر میتوان
ره برد و با حضور حوا، به باور دیگر مسیحیت رسید. یعنی همان تلقی از
گناه نخستین و هبوط آدم و حوا که سنگینی بارش را هر آدمی تا ابد بر دوش
خود حمل خواهد کرد و عیسا بهواسطه آن بر صلیب کشیده شد. اما همینجا
برای دومین بار ساختارشکنی صورت میگیرد.
به این ترتیب که اگر عشوههای
حوائی بنا بر روایتهای
به ویژه عهدعتیقی
باعث هبوط آدم از بهشت برین شد و آن دو دلداده
رانده شده و سرگردان، در زمین سر در پی هم گذاشتند تا عاقبت به وصال
رسیدند، عشوههای (حتا معصومانه) دختران حوا در طول تاریخ تاراج میشود
و ظالم چنان همگان را به زانو در میآورد
که جز صبر
چاره دیگری نمییابند.
یک نمونه امروزیش نیز آنچه بر سر دختران حوا در بوسنی و هرزهگوین
آمد و شاید هماکنون
در هر گوشه این کره خاکی میآید.
ناچار آدم
امروزی
منگ است.
مانند پیشنمونهاش (Prototype)
آدم ابوالبشر دیگر انتخابگر
نیست و با میل و انتخاب خویشتن، جفت بر نمیگزیند
و چه بسا شاهد هم باشد جفتش را به تاراج
میبرند
و او هیچ نمیتواند
بکند جز صبر. خود حوای تاراجرفته نیز باید بین مرگ و صبر یکی را
برگزیند. در نتیجه سومین تصویر تلخ و نومیدانه بند اول شعر، در دو سطر
آخرش شکل میگیرد:
دیشب همین بره آخر
از بند ناف به گردن زباله گره خورد و نمرد
بنابراین اگرعیسا به عنوان برهِ پیشنمونه برههای/
انسانهای
دیگر در اصطبلی به دنیا
میآید
و به پیامبری بدل میشود،
دنبالههای
او میان زباله
به دنیا میآیند.
زبالهئی
که میتواند
کنایه از زبالهدانی
این دنیا با همه زشتی و نکبتهایش
باشد. مسلم است از این زبالهدانی
نمیتوان
انتظار داشت مسیحی را در خود بپرورد که وجودش و عرفانش مژدهدهنده خیر
و زیبائی و رهائی است.
در بند دوم
با قابله دنبالت زهدان زنهای آبادی را کند، تمثیل/ (Allegory)/
پیامبر دیگری وارد شعر میشود.
بنا به روایتهای
تاریخی و مذهبی، این موسای پیامبر است که پیش از تولد، فرعون دستور
قتلش را صادر میکند
و این بار دژخیمان، نه مردان که زنانند/ قابلگانند. این فرمان فرعون هر
زنی را به وحشت میاندازد،
مبادا مادر نگونبخت موسا او باشد. بنابراین دهلیزهای
عبور لذت ناخواسته بسته میشوند
یا از وحشت مرگِ حاصل عشق و لذت آکنده میشوند.
آنوقت است که هدف نهائی شکل میگیرد:
تا پیامبری نباشد، کتابی (ایدئولوژی) نخواهد بود. و چرا کتاب نباید
باشد؟ چون آنچه پیامبر میگوید،
جملههای جسوری است که با آئین و
آئیننامه
فرعون
نمیخواند.
پس فرعون با همه توان جملههای جسور را دنبال کتابهای مجاز ویلان میکند.
و اما وحدت موضوعی و عنصرهای (Elements)
دو بند شعر، خواننده را به چند موتیف و انگاره ازلی (Archetype)
عامتر
و اصلیتر
هدایت میسازند.
یعنی به عشق، باروری، زایش و تولد که اساس هستی و عامل تداوم آن است.
اما در هر دو بند شعر، این ترجیعبند به بنبست
میرسد
و نومیدی مدرنیستی تلخترین
شکل خود را مییابد.
در هر حال همه آنچه در تفسیر دو بند شعر "شبان گم شده" در بالا گفته
شد، پیشنمونه تاریخی تصویرهای دینی آنند. در حالیکه خطاب راوی شعر(Persona)
در ابتدای دو بند و سطر آخرشعر، لحن امروزی بودن مخاطب را دارد:
- شبان گم شده ، آی دروغ
- شبان کور ، آی دروغ
- شبان گم شده ، آی دروغ
راوی ( یا شاعر ) در عصر خاتمیت پیامبران، همه
پیامبران یا مدعیان پیامبری امروزین را ندا میدهد
که بر خلاف پیشزمینه
تاریخی و ماهیت ویژه ناگزیر خود، راهگمکرده (گمشده)،
دروغگو
و دروغین (آی دروغ)
و سرانجام کور هستند. مسلم است چنین پیامبر دروغین گمگشته
نابینائی که باید شبان ِ رهنمون
گله برههای
خود باشد، ره به جائی نمیبرد
و خود و دنبالهروانش
را سرگردان وادیهای
حیرت و بلا خواهد کرد. آیا قرن بیستم و فرو ریختن بارها و بارهای آن
همه برجهای
بابلی، بهترین گواه شکست همه منجیهای
سرخ (کمونیسم) و سیاه (فاشیسم) یا رنگارنگ حتا جهان سرمایهداری نبود
که شعارها و وعدههایشان
ازاین
سر تا آن سر کره زمین را در نوردید اما در نهایت نتیجهئی
جز نابودی، سیهروزی
و نومیدی میلیونها
انسان نداشت؟ و وعدهشان
به همین بلبشوئی
ختم نشد که به ویژه در پایان سده پیشین شاهد
بودیم؟ این
بلبشو که
خلافش انتظار میرفت،
این مدینههای
باطلهئی (Dystopia)
که بهجای
مدینههای
فاضله ( (Utopia
سر بر آوردند، حاصل تناقضنمائی (Paradox)
است که شاعر با همان عنوان شعر مطرح کرده بود. به عبارت بهتر، از همان
آغاز، پایان را پیشبینی
کرده بود:
شبان که مظهر هدایتگری
و راهنمائی
است، خود راه را گم کرده است!
23 تیر1384