منیرو روانیپور متولد دوم مرداد ماه است و ناگزیر
روز من
شماره مرداد ماه مجله به او اختصاص دارد. عصر جمعه 29 بهمن 1372 که
جلسه نقد و بررسی کتابهایش در جلسه نقد جمعی
آینهها
برگزار شد، او از تجربه غنی در برگزاری جلسههای چنینی برخوردار بود و
باید اعتراف کنم، تنها جلسه آینهها
که اداره و هدایتش از دستم خارج شد، جلسه
او بود. نخست به دلیل همان مهارت روانیپور در اداره چنین جلسههائی و
دوم به خاطر جمعیت فراوانی که آمده بودند و مکان جلسه گنجایش آنهمه
علاقهمند را نداشت. مکان منزل استادم؛ عباس زاهدی بود و از فرط تنگی
جا، خود ناچار شده بودم در آستانه اتاقی بایستم که صندلی مربوط به خود
و منیرو روانیپور را آنجا مقابل جمعیت قرار دادهبودیم. اما به دلیل استقبال
بیش از حد و به احترام همه آنانی که ایستاده بودند، شرمم آمد خود
بنشینم و صندلییم را در اختیار میهمانی قرار دادم. اما قضیه به
همینجا ختم نشد و با آمدن جمعیت بیشتر، مدام ناچار به عقبنشینی بودم
تا حدی که دیگر به حاضران اشراف کامل نداشتم و بالطبع رواینپور که سر
جای خود نشسته بود، از موقعیت بهتری برای اداره جلسه برخوردار بود.
شور و حرارت خود او هم مزید علت بود تا جلسه در نهایت گرمی برگزار شود.
سردبیر
الهام یكتا:
منیرو روانیپور سال 1333 در روستای جفره بوشهر به دنیا میآید. ده سال
اول زندگییش را در این روستا میگذراند. سپس به بوشهر میرود و تا
هنگام دریافت مدرک دیپلم طبیعی مقیم آن شهر میشود. مقطع لیسانس رشته
روانشناسی را در دانشگاه شیراز میگذراند و بعد به تهران میآید.
گرچه روانیپور بهعنوان داستاننویس شناخته
شده، اما فعالیت ادبی را با شعر آغاز میکند. البته هماکنون نیز
بازگشتی به دلمشغولی اولیه خود کرده و شعری در شماره 28 مجله
دنیای سخن چاپ
کرده است.
اولین مجموعه داستانی که از روانیپور منتشر
میشود، کنیزو
است. از سال 1368 تاکنون، این کتاب سه بار به چاپ رسیده است. در همان
سال، نخستین رمان روانیپور یعنی اهل
غرق نیز منتشر میشود.
اهل غرق هم
تاکنون چندین بار چاپ شده است.
سال 1369 نوبت رمان
دل فولاد و
مجموعه داستان سنگهای شیطان
است. امسال نیز سیریا، سیریا
وارد بازار کتاب شده است. اما آنچه امروز در
آینهها بدان
پرداخته میشود، مجموعه داستانهای این نویسنده است.
روانیپور از
کنیزو تا
سیریا، سیریا
راه طولانی میپیماید. گوئی میخواهد همه نحلههای ادبی و انواع
تکنیکها را تجربه کند. گاه همچون داستان "پرشنگ" سراغ رئالیسم سیاسی
میرود، گاه سراغ رئالیسم جادوئی، گاه مدرنیسم و... گاه داستان ساده و
خطی مینویسد، گاه ضدداستان- بهویژه در مجموعه
سیریا سیریا.
برای نمونه میتوان این بندها از مجموعه داستان نخست و آخر روانیپور
را شاهد آورد:
کنیزو مرده بود. مریم از مدرسه که به خیابان رسید، مردهای دم عرقفروشی
"توکلی" را دید که چادر زنی را میکشیدند که پایش از جوی کنار خیابان
بالا آمده بود و از خنده ریسه میرفتند. عرقفروشی کنار خیابانی بود
که چند صد متر آنطرفتر از مدرسه مریم میگذشت. زنگ مدرسه که زده
میشد، بچهها به خیابان میریختند. زنهای آبادیهای نزدیک هر کدام
با زنبیل پر از بازار میآمدند و به عرقفروشی که میرسیدند، تف
میانداختند و راهشان را کج میکردند، روبهروی عرقفروشی میدان خاکی
بزرگی بود که هر روز غروب، مردها در گوشه و کنارش دور هم جمع میشدند،
سر بطریها را با کف دست میپراندند و با پاکتی پسته خستگی روزانه را
از تن در میکردند.
[کنیزو،
ص7]
صبح بود. اما نه همان صبحی که حرکت کرده بودم. صبح چند روز بعد بود یا
چند ماه بعد و همانلحظه بود که فهمیدم چیزی دارد اتفاق میافتد، چیزی
که باید اتفاق میافتاد، چون نمیتوانستم مکان و زمان لیوان بلورین را
به یاد بیاورم. لیوانی که لبالب بود از چیز ارغوانی سرخی که در تاریکی
دور میشد و دستی با آستین سبز حریر آن را گرفته بود.
...
بهگمانم تمام تبعیدیها، پیش از من، وقتی به اینجا رسیدهاند،
برگشتهاند، اما پاهای من دیگر به فرمانم نبود و دست نامرئی
شانههایم را میگرفت و به سوی آبادی میچرخاند و گریه زنی دوباره
شروع شده بود و پارچه حریری رو به آبادی، روی موجهای دریا میرفت.
موجی موجهای دیگر را میبرید و بعد انگار دریا راه خود را عوض کرد،
افق بندر بود و رخ دریا آبادی، موجها از بندر به سوی آبادی حرکت
میکردند. برگشتم رو به آن دهکده که انگار گوی بلورینی، روشن و شفاف،
سر جای خودش بود- دهکدهئی که شب نداشت و من از روی تل عاشقون هر زمان
میتوانستم آن را ببینم و مردمانش که به خواب نمیرفتند و دائم با
حرکت کند پاها و دستها دلمشغول کاری بودند... .
[سیریا سیریا،
صص 61-62]
اما در کل ویژگیهای داستانهای کوتاه روانیپور را به اختصار چنین
میتوان برشمرد:
هر سه مجموعه از زاویهدید دختری بهنام مریم
آغاز میشود که
در سنگهای شیطان
دیگر جوان شده. این شخصیت در چند
داستان دیگر حضور دارد و نگاه معصومانهاش از او راوی بیطرفی میسازد
که صفبندیهای مبتنی بر خیر و شر ظاهری را به هم میزند و گوهر پاکی
را از میان لجن بیرون میکشد. حضور دختر- زنانه او سرشار از مهری است
مادرانه و گرمابخش آن فضاهای تیره و سیاه. اما این مهر بیشتر به زنان
عرضه میشود. در بیشتر داستانها با زنانی همدردی میشود که یا
بهواسطه جنسیت آسیب میبینند یا به دلیل رابطههای اقتصادی و اجتماعی
حاکم، زندگی خانوادگیشان همواره در حال ازهمپاشیدگی است و برای
بسیاریشان از دست دادن شوهر به مفهوم مرگ و نابودی است؛ یکی شوهرش را
در جنگ از دست داده است- داستان "سه تصویر". دیگری و دیگران در داستان
"چندین هزارویکشب" گریزان از شوهر یا برعکس دوان بهسوی او هستند. زنی
هم مردی را میخواهد، اما وقتی به او میرسد، از خود میرماند؛ داستان
"دریا در تاکستانها". این است که تنهائی و ترس در همه کارها موج
میزند. تنهائی که گاه فریاد زده میشود، گاه سخت پنهانی و عمیق است.
آنوقت آدمها بهسوی حیوانها کشیده میشوند- بهخصوص سوسک؛
داستانهای "جمعه خاکستری" و "مشنگ".
ترس هم زائیده تنهائی هم برخاسته از جهل نسبت به
ناشناختهها است. با وجود این پرداختن به ذهنیت آدمها در مجموعه
کنیزو
بهصورت درونکاوی یا کاوش روان نیست. بلکه از درون به بروننگریستن
است؛ به جامعه چشم دوخته میشود و شیون مصیبتها و دردها سر داده
میشود؛ درد جهل و خرافهئی که دایهها و ماکوها را به جان دختران و
زنان معصوم میاندازد تا بدرندشان و عقدههای روح و نیازهای
ارضانشدهشان را سیراب کنند.
روانیپور به یک دنیا هم از جنبههای گوناگونش هم با نگاههای متفاوت
چشم میدوزد؛ به دنیای نویسنده. "چندین هزارویکشب" حکایت آدمهائی است
که در ذهن نویسندهئی زندگی میکنند و در نهایت نویسنده مجبور میشود
آنها را روی کاغذ بیاورد تا خلاص شود. داستانهای "مشنگ"، "جمعه
خاکستری"، "پرشنگ" و "مانا، مانای مهربان" جلوههای دیگری را از این
دنیا باز میتابانند. اما داستان "منو" بیان نمادین برای توصیف این
دنیا است. هر آدمی داغی بر چهره دارد. داغی که به واسطه یک درد بر پیکر
او نهاده شده است. داغ بعضیها هم دو تا است. اما تنها نویسنده است که
تنش پر داغ است. نویسندهئی که حتا حق عاشق شدن ندارد و فقط به نوشتن
"قصه غمانگیز عشق" موظف است:
زن دیگر زن نبود. سنگوارهئی از کلمه بود و مرد تا مطمئن شود، به
شانهاش دستی زد و ناگهان هزاران کلمه پخش زمین شد و در میان آن هزاران
کلمه، مرد این کلمهها را هم دید...
«شما خیلی قشنگید... بیائید با من دوست شوید... من خیلی تنها هستم!»
علیرضا آبیز:
آنچه پس از خواندن مجموعه داستانهای خانم روانیپور در ذهن میماند،
یک قصه و طرح داستانی یا حتا یک شخصیت نیست، بلکه فضای ویژهئی است که
این داستانها در آن میگذرد. خانم روانیپور با تکیه به فولکلور و
باورهای مردم جنوب زمان و مکانی خلق میکند که بهشدت بومی است. گاهی
در قالب یکی از شخصیتهای داستان یا حتا راوی فرو میرود و قصه را با
دیدگاه یکی از مردم همان دیار روایت میکند. گاهی نیز، بهویژه در
مجموعه سیریا، سیریا
نگاه قضاوتگر نسبت به این باورها دارد.
قصههای خانم روانیپور تکتک در یاد نمیمانند. زیرا نه از نظر طرح
داستانی (Plot)
نه از نظر ساختار زبانی برجستگی ویژهئی ندارند. زبان روایتیشان که
تلفیقی از سنت قصهگوئی شفاهی و شیوههای نگارشی داستان است، گویا از
اولین داستانهایشان در مجموعه کنیزو
تا آخرین آنها در
سیریا، سیریا
چندان تفاوتی نکرده است. در موردهائی داستانها از زبان شخصیتها نقل
میشوند و نویسنده بخشهای مختلف آنها را با زبان اغلب توصیفی و گاه
همراه با تعبیر و تفسیرهائی از سوی خود به هم میچسباند. انگار کسی
در تعقیب حادثههای قصه از خانهئی به خانه دیگر رفته و پای صحبت افراد
داستانش نشسته است.
پس اهمیت کار خانم روانیپور در چیست؟ بهعقیده من عمده کار ایشان خلق
همان فضای ویژه است. خلق و شاید بهتر بگوئیم معرفی و پرداخت جفره و
جزیرهها و جنوب با همه عنصرهای زندگییش که در ذهن مینشیند و
میماند. چیزی شبیه ماکوندوی مارکز و یوکناپاتافای فاکنر. این خود
توفیقی است عظیم که تلاش درخوری میطلبد.
تعدادی از داستانها که در جفره میگذرد،
بهانضمام داستان "کنیزو" که در شهر میگذرد، با توجه به فضای مشترک،
شخصیتهای مشترک و به ویژه حضور مریمی که گاهی راوی است، گاهی بخشی از
قصه، میتوانند یک رمان بهحساب آیند. توجیه آنهم میتواند تکیه بر
این واقعیت باشد که این قصهها مرحلههای رشد یک شخصیت مرکزی را از
کودکی به بزرگسالی روایت میکنند. بزهای لاغر مادربزرگ در اولین
داستان کتاب
کنیزو حضور دارند و همین بزها آخرین صفحه کتاب
سیریا، سیریا
را با بعبعی پر کردهاند که از آن ِ خودشان نیست. اینهمه نشان از
تعلقخاطر نویسنده است به انباشتههای ذهنی خودش که هر از گاهی به
آبشخور کودکی و تجربههای شخصییش برمیگردد تا داستانی از مردمان
دیارش بازگوید. همان زنی که هرگز نمیتواند صدای گوشماهیها را از یاد
ببرد.
محمود برآبادی:
"مشنگ" داستان سورئالیستی است که بین واقعیت و خیال در نوسان است.
نویسنده در توصیف ساعتهای آخر عمر زن و آنچه در بیمارستان میگذرد،
چنان تصویرهای واقعی و چندشآوری از فضای مرگآلود بیمارستان ارائه
میدهد که خواننده را بیاختیار مشمئز میکند. این داستان ترسیمی است
از جامعه بیعاطفه و بیرحمی که هرکس بهنوعی هم شکار هم شکارچی، هم
مظلوم هم ظالم است. طبیعی است در چنین جامعهئی زن که موجود
آسیبپذیرتری است، بیشتر در معرض خطر قرار دارد. بهدلیل بیپناهی هم
میتواند طعمه واقع شود. اما آیا سرنوشتی که نویسنده برای زن مرده رقم
زده، سرنوشت محتومی است که سزاوار چنین زنی باشد؟ زنی که بیستسال درس
خوانده، مسائل سیاسی جامعه را درک میکند و حتا دیدگاه مشخص سیاسی
دارد؟ روزهای انقلاب پاتوقش جلوی دانشگاه است و همیشه کتاب
حافظ همراه
دارد؟ چرا چنین زنی باید دیوانه شود؟ آیا علت را باید ویژگیهائی که
نویسنده در داستانها به آنها اشاره کرده، جست یا دلیل خاصی دارد که
خانم روانیپور آن را باز نمیکند؟ هرچه هست، جدای این ضعف، داستان
"مشنگ" که نام آن نیز انتخاب درستی نیست، کاری است که خواننده را تکان
میدهد، در یاد میماند و بیتردید تأثیر خود را بر جا میگذارد.
نسترن موسوی:
داستان "چندین هزارویکشب" به دلیل ساختار و پرداخت در زمره داستانهای
جنوب نمیگنجد. اما در عینحال باز به اسطورههای قدیمی متکی است. با
آنکه هر چهار بخش داستان "چندین هزارویکشب" مجزا نقل شده است، اما
هیچیک به تنهائی کامل نیست و چارچوبی آنها را در بر می گیرد که چیزی
بیش از چندین هزارویکشب مشهور است. در واقع نویسنده توانسته
اسطورههای مدرن بیافریند. این اسطوره از تلفیق چند زن فراهم آمده است.
"شهرزاد" اسیر در خانه زن دانا، شیرین و قصهپردازی نیست؛ برای
قصهگوئی به همذات خود در بیرون نیاز دارد. اصل زن بیرونی است که هم
میبیند، هم در خلق حادثهها تأثیر دارد. زن بیرونی دانا و حیلهگر
است. با این همه هنوز اصل ماجرا یعنی قربانی بودن پابرجا است. منتها
نویسنده دستکم امکان زنده ماندن را به قربانی داده است.
در کل داستانهای کتاب
سیریا، سیریا
تنها "شهرزاد" و "دی یعگوب" هستند که با وجود قربانیبودنشان، به دلیل
رفتار غیرمنفعلانه زنده میمانند. سرنوشت آن دو در قیاس با آنچه در
سایر داستانها رخ میدهد، امیدوارکننده است. بقیه از دو جهت با هم
شباهت دارند؛ همه داستان مردمان ابتدائیاند، هم افسانهئییند، هم در
سرنوشت مرگباری شریکند، هیچکدام راه خلاصی ندارند. از این بابت
داستانهای "منو" و "ماکو" شاخصهای این مجموعهاند. به نظر میرسد هر
وجود خارجی در بافت درهم تنیده، افسانهئی و بدوی مورد هجوم قرار
میگیرد و نابود میشود.
در چند داستان یاد شده این مجموعه، اسطورهها به
کار گرفته میشوند. اما آیا این فراخوانی اسطورهها و آئینها برای آن
است که خاطره جمعی ـ تاریخی را به یاد آورند یا آنکه چون نمادی، رازی
را پشت خود بازنمائی کنند؟ هیچیک از چند داستان بهصراحت قصه کهنی را
بازگو نمیکنند، اما دستکم به اشاراتی میفهمیم حدی از صنعتی شدن و
تجدد بر زندگی این جامعههای ابتدائی که هنوز به جادوگری اعتقاد دارند،
تحمیل شدهاست. از اینجا به موضوع اصلی این قصهها میرسیم. در واقع
با قصه پریان سروکار نداریم، بلکه قصهها مدرنند. نویسنده دستکم از
تضاد بین نو و کهنه بهره جسته و داستانها را بازگو میکند و ازهمینرو
است که داستانها تراژیک از کار در میآیند. نویسنده کسانی را که به
ساحت اسطوره و آئینها بیحرمتی میکنند یا آنها را باور نمیکنند یا
به آنها حمله میبرند- به ترتیب "منو"،"ماکو" و"سیریا، سیریا"- منکوب
میکند. چرا؟ این چه رویکردی به اسطورهباوری و موهوم پرستی است؟
اگر این طرحهای مدرن، اسطوره مدرنی را هم پدید آورده بود؟ شاید چنین
پرسشهائی پیش نمیآمد. اما تکرار موهومات گذشته تنها نمودار سرسپردگی
اخیر نویسنده به سنتپرستی جمعی است. نویسنده در این داستانها به
قهرمانانش اجازه نمیدهد گریبان خود را از رابطه مازوخیستی و زورپذیر
قربانی دادن، شکنجه شدن و هراس همیشگی برهانند. نویسنده میگذارد همه
عنصرهای غیربومی، عکاس در "منو"، مرد داستان "سیریا، سیریا"،
مهندس"روز شکوفه و نمک"، تعادل روحی خود را از دست بدهند و خود قربانی
چیزی بشوند که بدان باور ندارند. هرچند در رمان
اهل غرق هم
مردم منفعل بودند و با حیرت شاهد اجتماع خود بودند، اما اکنون بهظاهر
این دیدگاه روانیپور
هم جدید مینماید، هم تلخ و نومیدکننده. این
دیگر آن طرز تلقی نویسنده در دل فولاد
نیست که در اثبات توانائی شخصیت اصلی رمان تلاش
بسیار میکرد. این همان زاویهدید داستان "کنیزو"
نیست. این نومیدیها جدید است. قهرمانان
اصلی داستانها راه نجاتی ندارند، همه فرو میروند، همه
اهالی دریای خاکستری
شدهاند، نه
اهل غرق که کوشش هر چند مذبوحانهشان در
بازگشت به میان زندگان آنهمه تکاندهنده و گیرا بود.
نمیتوانیم خود را مجاب کنیم نویسنده بیدخالت در آئین و رسوم رایج،
فقط عادتهای این جامعههای غریبگز را بازگو میکند. برعکس با پرداخت
تخیلی این حکایتها ما را وا میدارد فکر کنیم هر افسانه نماد
واقعیتی است. این سرخوردگی امری است شخصی یا اجتماعی یا هردو؟ میشود
گفت نویسنده خواسته است توازی بین موقعیت انسان نخستین در جامعههای
بدوی و وضعیت انسان در شرایط کنونی ایجاد کند. این دو گونه انسان در
قیاس با ناتوانیهایشان به یکاندازه مستأصل مینمایند. اما نمیشود
لحظه تاریخی ناتوانی بشر نخستین را در برابر طبیعت تا زمان حاضر بسط
داد و هر دو موقعیت را یکسان پنداشت و وانمود کرد بشر تسلیم شرایط
ناگوار خود میشود.
از آنجا که نویسنده تا حدی در "دییعگوب" و "چندین هزارویکشب" موفق
به پرداخت اسطورهئی مدرن شده است، شاید بتوان گفت وی در دیدگاه اخیر
خود چندان پا سفت نکرده است و میتواند خلاف تحمیل رایج، مایههائی
برای امید بیابد. زنی مانند او بسیار جا دارد که بهتواند به اتکا به
تجربه شخصی، موقعیت زنان نسل خود را بازتاب دهد؛ حساسیتهای زنانهاش
را حفظ کند و خلاف توصیه ضمنی پشت جلد کتاب پیشین، خود را از امتیاز
زنانه نوشتن محروم نکند که دستاورد بزرگی برای ادبیات ما به شمار
میآید.
منیرو روانیپور:
من دوست ندارم سخنگوی زنها یا مردها باشم. من از انسانی صحبت میکنم
که زندگی میکند، رنج میکشد یا شاد است. حالا این انسان ممکن است از
اهالی روستای "بنجی" یا نیویورک باشد. بههرحال من زن هستم. خود مکافات
کشیدهام و برخوردهائی داشتهام که خواهناخواه در کارهایم منعکس است.
اشارهئی هم به حرفهای خانم یکتا در مورد مظلومیت زنان دارم. در اصل
از آدم مظلوم، چه زن باشد چه مرد، بدم میآید. قرار نیست همیشه ظالمها
را محاکمه کنیم. نصف قضیه آدم مظلوم است. در زندگییم هیچوقت در برابر
مشکلات تسلیم نشدم. عین بولدوزر همهچیز را صاف کردم و جلو آمدم. دوست
نداشتم مظلوم واقع شوم.
در مورد یکیکردن اسطورههای کهن و نو، مشخص
ترین مثالی که از میان تمام کارهایم میتوانم بزنم، خود قصه
"سیریا، سیریا"
است. در واقع این تنها قصهئی است که خیلی روی آن کار کردم. البته کار
کردن زیاد، نتیجه خوبشدن قصه نیست. ولی با ذهن کاملا آگاهی اسطوره
قدیمی و کهنی را مقابل اسطورهئی آوردم که جدید و قرن بیستمی است.
ایندو را بهوسیله تبعید زمانی و مکانی قهرمان قصه که در بوشهر در
تبعید است و خود هم اینرا میگوید، به هم متصل کردم. اصل قضیه این
بود: در روند جریاناتی که گورباچف به راه انداخته بود، طرح قصه با
شنیدن ترانه "سیریا، سیریا" در ذهنم شکل گرفت. حدود سالهای 70-71 در
روستای اخند طرح کلییش را نوشتم. اسطورهئی را که جلو چشم ما از هم
پاشید، به یک قصه قدیمی وصل کردم؛ خوشهچینی به روستائی میآید که
مردمش خرافاتی هستند و دختران را در دریا قربانی میکنند. میخواهد
کاری بکند کارستان. در نهایت میبیند خود اسیر خرافات است. در "منو"
نویسنده" نیست. فکر کنید گزارشگر یا آدم سیاسی است. ما تاریخ سیاسی را
پشت سر گذاشتیم. به اندازه کافی هم بهخاطرش پشتپا و توسری خوردهئیم.
بهخاطر اینکه روشنفکر ما زبان مردم را نمیدانسته است، شناخت نداشته
است. حتا فرهنگ خود را نمیشناخته است. پوسته عایقی دور خودمان کشیده
بودیم. البته من خودم را تافته جدابافته نمیدانم- چیزی که رسم زمانه
ما است و همه از ضمیر سومشخص یاد میکنند. این سومشخص مجهولالهویه
چه کسی است که تیشه به ریشه همهچیز زد؟ خوب، ما بودیم، همه ما بدون
شناخت درستی از فرهنگ و مردم خودمان. در قصه "منو" یکی از "ما" به
روستای بنجی میرود و میخواهد روی مردم کار کند. آن کتاب قطوری که آن
بز دارد میخورد، کتابی است که برای مردمی آورده که نه سواد دارند، نه
چیزی از آن میفهمند. او حتا اسم این آدمها را نپرسیده است. با شعار
که کار درست نمیشود. با شعار دادن، صحبت کردن، با خط روی خرافهها
کشیدن نمیتوانیم ثابت کنیم خود اسیر این خرافهها و پایبند این اصول
نیستیم. در قصه نشان دادم هر کس در آبادی یا سرزمینی کار کند و مردمش
را نشناسد، با مردم دیالوگ برقرار نکند، نتواند با آنها دوست شود، با
هیچ کتابی و هیچ دوربین عکاسی نمیتواند کاری بکند. کما اینکه او به
هیچوجه زخم این مردم را نمیبیند.
مراسم سوزاندن در آئین میترا هم بوده است. البته اطلاعات زیادی ندارم.
اما شنیدهام هر که میخواسته به این آئین متشرف شود، در آخرین لحظه
داغ میشده است. نمیدانم این اسمی که در جنوب هست، چقدر ناشی از این
آئین قدیمی است.
نکتهئی هم درباره نومیدی بگویم. در سفرم به خارج متوجه شدم وقتی حرف
میزنم، مردم میخندند، شادند. سؤالی میکردند، من هم جوابشان را
میدادم و دیالوگ دونفره برقرار میشد. بعد جائی خانمی گفت: «کاش
کتابهای تو را نخوانده بودم و فقط پای صحبتت نشسته بودم، آخر خیلی تلخ
مینویسی.»
راست میگوید. تلخنوشتن هنر نیست. در کتاب جمشید خانیان قصهئی بهنام
"پول" خواندم. همه ما بههرحال جریان سیال ذهن را در حد ابتدائییش
میدانیم. در آن کتاب، از نظر من جز این قصه کار دیگری تکانت نمیدهد.
چون همه ما مثل هم مینویسیم. اما این قصه استثنائی است. توانسته معضل
اجتماعی را با شوخی بگوید. ما بدبختیم. ما نمیخندیم. یعنی خنده از ما
گرفته شده و این باید در قصههای ما بیاید. یعنی ما مشکلاتمان را باید
با طنز بگوئیم. همینکاری که جمشید خانیان به زیبائی انجام داده است.
ابن را به خودم میگویم. مشکلاتی که برای ما ایجاد میشود، گاهی آنقدر
حقیر است که انسان اندیشمند جز با زهرخندی نمیتواند رو در روی آن
قرار بگیرد.
اما ما بهعنوان نویسنده وقتی شروع میکنیم به نوشتن، انگار برای
سنگصبورمان مینویسیم. پنج- شش ماه پیش که قصه "مشنگ" را میخواندم،
به خود گفتم اگر در جامعه سالمی زندگی میکردیم، چنین نویسندهئی؛ این
ذهن سیاه و تلخ و وحشتناک را باید محاکمه میکردند. البته این قصه
ناشی از جامعهئی است که در آن زندگی میکنیم. ولی شما درست میگوئید.
وظیفه هنرمند نیست که فقط این فاضلاب را بههمبزند و حال همه را
دگرگون کند. چون مردم را دوست دارم و دوست دارم برای آنها بنویسم،
باید زبانی پیدا کنم که بتوانم دستکم زهرخندی بر لبانشان بنشانم تا
خستگی در کنند.
محمود معتقدی:
وقتی به مجموعه داستانهای کوتاه منیرو روانیپور نگاه میکنیم، اغلب
به کمبود موضوعیت داستانی برمیخوریم. بهجز چند داستان، بسیاری کارها
از جذابیت موضوع و نقش روایتی خالی هستند. نویسنده برای جبران این
کمبود به درازنویسی رو میآورد و خواننده را به دهلیزهائی میکشاند که
رنگ و جو و حرکت داستان در آن بهدرستی حس نمیشود. خواننده بعضا گیج
و گم در پی چیزی میگردد که نمیداند در کجای داستان پنهان است.
در داستان پرکشش و بسیار ارزشمند و پردرد
"کنیزو" ساختار و موضوع بهدرستی انتخاب شده و جنبه روایتی داستان
دارای سرنوشت قابللمسی است. گفتوگوهای
کنیزو و
مریم بسیار
خواندنی، انسانی و تکاندهنده است. داستان "کنیزو" زمانی شروع میشود
که سپور محله میخواهد جسد کنیزو
را سوار گاری کند. همه ماجرا نقبی است که
نویسنده به عمق و طول داستان میزند. تقدیر، فقر و کودکی عنصرهائی
هستند که به زیبائی در دل این داستان جا گرفته است. مهارت، واقعهگرائی
و بیپروائی نویسنده ستودنی است. داستان "کنیزو" یکی از بهترین
داستانهای کوتاه زبان فارسی است.
نویسنده در استان "شب بلند" به موقعیتی راه پیدا کرده که تلفیقی از جهل
و نیاز و سنت است. او با ورز دادن موضوع، بار هستی داستان را به سرمنزل
میرساند.
خانم روانیپور تا اینجای کار از سختکوشی مردان چیزی به ما نمیگوید.
گویا نقش مردان در داستانهائی از قبیل "آبیها"، رفتن به کام مرگ و
ایجاد نگرانی برای زنان است.
فقدان خط روایتی درست و همچنین عدم پختگی و
چهبسا سطحی بودن زبان در اینجا و آنجای مجموعه
کنیزو دیده
میشود.
در مجموعه
سنگهای شیطان خلاف
کنیزو محور
تمام داستانها تنها دیگر زنان نیستند. بلکه مردان هم در افق دید
نویسنده مشاهده میشوند. عمده این مردان روشنفکرانی هستند گرفتار
داوریهای هنری و زنان نیز بهتبع آنها در این وادی گام مینهند.
داستانهای "ما فقط از آینده میترسیم" و "بازی" و "روایتی دیگر" از
این مقوله هستند. لازم به یادآوری است در این مجموعه موضوع داستانی
نسبت به مجموعه قبلی تا حدودی شفافتر به نظر میآید. اما در داستان
"جیران" که بهنوعی تکرار "کنیزو" است، موضوع و روایت داستان در
هالهئی از ابهام قرار دارد و خلاف آن چندان درونی نیست. همچنین در
داستان "هروس" تداخل چند موضوع به روایت داستان لطمه زده است.
"سهتصویر" یکی از بهترین داستانهائی است که علاوه بر داشتن موضوع
جذاب، در آن از تبعات جنگ بهخوبی بهره گرفته شده است. این اثر در
ادبیات داستانی مربوط به جنگ قابل دفاع و پر از لحظههای حس دردمندی
است.
در "سنگهای شیطان" بارها و خرافههای بومی بر
پیکر حقیقت سنگینی میکند. نقش دایه برای آرام کردن خشم اجنه به جائی
میرسد که به جنگ واقعیت دنیای پزشکی میرود. بلائی که بر سر
مریم
میآید، بهعنوان کسی که پزشکی میخواند و قصد دارد در آینده به مردمش
خدمت کند، نوعی تقابل علم و جهل است. داستان از بخش میانی بهبعد دارای
ضربآهنگ خوبی است و موضوعیت داستانی به خواننده امکان تفکر میدهد.
اما در اینجا هم زن در دایره قضاوتها ظاهر میشود. داستانهای "قصه
غمانگیز عشق" و "مرغ آبیرنگم مرده" علاوه بر فقر موضوع، پرتکلف و تا
حدودی بندبازی فرم است.
داستان "دییعگوب" مجموعه
سیریا، سیریا
شباهت زیادی به داستان "آبیها" از مجموعه
کنیزو دارد. در
این کار حرکت تازهئی حس نمیشود و زبان و قدرت مانور نویسنده در
باورهای دریائی و قصههای ماهیگیرانی خلاصه میشود که به قصد صید
مروارید به اهل غرق پیوستهاند.
داستان "منو" دارای پیچ و خم زیادی است و موضوعیت داستانی در آن تا حدی
قابل درک است.
داستان "ماکو" از خط داستانی متعارف برخوردار نیست.
در "سیریا، سیریا" نویسنده به شیوههای جادوئی و باورهای محلی مردم از
دریا نظر دارد و خلاف داستانهای قبلییش این بار وجدانی فراهم
میآورد تا به مردم بگوید باورشان غلط است.
در کل سرنوشت داستانهای کوتاه خانم روانیپور دارای اوج و حضیضهای
مختلفی است. افسانهپردازی و مدد جستن از فرهنگ و باورهای بومی حاشیه
خلیجفارس یکحرکت بهجا و در خور تأمل است. شناخت ایشان از روابط و
آدمهای این دیار بسیار بکر و دارای قابلیتهای داستانی است. اما از
سوی دیگر مخاطبانشان انتظار دارند به عنصرهائی از قبیل موضوع، خط
روایت و زبان داستان بهای بیشتری بدهند و در برداشت از امکانات محلی و
بومی برای نزدیک شدن به رئالیسم جادوئی، از شتاب بپرهیزند و با وسواس
بیشتری عمل کنند. چرا که نگاه متفاوت نویسنده میتواند گمشدههای
داستانی این سرزمین را به اهلش بازگرداند.
سیما کوبان:
اول از رمانها بگویم. خلاف نظر عمومی، بهعقیده من
دل فولاد از
اهل غرق بهتر
است. برای اینکه اهل غرق
یک مجموعه داستان است، رمان نیست. یعنی ساختار
رمان ندارد. یکسری داستان کوتاه است که نویسنده یقه خواننده را
میگیرد و میگوید بایست تا داستان دیگری برایت تعریف کنم. این خواننده
نیست که دنبال رمان کشیده میشود. در حالی که
دل فولاد
اینطور نیست. ضمن اینکه رمان بسیار خوبی است اما دلم میخواهد آن را
با صد سال تنهائی
مارکز مقایسه کنم. نه اینکه از آن گرفته باشد.
ابدا. اما ببینیم مارکز با اسطورههای محلی چه کرده است. با آن
امپریالیسم نوین و استقرارش در آمریکای لاتین را نشان داده، اما منیرو
در دل فولاد
گرفتار خود است.
کار هنری حاصل بیستوپنج درصد استعداد است و هفتادوپنج درصد کاری که
هنرمند میکند. در آن بیستوپنج درصد نمیخواهم به منیرو نمره بدهم.
ولی از آن دومی هفتاد درصدش را دارد. این برای هنرمند مزیتی است.
هنرمند هر رشتهئی باید سعی کند کار خود را بشناسد. کارهای مشابه زمینه
کارییش را بشناسد- چه ایرانی، چه خارجی. خود را بسازد. منیرو واقعا در
این جهت زحمت کشیده است.
منیرو برای نوشتن زبان بسیار خوبی پیدا کرده است. نوشتهاش نوشته آدم
حرفهئی است. ولی از نظر انتخاب موضوع در داستان کوتاه، بالا و پائین
دارد.
"سنگهای شیطان" کار خوبی است. "مرغ آبیرنگم مرده" داستان کوتاه نیست.
میتواند بخشی از رمانی باشد. "قصه غمانگیز عشق"، "ما فقط از آینده
میترسیم"، "جیران" و "سهتصویر" خوب است. "هروس" خیلی ضعیف است.
"روایتی دیگر" هم میتواند بخشی از رمانی باشد. این داستان یکی از
کارهائی است که منیرو در آن به هفتاد و پنجدرصدش رسیده است. خیلی مرا
به یاد "سیمای زن در میان جمع" هاینریش بل انداخت. خیلی خوب است منیرو
ادبیات بینالمللی را میخواند، هضم میکند و بعد مینویسد. از
داستانی هم خیلی کفری شدم و از آن بدم آمد. آن "بازی". آخر یعنی چه
خانم روانیپور؟ طرف میخواهد هنرپیشه تئاتر شود. نه کارگردان استعداد
دارد، نه این استعداد دارد، نه بههیچوجه به گفتن میارزد. فقط قشنگ
نوشته بودید. باقییش هیچ.
منیرو روانیپور:
از شما خیلی ممنونم. شما جزو دوستانی هستید که مهربان روزهای بدبختی من
بودند. اشارهام به آن زمانها است که مرا به عنوان قصهنویس از
جلسههای ادبی حذف کردند. دو جمله خیلی زیبا گفتید. یکی اینکه در
دل فولاد
اسیر خودم هستم. درست است. ما اسیر خودمان
هستیم. علت اینکه پایم را یک قدم آنطرفتر نگذاشتم، این است که اسیر
چارچوب زندگی و ذهن خود هستم. برای خود دارم روضه سیدالشهدا میخوانم.
در مورد "روایتی دیگر" دقیقا همانطور است که گفتید. وقتی آن را نوشتم،
ده روزی میشد که سیمای زنی در میان
جمع را خوانده بودم. خیلی ممنون اینقدر
هوشیار برخورد کردید.
محمد قاسمزاده:
صحبتهای من خلاصهئی از تحقیقی است که درباره خانم روانیپور و سایر
زنان نویسنده انجام دادهام. اما بحثم در اینجا فقط به مجموعه داستان
سیریا، سیریا
مربوط است. فقط اشاره گذرائی به مجموعههای دیگر
ایشان میکنم. یکی از بهترین داستانهای کوتاه خانم روانیپور داستان
"ماهی" است. معتقدم هنوز بهترین کار ایشان مجموعهداستان
کنیزو است. چرا
دومین مجموعهداستان کوتاه نویسندهئی هنوز بهترین کار او است و
مجموعه سوم و چهارم نتوانسته گامی به جلو باشد؟
در کل کارهای خانم روانیپور و سایر نویسندگان
جنوبی یک عیب اساسی هست. آنهم اینکه هر انسان غیرجنوبی آدم بدی است.
یعنی جفره دنیای سالمی است تا زمانی که یک غیرجفرهئی وارد آن میشود.
برگردم به پاسخ آن پرسش. خانم روانیپور هنوز زبان داستانش را پیدا
نکرده است. برخورد ایشان با زبان فارسی سطحی است. گاهی جملهها چنان
ناقص و آشفته است که روایت را معطل میکند. خانم روانیپور با کمبود
موضوع روبهرو نیست. در انتقال موضوع به ما با مشکل روبهرو میشود.
گاهی فرکانس استفاده از بعضی کلمهها در کار ایشان چنان زیاد است که
آنها را از محتوا خالی میکنند. یکی از آن واژهها
غریب است.
جملههائی از مجموعه سیریا، سیریا
را میخوانم تا متوجه شوید چگونه استفاده بهجا
و نابهجا از یک واژه باعث میشود حساسیت نسبت به آن از بین برود. در
حالی که غریب
یکی از واژگان کلیدی خانم روانیپور است:
گریه بچه که حالا به جیغی تبدیل شده بود.
غریبانه راهی برای گریز میجست.
صدای غریب قلبش را میشنید.
من رقص غریب پاهایشان را میدیدم.
ترانهئی غریب و گنگ و معلوم هم نبود این صدا از کجاست.
دردی غریب را با خود میکشید.
این بار صدای ارتعاش غریبی داشت.
پس روزگار غریبی بر این تل گذشته است.
ناگهان دیدم چیزی غریب و تلخ مثل یک ترانه در گلویم میجوشد.
سرانجام آن هجای غریب از گلویم بیرون پرید.
در صدایش حالتی غریب بود.
مرد در میان همهمه غریب باد و باران بوی شکوفه و نمک را شنید.
در رخوت غریبی فرو رفت.
سرنشینان قایق صدای غریب و غصهدار مردی از ساحل را میشنیدند.
از ضجه و شیون غریب انسانی بیقرار شد.
بر چهره مرد دستار آبی آرامش غریبی.
موجودات غریبی را دید.
سرمای غریبی در جانش نشست.
اغراق در کاربرد این واژه در رمان
اهل غرق است.
حدود 275 بار بهجا و نابهجا به کار رفته است.
بعضی جملهها چنان سطحی نوشته شده که نشان
میدهد نویسنده فقط یکبار آنرا نوشته است. مثل
همهجا سکوت بود در جواب من اگر چیزی گفته
بودم.
منیرو روانیپور:
کاملا عادی است. ضربآهنگ این قصه است.
محمد قاسمزاده:
این جمله در زبان فارسی جمله ترجمهئی محسوب میشود.
جمله دیگر که از لحاظ کاربرد فعل است:
موجودات برقعپوشی که همگی میخواستند
مردانشان در اولین نوبت با انگشتری لاجورد برود.
منیرو روانیپور:
اشتباه چاپی است.
محمد قاسمزاده:
"سیریا، سیریا" بهعنوان مرکز این مجموعه تلفیقی است از رمان
بوف کور و
پدرو پارامو.
آنجائی که راوی روی کاغذ خم میشود و برای خود یا سایهاش مینویسد،
دقیقا شکل روایت بوف کور
است:
و حالا چه کسی روی کاغذ سفید خم شده است و مینویسد؟
من یا سایه من و این سایه آدمی است که خاطرات را بیشتر در ذهن نگه
میدارد یا خود آدمی...؟ شک، شکی کشنده و مرموز تا بینهایت قلبم
میرود، تا ریشه هستییم و دیرزمانی است که دیگر خودم را گم کردهام،
بهدنبال خودم میگردم همهجا و... .
[ص72]
این داستان کاملا ناموفق است. به این دلیل که
نویسنده بوف کور
و پدرو پارامو
را از جای خودشان کنده، با هم تلفیق کرده و هر
دو را ناقص کرده است.
در پشت کتاب نوشته شده داستان "و دیگر تمام شد" نتیجه سفر خانم
روانیپور به جزیره آشوراده است. به نظرم چنین نیست. ایشان در این
داستان بهجایاینکه با ذهنیتش به آشوراده برود و آنجا را ببیند،
آشوراده را به جنوب منتقل کرده است. همان قهرمان داستان "دییعگوب"
اینبار در آشوراده نشسته و شروه میخواند.
منیرو روانیپور:
این قصه بههیچوجه به جزیره آشوراده مربوط نمیشود. چون دائم مسافرت
میکنم، طرحهای بسیاری از قصهها را هر جا باشم، میزنم. یکی- دو صفحه
مینویسم و بعد جائی اتراق میکنم و روی قصه کار میکنم. پارسال که به
جزیره آشوراده رفته بودم، طرح قصه "و دیگر تمام شد" به ذهنم میرسید.
نوشتم و تاریخ زدم و تهران که آمدم، جمعوجورش کردم.
آن سیاهپوستی که در آن روستا "سیریا، سیریا" میخواند، سایه این مرد
است، نه آنجا که نشسته و دارد مینویسد. سایه اشاره به آنلحظه است که
همدیگر را دیدهاند، بغل کردهاند و در هم یکی شدهاند. بههیچوجه
ربطی به آن در حال نوشتنش ندارد. حالا او دارد با خودش و با ما حرف
میزند.
محمد قاسمزاده:
جملههای سیریا، سیریا
روان و روایت مرموز است. کلمهها آرام و گاه
هولناک، گاه زهرخند، گاه تلخ و ساختاری موسیقائی. گوئی قصهها در باد
نوشته شده است. انسان اساطیری منیرو زن است. در حالی که انسان است.
حس قوی داستانها، بیشتر در "سیریا، سیریا" آدم را میبلعد. من که با
بغض خواندم. فكر میكنم با بغض هم نوشته شده است. حس گلوگیری در خود
نهفته دارد. دیدهام خود منیرو هم طوری حرف میزند انگار چند لحظه بعد
بغضش خواهد تركید.
گفتند منیرو شعر هم میسراید. دیدم و خواندم.
اما همان بهتر كه زن چیچیكا (قصهگو) باقی بماند. نه كه شعر نسراید،
بسراید اما به ما نشان ندهد. زیرا كه حس شاعرانه، نمیگویم زبان
شاعرانه در سیریا، سیریا
بسیار قوی و غنی است- غنیتر از شعرش.
نمیدانم منظور از درازگوئی چیست. اما موجزتر از این چگونه میتوان حرف
زد؟
فقط سه تا بچه داشت که چهار ماه پیش توی دریا غرق شدند و حالا ته دریا
زندگی میکنند. بیآنکه حتا یکدفعه خودشان را به او نشان داده باشند.
و هیچ پری دریائی در عالم نیست که بگذارد سه جوان که قدشان بلند است،
به اندازه درخت گل ابریشم، به روی آب بیایند. حتا اگر دلشان برای
آبادی تنگ شده باشد... .
[ص9]
در قصههای منیرو سکوت هدفمندی نفس میکشد.
سکوتی که انگار برای ضربهئی آفریده شده است که چند سطر بعد باید بر
سرت فرود آید. آشنائیزدائی در روایت جملهها زیبا است.
فقط سه تا بچه داشت که چهار ماه پیش توی
دریا غرق شدند. تا اینجا نوعی سکوت است.
جمله خیلی عادی و معمولی است. اما ناگهان ضربه فرود میآید.
حالا ته دریا زندگی میکنند.
عزیزی به خود زحمت داده و واژه
غریب را [در
داستانها] شمرده است. كاری كه بعضیها در مورد سهراب سپهری انجام
دادند و بعد باب شد. اما آنها برای دستیابی به دلمشغولی و
فکرمشغولی و دغدغههای روحی سهراب چنین کردند. در حالیکه آن دوست با
برگزیدن چند سطر، حکم در غربت این واژه ها در قصه دادند و... بیآنکه
توجه کنند، درست در یکقدمیشان منیرو غریبترین بود. او غریب است، زن
غریب است، بدتر اینکه بهراحتی گفتند "سیریا، سیریا" تلفیقی از
بوف کور و فلان
داستان خارجی است و سایه دوردست قصه منیرو را با سایه روی دیوار
بوف کور یکی
دانستند. وقتی منتقد با پیشفرضها و دانستههائی از یاکوبسون و دیگران
به سراغ قصه میرود یا در پی آن است چیزی بیابد تا چیزی بگوید، آن وقت
است که قصه، آدم قصه، دیدههای رهگذر و اندیشههای متن را از یاد
میبرد.
علیاصغر عطاءاللهی:
چون اسمهای کنیزو،
مریم،
ستاره و
فانوس در
چند قصه تکرار میشوند، مختصر توضیحی در مورد رابطه ارگانیک اسمها با
ساختمان قصه دارم. اما پیش از ورود به بحث بگویم، دوست داشتم آقای
قاسمزاده وقتی آن تحلیل را از مکتب جنوب کردند، کاش سیزده- چهارده
کتاب احمد محمود، نماینده واقعی این مکتب، را نام میبردند که حتا یک
مورد
Bad man
غیرجنوبی در آنها نیست.
افلاتون میگوید نامها ناشی از طبیعت چیزها
هستند. طی قرنها مشخص شده واقعیت قضیه این نیست. اما در مورد آثار
هنری به تصادف نظر افلاتون درست شده است. واژه
کنیزو
همآهنگی خاصی با بافت قصه دارد. آن
و یا
او معنی
فاعلی به اسم کنیزو
میدهد یا معنی نسبت به آن اضافه میکند.
"کنیچ" یا "کنیج" واژه پهلوی است و معنی "دوشیزه" میدهد. حالا
کنیزو را
مجسم کنید که لاشهاش افتاده است و میخواهند حملش کنند. بهخصوص با
توجه به این گفتوگو:
«دوستاتُ خیلی دوس داری؟»
«آره، آدمهای خوبی بودن، آدم خوب خیلی کمه.»
«اسم منُ مینویسی اونجا؟»
«اسم تو رُ اینجا رو دلم مینویسم.»
[ص 14]
کنیزو
تا آخرین لحظه دوشیزه باقی میماند. اگرچه فیزیک
بدنش دوشیزه نبود، روحش دوشیزه مانده است.
کنیزو اسم
مریم
کوچولو را روی قلبش مینویسد. مریمی که باکره است و از طریق روحالقدس
آبستن میشود. گلپر
مضاف و مضافالیه مقلوب است-
پرگل. پر ِ
گل در بادهای مهاجم میمیرد و
گلپر در قصه "شب بلند" با بادهای مهاجم
میمیرد. بهخصوص که جمله اول داستان چنین است:
جفره زیر فریادهای گلپر جان میداد.
[ص 33] و اما
فانوس. شش
برادر فانوس
او را میبرند تا بکشند:
شش داس و شش دست. سینه فانوس را میشکافند. صدای تپیدن دلی تمام دره
را پر میکند. دستها توده خونی را شیار شیار میکنند
و پرت میکنند آنجا روی شاخههای کنار... فریادهای فانوس... .
[ص87]
یادمان باشد فانوس چراغی است که با آن دور شهر میگشتند تا انسان را
بیابند.
منیرو روانیپور:
انتخاب اسمها ناخودآگاه بود و حرفهای شما بهشدت حیرتزدهام کرد.
عباس زاهدی:
مدتها بود داستان کوتاه خوب ایرانی نخوانده بودم. یعنی بعد از چوبک،
محمود و دولتآبادی داستانی ندیده بودم که بشود در یک نفس خواند. تا
اینکه این سه مجموعه به دستم رسید. زبان داستانها را فوقالعاده قوی
دیدم. ایشان نثر بسیار شاعرانهئی دارند. آهنگ داستانها سکته نداشت.
جملهها بعد از هم میآمدند، همانطور که آدم دوست دارد بشنود.
خوب بودن داستان "کنیزو" به این نیست که موضوعش
خوب است. نوع روایت انتخابشده برای بازگو کردن بسیار خوب است. بسیاری
پیش از انقلاب به موضوع مشابه پرداختند.
هاجر در
جای خالی سلوچ
همین مسأله را دارد. اما زیبائی کار به این است که از دید بچه روایت
شده است. بچهئی که آگاه نیست. یک حالت کنایه نمایشی (Dramatic
Irony
) در اینجا آورده شده که مفهوم داستان را
بهرغم آن بعد کوچکش چند برابر میکند. مفهومی که ما میگیریم، با
آنچه مریم
میگیرد، کاملا فرق میکند. بارعاطفی که خود
داستان ایجاد میکند، خیلی قویتر از داستان
هاجر است که
از دید راوی سوم شخص آگاه به همه مسائل نوشته شده است. در داستان "شب
بلند" همین کنایه نمایشی هست و باز بار عاطفی داستان را زیاد می کند.
بهترین مجموعه داستان ایشان را
سیریا، سیریا دیدم و قویترین
داستانش را "روز شکوفه و نمک". بارها در جنوب شاهد اتفاق موضوع آن
بودم. اما این موضوع بسیار هنرمندانه جذب و بازگو شده است.
سبک داستاننویسی خانم روانیپور را خیلی میپسندم. به خاطر اینکه
تکنیکهای داستاننویسی را کاملا رعایت میکنند. جائی که باید دیالوگ
باشد، دیالوگ آوردهاند، جائی که توصیف هست، توصیفها کاملا زندهاند.
عنوان شد کلمه
غریب
را زیاد به کار بردهاند. در چند مجموعه داستان شاید بتوان صد کلمه
غریب پیدا
کرد. از نقص داستان نیست.
آنچه میگویم انتقاد نیست با نقصی برای داستان "ماکو" به شمار
نمیرود. اما دوچرخهئی که حرکت نمیکند، نوری ندارد. در حالی که آنجا
گفته شده فرمان دوچرخه را باید چرخاند تا نور بیندازد. با ضامنی که روی
چرخ انداخته میشود، وقتی چرخ میچرخد، دینام روشن میشود.
عبدالعلی دستغیب:
رویهمرفته در
کنیزو نویسنده
همزمان با بیان تأملات زنانه، نسبت به مردان نیز احساس موافق دارد.
حضور مرد در داستانهای منیرو روانیپور زنان را اغلب فعال و زنده
میسازد و دوری از او آنها را میافسرد.
در دو داستان اولیه
کنیزو فضا فضای
غمانگیزی است. مردان مست جسد
کنیزو را دور کردهاند و نسبت به آن
بیحرمتی میکنند:
«بندازینش دریا.»
«حیف دریا!»
«حالا حیف دریا؟ همی تو نبودی که وقتی روز روز بود، دنبالش
موسموس میکردی؟»
« تو هم می کردی.»
«بابا همهمون میکردیم، حالا تا ده دقیقه دیگه بو میکنه.»
[ص 20]
این گفتو گو اشاره
انجیل را فرا
یاد می آورد كه آنجا عیسا در مورد زنی زانیه میگوید
هر كه گناه نكرده، سنگ بزند.
این موضوع را در گورستان غریبان
ابراهیم یونسی در نظاره
عالیه
کشتهشده از دیدگاه کودکی و در داستان
یک شهر احمد محمود در دیدن جسد
شریفه در
کنار دریا از منظر راوی داستان دیدهئیم. این صحنه با تصویرهای دیگری
در داستان "کنیزو" تکرار میشود. غمانگیزترین تصویرهای داستان مقارنه
آهو با کنیزو
است.
مینشست روبهروی آهوی مادربزرگ و چشمانش را نگاه میکرد که مثل کنیزو
مظلوم بود و غمگرفته. [ص24] آنچه در
"شب بلند" میگذرد، از این غمانگیزتر است.
جفره زیر فریادهای گلپر جان میداد.
گویا کسی که شبها بچهها را میبرد،
گلپر را
برده است. گلپر
در حجله عروسی