خرداد ماه گذشته که شماره 54 مجله را آماده
میکردم، مصادف بود با امتحانهای آخر سال دخترم و بعد هم جستوجو برای
خانه و عاقبت هم اثاثکشی و... . شماره هم ویژه زن بود و وظيفهام بود
از مادری یاد کنم که جایگاه ویژهئی در ذهنم دارد. او را برای سومین
بار در 13 شهریور 1373 دیدم که برای عکس گرفتن از مکانهای رمان
سال بلوا به
سنگسر رفته بودم. پرسانپرسان نشانییش را یافتم و چه سعادتی بود آن دم
که مقابل در خانهاش ایستادم.
وقتی وارد شدم، او را با همسرش مشغول آماده کردن آلوسیاهها برای تهیه
لواشک دیدم. مادربزرگ و پدربزرگ مهربان جیره روزهای سرد نوادگانشان را
تهیه میکردند و چه تماشائی بود پیراهن سفید پدر که از سرخی به سیاهی
میزد! پدربزرگ خجول فوری از مقابل چشمانم گریخت، اما مادربزرگ مهربان
مرا به گرمی پذیرفت و چه دلنشین بود مزمزه کردن آنهمه صفا و مهر در
پی یکروز کار و دوندگی.
از همان بدو ورود، حیاط که خود باغی بود، چشمم را گرفته بود. از
مادربزرگ عزیز خواستم مرا به تماشای آنجا ببرد و برد. از کنار دیوار
جوی زلالی روان بود که از خانه بالائی به آنجا جاری میشد و از زیر
دیوار انتهای باغ به خانه بعدی میرفت و لابد به خانههای بعدی.
مسحور باغ، با مادربزرگ به گپ و گفت نشستم. حال نوبت او بود که مسحورش
شوم؛ پاسخهای مادربزرگ چنان پخته و آکنده از دانائی بود که گوئی هرگز
زن خانهداری نبوده و برعکس روشنفکری است که دهها گفتوگوی چنینی را
از سر گذرانده است. حال بماند تاکنون زن روشنفکری ندیدهام که خردش
چون او مرا تحتتأثیر قرار دهد! خواستم دستش را ببوسم، نگذاشت و رویم
را بوسید.
وقت خداحافظی با خود عهد کردم باز هم به او سر بزنم. اما بهرغم اینکه
مهرش همواره در دلم زنده بود و هرگز نتوانستم از یادش ببرم، غبار
سالیان مرا در خود گم کرد و مانند بسیار کارها که باید انجام میدادم،
حسرتش به دلم ماند. اکنون هم فقط میتوانم آرزو کنم قلب پرمهرش در
کمال سلامت بتپد و سایه گرانقدرش همواره بر سر عزیزانش سبز باشد.g
شنبه
8 تیر 1387