دارالترجمه رسمی آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

_______
 

نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی

ترجمه
لطف‌علی خنجی

ــــــــــــــــــــــــــ

نشر آفرینگان
66460099-0121

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی
وحید مقدم
________

نشر ققنوس
66460099-0121



آونگ خاطره‌های ما

عباس معروفی
________

نشر ققنوس

66460099-0121

دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی
________

نشر ققنوس
66460099-0121

پیکر فرهاد
عباس معروفی
________
 

نشر ققنوس

66460099-0121



سال بلوا
عباس معروفی

________
 

نشر ققنوس

66460099-0121


 

سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

  
کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ


فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
3244732-0131


 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس

66460099-0121



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________
 

نشر زریاب
(نشر زوار)
66491580-0121


 

چشمه عشق

نرگس (الهام) یکتا
ـــــــــــــــــــــ


نشر
مرداد
(نشر زوار)
66491580-0121



خانه‌ئی برای عشق

نرگس (الهام) یکتا ___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936

آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936

آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936



مرگ رنگ

درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر
فرهنگ‌ستان هنر

هنر معاصر آفریقا  سیدنی لیتل‌فیلد کاسفر

ترجمه
 علی‌رضا آبیز

____________

نشر آبیز

روایت عشق و مرگ سرجوخه کریستف ریلکه

 
راینر ماریا ریلکه
ترجمه
 علی‌رضا آبیز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

نشر ثالث

اسپاگتی با
سس مکزیکی


علی‌رضا آبیز
___________
 

نشر نارنج

نگه‌دار باید
پیاده شویم


علی‌رضا آبیز
___________
 

 

 

پشت دروازه بهشت

علی‌رضا محمودی ایران‌مهر

 

 

 

 

 

با دستمال‌کاغذی آب‌بینی‌یش را گرفت و فکر کرد خوشگل نیست. خود را در شیشه دودی می‌دید. لعنت به این شانس! از بس در سرما منتظر مانده بود، بالاخره خط لبش داشت خراب می‌شد. عکس هنرپیشه‌ها را پشت شیشه سینما چسبانده بودند. فقط یکی‌شان خوشگل بود. دوباره آب‌بینی‌یش را پاک کرد و دید دستمال‌کاغذی خیس شده است. اگر ابی اصلا نیاید، چی؟ یک‌ربع دیگر صبر می‌کند. نه، نیم‌ساعت. اما اگر اصلا نیاید، به خانه نمی‌رود. می‌رود پارک و به اندازه وقتی که باید با ابی می‌بود، روی نیم‌کت می‌نشیند؛ چهار ساعت. نه؛ پارک هم نمی‌رود؛ حوصله تکه‌انداختن پسرها را ندارد. به‌تر است برگردد خانه، سه‌ربع دیگر صبر می‌کند، بعد برمی‌گردد خانه، اما گریه نمی‌کند. هیچ مردی ارزش گریه کردن ندارد.

دست‌مال را مچاله کرد و روی جدول پیاده‌رو ایستاد. ابی از دور می‌آمد. اورکت تازه‌اش را پوشیده بود و وقتی راه می‌رفت، سرش میان دیگران بالا و پائین می‌رفت. از همان دور می‌خندید. توی شیشه دودی سینما به بینی سرخ خود نگاه کرد؛ در حد خودش خوشگل است. توی دنیا فقط ابی ارزش آن را دارد که برایش گریه کند.

- خیلی منتظر شدی، عزیزم؟

- سی‌وهشت دقیقه و چهل ثانیه.

- ببخش.

- مهم نیست.

- راه‌بندون وحشت‌ناکی بود! می‌خواستم امروز زودتر از تو برسم.

- چقدر رنگ لیموئی به صورتت می‌یاد!

- قابل نداره، می‌خوای درش بیارم؟

- چاخان نکن. زود باش بریم، فیلم شروع شده.

سالن سینما گرم و تاریک بود. ردیف سرها در نور قرمز می‌جنبیدند. چقدر خوب است که می‌تواند تا آخر فیلم به ابی تکیه بدهد! در جای خود نشستند و ابی دستش را گرفت. هنوز آگهی‌ها تمام نشده بود. ابی انگشت‌هایش را در مشت خود نگه داشته بود و با آن‌ها بازی می‌کرد. ناخن‌هایش را بعدازظهر لاک زده بود. ابی با شست خود به‌ترتیب تک‌تک ناخن‌هایش را لمس می‌کرد. سالن تاریکِ تاریک شد. فیلم شروع شده بود. ابی دیگر شستش را روی ناخن‌ها نمی‌کشید. به پرده خیره شده بود و نورها روی صورتش می‌لرزیدند. بعد بی‌آن‌که سرش را برگرداند، دستش را فشار داد و دوباره شروع به بازی با ناخن‌های لاک‌زده کرد؛ انگار بارها این کار را انجام داده بود و به آن عادت داشت. حتما قبلا هم با هر دختری که به سینما می‌آمده، همین کار را می‌کرده است. سالن بیش از حد گرم شده بود.

- ابی!

- جانم!

- تا حالا چند بار با کسای دیگه سینما اومدی؟

- نمی‌دونم.

- منظورم کسی‌یه که دوسِش داشته باشی.

- جون من کوتاه بیا، بذار فیلمُ نگاه کنم.

احتمالا حرف احمقانه‌ئی زده است. همیشه از این حرف‌های احمقانه می‌زند. اصلا نباید از مردها چیزی را مستقیم پرسید. اما چرا نباید پرسید. اتفاقا باید صریح و روراست پرسید. قایم‌موشک‌بازی احمقانه‌تر است. اگر ابی هم سؤال کند، او صادقانه همه‌چیز را می‌گوید. تازه، چیز مهمی نبوده که بگوید.

بیرون هوا سردتر شده است. مردم از خروجی کوچک سینما بیرون می‌آیند و در خیابان دور می‌شوند. به بازوی ابی تکیه داد و به گروه دخترها و پسرهائی نگاه کرد که با هم سوار اوپل مشکی می‌شدند. وقتی ابی را داشته باشد، هیچ‌چیز از دیگران کم ندارد.

- ابی!

- جانم!

- یه چیزی رُ می‌خوام بهت بگم.

- چی؟

- قول بده ناراحت نشی.

- قول می‌دم.

- من قبل از تو یکی دیگه رُ دوست داشتم.

- راست می‌گی؟

- آره، البته فقط یه‌هفته؛ اونم نه به اندازه تو.

- این کاملا طبیعی‌یه.

- پس چرا هیچی نپرسیدی؟

- آخه مسأله مهمی نیست، از پشت کوه که نیومدی.

- درسته، چون اون‌موقع که تو نبودی، پس اشکال نداشته. اما دوست داشتم همه‌چیزُ برات بگم. دوست ندارم هیچی رُ ندونی.

- من هر چی رُ لازم بوده، درباره تو می‌دونم، عزیزم.

- تو چی، تو کس دیگه‌ئی رُ غیر از من دوست نداشتی؟

- نمی‌دونم.

- چطور نمی‌دونی؟

- آره، شاید.

- برام تعریف کن.

- قابل تعریف کردن نیست، یعنی اصلا مهم نیست.

- دوست دارم بدونم. خواهش می‌کنم. من واقعا دوست دارم همه چیزُ بدونم.

- اگه واقعا منُ دوست داری و می‌شناسی، نباید این چیزا برات مهم باشه.

- من می‌شناسمت، اما چون دوسِت دارم، دلم می‌خواد بیش‌تر بشناسمت. من فکر می‌کنم دونستن هر چی، به‌تر از ندونستنه؛ حتا اگه بد باشه.

- هیچ‌چیز بدی وجود نداره.

- پس چرا نمی‌گی؟

- ولش کن، بیا یه شیرکاکائوی داغ بخوریم.

شیر ولرم و شیرین حالش را به هم می‌زند. توده لیزی در معده‌اش جمع شده است. اگر از ابی بچه‌دار بشود، احتمالا احساسی شبیه به این خواهد داشت؛ لذت و تهوع. مردها هم همیشه همین‌طورند؛ مثل سکه دو رو دارند. مثل بچه‌ها ساده‌اند، ولی دوست دارند خودشان را تودار نشان دهند. مطمئنا ابی از این‌که او بحث عشق‌های گذشته‌اش را پیش کشیده بود، ته دلش خوش‌حال شد. از چشم‌هایش معلوم بود که کیف می‌کند، ولی خودش را بی‌اعتنا نشان می‌داد. به بخاری که از دهان‌شان بیرون می‌آمد، نگاه کرد. شاید به خاطر گرمای شیر، نفس‌های‌شان این‌طور بخار می‌کرد. روی پیش‌خان به ردیف سیب‌های سرخ شمعی نگاه کرد؛ خیلی طبیعی به نظر می‌رسیدند. سیب‌های دروغین که سیب نیستند؛ سیب‌های سرخ آب‌دار. انگار فروشنده آن‌ها را گذاشته آن‌جا تا فقط او ببیندشان. وسوسه شد باز هم از ابی سؤال کند. احساس تهوع کرد. جنین دروغین دوباره در دلش تکان خورد. کاش می‌شد تا صبح پیش ابی بماند! چطوری باید درباره این موضوع با پدرش صحبت کند. باید درک کند آن‌ها بالأخره زن و شوهر می‌شوند. ابی برای تاکسی دست تکان داد.

صبح با تلفن ابی بیدار شد؛ از سر کارش صحبت می‌کرد. حرف زیادی برای گفتن پیدا نکردند. گوشی را گذاشت و دوباره در تختش دراز کشید. یادش آمد حرف‌های زیادی داشته، ولی یادش رفته بوده است. امروز دیگر باید حتما کتاب‌های تقویتی‌یش را بخواند. دوازده جلد کتاب را ورق زد و دید سرش گیج می‌رود. احساس کرد هیچ‌کس در جهان شبیه او نیست. انگار همه مردم دنیا پنهانی با هم توافق کرده‌اند او را گول بزنند. همه مردم دنیا نقش‌های الکی را بازی می‌کنند تا او فکر کند واقعا زندگی می‌کنند. پدر و مادرش، دوست‌هایش، حتا ابی؛ فقط نقش‌هائی را برای او بازی می‌کنند. هیچ‌کس درباره واقعیتی که وجود دارد، با او حرف نمی‌زند. همه‌چیز را این‌طور ساخته‌اند تا او فکر کند دنیا وجود دارد، ولی یواشکی به او می‌خندند؛ مثل سیب‌های سرخ شمعی. شاید آن فروشنده هم عمدا آن‌ها را آن‌جا گذاشته تا او این‌طوری فکر کند. یک نفر همه‌چیز را جور خاصی می‌چیند که چنین به نظر بیاید. باید زودتر همه‌چیز را درباره آن دختر از ابی بپرسد. فردا باید یک‌جائی با ابی قرار بگذارد.

پارک سرد و خلوت بود. همه کلاغ‌ها روی شاخه‌های یک درخت جمع شده بودند. بعد همه با هم بلند شدند و روی شاخه‌های درخت دیگری نشستند. برف کنار پیاده‌رو کثیف شده بود، اما دور درخت‌ها و در شیب تپه کنار پیاده‌رو برف تمیز و براق و دست‌نخورده بود. ابی زیپ اورکتش را باز گذاشته بود و با نوک پا سنگ‌ها را کنار برف‌ها می‌انداخت.

- زیپتُ ببند، سرما می‌خوری.

- هوا خوبه، کیف می‌کنم.

- اگه سرما بخوری، مامانت می‌گه تقصیر من بود.

- سرما نمی‌خورم.      

- خب، تعریف کن.

- نمی‌شه منصرف بشی؟

- چرا اذیت می‌کنی؟ خودت قول دادی همه چی رُ برام تعریف کنی.

- آخه گفتنش چه فایده‌ئی داره؟

- وقتی نگی، همش کنج‌کاوی می‌کنم، ولی وقتی بگی، تموم می‌شه. تازه برای من آینده مهمه، نه گذشته.

دستش را دور بازوی ابی انداخت و به او تکیه داد. پشت تپه به دریاچه مصنوعی پارک رسیدند. دریاچه شفاف، بزرگ و آرام بود. اردک‌ها در آب سبز تیره شنا می‌کردند. عکس آسمان در آب منعکس می‌شد و آن را شفاف‌تر نشان می‌داد.

- قبل از تو یه‌نفر دیگه بود که می‌خواستم باهاش ازدواج کنم.

- اسمش چی بود؟

- من هاچی صداش می‌زدم، ولی اسم اصلیش یه چیز دیگه بود.

- چرا باهاش ازدواج نکردی؟

- نشد، هیچ‌کس موافق نبود؛ نه پدر و مادر اون، نه پدر و مادر من. بعد خودمون دو نفری تصمیم گرفتیم تمومش کنیم.

- طفلکی دختره! خیلی دوسِت داشت؟

- خیلی!

- بعد چکار کردین؟

- هیچی.

- یعنی چی هیچی؟! آدم که فقط برای مخالفت چند نفر زندگیشُ ول نمی‌کنه.

- خب، چکار می‌شد بکنم؟ نمی‌تونستم که با همه دنیا بجنگم.

- پس معلومه واقعا دوسِش نداشتی.

- چرا دوسِش داشتم. حتا بعدش یه‌مدت حال روحیم حسابی خراب بود.

- با هم چی کار می‌کردین؟

- هیچی.

- دروغ نگو.

- فقط یه‌بار با هم رفتیم شمال.

- چطوری؟

- گفته بود یه‌شب می‌خواد بره خونه دوستش درس بخونه. تلفن خونه دوستش هم قطع بود.

- خوشگل بود؟

- خیلی، مخصوصا چشماش.

دستش را از بازوی ابی بیرون آورد و در جیب‌هایش فرو برد. باد سردی شروع به وزیدن کرده بود. چشم‌های ابی از خوش‌حالی می‌درخشید. حتما به چیزهائی که گفته، افتخار می‌کند.

- پس حتما منُ هم یه روز ول می‌کنی.

- چرا ناراحت شدی؟ تو با اون خیلی فرق داری.

- چند وقت با هم بودین؟

- یادم نیست، فکر کنم یه سالی شد.

- نباید ولش می‌کردی.

کلاغ‌ها از بالای دریاچه پرواز کردند و عکس‌شان از روی آب گذشت، بعد روی درخت دیگری جمع شدند.

- نمی‌دونم، شاید.

- راست می‌گی، گاهی وقت‌ها نمی‌شه هیچ‌کاری کرد.

روی یکی از نیم‌کت‌های بتنی نشستند که برف‌های رویش پارو شده بود. احساس تهوع کرد. جنین نامرئی دوباره ته دلش تکان می‌خورد. مزه شیر لزج را هنوز به خاطر داشت و شمع‌هائی که سیب بودند. سیب‌های سرخی که شمع بودند. هوا سرد است. باید به ابی تکیه کند. نه، تکیه نمی‌کند. دوست ندارد تکیه کند. قبلا یک نفر دیگر به او تکیه می‌کرده است. یک ویلا با تخت دو نفره کنار دریا؛ تراس، صندلی، ملحفه‌های گل‌دار، دو تا بالش از جنس ملحفه‌ها. چند ساعت آن‌جا بوده‌اند؟

- چی شده سارا؟ ناراحت شدی؟

- نه.

- می‌دونم به چی فکر می‌کنی. نترس. من تو رُ هیچ‌وقت ول نمی‌کنم.

چقدر مردها احمقند. دوست دارند فکر کنند خیلی زرنگند. لابد ابی فکر می‌کند همه فکرش را می‌خواند. چشم‌های ابی قهوه‌ئی روشن است. دارد به دریاچه نگاه می‌کند. کس دیگری هم که به چشم‌های ابی نگاه کرده، فهمیده است قهوه‌ئی روشنند. شمع‌ها سیب نیستند. انگار یک نفر دستی همه این‌ها را کنار هم چیده است. همه نقش بازی می‌کنند تا او فکر کند دنیا وجود دارد.

- این حرفا رُ ول کن. یه فکر خوبی دارم. بیا جمعه بریم کوه؛ توی برف‌ها خیلی کیف داره!

قبل از او با آن دختره هم کوه رفته است؟ چه اسم مسخره‌ئی دارد! هاچی! یعنی اسمش هاجر بوده؟ نه، به‌تر است نپرسد. نباید به این چیزها فکر کرد. باید یک کاری بکند. باید همه‌چیز را فراموش کند. از کنار دریاچه به طرف جائی که سایه درختان انبوه کاج برف‌ها را تاریک کرده بود، قدم زدند. اما انگار خوشش می‌آید به آن فکر کند؛ مثل جائی که درد می‌کند و دوست دارد آن را بخاراند و فشار دهد.

کوه‌ستان تمیز و آفتابی بود. آسمان خیلی آبی بود و نور آفتاب از سطح صخره‌های لخت روی برف‌های صاف دامنه منعکس می‌شد. ابی بازویش را گرفت و کمک کرد تا از باریکه راه مال‌رو بالا بروند. عرق کرده بودند. دست ابی دورش حلقه شده بود و هر بار کمکش می‌کرد از تخته‌سنگی بالا برود، بوی شور موهایش را احساس می‌کرد. نزدیک قله رسیدند. وزنش روی پاهایش سبک شده بود؛ انگار در بالاترین نقطه جهان ایستاده‌اند.

ابی تندتند نفس می‌کشید و لب‌هایش سرخ و مرطوب شده بود.

- این‌جا تنهائیم؛ فقط من و تو هستیم.

تنها هستند. با او هم تنها بوده است. چه کیفی دارد خودش را همین الان پرت کند پائین! آن‌وقت ابی مات و مبهوت می‌ماند. نه، باید بگذارد ابی کاری را که دوست دارد انجام دهد. باید عاقل باشد، چون بالأخره زن است. شیر لزج. سیب‌های شعله‌ور. لعنت به هر چه شمع است! پائین رفتن سخت‌تر بود. اگر همین الان پایش بلغزد، ته دره سقوط کند، همه‌چیز تمام می‌شود. بعد ابی چه کار می‌کند؟ چند سال دیگر ماجرا را برای کس دیگری تعریف می‌کند. کاش جای آن کس دیگر بود! کوره‌راه سراشیب و عمیق بود. از روی سنگ‌ها پائین می‌رفتند، انگار از جائی که بوده است، به دنیای دیگری سقوط می‌کند؛ جائی که مثل قبل نیست. اما حالا همه‌چیز را می‌داند؛ انگار اعماق همه‌چیز را می‌تواند ببیند. مثل آن که پوست ابی را از شیشه ساخته‌اند. مثل این است که یک کسی همه این چیزها را دستی کنار هم چیده است.

- خیلی کیف داشت! هفته دیگه هم بیایم کوه. موافقی؟

- نه.

- چرا؟

- نمی‌دونم.

- پس کی بریم؟

- هیچ‌وقت.

- یعنی چی هیچ‌وقت؟ مگه دیوونه شدی؟!

- نمی‌دونم، باید درباره‌اش فکر کنم.g

 

 

 


عبور از دروازه جهنم

وا‌کاوی داستان "پشت دروازه بهشت"

الهام یکتا

eyektam@gmail.com
 

 

 

 

سيـر هـر كـس تـا كمـال او بـود

قرب هر كس حسب حال او بود

عطار نیشابوری

 

علی‌رضا محمودی ایران‌مهر راوی سرگذشت نسل خود است؛ نسلی که دوره جوانی بی‌پروا و بی‌‌بندوبارش را می‌گذراند. از این بابت محمودی ایران‌مهر در میان نویسندگان دوره خویش آغازگر است. و جالب‌ این‌که او بیش‌تر راویان مؤنث را برمی‌گزیند و فقط راوی‌مؤنث‌برگزیدن نیست که از او زنانه‌نویس توان‌مند می‌سازد. محمودی ایران‌مهر با مهارت در دنیای زنان فرو می‌رود و چنان ماهرانه زاویه دید ایشان را به تصویر می‌کشد که گوئی خود زن است. مانند داستان "پشت دروازه بهشت" (1) که راوی دختری به نام سارا است و دنیای ذهنی و عینی خود را تشریح می‌کند.

سارا دختر جوانی است که نخستین تجربه جنس مخالف را با مرد جوانی به‌نام ابی از سر می‌گذراند. او که معصومانه به ازدواج می‌اندیشد و حتا حس باردار شدن را در ذهن به‌طور مجازی تجربه می‌کند، در مقابل با مردی سر و کار دارد که پیش‌تر دوست داشتن و رابطه جنسی را تجربه کرده است. حس کنج‌کاوی سارا را وا می‌دارد از ابی حرف بکشد. اما هرچه ابی بیش‌تر از گذشته‌اش می‌گوید، سارا از وی دورتر می‌شود؛ دستش را از بازوی ابی بیرون آورد و در جیب‌هایش فرو برد. باد سردی شروع به وزیدن کرده بود. چشم‌های ابی از خوش‌حالی می‌درخشید. حتما به چیزهائی که گفته، افتخار می‌کند.

سرانجام سارا درمی‌یابد ابی با آن دختر رابطه جنسی داشته است. حس حسادت به‌زبان‌آورده‌نشده و عشق به ابی موجب می‌شود خود نیز مانند آن دختر تا نهایت رابطه با او پیش رود. به بیان دیگر، با آن‌چه ابی برایش تعریف می‌کند، بکارت روحی‌یش را از دست می‌دهد و مهیای از دست دادن بکارت جسمی‌ می‌شود. اما روند بیزاری از ابی که با آگاهی از عشق وی به دختر آغاز شده بود، پس از هم‌آغوشی با او به نهایت می‌رسد.

 

نماد کوه (1)

زیبائی کار محمودی ایران‌مهر در این است که برای مرحله‌به‌مرحله‌ئی که سارا طی می‌کند، قرینه‌سازی‌ (Juxtaposition) می‌کند. برای مثال در همین مرحله نهائی، سقوط اخلاقی او با احساس سقوط از کوه یا میل به آن مقارن می‌شود:

تنها هستند. با او هم تنها بوده است. چه کیفی دارد خودش را همین الان پرت کند پائین! آن‌وقت ابی مات و مبهوت می‌ماند. نه، باید بگذارد ابی کاری را که دوست دارد انجام دهد. باید عاقل باشد، چون بالأخره زن است. شیر لزج. سیب‌های شعله‌ور. لعنت به هر چه شمع است! پائین رفتن سخت‌تر بود. اگر همین الان پایش بلغزد، ته دره سقوط کند، همه‌چیز تمام می‌شود. بعد ابی چه کار می‌کند؟ چند سال دیگر ماجرا را برای کس دیگری تعریف می‌کند. کاش جای آن کس دیگر بود! کوره‌راه سراشیب و عمیق بود. از روی سنگ‌ها پائین می‌رفتند، انگار از جائی که بوده است، به دنیای دیگری سقوط می‌کند؛ جائی که مثل قبل نیست.

بینش و جهان‌بینی سارا نیز در این‌ مرحله اوج ِ آگاهی شکل نهائی خود را می‌گیرد. او که پیش‌تر بارها یادآور شده بود گوئی دستی یا کسی همه‌چیز را به‌گونه‌ئی چیده است تا او به تلقی خاصی برسد، می‌اندیشد حالا همه‌چیز را می‌داند؛ انگار اعماق همه‌چیز را می‌تواند ببیند. مثل آن‌که پوست ابی را از شیشه ساخته‌اند. مثل این است که یک کسی همه این چیزها را دستی کنار هم چیده است.

به این دیدگاه باید افزود شناختی را که سارا از نیمه دیگر بشریت، چه در وجه جفت خویش، چه در وجه همه مردان به دست می‌آورد:

هیچ مردی ارزش گریه کردن ندارد.

 

مردها همیشه همین‌طورند؛ مثل سکه دو رو دارند. مثل بچه‌ها ساده‌اند، ولی دوست دارند خودشان را تودار نشان دهند.

 

چقدر مردها احمقند. دوست دارند فکر کنند خیلی زرنگند. لابد ابی فکر می‌کند همه فکرش را می‌خواند.

در این مرحله محمودی ایران‌مهر به گونه (genre) تراژدی نزدیک می‌شود و با تأکید بر موتیف تقدیرگرائی آن، روند "سقوط- آگاهی- مرگ" آن را نیز برای داستان خود وام می‌گیرد.

 

نمادهای سیب و شمع

تقدیرگرائی ناتورآلیستی سارا یا درواقع فلسفه او با گنده‌گوئی یا فضل‌فروشی عیان نمی‌شود. محمودی ایران‌مهر از این‌بابت هم قرینه‌سازی می‌کند و از ابتدا به خواننده تصویر می‌دهد؛ در دیدار نخست شمع‌های سیب‌شکل را در افق دید سارا قرار می‌دهد:

 

 روی پیش‌خان به ردیف سیب‌های سرخ شمعی نگاه کرد؛ خیلی طبیعی به نظر می‌رسیدند. سیب‌های دروغین که سیب نیستند؛ سیب‌های سرخ آب‌دار.

...

پدر و مادرش، دوست‌هایش، حتا ابی؛ فقط نقش‌هائی را برای او بازی می‌کنند. هیچ‌کس درباره واقعیتی که وجود دارد، با او حرف نمی‌زند. همه‌چیز را این‌طور ساخته‌اند تا او فکر کند دنیا وجود دارد، ولی یواشکی به او می‌خندند؛ مثل سیب‌های سرخ شمعی. شاید آن فروشنده هم عمدا آن‌ها را آن‌جا گذاشته تا او این‌طوری فکر کند. یک نفر همه‌چیز را جور خاصی می‌چیند که چنین به نظر بیاید. باید زودتر همه‌چیز را درباره آن دختر از ابی بپرسد.

...

 

مزه شیر لزج را هنوز به خاطر داشت و شمع‌هائی که سیب بودند. سیب‌های سرخی که شمع بودند.

سیب رمز باروری و زایندگی مادینه است. (2) یعنی همین آرزوئی که سارا در ذهن می‌پرورد و حتا تا مرحله حاملگی خیالی پیش می‌رود و مزه‌اش را حس می‌کند. سیب هم‌چنین رمز معرفت و دانش است و بین آرزوهای زمینی و روحانیت محض است. (3)

باز همین معنا را در داستان شاهدیم. از آن ‌لحظه که سارا ویر سردرآوردن از گذشته ابی را پیدا می‌کند تا دمی که به آگاهی از آن می‌رسد و سپس تجربه همان دختر را با او تکرار می‌کند، از معصومیت اولیه خود می‌کند و اسیر تمنیات زمینی می‌شود.

و اما شمع قرینه‌ئی برای نقش مقابل سارا، یعنی ابی می‌شود. حضرت صادق می‌فرماید دیدن شمع در خواب بر چهارده وجه است. ... چهارم عروسی، ... یازدهم عیش (4) این تعبیر امام را در بیان هانس کورت نیز می‌بینیم و او هم مدعی می‌شود شمع در خواب نشانه تمایلات جنسی مذکر است. (5) یعنی همان نیازی که سارا در ابی متوجه می‌شود و به‌خاطر رقابت با خاطره آن دختر، اجازه می‌دهد ابی آتش شهوت خود را فرو نشاند. اما شمع را در حال سوختن یا خاموش بودن دیدن، از یک مورد مرگ در خانواده خبر می‌دهد.

شمع را در حال سوختن در مکان مقدس دیدن یعنی صاحب رؤیا از انجام کاری به‌شدت پشیمان است که به لطمه خوردن به کسی منجر شده است.

مرگ نمادین به قرینه وجود شمع در حال سوختن در پایان داستان، در وجه ابی رخ می‌دهد. او دیگر برای سارا؛ این دختر دبیرستانی وجه اثیری خود را از دست می‌دهد و دیگر تنها مردی نیست که ارزش گریه‌کردن داشته باشد. به‌تر بگویم، ابی در چشمان سارا چنان سقوط می‌کند که دیگر نمی‌خواهد او را ببیند و پایان اندوه‌بار کنش تراژیک خود را رقم می‌زند. او از پایان تراژیک عشق آن دختر نیز آزرده است و ابی را به صراحت سرزنش می‌کند چرا ترکش کرده است و به عواطف او لطمه زده است.

 

نماد کوه (2)

اوج آگاهی سارا در اوج مکانی رخ می‌دهد؛ سارا و ابی در قله کوه با هم نرد عشق می‌بازند. بنابراین ضرورت دارد به معناهای نمادین کوه در منبع‌های مختلف بنگریم:

 

کوه اغلب محل الهام است که در آن تغئیر و استحاله می‌توانند روی دهند. (6)

 

کوه نماد اصلی مادینه هستی است. (7)

 

کوه به معنای مقصد زیارت و صعود است. از این‌رو اغلب از لحاظ روان‌شناسی به معنای خویش‌تن است. (8)

 

کوه کنایه از تن آدمی است که حجاب حقیقت باشد. با این حال مظهر حق و مقام عبودیت است. (9)

 

کوه و "زمین پست و هم‌وار" نمایش دو دنیای جدا از هم است: طبیعت (آزادی احساسات سرکش) و زندگی (عقل و نظم). (10)

 

سارا در قله کوه و در اوج احساس لذت جسمانی است که دچار تغئیر و استحاله می‌شود. در عین این‌که کوه خود وی است؛ چه در معنای کوه نماد اصلی مادینه هستی است؛ چه در تعبیر یونگ ‌که کوه... اغلب از لحاظ روان‌شناسی به معنای خویش‌تن است؛ به‌هم‌چنین کوه کنایه از تن او است که حجابی بر حقیقت ماهیت ابی می‌شود. تا پیش از این سارا تن خود و تن ابی را نمی‌شناخت و حال به چنین شناختی/ بیزاری رسیده است. او در قله کوه به احساسات سرکش خود اجازه داده است لجام‌گسیخته بتازد، اما زمانی که از کوه پائین می‌آید و به سمت زمین پست و ناهم‌وار حرکت می‌کند، به واقعیت وجودی خود برمی‌گردد؛ به همان انسان متفکری که نهایت توجه را به جزئیات داشت و اکنون زندگی (عقل و نظم) را پیش روی خود می‌بیند. البته در این‌جا، محمودی ایران‌مهر در کسوت نویسنده اخلاق‌گرائی ظاهر می‌شود که کردار هم‌نسلان خود را نقد می‌کند و به‌ آنان بابت چنین کنش‌هائی هشدار می‌دهد. به زبان ارسطو در بوطیقا (Poetry)، او نتیجه کنش تراژیک را می‌نمایاند تا با ایجاد ترس (Fear) از عاقبت شوم قهرمان و ترحم (Pity) نسبت به او در خواننده، تزکیه‌اش (Catharsis) را موجب شود تا دیگر خود به خویش‌تن اجازه تکرار چنین خطائی را ندهد.  

 

نماد کلاغ

عنصر نمادین دیگر کلاغ است که در مرحله‌های سیر و سلوک سارا خود را به‌رخ می‌کشد:

 آپولون کلاغ‌ها را به تشنگی جاویدان محکوم کرد. زیرا کلاغی که برای آوردن آب رفته بود، خیلی دیر کرد. در فرهنگ عامه آلمانی چنین می‌آید که کلاغ سیاه باید در ماه‌های ژوئن و اوت از تشنگی عذاب برد و دلیلی که عرضه می‌شود آن است که تنها او در شهادت مسیح ماتم نگرفت و نیز وقتی نوح او را پیشاپیش کشتی فرستاد، بازنگشت. (11)

بار اول که سارا کلاغ را در بوستان می‌بیند، تشنه آگاهی در باره گذشته ابی است، در عین‌حال که تشنگی جنسی دارد- پارک سرد و خلوت بود. همه کلاغ‌ها روی شاخه‌های یک درخت جمع شده بودند. بعد همه با هم بلند شدند و روی شاخه‌های درخت دیگری نشستند.- در مرحله دوم ابی در حال تعریف گذشته خود است که باز کلاغ‌ها ظاهر می‌شوند؛ کلاغ‌ها از بالای دریاچه پرواز کردند و عکس‌شان از روی آب گذشت، بعد روی درخت دیگری جمع شدند. این‌جا کلاغ قرینه ابی و به دلیل دسته بودن، قرینه همه مردان به چشم سارا می‌شود. زیرا کلاغ مانند نمونه اساطیری‌یش برای سارا پیامی دارد و رازی را افشا می‌کند:

در برخی نقش‌های مهری در پشت میترا کلاغی دیده می‌شود که روی لبه هلالی غار نشسته است. در اکثر تصویر‌های بازمانده، پرنده مزبور این تصور را برمی‌انگیزد که دارد به سوی خدا پرواز می‌کند و آورنده پیامی است که خدا برای شنیدن آن گوش فرا می‌دارد. در بعضی پرده‌ها خدا را به‌وضوح می‌بینیم که سر را به سوی کلاغ بلند کرده است. باید به یاد آورد که در ادبیات باستانی یونان کلاغ مبشر آپولون است و به همین علت است که در زاویه فوقانی سمت چپ نقش‌برجسته‌ها، تصویر ایزد آپولون دیده می‌شود. در آئین مهری عنوان کلاغ به‌یادآورنده مراسم قربانی گاو است. سالکی که به مرحله تشرف به اسرار دین رسیده است، نقابی به صورت می‌زند که شکل کلاغ دارد.

سالک نقاب‌دار در قبال میترا وظیفه‌ئی هم‌چون وظیفه کلاغ دارد. سل؛ ایزد خورشید به کلاغ حکم کرده است تا فرمان او را دایر به کشتن گاو مقدس به میترا ابلاغ کند و آن‌طور که روی نقش‌ها دیده می‌شود، غباری از اندوه چهره میترا را فرا گرفته است. (12)

 

از پرندگان کرکس و کلاغ که از پرواز آن‌ها تفأل می‌شد، در نظر پیروان آپولون مورد احترام بودند. (13)

 

کلاغ در ابتدا سفید رنگ بود ولی چون رازها را فاش می‌کرد، سیاه شد. (14)

کلاغ/ ابی به سارا می‌گوید آن‌چه برای او/ مردان در اولویت قرار دارد، نه عشق، بل‌که خواسته‌های دیگران است. زیرا خانواده او و آن دختر با ازدواج‌‌شان مخالف بودند و این‌دو عاقبت خسته شدند و به ترک یک‌دیگر رضا دادند. در حالی‌که سارا مخالف این کرده ابی است و می‌اندیشد و به او می‌گوید هم، نباید دختر را ترک می‌کرد. در این مرحله ابی مانند کلاغ ِ  پیام‌آور، نقاب از چهره برمی‌دارد و درون و ذات خود را می‌نمایاند.

معنای نمادین کلاغ به همین‌جا ختم نمی‌شود. در منبع‌های دیگری می‌خوانیم: 

 در خواب دیدن کلاغ نشانه روح، عقل و احتیاط است. (15)

 

کلاغ در خواب نشانه افکار بسیار تیره و گرایش‌های تیره درونی واپس‌زده است.

کلاغ دیدن [یعنی] خواب‌بیننده از طرف دزدان یا اختلاس تهدید می‌شود.

[در خواب] چندین کلاغ را دیدن از حادثه خبر می‌دهد.

[در خواب] به وسیله کلاغ‌های در حال پرواز احاطه شدن یا کلاغ‌ها را در حالی دیدن که روی سر کسی می‌نشیند، نشانه خطر مرگ است.

فریاد کلاغ را شنیدن [در خواب] از اخبار ناخوش‌آیند خبر می‌دهد. (16)

  

کلاغ مانند همه پرندگان سیاه در قصه‌های غربی و گاه شرقی نماد هوش و فراست است و آن‌چه از قدرت و اختیارش در تعئین سرنوشت مردمان می‌گوید، دال بر هوشیاری او است.

... در بیش‌تر قصه‌های غربی و گاه در برخی روایت‌های شرقی، کلاغ مشاور و ناصح هوشیار مردمان است و از آینده و آن‌چه روی‌دادنی است، خبر می‌دهد.

در ادبیات فارسی غراب مظهر سیاهی و شئامت و حذر کردن و کراهت منظر نیز است. (17)

از این دیدگاه‌ها نیز کلاغ کارکرد خود را در داستان دارد و در هر دو مرحله حضور در چشم‌انداز سارا، آینده شوم و سیاهش را پیش‌گوئی می‌کند. سارا باید از اصرار به آگاهی از گذشته ابی و رابطه جنسی با وی خودداری می‌کرد تا به نفرت از او و نیز خویش‌تن نرسد. زیرا با از دست دادن معصومیت ذهنی/ روحی و جسمی به این وقوف می‌رسد روزی هم ابی او را مانند آن دختر ترک خواهد کرد و چه بسا درباره‌اش به‌ دوست‌دختر جدیدش بگوید. زیرا کشش جنسی ارضانشده یکی از عامل‌هائی است که دو طرف را می‌تواند تا مرحله ازدواج رسمی سوق دهد. اما وقتی دختر و پسر تن یک‌دیگر را آزمودند و آتش تب‌وتاب خود را فرونشاندند، انگیزه کم‌تری برای ادامه رابطه دارند. و چه‌بسا میل پنهانی تنوع‌طلبی، کار را به عادت هرزگی بکشاند. این‌جا است که کلاغ/ ابی نقاب برمی‌کشد و چهره واقعی خود را می‌نمایاند: 

    کلاغ سیاه تمثیل شر است. (18)

 

کلاغ سیاه چهره معروف شیطان در قالب حیوان است. (19)

در این معنا، حکم نهائی را نیز ابن‌سیرین صادر می‌کند که معتقد است دیدن کلاغ در خواب دلیل بر مرد فاسق بود و بدعهد. یعنی همان‌ صفت‌های به زبان‌آورده نشده در داستان برای ابی! (20)

 

نماد شیر

 عنصر دیگری که محمودی ایران‌مهر برای تصویرپردازی داستان خویش از آن بهره می‌گیرد، شیر است. ابی در پاسخ به کنج‌کاوی سارا در باره گذشته جنسی‌یش از او دعوت می‌کند شیرکاکائو بنوشند:

ولش کن، بیا یه شیرکاکائوی داغ بخوریم.

شیر ولرم و شیرین حالش را به هم می‌زند. توده لیزی در معده‌اش جمع شده است. اگر از ابی بچه‌دار بشود، احتمالا احساسی شبیه به این خواهد داشت؛ لذت و تهوع.

...

مزه شیر لزج را هنوز به خاطر داشت و شمع‌هائی که سیب بودند. سیب‌های سرخی که شمع بودند. هوا سرد است. باید به ابی تکیه کند. نه، تکیه نمی‌کند. دوست ندارد تکیه کند. قبلا یک نفر دیگر به او تکیه می‌کرده است. یک ویلای با تخت دو نفره کنار دریا؛ تراس، صندلی، ملحفه‌های گل‌دار، دو تا بالش از جنس ملحفه‌ها. چند ساعت آن‌جا بوده‌اند؟

شیر در خواب اغلب نشانه امیال جنسی است. (21)  و در دو بند شاهد بالا نیز، در پی این نوشیدنی به‌صراحت از رابطه جنسی و پی‌آمد آن، یعنی بارداری سخن به میان می‌آید. انتخاب شیر باز دلیل هوشیاری محمودی ایران‌مهر برای استحکام ساختار داستانش است که بر محور رابطه دو جنس مخالف در یک مثلث عشقی می‌گردد.

 

نماد برف

برف همیشه نماد زمستان، تنهائی و خلوت، سادگی و بی‌آلایشی، دختر جوان و پاک است... . خواب برف گاهی معنای اندوه شدید درونی و نابودی روانی خواب‌بین را می‌دهد. (22) امام جعفر صادق هم می‌فرمایند دیدن برف در خواب بر شش وجه بود. ... پنجم بیماری، ششم غم و اندوه. (23)

سارای جوان، ساده و بی‌آلایش از همان ابتدای داستان، اندوه ناخواسته خود را از رابطه با ابی نشان می‌د‌هد. او به دلیل نداشتن ‌شناخت عمیق از نامزدش افسرده است و حتا از خواندن کتاب‌های درسی‌یش باز می‌ماند تا برای دغدغه خود جوابی بیابد. این درد و اندوه درونی اولیه در نهایت به نابودی عاطفی وی در قله کوه منجر می‌شود. معصومیت روحی او تاب بی‌بندوباری را نمی‌آورد و با این مرگ عاطفی و در واقع به‌پایان رسیدن رابطه او با ابی، به مفهوم دیگر برف، یعنی سردی و مرگ می‌رسیم: برف نماد مرگ و روح و بی‌حرکتی و آرامش است. (24)

 

نمادهای دریاچه، آسمان... و زن دیمتری

اصرار سارا برای آگاهی از گذشته ابی، ایشان را به بوستانی می‌کشاند که دریاچه‌ئی دارد. اعتراف‌های ابی و تأثیر آن بر سارا، مرحله به مرحله با تصویر دریاچه قرینه‌سازی می‌شود:

پشت تپه به دریاچه مصنوعی پارک رسیدند. دریاچه شفاف، بزرگ و آرام بود. اردک‌ها در آب سبز تیره شنا می‌کردند. عکس آسمان در آب منعکس می‌شد و آن را شفاف‌تر نشان می‌داد.

مطابق تعبیر فرهنگ نمادها، دیدن ... دریاچه کوچک از خوش‌اقبالی تازه بعد از تجربه دردناکی خبر می‌دهد. (25) اما آن‌چه در وجه سارا رخ می‌دهد، فقط تجربه دردناک است و نه خوش‌اقبالی. به ویژه زمانی که سارا چشمان ابی ِ اعتراف‌کرده به رابطه جنسی گذشته‌اش را  به دریاچه خیره می‌بیند:

چشم‌های ابی قهوه‌ئی روشن است. دارد به دریاچه نگاه می‌کند. کس دیگری هم که به چشم‌های ابی نگاه کرده، فهمیده است قهوه‌ئی روشنند.

هم‌چنین میل به بارداری و مادر شدن، تلخی آگاهی از گذشته ابی و سرد شدن نسبت به او، با رنگ سبز آب دریاچه بازسازی می‌شود. زیرا سبز دارای معناهای زیر است:

این رنگ کلمه هوپ (امید) را متداعی می‌کند و این هم گوشه‌ئی است به حاملگی. (26)

 

سبز مظهر رشد، احساس، امید است. اما باروری در زمینه منفی می‌تواند با ویرانی و مرگ تداعی شود. (27)

 

سبز رنگ سرد است. (28)

 

سبز [نشانه] در حال آگاه شدن، نامصمم [بودن است.] (29)

و البته همه این‌ها به کمک انعکاس آسمان در آب دریاچه رخ می‌دهد. زیرا آسمان نخست ‌قلم‌رو نور است که پنج عضو خدای روشنائی یعنی هوش، فکر، تأمل، اراده ... در آن‌ها ساکنند. (30) در مرحله گذار از معصومیت به گناه‌کاری یا هبوط، سارا با فکر و تأمل و سرانجام اراده به راهی می‌رود که پیش‌تر ابی رفته است. منتها سارا از ‌قلم‌رو نور فرو می‌افتد. تعارض آن دنیای روشن با آن‌چه در زندگی ابی رخ داده و در زندگی سارا در حال رخ دادن است، موجب می‌شود درون/ روح سارا متوجه خطایش شود و نسبت به آن موضع‌گیری کند. این سیر از روشنی به تیرگی، باز با دریاچه نمایانده می‌شود:  

از کنار دریاچه به طرف جائی که سایه درختان انبوه کاج برف‌ها را تاریک کرده بود، قدم زدند. اما انگار خوشش می‌آید به آن فکر کند؛ مثل جائی که درد می‌کند و دوست دارد آن را بخاراند و فشار دهد.

سپس کلاغ بار دیگر به کمک می‌آید تا هم نقش پیام‌آوری نمادین خود را ایفا کند، هم با دریاچه ترکیب شود که‌ آن‌هم چنین معنائی را افاده می‌کند؛ منتها از نوع دردناکش را:

کلاغ‌ها از بالای دریاچه پرواز کردند و عکس‌شان از روی آب گذشت، بعد روی درخت دیگری جمع شدند.

آسمان یک بار دیگر حضورش را در جائی که باز موقعیت متناقضی با معنای نمادینش است، به رخ می‌کشد:

 آسمان خیلی آبی بود و نور آفتاب از سطح صخره‌های لخت روی برف‌های صاف دامنه منعکس می‌شد. ابی بازویش را گرفت و کمک کرد تا از باریکه راه مال‌رو بالا بروند. عرق کرده بودند. دست ابی دورش حلقه شده بود و هر بار کمکش می‌کرد از تخته‌سنگی بالا برود، بوی شور موهایش را احساس می‌کرد. نزدیک قله رسیدند. وزنش روی پاهایش سبک شده بود؛ انگار در بالاترین نقطه جهان ایستاده‌اند.

سارا به مهبط خود نزدیک می‌شود که سقوط و نابودی را در پی دارد. محمودی ایران‌مهر با این تمهید بار دیگر بی‌آن‌که شعار دهد، آسمان را به‌عنوان ‌قلم‌رو نور در کنار این واقعه قرار دهد تا بر بزرگی خطای سارا بیفزاید. این‌جا نیز او تمهید دیگری از ژانر تراژدی را به خدمت می‌گیرد؛ Foil Character در تراژدی فردی است که در تضاد با شخصیت قهرمان (Protagonist) (در این‌ داستان موقعیت زناکاری) قرار می‌گیرد تا بزرگی او (در این داستان زشتی عظیم واقعه زنا) را بیش‌تر جلوه دهد. ضمن آن‌که گاهی آسمان به مفهوم تقدیر الهی به کار رفته است که در سرنوشت آدمیان مستقیم تأثیر دارد. (31) پیش‌تر به تقدیرگرائی سارا و نیز نقش تقدیر به‌عنوان موتیف در گونه (ژانر) تراژدی اشاره کردم. مفهوم نمادین آسمان نیز با آ‌ن‌ها هم‌جهت می‌شود تا ساختار داستان را قوام بخشد.  

حضور آسمان در این مرحله سرنوشت‌ساز معنای دیگری را هم در بر دارد؛ سارا در قله کوه، زیر آسمان آبی به راحتی خود را تسلیم ابی می‌کند. کارل گوستاو یونگ معتقد است  بسیاری چیزهائی که احساس فداکاری و حرمت‌گذاری را برمی‌انگیزند، می‌توان از مظاهر مادر به شمار آورد. مثل آسمان. (32) در این‌جا آسمان و سارا به‌واسطه میل مادری بر هم منطبق می‌شوند. زیرا در طول داستان درمی‌یابیم حس مادرانگی به دو دلیل در او بسیار قوی است. نخست میل به حاملگی و مادر شدن در خود او که بارها به آن اشاره کردم و دوم به دلیل مهر مادرانه‌ئی که نسبت به ابی بروز می‌دهد:

ابی زیپ اورکتش را باز گذاشته بود و با نوک پا سنگ‌ها را کنار برف‌ها می‌انداخت.

- زیپتُ ببند، سرما می‌خوری.

- هوا خوبه، کیف می‌کنم.

- اگه سرما بخوری، مامانت می‌گه تقصیر من بود.

بنابراین هم آسمان نماد ویژگی زن/ مادر سارا می‌شود، هم مجموعه تصویرها و محتواهای مربوط به این مشخصه را در او تکمیل می‌کند تا مطابق نظر دکتر شینودا بولن در کتاب نمادهای اسطوره‌ئی و روان‌شناسی زنان (33) زن دیمتری باشد.

 

توفیق مهم

در نهایت باید به توفیق محمودی ایران‌مهر در به‌کارگیری واژه‌های بیگانه اشاره کنم. خلاف بسیاری متن‌های داستانی دیگر، کاربرد واژه‌های پارک، شانس، بتن، اورکت، سالن و... در داستان او ایرادی به‌شمار نمی‌رود. زیرا محمودی ایران‌مهر هم‌واره به ذهن و روایت راوی/ سارا وفادار می‌ماند و او است که سخن می‌گوید نه دانای کل محدود سوم‌شخص و به تعبیری خود نویسنده. در واقع حتا ما در این داستان شاهد کمینه دخالت دانای کل محدود سوم‌شخص/ نویسنده در روایت نیستیم و این کم دست‌آوردی برای علی‌رضا محمودی ایران‌مهر نیست.g

 --------------------------------------------------------------------------------------

1- محمودی ايران‌مهر، علی‌رضا. بريم خوش‌گذرونی. تهران: روشن‌گران و مطالعات زنان، 1384، 156 صفحه.

 2- ستاری، جلال. رمز و مثل در روان‌کاوی. تهران: توس، 1366، ص258. 

3- شمیسا، سیروس. نگاهی به سپهری. تهران: مروارید، 1370، ص261.

4- شیخ ابوالفضل جیش‌بن‌ابراهیم‌التفلیسی. تعبیر خواب (متن کامل ابن‌سیرین و دانیال پیغمبر). تهران: پل، 1378، ص305.

5- کورت، هانس. فرهنگ جامع تعبیر خواب. تهران: انتشارات تهران، 1374، ص407.

6- یونگ، کارل گوستاو. انسان و سمبل‌هایش، محمود سلطانیه. تهران: جام، 1377، ص460.

7- لاهیجی، شهلا و کار، مهرانگیز. شناخت هویت زن ایرانی. تهران: روشن‌گران، 1371، ص95.

8- یونگ، کارل گوستاو. چهار صورت‌مثالی؛ مادر، ولادت، روح، مکار، پروین فرامرزی. مشهد: معاونت فرهنگی آستان قدس رضوی، 1368، ص116.

9- حلاج (مجموعه آثار)، قاسم میرآخوری. تهران: یادآوران، 1379، ص482.

10- مان، توماس. کوه جادو. تهران: نگاه، 1368، ص یازده.

11- چهار صورت‌مثالی؛ مادر، ولادت، روح، مکار، ص132

12-  همان، ص86

13- گریمال، پیر. فرهنگ اساطیر یونان و روم، ج1، چ3، احمد به‌منش. تهران: امیرکبیر، 1367، ص91.

14- همان، ص525

15- رآل، پیر. خواب دریچه‌ئی به سوی ناخودآگاه، مصطفا موسوی (زنجانی). تهران: بهجت، 1369، ص146.

16- فرهنگ جامع تعبیر خواب، ص507

17- یاحقی، محمدجعفر. فرهنگ اساطیر. تهران: سروش، 1369، ص315.

18- چهار صورت‌مثالی؛ مادر، ولادت، روح، مکار، ص133

19- همان، ص136

20-  تعبیر خواب (متن کامل ابن‌سیرین و دانیال پیغمبر)، ص354

21- فرهنگ جامع تعبیر خواب، ص411

22- خواب دریچه‌ئی به سوی ناخودآگاه، ص144

23- تعبیر خواب (متن کامل ابن‌سیرین و دانیال پیغمبر)، ص91

24- نگاهی به سپهری، ص213

25- فرهنگ جامع تعبیر خواب، ص154

26- فروید، زیگموند. تعبیر خواب و بیماری‌های روانی، ایرج پورباقر. تهران: آسیا، 1342، ص265.

27- گورین، ویلفرد، ال. لیبر، ارل، جی. راه‌نمای روی‌کردهای نقد ادبی، زهرا میهن‌خواه. تهران: اطلاعات، 1370، ص175.

28- حسینی، محمد. سینمای کیشلوفسکی. تهران: آتیه، 1379، ص70.

29- فرهنگ جامع تعبیر خواب، ص333

30- دانته. کمدی الهی، چ5، شجاع‌الدین شفا. تهران: امیرکبیر، ص1074.

31- فرهنگ اساطیر، ص47

32- چهار صورت‌مثالی؛ مادر، ولادت، روح، مکار، ص26

33- بولن، شینودا. نمادهای اسطوره‌ئی و روان‌شناسی زنان، آذر یوسفی. تهران: روشن‌گران، 1373، 348ص.

 

 

 

کفن‌دزد

عباس معروفی
abbasmaroufi@gmx.de

 

 

 

 

داستان زیر در صفحه‌های 83 تا 85 فصل‌نامه برج شماره 5 (اسفند ماه 1360) درج شده بود. اگر داستان "میرزا یغمای جندقی" از عباس معروفی در شماره قبل آینه‌ها را نیز در نظر آوریم، به راحتی می‌توانیم دریابیم در آن دوره کاری- ابتدای دهه شصت‌ـ او دغدغه زبان مردم عامی و فرهنگ‌شان را داشته است؛ روی اصطلاح‌ها و ضرب‌المثل‌ها کار می‌کرده و می‌کوشیده است‌ آن‌ها را در ادبیات داستانی معاصر وارد کند. این دوره کاری نشان می‌دهد معروفی از چه پیشینه قوی در زبان و فرهنگ عامیانه برخوردار است و چه ماهرانه می‌تواند Low Style بنویسد.      

سردبیر

 

 

 

 

یکی را گفتند: «عیبت هست؟»

گفت: «نه.»

گفتند: «عیب‌جوئی‌یت هست؟»

گفت: «بسیار.»

گفتند: «پس چنان دان که معیوب‌تر کس توئی.»

قابوس‌نامه

 

پدر که تنها مرده‌شور شهر بود، وقتی ریق رحمت را سر می‌کشید و به‌قول معروف چانه می‌انداخت، به پسرش گفت:

- بابا جان، من به‌خاطر شماها، به‌خاطر آن شکم کاردخورده‌تان خیلی گناه کرده‌ام و برای این‌که بتوانم یک لقمه نان وصله شکم‌تان بکنم، از هر مرده‌ئی نیم‌زرع کفن کم گذاشته‌ام. لاابالی‌گری کرده‌ام، کارم تمیز نبوده است، سدر و کافورم آب‌زیپو بوده است، همه مردم هم این‌ها را می‌دانستند. اما قحطی مرده‌شور بود و خب دیگر... بگذریم. دی‌شب خواب دیدم، مرده‌ام و رفته‌ام جهنم، آخ که نمی‌دانی چقدر خوف‌ناک بود! اگر می‌دانستم عاقبتم آن‌جاست، به‌خاطر جیفه دنیا که چرک کف دست است، به این رذالت و نامسلمانی تن درنمی‌‌دادم و مرده‌های مردم را ناقص‌الکفن نمی‌فرستادم آن دنیا. خلاصه این‌که آن‌جا، شب اول قبر، نکیر و منکر به من گفتند "لامصب بی‌دین، پنجاه‌شصت سال عمر کردی و یک‌ خدابیامرزدی با خودت نیاوردی؟ اگر آورده بودی، به‌خاطر شغل مشکلی که داشتی، یکی از همین مرده‌های بااصل و نسب شفیع تو می‌شد و ما می‌فرستادیمت بهشت. یا اگر چهل نفر از دنیای زندگان برایت خدابیامرز می‌فرستادند... ."

حرف پدر به این‌جاها که رسید، ناغافل دندان‌هایش قفل شد و دست‌هایش افتاد روی زمین و مرد. آن‌ چهل سالش هیچ، جوان‌مرگ شد! و پسر از صبح فردا با شستن پدر، کارش را شروع کرد و رسما شد مرده‌شور شهر. و از همان روز کاسه گدائی دست گرفت و دوره افتاد به "خدابیامرز" جمع کردن برای پدر.

دلش می‌خواست مردم بیایند و یکی یک "خدابیامرز" بگویند و پدر را بی‌حساب و کتاب یک‌راست بفرستند بهشت؛ یکی یک مو به کچل بدهند، مودار شود. اما مردم مرده‌هاشان را می‌دادند دستش که بشوید و خودشان مثل برج زهرمار گوشه‌ئی می‌ایستادند و هی امر و نهی می‌کردند:

-هان بارک‌الله، طرف راست را یک‌بار دیگر تطهیر کن.

بعد هم هی غرغر و ناسزا.

آرزو به دل پسر مانده بود که یکی بهش بگوید: «خدا پدرت را بیامرزد!» به این حساب که اگر پدرش دختر دنیا نبود، اقل‌کم پسر آخرت باشد. اما نمی‌‌گفتند. تقصیر خودش بود. می‌خواست کفن ندزدد! نیم‌زرع کفن هر مرده را کش‌رفتن و یک‌عمر مرده‌خوری، این حرف‌ها را هم داشت. مردم که گناهی نکرده بودند. مرده‌هاشان را می‌دادند دست این خدانشناس که درست و حسابی بفرستد آخرت. پول خوبی هم می‌دادند، حتا آن اوایل عزت و احترامش هم می‌کردند. اما دیگر طاقت نمی‌آوردند که هر غلطی خواست بکند. آخر نیم‌متر کفن از مرده کم گذاشتن که نشد کار! هر چند که فقیر و بی‌چیز باشی.

مردم اگر بالاجبار کارشان به مرده‌شور جوان می‌افتاد و تن به سلام و علیک می‌دادند، دیگر روح نمی‌دادند. ملکه ذهن‌شان شده بود: «کفن‌دزد خدابیامرز ندارد.» اصلا ثواب آخرت جمع‌کردن یعنی چه با این‌همه چاپلوسی و دروغ و این حرف‌ها! پدر کفن‌دزد، پسر هم بدتر از او! اما توقع پسر بالا بود و توی کله خرابش هزار خیال و سودا.

چاره‌ئی نبود، پسر می‌بایست کاری بکند که برای پدر "خدابیامرزی" بگیرد. از آن به بعد برای مرده‌ها فاتحه می‌خواند و می‌نشست یک شکم زارزار گریه می‌کرد و نوحه و ضجه‌اش بالا می‌رفت. بل‌که مردم آن ‌یک جمله را بگویند و گذشته‌ها را از یاد ببرند. اما هر چه زور می‌زد، کار بدتر می‌شد و چشم‌غره‌ها را می‌دید و فحش‌ها را می‌شنید.

این‌که می‌گویند توی خواب مار نیش نمی‌زند، درست، اما ممکن است به‌ تو اقبال یک‌هو رو کند. یک‌وقت ممکن است آدم توی خواب هزار مار و عقرب ببیند و بعدش راه گنج قارون را پیدا کند یا شب تا صبح کابوس جهنم ببیند و بعدش دروازه باغ شداد به‌رویش باز شود. مثل پسر که الابختکی یک شب همین‌که چشم بر هم گذاشت تا الاه صبح خواب پدرش را دید.

اول هرچه نگاه کرد، آتش بود و دود و جانور. بعد پدرش را دید که آن ته، وسط جانوران عجیب و غریب روی نیم‌سوزی نشسته و از زبانش آتش و دود می‌زند بیرون. تا پدر پسر را دید، از جا پرید و دست تکان داد و فریاد زد:

-    پسرم، چه کردی؟ چه شد؟ چند سال است منتظرم که چهل خدابیامرز برایم بفرستی، اما به‌گمانم از یادت رفته‌ام و شاید راه و روش مرا در پیش گرفته‌‌ئی! نکند؟!

پسر لب‌خندی زد و گفت:

- نه پدرجان، این مردم یک‌دنده و کله‌شق پایش ایستاده‌اند که "کفن‌دزد خدابیامرز ندارد."

-         دروغ بارشان کن، خرشان کن، بترسان‌شان. این نیم‌سوز را می‌بینی؟!

پسر نالید:

-    ای بابا، با این مردم مگر می‌شود بازی‌بازی کرد!؟ تا بخواهی زیر ابروی فکر و خیالت را برداری، کورش کرده‌ئی. هر چه پول داشتم، جمع کردم، هر چه هم نداشتم، کفن دزدیدم و شب سالت همه اهل شهر را سور دادم. خوردند و جز ناسزا چیزی نگفتند. بعد هم پشت سرم توی کوی و برزن صفحه گذاشتند که "غذایش خوب بود، اما مرده‌شور خانه‌اش را ببرد، عین قبر! خیال می‌کنند شهر هرت است، نان بدهد عمله خیر اموات‌بگو جمع کند." و از این حرف‌ها. خلاصه سوخته حساب‌شان را وصول کردند و هر چه داشتم خوردند و رفتند. می‌دانی پدر، هنوز هم که هنوز است، بد و بی‌راه است که از چپ و راست از در و دیوارم بالا می‌رود.

ناگهان پدرش فریاد زد:

-آی نگو، سوختم. نیم‌سوز، خب گورکن‌ها و مرده‌خورها چطور؟ آن‌ها هم چیزی نمی‌‌گویند؟

- آن‌ها کار می‌کنند، اما "خدابیامرز" نمی‌گویند.

تا صبح همین‌جور این گفت و آن گفت. آخرش هم نصفه‌کاره ماند و پسر گیج و منگ از خواب پرید. فقط یادش مانده بود که پدر چه زجری روی نیم‌سوز می‌کشید. پیش خودش گفت: «درست است که "خدابیامرز" مفت نیست، درست است که مردم می‌دانند ما طایفتاً کفن‌دزد بوده‌ئیم، درست است که رسوای دو جهان شده‌ئیم، این‌ها همه درست. اما هر طور شده باید "خدابیامرز" را بگیرم، بل‌که فرجی شد و پدرم از آتش جهنم و آن‌ نیم‌سوز نجات پیدا کرد.»

شب جمعه چند کیلو خرمای تازه خرید و سر بازار ایستاد جلوی مردم گرفت. به این امید که با هر خرما که بردارند، یک "خدابیامرزی" می‌گویند. اما دانه‌دانه‌های خرما خورده شد و اگر بگوئی یک کلمه جز فحش و ناسزا به او و پدرش گفتند، نگفتند.

دیگر نمی‌‌توانست تحمل کند. نشست و فکر کرد تا این‌که تصمیم گرفت کاری کند کارستان! کاری که این مردم کج‌رفتار وادار شوند که هم پدرش را از عذاب الیم نجات دهند، هم از خودش بترسند. دفع فاسد به افسد که شنیده‌ئید.

از فردای آن‌روز هر مرده‌ئی که شست و کفن کرد، یک‌تکه از کفن را که دزدید هیچ، یک چوب تیزشده هم مثل نیم‌سوز در ماتحت مرده فرو کرد و زیر لب گفت:

-         دستم که به زنده‌تان نیفتاد، مرده‌تان را ادب می‌کنم. حالا ببینم کی برای پدرم خدابیامرزی نمی‌گوید.

از آن به‌بعد این کار برایش شد عادت. راحت یک تکه کفن می‌دزدید و یک چوب نثار مرده می‌کرد. آن‌قدر کرد و دزدید که گند کارش درآمد. یک‌دفعه مردم به صرافت افتادند و هجوم آوردند و ریختند توی غسال‌خانه و هوار هوار راه انداختند و دیوار هر چه موال را روی سرش خراب کردند که:

- لامروت! خدا پدرت را بیامرزد، اقلا کفن می‌دزدید، دیگر چوب به مرده‌هامان فرو نمی‌کرد. تو دیگر چه جانوری هستی؟! g

  

 


چشم در راه

الهام یکتا
eyektam@gmail.com
 

 

 

 

خاطره‌هائی در ذهن هر کدام‌ از ما هست که تا دم مرگ هم رهای‌مان نمی‌‌کنند؛ کودک بودم و هم‌راه مادرم از میدان فردوسی تهران رد می‌شدیم. زن متشخصی را دیدم با لباس قرمز که در ضلع شمالی میدان به انتظار ایستاده بود و دسته‌گلی در دست داشت. مسیر، مسیر خانه عمه‌ام بود و بارها از آن‌جا رد شدیم و باز آن زن را دیدم. سرانجام از مادرم پرسیدم چرا او همیشه آن‌جا ایستاده است. مادرم گفت با نامزدش قرار داشته، اما او در تصادف کشته شده و نتوانسته است به دیدارش بیاید. زن از این ماجرا دیوانه شده است و از آن وقت هر روز به آن‌جا می‌آید، شاید نامزدش هم بیاید!

نمی‌دانم عاقبت آن زن چه شد. اما یاد این عشق شورانگیز مجنون‌وار تا سال‌ها ذهنم را به خود مشغول کرده بود و عاقبت در قالب داستان زیر گنجید. این داستان در شماره چهارم آینه‌ها در زمستان 1383 درج شده بود.

 سردبیر

 

 

كت و دامن قرمزش را پوشید. دگمه‌های سیاه كت را بست. می‌دانست آرمان خیلی این لباس را دوست دارد. خود را در آینه برانداز كرد، كت و دامن قرمز برازنده او بود و به موهای سیاهش جلوه خاصی می‌بخشید.

سرش را تكان داد. طره‌های مو موج برداشتند و پر چین و شكن‌تر از پیش بر شانه‌هایش ریختند. آرمان موهایش را هم دوست داشت. اصلا مگر مشخصه‌ئی در او بود كه آرمان دوست نداشته باشد؟! خودش هم همه مشخصه‌‌های او را دوست داشت. خنده خاموشش، نگاه پُرنفوذش، صدای مخملی‌یش و تكه‌های ظریفی كه می‌پراند، همه شیرین بودند. جانش برایش می‌رفت وقتی گرم حرف‌زدن می شد و دانش بی‌نهایتش سرریز می‌كرد. اما چقدراین وقت‌ها زودگذر بودند و تكرارشان چقدر كم دست می‌داد!

آرمان وقت نداشت. هیچ‌وقت، وقت نداشت. همیشه گرفتار كاری بود كه نمی‌دانست چیست. ابتدا خیلی پاپیچش می‌شد. چون به‌نظرش هیچ‌چیز مهم‌تر از عشق‌شان نبود. وقتی او این‌قدر آرمان را دوست داشت و همه‌چیز را فدای یك لحظه دیدارش می‌كرد، آرمان هم باید برایش اهمیت قائل می‌شد و وقت می‌گذاشت. اما وقتی كم‌كم شدت محبت او را هم دریافت و برایش اثبات شد آرمان هم همان‌قدر او را می‌خواهد كه او وی را، در برابر این دیر آمدن‌ها یا نیامدن‌هایش بردبار شد و سعی كرد با این مشكل راه بیاید. هرچند هیچ‌وقت نفهمید این گرفتاری‌ها و وقت‌نداشتن‌هایش ریشه در چه داشت. باشد كه دانش‌جو بود و كمی هم سر و گوشش می‌جنبید. اما باز دلیل نمی‌شد این‌قدر سرش شلوغ باشد.

كیف و كفش قرمزش را برداشت و از هفت پله پایین دوید. باید دسته‌گل می‌خرید و دیگر وقتی نمانده بود. هیچ‌كس چیزی نپرسید كجا می‌رود. همه می‌دانستند ساعت هفت روزهای جمعه، نبش میدان 28 مرداد با آرمان قرار دارد.

 

سال اول

اولین جمعه سال نو بود. آسمان آبی بود و بی‌هیچ لكه ابر. درست همان‌طور كه آرمان دوست داشت. درخت‌ها همه سبز لطیف بهاری. درست همان‌طور كه آرمان دوست داشت. گل‌های بنفشه دور میدان هفت‌رنگ بودند. درست همان‌طور كه آرمان دوست داشت. اصلا همه چیز همان‌طور بود كه آرمان دوست داشت. فقط خودش نبود كه ببیند. یك‌سال بود كه نیامده بود تا چیزی را ببیند. درست خلاف او كه ساعت هفت هر روز جمعه به آن گوشه میدان آمده بود و تا ساعت‌ها منتظر مانده بود. از هر كه می‌پرسید، خبری از او نداشت. انگار قطره‌ئی بود كه آب شده و در زمین فرو رفته بود0.

دسته‌ گل‌سرخ را محكم فشرد و نفس عمیقی كشید. می‌خواست از میان بوی گل‌ها و برگ‌های نورسته و دود خودروها بوی آرمان را بشنود. اما هیچ نشانی نیافت. سر بلند كرد و به مرد قوی‌هیكل خیره شد كه نیزه‌اش را در دهان اژدهای خشم‌گین فرو كرده بود. اما هر دو سنگ شده بودند و هم‌چون زمان متوقف.

 

سال دوم

چه تابستان داغی بود امسال! كت و دامن پشمی به‌هیچ‌وجه مناسب این هوا نبود. اما چه می‌شد كرد؟ به عشق آرمان بود كه همیشه همان كت و دامن سرخی را می‌پوشید كه در دیدارهای آخر با او در آن زمستان سیاه تن می‌كرد. هر چند كهنه شده بود و از مد افتاده. اما عشقش به آرمان خیلی بیش‌تر از این حرف‌ها بود. گیرم كه در نگاه ره‌گذران جوان تمسخر را بخواند. اما چه اهمیت داشت؟ آرمان او را با این لباس دوست داشت. جان می‌داد آرمان چیزی را میل داشته باشد و او برایش فراهم كند. پس پوشیدن كت و دامن قرمز پشمین در چله تابستان كه اهمیتی نداشت! اما حیف كه گل‌های سرخ طاقت گرما را نداشتند. چه زود در دست‌هایش پژمرده شده بودند!

 

سال سوم

جمعه چندم سال چندم بود كه چشم‌به‌راه آرمان با دسته‌گلی در همان گوشه میدان ایستاده بود؟ نمی‌دانست. مانند تندیس آن مرد اژدهاكش بالای ستون میدان شرشر عرق می‌ریخت و كت و دامن بر هیكل لاغرش زار می‌زد. نمی‌دانست چطور خود را كمی چاق‌تر كند و هیكلش بشود همان اندام پری كه آرمان عاشقش بود.

رغبتش را به همه چیز از دست داده بود. دستش نمی‌رفت لقمه غذائی بردارد. فكر می‌كرد آرمان شاید دلش بخواهد و نتواند بخورد. پاهایش نمی‌رفت در حمام را باز كند.

مگر صبح‌های جمعه كه به شوق آمدن آرمان، سر و تن می‌شست. دوست نداشت او را كثیف و ژولیده ببیند. می‌خواست همان نرجسی باشد كه آرمان قربان‌صدقه خوش‌پوشی و پاكی و آراستگی‌یش می‌رفت. حتا رژ قرمز را از یاد نبرده بود، مبادا در خاطر آرمان نرجسی را تداعی نكند كه می شناخت.

 

سال چهارم

برگ‌های زرد و نارنجی درختان پیش پایش بر پیاده‌رو می‌ریختند و آمدن خزان را نوید می‌دادند. بوی سوختگی می‌آمد.

هوا پر دود شد و نفسش بند آمد. مرد جوانی در حال بستن در مغازه‌اش گفت: «خانم، اقلا برو آن طرف میدان. بیاد، اون‌جام تو رُ می‌بینه. از دود خفه می‌شی

تكان نخورد. آرمان اگر بیاید، حتما دوست دارد همان‌جا او را ببیند كه همیشه می‌دید. پس نمی‌رود آن‌طرف میدان و او را پیدا نمی‌كند. خدا هم آن روز را نیاورد، بیاید سر قرار و او را پیدا نكند. این‌همه سال، ساعت هفت روزهای جمعه با دسته گل سرخی آمده بود، آن‌جا منتظر ایستاده بود كه حالا او بیاید و پیدایش نكند؟! نه، باید همان‌جا می‌ایستاد. سرفه كرد. سرفه دوم و سوم شدیدتر شد. داشت خفه می‌شد. دود تا ته ریه‌اش را سوزانده بود. خوش به حال آن مرد دلاور كه آن بالا نیزه‌اش را در دهان اژدها فرو كرده بود. حتما آن‌جا راحت‌تر نفس می‌كشید.

 

سال پنجم

باد سرد داشت او را از جا می‌كند. دسته گل سرخ را محكم گرفت. ساقه‌هایش در جهت باد كش آمدند. موهایش روی گونه‌اش خوابیدند و جلو چشم‌هایش را گرفتند. سر را تكان داد. اما موها در جهت باد به صورتش چسبیده بودند و از تكان سر فرمان نمی‌بردند. دست برد تا موها را كنار بزند، باد گل‌های سرخ را پرپر كرد. بیهوده دست دراز كرد مانع رفتن‌شان شود، اما دسته‌گل بیش‌تر پرپر شد. گریه‌اش گرفت. اگر آرمان می‌آمد، به او چه می‌گفت؟ باد گل‌های سرخش را برد؟ نه، هیچ‌چیز نمی‌توانست نشان عشق آن‌ها را از بین ببرد. وقتی آرمان می‌آمد، با هم به آن گل‌فروشی همیشگی می‌رفتند و هر یك برای آن دیگری زیباترین شاخه گل‌سرخ را می‌خرید.

باران باریدن گرفت. گل‌برگ‌های سرخ دیگر در هوا نمی‌رقصیدند. خیس و له بر كف پیاده‌رو جان می‌باختند.

 

سال ششم

سوز سردی می‌آمد و زمستان بی‌رحمانه چهره‌اش را نشان می‌داد. كت و دامن نخ‌نما دیگر گرمش نمی‌كرد. آرمان هم نمی‌آمد تا آن را از تنش بیرون بیاورد و لباس نو تنش كند. كیف و كفش‌های قرمزش هم مندرس شده بودند. اما خدا را شكر گل‌فروش گل‌ها را در كاغذ نازك شیشه‌ئی پوشانده بود. هر چند آن‌وقت‌ها كه آرمان می‌آمد، گل‌ها را این‌گونه نمی‌آراستند، اما به آن رضا داده بود تا دیگر باد پرپرشان نكند یا از سرما یخ نزنند.

صدای هیاهوئی نزدیك شد. مردم دور میدان تندتر گام برداشتند. حیرت‌زده به جمعی نگاه كرد كه هر لحظه شتاب بیش‌تری می‌گرفتند. صدای جمعی كه از جنوب میدان می‌آمدند، وضوح پیدا كرد. شعار می‌دادند. علیه شاه!

 

سال هفتم

برف آرام‌آرام می‌بارید. به آسمان نگاه كرد. فقط دانه‌های سپید بود كه تا بی‌نهایت تداوم داشت و آسمان آبی را بی‌چهره كرده بود. دانه‌های برف بر چشمش نشستند. چشم‌ها را بست و آرمان و خودش را دید كه دست در دست هم زیر برف راه می‌رفتند و آرمان برایش از حقیقت، آزادی و ایمان می‌گفت.

صدای جوانی او را به خود آورد. كیفی كنارش بود و داشت لاستیكی آتش می‌زد. خیلی جوان بود و چقدر شبیه آرمان! كاپشن سیاهش كهنه‌تر از كت و دامن قرمز شندره او بود. اما چالاك و مطمئن و پی‌گیر می‌كوشید زیر بارش برف، آتش لاستیك را بگیراند.

جوان گفت: «خواهر، از این‌جا برو. الان سربازا می‌یان. بكش‌بكشه‌ها

خنده‌اش گرفت. اما دسته‌گل را محكم‌تردر دست فشرد. تا حالا كسی او را خواهر خطاب نكرده بود. در این سال‌ها خیلی‌ها از مقابلش رد شده بودند. از آن میان، خیلی‌ها متلكی بارش كرده یا حتا حرف زشتی زده بودند. اما هیچ‌یك تا حالا به او نگفته بودند خواهر.

ناگهان زمین و زمان به هم ریخت. باران گلوله باریدن گرفت و صداهای گوش‌خراش هراسش را به بی‌نهایت رساند.

تانكی پیش می‌آمد. جوان از كنار لاستیك شعله‌ور داخل جو پرید و از درون كیفش بطری در آورد. فتیله‌اش را با شعله لاستیك روشن كرد و با قدرت تمام به سمت تانك پرت كرد. بطری دور از تانك بر زمین شكست.

افسری كه سر و تنه‌اش از دری‌چه تانك بیرون بود، فریادی كشید و فحش داد. جوان بطری دیگری در دست، از جو بیرون پرید و به‌سوی تانك هجوم برد. دو سرباز كنار تانك زانو زدند و نشانه گرفتند. جوان زیگ‌زاگ می‌دوید. اژدها آن بالا دست و پا می‌زد. آرمان می‌دوید.

داغ شد. دسته گل سرخ از دستش افتاد. بی‌اراده دست زیر سینه برد. خیسی خون دست یخ‌زده‌اش را گرم كرد. پای دسته گل سرخ به زانو افتاد. آرمان هم‌چنان پیش می‌تاخت. با صدای خفه‌ئی صدایش كرد: «آرمان، بیا این‌ور. من این‌جام.» و روی گل‌های سرخ بر زمین غلتید.g

 

 

 

 



جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره های پيشين  
  
از دل برآيد  .    خاطره   .    از این نگاه   .   شعر   .   داستان   .  
فیلم‌نامه    .    نقد   .    برگ سبز  
  
از اين قلم   .   هزارتو   .   گفتوگو   .   آینه‌های دیگر   .   جوانه   .    English
این‌سو و آن‌سوی متن