ویژهنامه شماره 15 تیر
آوای شمال حاوی
مقاله، داستان، شعر و ترجمههائی از محمدرضا آریانفر، محمد آقازاده،
هاینریش بل، زهرا دیانتکار معتقد، مجید روانجو، مهدی ریحانی، سعید
صدیق ضیابری، احمد فریدمند، لیام اُ. فلاهرتی، عباس گلستانی، محمدتقی
مرتاض هجری و فاطمه مقدم است. دبیر ویژهنامه مانند گذشته مسعود
بیزارگیتی است که در این شماره نقدی بر مجوعه داستان
به کی سلام کنم؟
سیمین دانشور عرضه کرده است. شعر "بازی سرنوشت"
از مهدی رضازاده یکی از سرودههای درجشده در این شماره پربار
آوای شمال است:
- بازی را که آغاز کرد؟
- ما
- نه! من آغاز این بازی شگفت بودهام
چون برگ سرخوردهام
پلهپله فرو ریختهام
و چه سخت بر زمین سنگ کوفته میشوم
- این بازی تقدیر بود و هست
و ما صحنهپردازیم
صحنهئی که به هیچمان گرفت.
-
هیچ این بازی قشنگ بود
نبود؟!
پررمز رازی که بر کسی گشوده نشد
- چون چرخ چرخیدهام چرخی چند
تنها سکوت میداند میخواند
که چه فریادی در این بازی سر دادهام
با رؤیائی که پیر نشد
قسمت دوم فیلمنامه
بازمانده الهام
یکتا نیز در این شماره درج شده است:
سکانس 3
شب. خارجی. بیرون چادر
هریمه و
جعفر؛ پسرش بیرون چادری در بیابان خارج
از شهر بم، کنار آتش نشستهاند. شعلههای آتش رو به خاموشی میروند.
آنها مشغول خوردن ساندویچی هستند. دو بطری آبمعدنی کنارشان دیده
میشود.
هریمه تند و با ولع میخورد.
مو و سبیل جعفر قرمز رنگ است. لباسش نیز در سراسر فیلم سراپا خاکستری
تیره است.
هریمه
----------------
خیلی زرنگه. به این سادگییا نمیشه خرش کرد.
جعفر
-------------
میدونم. برا همین از قبل فکر همه چی رُ کردهم.
هریمه
----------------
(پوزخند میزند)
مگه تو فکرم داری؟!
جعفر
-------------
نداشتم تو تا حالا چطوری زنده موندی؟
هریمه
----------------
(موذیانه رو به آسمان میکند)
وقتی فرزند ناخلف داشتی، خدا خودش میدونه چطو روزیتُ برسونه. (گاز
محکمی به ساندویچش میزند)
جعفر
-------------
(پوزخند میزند)
آره، میدونم، چهجوری! قاچاق مواد!
هریمه با تمسخر به او مینگرد.
هریمه
----------------
فضولیش به تو نیومده!
جعفر
-------------
(با لحن تمسخرآمیز)
تند میری، (با تأکید) ننه هریمه! پیاده شو با هم بریم! مثه اینکه پوز
اربابتُ زدن، کفگیرت خورده بود ته دیگ که تا برات پیغام فرستادم، با
سر اومدی! بوی پول کلونم به دماغت خورده بود، نه؟!
هریمه با خشم مشمع خالی ساندویچ را دور میاندازد، در خاکستر زیر آتش
دست میبرد و مشتی برمیدارد و به صورت جعفر میپاشد. جعفر خود را عقب
میکشد و ساندویچ از دستش میافتد. با وجود این مقداری خاکستر به
چشمانش میرود و اشکش درمیآید.
هریمه
----------------
خفه شو حروملقمه! تا داشتی، لوطیخور بودی. به خنسی که افتادی، باز
یاد ننهت افتادی. وگرنه آخرین بار کی بود برام پول فرستادی؟ اصلا یادت
هست؟
جعفر
-------------
(در حال پاک کردن اشک چشمانش)
خُب، خُب، لامصب چه جوشی مییاره! به شرف یزید قسم، همون عقرب جراری که
بودی. من که از اول گفتم، هرچی گیرمون اومد نصفنصف. ولی اگه بتونیم
کارمونُ پیش ببریم. اونوقت دیگه تا آخر عمر بشین و بخور. به منم دیگه
محتاج نیستی.
هریمه با خشم او را مینگرد.
جعفر
-------------
(با لحن ملایمتر ادامه میدهد)
فردا دوباره باید بری.
هریمه
----------------
خب باز همون حرفا رُ تحویل میده، یه پاره استخوون.
جعفر باقیمانده ساندویچش را از روی زمین برمیدارد.
جعفر
-------------
دِ نه دِ! فردا دومین سندتُ میبری. (ساندویچ را وارسی میکند. تکه
خاکی روی آن را میکند و دور میاندازد) گفتی تو دفترچه رُ نگا نکرد؟
هریمه
----------------
نه، محل سگم نذاشت. (با لحن تمسخرآمیز) حالا این سند دومت چی هست؟
جعفر
-------------
همونکه امروز خودت بهش گفتی.
(به ساندویچش گاز محکمی میزند)
هریمه نگاه پرسشگرش را به او میدوزد.
جعفر
-------------
سجل!
جعفر آخرین لقمه ساندویچ را میخورد و مشمعش را مچاله میکند و دور
میاندازد.
هریمه
----------------
(به هیجان میآید)
مگه راستیراستی داری، جعفر؟
جعفر
-------------
(با دست چند بار بر جیب روی سینه پیراهنش میزند)
خیلی این پسرتُ دستکم گرفتی، (با تأکید تمسخرآمیز) ننه هریمه! حالا
برو بخواب تا فردا اول نوبتِ خانم دکتر باشی و حسابی حالشُ بگیری.
ایندفعه دیگه مجبور میشه، خوب نیگاش کنه!
هریمه دستدراز میکند تا شناسنامه را بگیرد.
هریمه
----------------
بـِدِش ببینم!
جعفر
-------------
(پوزخند میزند)
که نصفهشب برداری و بعدم حاجیحاجی مکه؟! من زیر دست تو بزرگ شدم،
ننه. فردا دم کانکسا بهت میدم. همون بیرونم منتظرت میمونم و از این
بهبعد شونهبهشونهتم تا آخر خط!
هریمه
----------------
تو که میگفتی پادوی دمودستگاه مَرده بودی و زنه تو رُ میشناسه.
جعفر
-------------
آره، ولی اینم راه داره، ننه. خیلی وقته شامورتیبازییای پسرت؛ جعفر
یالانُ ندیدی. یه کم صبر کن، ببین چه پسر حلالزادهئی داری!
جعفر قهقهه میزند و هریمه چند لحظه با خشم به او مینگرد. سپس خیز
برمیدارد و مشت دیگری از خاکستر زیر آتش نیمهخاموش برمیدارد و به
صورت جعفر میپاشد. خاکستر بهتمامی بر صورت جعفر مینشیند و از او
هیولائی میسازد که همچنان میخندد.
سکانس 4
روز. داخلی. درون کانکس خانه
شهپر در حال شانه کردن موی دخترش،
درنا، است
تا او را با خود به مطب ببرد. درنا هفتساله است و لباسی با ترکیب
صورتی و سفید بر تن دارد. شهپر سراپا آبی آسمانی پوشیده است.
درنا
-------------
(با اخم و لجبازانه)
مامان، اونجا حوصلهم سر میره. اینجا میمونم و با بچهها بازی
میکنم دیگه.
شهپر
-----------
فعلا نمیشه. ممکنه تو اردوگاه کسی اذیتت کنه. اینقدم وول نخور.
شهپر موی درنا را گیس میکند.
درنا
-------------
کی اذیتم میکنه؟! خاله
تهمینه که
مواظبمه.
شهپر
-----------
آره. ولی اون خیلی سرش شلوغه و نمیتونه دمبهساعت چشمش به تو باشه.
شهپر با کشمو ته گیس درنا را میبندد. به کش چند برگ نخل و دو خرگوش
سفید و صورتی آویزان است.
درنا
-------------
(معترض)
مامااااان!
شهپر
-----------
(به پشت درنا میزند)
حالا امروزُ بریم، اگه خبری نبود، فردا تو اردوگاه بمون.
درنا
-----------
(با لجبازی)
پس من لاکپشتمُ مییارم.
شهپر
------------
(از سر ناچاری)
بیار! ولی ساک خریدتُ میآوردی، بهتر بود. چون خریدم میخوایم بریم.
شهپر کیفدستییش را برمیدارد. درنا قفس طلائی کوچک لاکپشتش را
برمیدارد و با نارضایتی همراه شهپر، از در بیرون میرود.
روز. خارجی. بازار كانتينرها
شهپر دست درنا را گرفته است و در بازاری که از
کانتینرها درست شده است، راه میرود. او مقابل میوهفروشی میرسد و
میایستد. تا چشم رحیم؛
مرد میوهفروش به او میافتد، جلو میآید.
رحیم
---------------
(به گرمی)
سلام خانم دکتر، (با اشاره به سبدهای میوه) امر بفرمائین!
شهپر
----------
سلام از منه، آقا رحیم. غروبی همون مقدار همیشگی برامون میوه بفرستین
خونه. برا الانم چند دونه نارنگی و پرتقال و موز سوا کنین، میخوام برا
(با اشاره به درنا) بچه ببرم مطب. مال تهمینه خانمم بیشتر کنین. دو
تا از بچههاش مریضن، خیلی ضعیف شدن. باید تقویت شن.
رحیم
---------------
چشم، هر چی شما بفرمائین!
رحیم فوری دستبهکار سوا کردن مرغوبترین میوهها میشود.
شهپر
--------------
امروز دیگه حساب ما رَم بفرستین، بدم. چند باره میوه فرستادین،
شاگردتون پول نگرفت.
میوهفروش
--------------------
(مشمع میوههای درنا را به دست شهپر میدهد)
این حرفا چییه، خانم دکتر؟! ما همه نمکپرورده شمائیم و اون
خدابیامرز.
شهپر
-------------
من وظیفهمُ انجام دادم، آقا رحیم. هر پزشک دیگهم بود، همین کارا رُ
میکرد. الحمدلله که دیگه حال خانمت خوبه و مریضیش عود نکرده؟
رحیم
------------------
(دستها را رو به آسمان میگیرد)
خدا رُ هزار مرتبه شکر، نه. مگه میشه شما کسی رُ ویزیت کنین و خوب
نشه؟
شهپر
-----------
(با لبخند با انگشت اشاره به آسمان اشاره میکند)
درمانگر اصلی، اونه! ما فقط وسیلهئیم. فعلا خدا نگهدار.
رحیم
----------------
خدا به همراه.
شهپر چند قدم از کانتینر دور میشود. اما چیزی یادش میآید و به سوی
مرد میوهفروش برمیگردد.
شهپر
-------------
آقا رحیم، چند باره میخوام یهچیزییُ بهتون بگم، یادم میره. لطفا
از همون میوههائی که برا ما میفرستی، برا تهمینه خانم سوا کن. پولش
هر چقدر میشه، برام مهم نیست.
رحیم
--------------
(با فروتنی تمام دستها را روی چشمانش میگذارد)
به روی چشم، خانم دکتر!
نمای شهپر و درنا از زاویه دید رحیم که دور میشوند.
روز.
خارجی. بازار كانتينرها (چند دقیقه بعد)
شهپر و درنا همچنان دست در دست هم پیش
میروند. از جهت مقابلشان زن بلند قدی میآید که لباس محلی پوشیده
است. زن
بقچه بسیار بزرگی را روی سر حمل میکند. شهپر
میایستد تا با او سلام و احوالپرسی کند.
شهپر
----------
(با لحن سرزنشآمیز)
سلام! زن حسابی، چقدر بهت بگم چیز سنگین بلند نکن، برا دیسک کمرت بده.
زن
------------
(با شرمندگی)
چی کار کنم، خانم دکتر؟ وقتی نونآور ندارم، مجبورم. وگرنه کی یهلقمه
نون تو دهن یتیمام میذاره؟
شهپر
-----------
(با عجله)
خب، حالا برو. هر وقت تونستی، یه سر بیا خونه، کارت دارم.
زن
-----------
(دست روی چشمش میگذارد)
با منت، خانم دکتر.
شهپر
-------------
(تند چند بار به بازویش میزند)
برو، برو به کارت برس.
زن میرود. نمای رفتن او از زاویه دید شهپر.
روز.
خارجی. بیرون کانکس مطب
بیرون کانکس چند بیمار زن و مرد منتظر ایستادهاند. بر سردر کانکس
تابلوئی نصب شده است و نام "شهپر آبشناسان، پزشک عمومی" بر آن به چشم
میخورد. هریمه همراه جعفر میان جمعیت ایستاده است. منتها جعفر
موهايش را رنگ مشكی كرده است. سبیلش را هم تراشیده و عینک آفتابی زده
است.
همینکه شهپر و درنا میرسند، هریمه جلو میدود. درنا قفس لاکپشت خود
را در دست دارد.
هریمه
---------------
(با لحن طلبکارانه)
سلام، خانم دکتر آبشناسان!
درنا تا چشمش به او میافتد، قفس لاکپشت را محکم بغل میکند، از وحشت
عقب میرود و خود را پشت مادرش پنهان میکند. شهپر از پشت با دستانش
بازوان درنا را میگیرد و او را به آرامی جلو میکشد.
شهپر
-----------
(خونسرد)
سلام.
شهپر درنا را به سمت راست خود میکشد. او را محکم به خود میفشارد و
بیاعتنا از کنار هریمه رد میشود. اما هریمه قدم تند میکند و دوباره
سر راه آنها قرار میگیرد.
هریمه
---------------
(رو به درنا)
بهبه چه دختر خوشگلی! نوه منه، دیگه! (آغوش میگشاید) بیا بغل
مامانبزرگ!
هریمه جلو میآید و میخواهد درنا را در آغوش بکشد.
درنا
-------------
(از وحشت جیغ میکشد)
مامااااان!
شهپر با یک دست درنا را به خود میفشارد و با دست دیگر هریمه را پس
میزند.
شهپر
-----------
(با خشم)
برو کنار و به این بچه کاری نداشته باش! وگرنه هر چی دیدی، از چشم خودت
دیدی!
هریمه
---------------
(رو به جمعیت کولیبازی درمیآورد)
آی مردم، شما شاهد باشین با من پیرزن چی میکنه! یهعمره حسرت دیدن
نوهم به دلم بود و نمیذاشتن ببینمش. حالا که خودم اومدم دیدنش،
ببینین این خولی چیکار میکنه!
ادامه دارد