اریک
امانوئل اشمیت
|
|
|||||
|
|
|||||
|
نسخه انگلیسی
عباس
معروفی
مسیو ابراهیم
دریاروندگان جزیره آبیتر
پیکر فرهاد نشر ققنوس 66460099-0121
نشر ققنوس 66460099-0121
سمفونی مردگان
عباس معروفی
آینه داستان
گزینش و نقد
الهام یکتا
فرهنگ
ایلیا
الهام یکتا نشر ققنوس 66460099-0121
نشر زریاب چشمه عشق
نرگس (الهام) یکتا
نرگس (الهام) یکتا ___________
آینهها
آینهها
نشر
هنر معاصر آفریقا ____________
نشر
آبیز
روایت عشق و مرگ سرجوخه کریستف ریلکه ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
نشر
ثالث
اسپاگتی با
نشر
نارنج
نگهدار باید
|
|
|
|||
|
|
|
![]() |
|
||
|
|||||
|
|
|||||
|
![]() |
||||
|
عصر جمعه که آدم عزا میگیرد چه کند و شهر مثل وقتی است که انگار همه خوابند، دلمان گرفته بود. پدربزرگ نمیدانست چه کند، حوصلهاش حسابی سر رفته بود. یکبار بعدازظهر و یکبار هم عصر دستم را گرفت و توی میدان ژاله دور زد. همه مغازهها بسته بود، الا بستنیفروشی. دور میدان را که نگاه میکردی، کرکرههای نقرهئی رج بسته بود. تکوتوک خودرو پر از مسافر میگذشت و باد، روزنامههای پاره را همراه با خاک و تهسیگار به در و دیوار میکوبید و هوا گرم بود. پدربزرگ چشمهای ریزش را به در بسته مغازه حاجغلام خنچهساز دوخت و گفت: «جمعهها بیخود میبنده.» هر روز عصر به مغازهاش میرفتیم. پدربزرگ روی چهارپایه چوبی کوچکی مینشست که حاجغلام برایش بیرون در میگذاشت. و تسبیح بهدست سیاحت میکرد. تسبیح سبز رنگی داشت با دانههائی که از بالا ریز بود و تا پائین که میرسید، درشتتر میشد. میگفت چهل سال است آن را دارد. از عربی در کوچه عربها خریده است. قیمتش را به یاد نداشت، اما خوب خریده بود. جانش بود و تسبیح. نمیدانم از کی یاد گرفته بود تا میرفتند تسبیحش را بگیرند، فوری آن را در جیبش میگذاشت و دست خالییش را باز میکرد. یا اگر نمیخواست طرف را برنجاند، دو دانه توت خشک یا یک تکه نبات از جیبش درمیآورد و تعارف میکرد. تسبیحهای زیادی از دست داده بود، یا ازش گرفته بودند و یادشان رفته بود پس بدهند، اما از وقتی این را خریده بود، دار و ندارش را با این تسبیح حساب کرده بود و شاهمقصود دستخورده شفافی ساخته بود که لنگهاش پیدا نمیشد و هیچوقت آن را از خود دور نمیکرد. وقتی فکر میکنم، میبینم پدربزرگم آدم آرام و پرحوصلهئی بود، با حرکتهای سنجیده و حسابشده که خیلی دوستداشتنی بود. یک خصلت عجیبوغریب هم داشت که نمیشود فراموش کرد؛ نباتخوردن. تکه نباتی همیشه در دهانش بود، حتا نصفهشب. از کارهای عجیب دیگرش هم این بود که روی زخم کهنهاش همیشه مرهم میگذاشت، با هر مرهمی که دم دستش بود. روی جلدش را هم نمیخواند، جلو آینه میایستاد، در پماد را بهآرامی باز میکرد و آن را فشار میداد تا بهاندازه یک لوبیا روی انگشت سبابهاش بیاید، آنوقت روی سالک ناسور گونه چپش میمالید. اما از هر کاری که دوست داشت، ممکن بود صرفنظر کند، بهجز تسبیحگرداندن؛ وقتی تسبیح در دستش نبود، گمکرده داشت. حالا دلش گرفته بود. گفتم: «بریم مغازه آقا رضا یه فالودهبستنی بخوریم.» از دور به مغازه بستنیفروشی نگاهی انداخت که نبش میدان بود و گفت: «نه، حالا خود آقا رضا هست، ازمون پول نمیگیره، خوبیت نداره، باباجون.» راهش را به طرف خانه کج کرد. گاهی که میگفتم برویم بستنی بخوریم، میگفت: «نه، حالا خود آقا رضا نیست، پسرش ازمون پول میگیره.» حالا حوصله من هم سر رفته بود. غیر از بستنیفروشی آقا رضا که نبش میدان بود و جمعیت زیادی دور و برش میپلکیدند، همه بسته بودند و باد، خاک را به چشم آدم میزد. ذله شده بودیم. به خانه برگشتیم. پدربزرگ میبایست کنار باغچه مینشست، عصاش را میان پاهاش میگذاشت و با گلها ور میرفت. برگهای زرد و پلاسیده شمعدانی را میکند و با نوک انگشت در خاک گلدان فرو میکرد. کمی به آسمان نگاه میکرد و بعد خیره باغچه میشد. مادرم یک صندلی آهنی گذاشت و گفت: «آقابزرگ، روی زمین نشینین، بیاین اینجا.» پدربزرگ پا شد و روی صندلی نشست، پای راستش را روی پای چپش انداخت و به زمین دور و برش نگاه کرد. خانه پر از خاک بود. بنائی داشتیم. نیممتر آنطرفتر از جائی که پدربزرگم نشسته بود، چاه کنده بودند و حالا چرخ چاه بیغژغژ بر دهانه چاه مانده بود. جلو رفتم و دسته چرخ را چرخاندم. دلو سیاه لاستیکی خالی، از دهانه چاه پائین رفت. پدربزرگ گفت: «باسیجون، نکن. خداینکرده میافتی توش.» آمدم کنار پدربزرگ. به زانوهاش تکیه دادم و رشته تسبیح را با نوک انگشت کوچکم کشیدم. پدربزرگ گفت: «باسیجون، نکن. نخش کهنهس، یهوقت پاره میشه و دونههاش میریزه.» تسبیح پدربزرگ را پدرم سالی دو بار نخ میکشید و آن را در یک استکان روغنزیتون میخواباند که شفاف شود. میگفت: «اما تسبیحهها!» دو روز که تسبیح توی استکان روغنزیتون بود، پدربزرگ مثل همیشه نبود؛ کلافه بود. وقتی عینکش را برنمیداشتم، بهتندی از دستم میکشید و آن را در کیفش میگذاشت. کتاب تفسیر ملافتحاللهش را محکم میبست و میخوابید. در این دو روز شاید پانزده موز میخورد و پوستهاش را میانداخت توی لولهبخاری. بعد پوستموزها از لولهبخاری اتاق پائین بیرون میافتاد و من میدویدم بالا و میدیدم پدربزرگ همه موزها را خورده و تشنهاش شده است. بعد تا شب آب میخورد و خودش را میخاراند. سر هر چیز کوچکی عصبانی میشد. آنوقت دو روز تمام میشد و پدرم تسبیح را نخ میکرد و به دست پدربزرگ میداد. پدربزرگ با کیف آن را در دستهاش میچرخاند و میگفت: «نخ هم نخای قدیم. نخای حالا که نخ نیست.» تسبیح را ول کردم. چند دانه گل یاس سفید چیدم و کف دستهای استخوانی پدربزرگم ریختم. بو کرد و گفت: «بهبه، باسیجون، دهنم خشک شده، برو از مامانت نباتی، آلوئی، چیزی بگیر، بیار.» همیشه پرتقالم را میگرفت و میگفت: «بده برات پوست بکنم.» با چاقوی دستهشاخی کوچکی که توی جیب کتش بود، آنرا پوست میکند، یک پر در دهانش میگذاشت، اگر شیرین بود، تمامش را میخورد و اگر ترش بود، میداد به من. همانوقت مادرم با یکسبد گیلاس خنک آمد توی حیاط و آن را روی لبه پنجره گذاشت و رفت. و باز با یک پیشدستی پر از پسته برگشت و باز رفت. پدربزرگ سالی یکبار آنهم بعد از عید نوروز میآمد تهران و وقتی امتحانهای من تمام میشد، با هم به سنگسر میرفتیم. روزی دو بار دستم را میگرفت و مرا به باغهاش میبرد، لب چشمه مینشست، دندانهاش را درمیآورد و در چشمه غوطه میداد، با مسواک کهنهئی که زیر سنگ پنهان میکرد، درز دندانهاش را پاک میکرد و باز آن را در آب چشمه غوطه میداد و در دهانش میگذاشت و میگفت: «وقتی من مُردم، این دندونا مال تو.» میگفتم: «بابابزرگ، کی میمیری؟» میگفت: «هر وقت خدا خواست.» آنوقت من هشتسالم بود. پرسیدم: «پس عینکتُ به کی میدی؟» گفت: «میدم به دعانویس.» بعد از جیب پیراهنش خمیردندان مرا بیرون میآورد و روی زخم کهنه صورتش میمالید. گفتم: «بابابزرگ، اینُ از کجا آوردی؟» گفت: «خریدمش.» «چند؟» «سهتومن.» گفتم: «اینکه خمیردندون منه.» نگاهی به جلد خمیردندان کرد، آن را خواند و گفت: «اِ؟ من خیال کردم پنیسیلینه.» آنوقت روی چمنهای آنطرف چشمه نشست و شروع کرد به ورقزدن مجله کهنه و قدیمییش. صفحه سیوشش آن مجله را خیلی دوست داشت. عکس یک ستاره سینما را انداخته بودند که خیلی خوشگل بود. پدربزرگ روی چمنها یا روی تخت چوبییش لم میداد و خیره آن میشد. تا من نگاه میکردم، چشمهاش را از روی عکس میدزدید و به صفحه مقابل نگاه میکرد. تسبیح هم در دستش بود، نبات هم در دهانش میچرخاند. گیلاسها عجیب خنک بود. یک گیلاس میخوردیم، یک پسته. یک گیلاس، یک پسته. مزه خوبی میداد، شیرین و شور. تمامشان که کردیم، گفتم: «حالا چیکار کنیم؟» پدربزرگ سرش را تکان داد و خندید و گفت: «ای شیکمپرست!» باز نوک انگشتم را به تسبیح دستش انداختم و کشیدم. گفت: «نکن، بابا.» بعد آنرا جلو چشمهاش توی هوا گرفت و گفت: «وقتی من مُردم، میخوام اینُ بدم به بابات. فقط بابات قدرشُ میدونه.» دقت عجیبی داشت. چشمهاش هم خوب میدید، اما بیعصا نمیتوانست بهخوبی راه برود و این مربوط میشد به مکهئی که رفته بود. کف پاهاش در سنگفرشهای تفته عربستان سوخته بود و تاول زده بود. پدربزرگ میگفت مرض قندش از آنجا شروع شده. نمیتوانست تعادلش را روی آن پاهای سست حفظ کند. دو سال پیش در سنگسر خودمان از صخرهئی پائین افتاده بود و پاهاش شکسته و زخمی شده بود. با چهره استخوانی و قد بلند، عصازنان تا پشت پنجره اتاقش میآمد. صندلی براش میگذاشتیم، مینشست باغ را از نظر میگذراند. خوشش میآمد پای راست را روی پای چپ بیندازد و هی تکانتکانش بدهد. خانهاش بر بلندی تپهئی مشرف بر همه باغهاش بنا شده بود. از دور که نگاه میکردی، یک تپه از وسط باغ برآمده بود و خانه بهنسبت تمیزی روی آن سفید میزد. پدربزرگ داد میکشید: «بابا، یه چند تا دونه توت برام بیارین.» عمهام از اتاقهای دیگر میگفت: «ما حالا کار داریم، خودت برو باغ.» پدربزرگ نمیتوانست از بند پیچدرپیچ و شیبدار تپه بهطرف باغ برود، میبایست حتما یکی زیر بالش را بگیرد. همانطور ساکت مینشست و باز دهانش خشک میشد، دست در جیب پیراهن میبرد، چند برگ خشکیده گل یاس یا محمدی با نوک دو انگشتش بیرون میکشید، بو میکرد و باز میگذاشتشان در جیب. گاهبهگاه هم ریشش را میخاراند و چانهاش را با دستهاش لمس میکرد. هر کار میکرد، دهانش خشک میشد و زبانش سنگین میچرخید. داد میزد: «بابا، یهچائی واسه من بیارین.» زنعمو از آن سر خانه میگفت: «حالا وقت چائییه؟» عموی من میگفت: «آقابزرگ مرض قند نداره، مرض چائی داره.» اما پدربزرگ مرض قند داشت. من و برادرم سعید که شش سالش بود، با چوبخردهها و تکههای هیزم، لای دو سنگ آتش درست میکردیم و کتری کوچک سیاهی را که مال چوپانهای پدربزرگ بود، پر از آب میکردیم و میگذاشتیم روی آتش. و یک چای بیرنگ و رو میدادیم دست پدربزرگ. پدربزرگ با همه بیرمقی و بیحالییش میخندید و سرش را تکان میداد و باز شعر همیشگییش را میخواند: «هستند مرا سه درّ و گوهر... .» بعد با کیف چایش را میخورد و به ما نگاه میکرد. عصا را برداشتم و با نوک آن سنگ بزرگی را در چاه انداختم. پدربزرگ گفت: «کار مقنیها رُ زیاد نکن، بابا. فردا صداشون در مییاد.» جلوتر میرفتم و به درون تاریک و سیاه چاه نگاه میکردم. مادرم سینی چای را گوشه حیاط گذاشت و فریاد زد: «پسر، میافتی، میمیری. بیا اینور.» گفتم: «اِه، خب پس بریم پارک، بریم مهمونی... .» مادرم گفت: «اینهمه بچه اینجاست، صداشون درنمییاد، اما تو یکی آروم نداری.» به زانوهای پدربزرگ تکیه دادم و به آسمان نگاه کردم، هوا صاف و روشن بود و پولکهای بیرنگ در هوا موج میزد. پدربزرگ همانطور که نشسته بود، عصاش را کمی در دهانه چاه فرو برد و گفت: «میبینی باسیجون، خطرناکه. خداینکرده بیفتی، تیکه بزرگهت گوشته. من تا حالا ندیدم کسی بیفته توی چاه و زنده بیرونش بیارن. چند سال پیش توی سنگسر سه تا برادر سر ارث دعواشون شده بود. هوارهوارشون تا آسمون میرفت، بعد چاه دهن وا کرد و برادر کوچیکه افتاد توش. برادر وسطییه رفت درش بیاره، تو گنداب و گاز خفه شد، دیگه درنیومد. اونوقت بزرگه رفت توی چاه که اون دو تا رُ دربیاره، خودشم خفه شد. حالا مال و زندگیشون افتاده دست خواهرشون.» خندید و دستی به سرم کشید: «خواهره تا حالا سه تا شوهر کرده و پولا رُ خرج میکنه.» گفتم: «این چاه که خشکه، آدم خفه نمیشه.» گفت: «این چاه گنداب نیست، ولی آدم خرد میشه. یه مشدعلی بود، خدابیامرزه، مقنی بود، افتاد توی یه همچه چاهی. وقتی بیرونش آوردن، یه جای سالم نداشت، صاف بردنش قبرستون.» آنوقت شروع کرد به چای خوردن. دلم میخواست ته چاه را ببینم. مقنیهائی که کار میکردند، میگفتند رنگ آسمان از توی چاه یکجور دیگر است. میگفتند وقتی آدم ته چاه یک شمع روشن کند و بنشیند به هندوانهخوردن، عجب قشنگ میشود. پدربزرگ استکانش را توی سینه گذاشت و شروع کرد به تسبیح گرداندن. ساکت نشسته بود و گاه پاهاش را تکان میداد و گاه به آسمان نگاه میکرد. گفتم: «حالا چیکار کنیم؟» «یهکمی صبر کن، هوا که تاریک شد، میریم بالا دراز میکشیم. برات قصه میگم.» باز نوک انگشت سبابهام را به نخ تسبیح انداختم و کشیدم. پدربزرگ میخواست آن را از لای انگشتم رد کند و من محکم گرفته بودم. دلم میخواست چاقوی کوچکم را از جيب بیرون بیاورم و با همه قدرتم دیوار را خطخطی کنم، بعد همه خاک و سنگهای حیاط را در چاه بریزم و گردوخاک راه بیندازم. انگار تمام قدرتم در همان انگشت سبابهام خلاصه شده بود، مصرانه تسبیح را میکشیدم. ناگاه حس کردم دستم در هوا ول شد. پدربزرگ دهانش باز مانده بود. دانهها ریخت و در سرازیری خاکها جلو غلتید. میدیدم که دانهها توی چاه میریخت و یکییکی ناپدید میشد. اما قدرت پلکزدن هم نداشتم. پدربزرگ ناله کرد: «ای بابا... ایبابا.» با دهان باز و چشمهای مبهوت به چاه نگاه میکرد و آرام میگفت: «حالا چیکار کنیم؟» من سرم را یکور روی زانوهای پدربزرگ گذاشتم و به دانههائی که به چاه میرفت، نگاه کردم. حس میکردم چشمهام کور شدهاند، مثل وقتی که بالای تپه باغهات، در هوای توفانی و خاکبار اواخر تابستان، راه خانه را گم میکردم و نمیتوانستم چشمهام را باز کنم. خب اگر به جای خاک و باد، هوا از مه سنگین، تاریک میشد، چشمهام را باز میکردم و آنقدر راه میرفتم تا خانه را پیدا کنم. حالا مثل آنوقت کور شده بودم و نمیدانستم چطور به چشمهای پدربزرگ نگاه کنم.g پائیز 1363
|
|||||
|
|
|||||
|
![]() |
||||
|
Novel with a Key رمان كليدی (Novel with a Key در زبان انگلیسی و Roman a Clef در زبان فرانسه) رمانی است که در آن انتظار میرود خواننده نام واقعی شخصیتها را به رغم نام داستانیشان شناسائی کند. این گونه (ژانر) در قرن هفدهم و در فرانسه با رمان کوروش کبیر نوشته مادلن دو اسکیودری آغاز شد. نمونه انگلیسی آن Nightmare Abbey اثر تامس لاو پیکاک است. قهرمانهای این رمان بازنمود شخصیتهای ادبی آن زمان؛ سموئل کلریج، لرد بایرون و پرسی شلی هستند. از این نوع رمان در ادبیات معاصر فارسی، میتوان به آواز کشتگان اشاره کرد که قهرمانان مرد و زن آن؛ دکتر شریفی و سهیلا بازنمود خود نویسنده آن- دکتر رضا براهنی- و همسرش هستند. شخصیتهای دیگر، از جمله استادان نامبردهشده در این رمان نیز، معادلی در آن دوره کاری دارند که دکتر براهنی به تدریس در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران اشتغال داشت.
Documentary Fiction رمان مستند یا Documentary Fiction نوعی رمان تاریخی است که افزون بر شمول شخصیتها و واقعیتهای تاریخی تا درج حادثههای گزارششده در روزنامهها پیش میرود. رمان آمریکای جان دوس پاسوس (1938)، رگتایم (1975) و بیلی بتگیت (1989) ئی. ال. داکترو از این زمرهاند. با این تعریف کتاب آواز کشتگان رضا براهنی را نمیتوان رمان مستند محسوب کرد. رمان غیرداستانی (Nonfiction Novel) زیرشاخه رمان مستند است و ترومن کاپوت آن را باب کرد. در این زیرشاخه انواع تکنیکهای رماننویسی، از جمله بههمریختن توالی رویدادها یا ذهن شخصیت به کار برده میشود تا مردم و واقعههای معاصر نویسنده تصویر شوند. این نوع رمان هم بر واقعههای مستند مبتنی است، هم بر تفسیر شخصیت قهرمانهای اصلی از آنها. ترومن کاپوت در رمان خونسرد (1965) جزئیات زندگی، شخصیتی و کرداری قاتلانی را بیان میکند که بر مبنای گفتوگو با خود ایشان در زندان نگاشته شده است.*g
---------------------------------------------------------------------------- * مرجع: Abrams, A. H. A Glossary of Literary Terms. U.S.A: Heinle & Heinle, 1999, 364P.
|
|||||
|
جلد
.
صفحه اول .
درباره ما
.
شماره های پيشين
|
|||||