دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

________

نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی

ترجمه
لطف‌علی خنجی

ــــــــــــــــــــــــــ

نشر آفرینگان
66460099-0121

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی
وحید مقدم
________

نشر ققنوس
66460099-0121



آونگ خاطره‌های ما

عباس معروفی
________

نشر ققنوس

66460099-0121

دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی
________

نشر ققنوس
66460099-0121

پیکر فرهاد
عباس معروفی
________
 

نشر ققنوس

66460099-0121



سال بلوا
عباس معروفی

________
 

نشر ققنوس

66460099-0121


 

سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

  
کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ


فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
3244732-0131


 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس

66460099-0121



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________
 

نشر زریاب
(نشر زوار)
66491580-0121


 

چشمه عشق

نرگس (الهام) یکتا
ـــــــــــــــــــــ


نشر
مرداد
(نشر زوار)
66491580-0121



خانه‌ئی برای عشق

نرگس (الهام) یکتا ___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936

آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936

آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936



مرگ رنگ

درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر
فرهنگ‌ستان هنر

هنر معاصر آفریقا  سیدنی لیتل‌فیلد کاسفر

ترجمه
 علی‌رضا آبیز

____________

نشر آبیز

روایت عشق و مرگ سرجوخه کریستف ریلکه

 
راینر ماریا ریلکه
ترجمه
 علی‌رضا آبیز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

نشر ثالث

اسپاگتی با
سس مکزیکی


علی‌رضا آبیز
___________
 

نشر نارنج

نگه‌دار باید
پیاده شویم


علی‌رضا آبیز
___________
 

 

 

 

 

 

خانه اندوه

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

هـر يـك‌چندی يـكی بـرآيـد كـه  من‌م

بـا نعمت و بـا سيم و زر آيد كه من‌م

چـون كـارك او نظـام گـيـرد  چنـدی

نـاگـه اجـل از كمين درآيـد كـه من‌م 

حکیم عمر خیام

الف-

هر سال که می‌گذرد، نوشتن در مورد "زن" برایم سخت‌تر می‌شود. ضد زن نیستم، اما واقعیت‌های جهان امروز در مورد گفتار و کردار زن از چنان پستی، خیانت، رذالت، دنائت، حماقت و... گواهی می‌دهد که نمی‌توان چشم به روی‌شان بست:

 

- مگر آن پیر، زن نبود که روزی چند بار به‌ بهانه آب‌دادن گل‌ها به حیاط می‌آمد تا با شوهر زن هم‌سایه نظربازی کند و کار را به... بکشاند؟!

             و ‌کشاند هم، چه کشاندنی!

 

- مگر آن شوهردار، زن نبود که دو فرزند کوچکش را رها ‌کرد تا با مرد متأهلی نرد عشق بازد؟!

                                                                                                                     و باخت، آن‌هم چه باختنی!

 

- مگر آن عمرباخته،‌ زن نبود که سبعانه حمله می‌آورد تا دست‌آوردهای یک عمر زن دیگری را تصاحب کند و همه داشته‌های او را از شوهر گرفته تا... از آن خود کند؟!

                                              و کرد، آن‌هم چه کردنی!

 

- مگر آن جوان عضو فلان جریان فمینیستی، زن نبود که فریادهای دفاع از حقوق زنان او، گوش فلک را کر کرده بود، اما شب را در بستر شوهری به صبح ‌رساند که هم‌سرش را دنبال نخودسیاه فرستاده بود؟!

                                                                                               و به‌صبح رساند، آن‌‌هم چه رساندنی!

 

- مگر آن پیر نویسنده یا شاعر، زن نبود که شوهر و فرزندان را می‌فریفت تا مجالی برای گذران شبی با مرد متأهل دیگری- آن‌هم بسی جوان‌تر از خودش- بیابد؟!

                                       و یافت، آن‌‌هم چه یافتنی!

 

- مگر آن سینماگر یا تئاتری، زن نبود که با صد ترفند- از زیبائی، جوانی یا ثروت خود را به‌رخ‌کشیدن گرفته تا سرراه زن قرار گرفتن یا ایجاد مزاحمت تلفنی و...به کمک مرد جفاپیشه- می‌کوشید او را باخبر کند مجال این را یافته است در آغوش شوهرش سر کند؟!

        و سر کرد، چه سرکردنی!

 

- مگر آن استاد دانش‌گاه متأهل، زن نبود که آشفته درس روز را سرهم‌بندی می‌کرد تا به ناکجاآبادی برگردد و با شریک‌جرمش راهی برای مشکل رسوائی بیابد که بالا آورده‌اند؟

                                                     و یافت، آن‌هم چه یافتنی!

 

 - مگر همه این‌ها، زن نبودند و در طلب مرگ آن‌که هم‌سر قانونی و شرعی مرد محبوب‌شان بود؟

                                                                                                          و به ‌آرزوی‌شان رسیدند، آن‌هم چه رسیدنی!

 

در گذر سال‌های اخیر، چند خبر شرم‌آور مانند نمونه‌های بالا شنیده‌‌ئیم یا خوانده‌ئیم؟ (موردها فقط به کلان‌شهری مانند تهران منحصر نیست. چنین فاجعه‌هائی را در ده‌کوره‌ئی هم می‌توان شاهد بود، منتها در مقیاس‌های خودش.) جفا، خیانت، گناه و جرم مرد به جای خود، اما آیا همه این بلاهای فضاحت‌بار را زنی بر سر زن دیگری نیاورده است؟! یعنی به انسانی از ‌جنس خودش، در حالی‌که خود او بیش از هر کس دیگری به درد زن واقف است و می‌داند زن قربانی چه رنجی که نمی‌کشد. و از اتفاق برخی این زنان چنان در بخش لجن و حیوانی وجود خود فرو رفته‌اند که مصرانه می‌خواهند بر زخم زن قربانی نمک بپاشند یا از همین موقعیت دردناک او شریرانه نهایت بهره را ببرند تا عقده‌های یک عمر خود را بگشایند. وااسفا که در برخی موردها، خود پیش‌تر در موقعیت همان زن بوده‌اند و رنج‌های "زن خیانت‌دیده" را تجربه کرده‌اند! اما به‌راستی از کرده‌های چنینی بلاهت‌ نمی‌بارد و نشان از حمق عمیقی ندارد، حتا اگر زن خیانت‌پیشه مدرک دکترای فلان داشته باشد؟ و آیا ناموس آفرینش بر مبنای نابودی شر گذاشته نشده است؟ پس کدام‌یک از زنان چنینی، مکافات کرده‌های خود را ندیده‌اند یا نخواهند دید؟ و اما آن زن هدف حمله اگر به زعم حافظ بزرگ- ستم‌گر چو برف و ستم‌كش چو كوه/ بسی رفت برف و به‌جا ماند كوه- کوه هم باشد، کوهی شده است پر از زخم و دارای روح و روان آسیب‌دیده از این همه جفا و پلیدی تا هم‌جنس کوتوله‌اش سوار بر موشک بلاهت و خودپسندی سوخت شهوت خود را تا قطره آخر به مصرف برساند و چند میلی‌متری قد بکشد و مرهمی بر زخم یک‌عمر کوتولگی وجودی- هنری- کاری‌یش بگذارد.   

 

این‌‌ها است که شرمنده‌ و ناتوانم می‌کند از نوشتن درباره زن. روزگار به گونه‌ئی است که گوئی زنی که در طول تاریخ هم‌واره در پشت پرده نگه داشته شده بوده، حال که فرصت حضور بر صحنه را یافته است، هیچ نمی‌تواند مرتکب شود جز فساد و تباهی خود و خانواده و جامعه و هدیه کردن رنج و اندوه بسیار به بازماندگان خویش‌تن و... وارد كردن واژه مردبارگی به لغت‌نامه معاصر تا انتقام خود را از زن‌بارگی تاریخی مرد ستانده باشد. آن‌وقت است که می‌اندیشم این موجود، این انسان، این زن چه ارزشی دارد و درباره او چه می‌توان گفت جز این حرف حکیم عمر خیام که آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟/ آمد مگسی پدید و ناپیدا شد! و اگر فاطمه (س) در زمانه اکنون می‌زیست، شوی گرامی‌یش خانه اندوه (بیت‌الاحزان) دیگری برایش نمی‌ساخت تا این‌بار بر مرگ روحی و معنوی هم‌جنسانش در این روزگار خون ببارد؟

چهارم تیر ماه سال‌گشت زادروز بانو فاطمه (س) است. پس چرا چنین دردمندانه می‌نویسم و از این‌همه اندوه می‌گویم؟! مگر همین وجودش در تاریخ کافی نیست تا سر را بالا بگیرم و به چگونه بودنش فخر بفروشم و دل‌شاد باشم از هم‌جنسی با او؟
14 تیر؛ روز قلم مبارک!g

اردی‌بهشت 1387

 

 

 

 

 

رودی که بار دوم در آن قدم گذاشتید،

 همان رودی نیست که نخستین بار

 در آن پا گذاشتید.

هراکلیتوس

ب-

پانزده شماره آینه‌ها در شبکه اینترنت موجود نیست. زیرا در قالب دیگری صفحه‌‌بندی شده بودند و پس از طراحی جدید آینه‌‌ها، هر بار خواستم آن‌ها را به قالب جدید انتقال دهم و هر شماره را مستقل به شبکه ارسال کنم، مجالش چه برای من، چه برای مدیر فنی مجله فراهم نشد. از‌ شماره قبل مصمم شدم گزیده مطلب‌های آن شماره‌ها را به‌تدریج لای صفحه‌های شماره‌های جدید بگنجانم. در این شماره گزیده‌مطلب‌های شماره 2 تا 14 را درج کرده‌‌ام. این مطلب‌ها با توضیحی در صدر خود مشخص شده‌‌اند.g

 

29 اردی‌بهشت 1387

 

 

سخن فراز آمدگان زمانه

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

مشنـو سخـن زمانه‌سـاز آمدگـان

می‌‌‌خواه مُروَق ز طراز آمدگـان

رفتنـد يكـان‌يكـان فـراز آمـدگـان

كس می‌‌ندهد نشان ز باز آمدگان

حکیم عمر خیام 

ب-

دفتر ششم کنکاش (بهار 1369) را بازخوانی می‌کردم، به سخن‌رانی دکتر احمد کریمی حکاک در 5 فوریه 1989 در نیویورک برخوردم. او حدود دو دهه قبل، در پایان سخنانش می‌گوید:

در اين ده‌ساله ادبيات ما با چالش بزرگی رو‌به‌رو شده است و آن يافتن زبانی برای روياروئی با نظام سياسی است كه هر چه هست، ديگر نظام از مردم‌بریده عمیقا غیرتاریخی و آشکارا به بن‌بست‌رسیده سلطنت نیست. این نظام خیال‌واره (Imaginary) اسطوره‌ئی تاریخی پرصلابتی دارد. جهان را از لحظه آفرینش تا ظهور اسلام و ره‌بری محمد [ص] و حکومت علی [ع] و قیام حسین [ع] و از آن‌جا تا آخرین دشواری سیاسی خودش تبیین می‌کند. دوگانگی نور و ظلمت زرتشتی و مهری را با آرمان‌های عدل و قسط اسلامی و نوید رستگاری در جهان موهومی به نام آخرت درهم‌آمیخته، در دوران ما حتا از واژگان و شیوه استدلال و جهان‌نگری دیالکتیک هم بهره گرفته و به‌وسیله کسانی هم‌چون آل‌احمد، شریعتی و مطهری آن را به میان توده‌های مردم رسوخ داده است. این نظام البته نه‌تنها از نویسندگان و شاعران انتظار هم‌راهی و هم‌پائی دارد، بل‌که فعالانه نویسندگان و شاعران و دیگر کارگزاران فرهنگی خود را نیز می‌پرورد. و کار القای افکار از راه خلق آثار ادبی را به ایشان می‌سپارد. هم‌اکنون نیز با وجود گرفتاری‌های بی‌شمار گوناگون، عرصه فرهنگ را رها نکرده و فعالانه در آن تقلا می‌کند و رفته‌رفته خود را حتا از افراط‌ها و تفریط‌ها و دیگر لغزش‌هائی هم مبرا می‌‌سازد که او را در رویاروئی با هویت ایرانیان قرار می‌‌داد و در مرکز هویت ایرانی- اسلامی مردم امروز میهن ما جا می‌گیرد.
 ...

در برابر این هجوم پرتوان، تفرقه غم‌انگیز نیروهای چپ را داریم در سطح سياسی كه لابد شما به‌تر از من آگاهيد. آن‌چه من در سطح فرهنگ می‌بينم، فقر حيرت‌انگيزی است كه جنبش چپ در ايران در شناخت كاركردهای تاريخی و فرهنگی ايران هم‌واره بدان دچار بوده است. و نتيجه اين شده است كه چپ ايران، در همه رنگ‌ها و سايه‌روشن‌های خود هرگز نتوانسته است در برابر خيال‌واره‌های ملی و مذهبی، خیال‌واره حركت‌آفرينی عرضه كند و آن را در ميان شمار قابل‌توجهی از توده‌های ايرانی رسوخ دهد. و تا هنگامی كه چنين نشود، جنبش چپ نخواهد توانست از راه‌های دموكراتيك يعنی با انگيزش توده‌های مردم در موضع قدرت سياسی قرار گيرد.

بند آخر سخنان دکتر کریمی حکاک را ملکه ذهنم می‌كنم و بر اساسش، آن‌ سال‌‌ها و پیش‌ترها را در ذهن مرور می‌کنم. به محمود دولت‌آبادی و احمد محمود می‌رسم که با کلیدر و جای خالی سلوچ و هم‌سایه‌ها و مدار صفردرجه بزرگ‌ترین نویسندگان چپ ایران محسوب می‌شوند. دولت‌آبادی در حیطه رئالیسم روستائی قلم می‌زند و محمود قلم‌رو رئالیسم شهری- چه تهران چه جنوب ایران- را درمی‌نوردد. ستار، خالد  و باران از قهرمانان مردمی و مطلوب فرهنگ چپ هستند که این دو می‌آفرینند و با آن‌ها موقعیت مبارزان چپ‌گرا را در سال‌های مربوطه، تشریح و تحلیل می‌کنند. ادامه‌دهندگان راه دولت‌آبادی و محمود، محمد محمدعلی، امیرحسن چهل‌تن، شهرنوش پارسی‌پور، منیرو روانی‌پور و... هستند. اما اوج درخشش ایشان با انقلاب و حادثه‌های پس از آن مصادف است. برخی این حادثه‌ها مانند زلزله رودبار و منجیل و بم فاجعه‌اند و برخی مانند جنگ، چهره دیگری از حیات و انسان را پیش رو می‌گذارند و با خود زندگی‌ها را زیر و رو می‌کنند. ساخت و بافت اجتماعی- فرهنگی- سیاسی جامعه با سرعت سرسام‌آوری مدام تغئیر می‌کند و طبیعی است در این هول‌ و ولا نویسنده هنرمند، به عنوان انسان ِ بسی حساس‌تر از دیگران، بیش از همه از این‌همه دگرگونی تأثیر بپذیرد. بنابراین دیگر جنگ طبقاتی و مبارزات کارگری یا دهقانی و نبرد با ستم و بی‌عدالتی... دل‌مشغولی نویسندگان نیست و نمی‌تواند باشد. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نیز اتفاق می‌افتد و آخرین ضربه را به فرهنگ و سیره ادبی دست‌ساخت خود می‌زند. درنتیجه دیگر نمی‌توانیم همان سوسیالیسم از نوع روسی‌یش را در کارهای‌ نویسندگان نام‌برده بالا شاهد باشیم. روانی‌پور به رئالیسم جادوئی رو می‌آورد، پارسی‌پور دل‌باخته یانگ و یین و فلسفه چینی می‌شود، چهل‌تن میان دوره قاجار و معاصر دست و پا می‌زند، محمدعلی می‌کوشد موقعیت‌های انسان بحران‌زده اکنون را با کمک دست‌آوردهای مدرنیسم بیان کند و... . دولت‌آبادی در روزگار سپری‌شده مردم سال‌خورده نیز در همین دامی می‌افتد که محمدعلی افتاده است و می‌کوشد قاعده‌های مدرنیسم - ذهن‌گرائی، سیلان ذهن و تداعی معانی- را فرم غالب آن قرار دهد. غافل از آ‌ن‌که فعالیت یک‌عمر ذهن عینیت‌گرا و رئالیست خود وی مانع از چنین توفیقی است و آن‌چه از دنیای شخصیت‌هایش- حتا اگر آن شخصیت هنرمندی به‌نام سامون باشد- و ماجراهای‌شان برای خواننده شرح می‌دهد، به ایشان اجازه نمی‌دهد ذهنیت‌گرا باشند یا دچار سیلان ذهن شوند. بنابراین روزگار سپری‌شده مردم سال‌خورده نویسنده پوپولیست پای‌بند به تعهدهای اجتماعی، به‌شدت شکست می‌خورد و هرگز نمی‌تواند بر اعتباری بیفزاید که دولت‌آبادی با کلیدر کسب کرده بود. اما احمد محمود که با احتیاط به مدرنیسم نزدیک می‌شود و گاه و بی‌گاه از اصل شکست زمانی آن در مدار صفر درجه بهره می‌گیرد، به توفیق نسبی می‌رسد و کم‌تر در دام‌چاله عدم تطابق بیرون (دنیای رئال) و درون (دنیای ذهنی) شخصیت می‌افتد.

ناگفته نماند از جمع سوسیال‌رئال‌نویس‌های پیش از انقلاب، تنها اصغر الهی از میدان چرخش به سوی مدرنیسم سربلند بیرون می‌آید. فاصله بین رمان مادرم؛ بی‌بی‌جان تا مجموعه داستان دیگر سیاوشی نمانده او، همانا فاصله بین رئالیسم تا مدرنیسم است. شاید این توفیق‌ به شغل روان‌پزشکی وی و برخورد نزدیک با روان‌نژندان و روان‌پریشانی برمی‌گردد که تشتت ذهنی دارند.   

حال این پرسش مطرح می‌شود:

آیا این روآوری نویسندگان پوپولیست چپ معاصر به مدرنیسم، به‌تبع گروه نویسندگان اولیه این ژانر در ایران (صادق هدایت، هوشنگ گلشیری، صادق چوبک) یا جوان‌ترانی مانند عباس معروفی بود که ذهن رئال نداشتند/ ندارند و مدرن می‌نوشتند/می‌نویسند و از مخاطب پاسخ مثبت گرفته بودند/ می‌گیرند؟ به زبان ساده و عامیانه، آیا این دسته نویسندگان رئالیست سوسیالیستی معاصر، پز مدرنیسم گرفته بودند به دلیل چشم‌هم‌چشمی و مقابله با انتقادهائی که از ناتوانی ایشان در این حیطه جذاب می‌شد؟ متأسفانه به نظر می‌آید پاسخ این سؤال مثبت باشد. و همین عامل نا‌هم‌خوانی جوهره توانائی‌های هنری‌شان با آن‌چه به اجبار زمانه می‌نوشتند، موجب شد رمان‌ها یا داستان‌هائی که تمام نویسندگان نام‌برده بالا- به‌جز اصغر الهی-  با اسلوب مدرن نوشتند، نتوانند توفیق آثار رئال ایشان را به دست آورند. و از این‌جا می‌توان تحلیل درست دکتر کریمی حکاک را برای سال‌های بعد از 1368 ادامه داد و مدعی شد در دهه هفتاد به‌تدریج شاهد زوال تدریجی این هنرمندان و در نهایت زوال کامل نوشتار متأثر از رئالیسم اجتماعی به سبک سوسیالیسم روسی ماکسیم گورکی (مادر)، الکساندر فادایف (گارد جوان)، میخائیل شولوخوف (دن آرام و زمین نوآباد)، الکسی تولستوی (گذر از رنج‌ها)، زاخاریا استانکو (پابرهنه‌ها) و... می‌شویم. اما این روند باعث نمی‌شود چنته ادبیات معاصر خالی بماند و نویسندگان گونه (ژانر) دیگری رشد نکنند. از جمله نویسند‌ه‌ئی مانند عباس معروفی که از ناخودآگاه قوی آکنده از انگاره‌ها‌ی ازلی و اسطوره‌ها‌ی اسلامی و ایرانی برخوردار است و آثاری خلق می‌کند که ناشی از زیست وی در دنیای مدرن و حتا پسا‌مدرن است. هم‌چنین تناقضی در ذهنیت‌گرائی قهرمانانش نمی‌بینیم، حتا اگر در دهه بیست و جنگ‌جهانی دوم (اورهان در سمفونی مردگان و نوش‌آفرین در سال بلوا) بزیند. البته نویسندگانی مانند شهریار مندنی‌پور یا رضا جولائی و... هم محصول همین دوره‌اند. اما هر یک به‌گونه‌ئی، سخت اسیر دنیاهای شخصی یا علاقه شخصی خود به نوع ویژه‌ئی از زبان یا بخشی از تاریخ معاصر (قاجاریه) هستند. ضمن آن‌که گاه رئالیست محضند، گاه مدرنیست تمام عیار. این دست‌وپا زدن در دو دنیا و گاه التقاط آن‌ها، مانع اصالت و هویت ویژه‌ئی برای مجموعه آثارشان می‌شود و از ارج‌شان می‌کاهد، مگر این‌که پس از این فکری برای هویت هنری خود بکنند.    

نویسندگان زنی هم در اواخر این دهه و اوایل دهه بعد (هفتاد و هشتاد) از راه می‌رسند، اما بابت تکنیک جز ماه‌منیر کهباسی در خط‌تیره، آیلین، فرشته کوثر در بی‌داد سکوت و تا حدی مهناز کریمی در رمان سنج و صنوبر، کار درخشانی از کسی نمی‌‌بینیم و تازه همین تعداد انگشت‌شمار تا این زمان، تک‌اثره درخشان باقی مانده‌اند و نتوانسته‌اند موفقیت خود را تکرار کنند. در ضمن بیش‌تر نویسندگان زن این‌ دوره هنوز برای مخاطب عام می‌نویسند، حتا اگر پز روشن‌فکری بگیرند و های‌وهوها داشته باشند. ایشان در نهایت مانند قلم بلقیس سلیمانی Show offی جلوه می‌کنند که هنوز خود را نیافته‌اند و فقط می‌خواهند مورد پسند، این بار خواننده خاص، از جمله روشن‌فکران قرار بگیرند. همان‌گونه كه او نيز در ادامه کار بر پله‌ئی بالاتر از نویسنده عامه‌پسند قرار نمی‌گیرد. زیرا اگر مجموعه داستانک بازی عروس و داماد به چاپ چندم می‌رسد، به‌همین دلیل گردآوردن خلاصه خبرهای صفحه حوادث روزنامه‌ها - به‌تر بگویم خوراک نشریه‌های زرد- در یک جا است، نه به دلیل ارزش ادبی‌شان. در نهايت ارفاق فقط می‌توان گفت، سلیمانی دستی به روی‌ این خبرهای داغ کشیده است تا داستانک بنمایند، بی‌آن‌که برای عرضه هنری آن‌ها تلاشی کرده باشد و ردپائی از تکنیک، خلاقیت و... را در آن‌ها به ودیعه بگذارد.

البته شیوا ارسطوئی را نباید از زمره زنان نویسنده مطرح این دوره از قلم انداخت. او با داستان بلند او را که دیدم، زیبا شدم، آغاز درخشانی داشت، اما پس  از جدائی از استادش؛ دکتر رضا براهنی نتوانست کار بی‌نقصی خلق کند. او به‌رغم داشتن نثر شعرگونه و طنز عمیق، اسیر نوشته خود است و توان حذف بخش‌های ضعیف یا اضافی آن را ندارد تا ایجاز را رعایت کرده باشد. ضمن آن‌که به منبع‌های بی‌ارزش و مبتذلی مانند فیلم تجاری درجه سه توفان ارغوانی برای داستان بلند آمده بودم با دخترم چای بخورم سرک می‌کشد و با کپی کردن آن‌ها و نه برقرار کردن نسبت‌بینامتنی (Intertextuality) - بی‌ارزشی چنین منبع‌هائی امکان برقرار کردن چنین نسبت هنری را نمی‌دهد- به‌شدت از ارزش کارهای خود می‌کاهد.  

حال می‌ماند نسل جدیدتری از نویسندگان مرد که در ابتدای دهه هشتاد ظهور می‌کند؛ ایشان به تقلید از نسل پیشین خود در نیمه‌دوم دهه هفتاد که با سیاسی‌بازی و سیاسی‌نویسی جایزه‌های ادبی را درو می‌کردند و یک‌شبه ره‌صد ساله می‌رفتند و به یک‌سال نکشیده همان راه را شتابان بازمی‌گشتند، این بار با روآوردن به سوژه‌های تابو مانند هم‌جنس‌بازی (مرتضا کربلائی‌لو در زنی با چکمه‌ ساقه‌بلند سبز)، زنا با محارم (امیرحسین خورشیدفر در زندگی مطابق خواسته تو پیش می‌رود وقیح‌نگاری (حافظ خیاوی در مردی که گورش گم شد) و... می‌کوشند مورد محبت جایزه‌دهندگان و قشر کتاب‌خوان قرار گیرند. متأسفانه این دسته هم به چنین توفیقی نایل می‌آیند، در حالی‌که ضعف تکنیکی و ساختاری در بسیاری این کارها مشهود است و به‌یقین اگر ایشان فکری به حال خود نکنند، هم‌چون اسلاف سیاسی‌نویس خویش در دهه پیش در محاق فراموشی فرو خواهند رفت و نخواهند توانست حتا به اندازه یک دهه در حافظه تاریخ ادبیات بمانند. چون سوژه‌سالاری هیچ تفاوتی با عامه‌پسندنویسی ندارد؛ نویسنده عامه‌پسند نیز همه هدفش جلب مخاطب است و مطابق و در حد سلیقه او نوشتن. نویسنده‌ئی هم که می‌خواهد با سوژه تابو خواننده را جلب کند، هم‌‌چنان در اسارت سلیقه و پسند او است و با همه ادعاها و پزهای روشن‌فکری و این‌که مطابق با آخرین سوژه‌های متداول در غرب می‌نویسد، در نهایت می‌خواهد چیزی بنویسد که در این‌ وانفسای بی‌خوانندگی، خواننده را وادارد او را بخواند؛ صریح‌تر بگویم، به خواننده باج می‌دهد، تا گوشه‌چشمی به او هم داشته باشد. البته در این نسل علی‌رضا محمودی ایران‌مهر هم هست که آینه نسل خویش است و بدون ادا و اطوار و تصنع‌بازی، داستان‌‌های خوش‌ساختی می‌نویسد. کیهان خان‌جانی را نیز نباید از قلم انداخت که از اتفاق با داستان تکنیکی در مجموعه سپیدرود زیر سی‌و‌سه‌پل منتقد عملیات چریکی نیروهای چپ در سال‌های ابتدائی انقلاب است.

در نتیجه پس از به‌تقریب دو دهه‌ئی که از سخنان دکتر کریمی حکاک می‌گذرد و با آن‌چه ادبیات داستانی در این مدت از سر گذرانده، هم‌چنان فقط می‌توان به نویسندگان اصیلی مانند عباس معروفی امید بست که می‌نویسند نه به آن دلیل که خود را اثبات کنند- که پیش‌تر خویش را اثبات کرده‌اند- یا مخاطب جلب کنند- که به رغم مدرن‌ یا پیچیده‌نویسی بسیار هم مخاطب دارند؛ گواهش چاپ یازدهم رمان سمفونی مردگان در ابتدای سال 1387. ایشان می‌نویسند چون نویسنده اصیلند و نمی‌توانند ننویسند مگر بر مبنای بهره‌گیری از پشتوانه فرهنگ تاریخی خویش و به‌همین دلیل هم در میان مخاطبان هم‌وطن خود از جای‌گاه رفیع برخوردارند، هم می‌توانند در جهان راهی برای ادبیات ما بگشایند. زیرا اصیلند و هر گونه اصالتی در جهان امروز خریداران بسیار دارد.g

                                     

یک‌شنبه

5 خرداد 1387

 

 

 

 

 

روشن‌فکر جهانی

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

افسوس که در تمدن جدید، انسان

    منتظر هیچ‌چیز دیگر نیست،

جز رسیدن مترو.

پل سیمون

 

جائی نقدی خواندم در دفاع از آیه‌های شیطانی سلمان رشدی. نویسنده در پایان نتیجه‌ گرفته بود:

سلمان رشدی در رمان آیه‌های شیطانی نه شرق را به غرب فروخته و نه نسخه محافظه‌کاری را برای درمان رادیکالیزم اسلامی پیچیده است. او به‌عنوان نویسنده آگاه و روشن‌فکر رادیکال توانسته از طریق ادبیات، ابعاد گوناگون زندگی دنیای امروز را به نمایش بگذارد تا شاید از سقوط نسل‌های آینده در ورطه جنگ‌های ملی، تمدن‌ها و فرهنگ‌های واراداتی و جامعه آدم بیگانه‌شده جلوگیری کند.

آیه‌های شیطانی را نخوانده‌‌ام، اما دو رمان پیش از آن سلمان رشدی را خوانده‌ام. منتها همان سال‌ها که سر و صدای آیه‌های شیطانی بلند شده بود و این‌جا و آن‌جا تکه‌هائی از آن درج می‌شد، موجب شد شمای کلی‌یش را دریابم. همین‌قدر هم کافی بود مرا به این نتیجه برساند سلمان رشدی در بچه‌های نیمه‌‌شب خدمت فرهنگ و تاریخ هند رسیده است و در شرم فرهنگ و تاریخ پاکستان را لجن‌مال کرده است. و در رمان سوم که استاد تخطئه کردن شده، مسیر مستقیم خود را از شرق به غرب ادامه داده و به ایران و عربستان رسیده است.اما نقد ذکر شده در بالا را که می‌خوانم، نمی‌فهمم چرا این تخطئه خود و خاست‌گاه خود ستایش‌آمیز است و از سلمان رشدی روشن‌فکر رادیکالی می‌سازد که مانع سقوط نسل‌های آینده در ورطه جنگ‌های ملی، تمدن‌ها می‌شود؛ چرا باید روشن‌فکر شرقی فرهنگ تاریخی خود را چنین بی‌رحمانه زیر ساطور نقد قصابی کند، اما روشن‌فکر(نمای) غربی سی‌صد را بسازد و تاریخ دویست‌ ساله‌اش را چندهزار ساله کند و هم‌وطنش را در سه‌هزار سینمای سراسر آمریکا و بعد اروپا و...غرق شعف و غرور که از همان زمان آقای جهان بوده است و چه بُردها که نکرده است؟! چرا روشن‌فکر شرقی باید تاوان ده‌کده جهانی شدن دنیای امروز را با نادیده انگاشتن تمدن و فرهنگ خودی بپردازد، اما روشن‌فکر(نمای) غربی از اتفاق فرهنگ خود را بلامنازع محسوب کند و جهانی؟! نه، سلمان رشدی نمی‌تواند روشن‌فکر رادیکال باشد. محترمانه‌ترین واژه‌ئی که می‌توانم برای او به‌کار برم، خودفروخته‌ئی است که جاده‌صاف‌کن سی‌صدها می‌شود. او همان کوتوله خائن همیشگی تاریخ است که گذرگاه‌های تنگ منتهی به سپاه خودی را به دشمن نشان می‌دهد تا او را به پیروزی برساند. البته مباد از به کار بردن واژه‌های خودی و دشمن چنین تلقی شود جنگ‌افروزم و خواهان جنگ تمدن‌ها یا دست‌کم معتقد به رویاروئی تمدن‌های هانتینگتون. برعکس می‌خواهم بگویم صلح جهانی مستلزم حفظ اصالت فردی و قومی و ملیتی است، نه حل شدن همه جهان در فرهنگی که حتا دویست سال هم قدمت ندارد؛ آن‌هم در وضعیتی که هر دو- ‌سه دهه یک‌بار کسانی مانند هیپی‌ها و پانک‌ها و... از راه می‌رسند و زیر و زبرش می‌کنند!

اگر مارشال مک‌لوهان در قرن بیستم از ده‌کده جهانی سخن به میان می‌آورد، هزار و چهارصد سال پیش پیامبر اسلام از برادری و عدالت جهانی سخن می‌گوید. آن‌هم در شبه‌جزیره‌ئی که نظام قبایلی حاکم است و بیشینه قلم‌رو حکومتی‌ هر قبیله، چند ده کیلومتر در چند ده کیلومتر هم نمی‌شود. نکته جالب‌تر این‌که او و امامان پس از وی، از مردی جسته از قید زمان‌ سخن می‌گویند که روزی خواهد آمد و قیام جهانی خواهد کرد و ستم‌دیدگان جهان را بر مسند قدرت خواهد نشاند. آیا شگفت‌انگیز نیست مردی که در چنین جامعه بدوی می‌زیست، جانشین خود را در چنان زمانه و شرایطی متصور می‌شود که حداقل توصیف آن ده‌کده جهانی مارشال مک‌لوهان است؟ حال کدام روشن‌فکر خردورز شرقی است که بخواهد از چنین خردمند آینده‌نگری بگذرد، چه برسد به آن‌که تخطئه‌اش کند؟! پس نباید اندیشید نفی پیامبر اسلام، از سر راه برداشتن بزرگ‌ترین دشمن سلطه‌طلبان و زورگویان و ستم‌پیشگان جهانی است؟

نه! سلمان رشدی و سلمان رشدی‌ها را روشن‌فکر رادیکال نمی‌دانم که هیچ، حتا  به‌عنوان روشن‌فکر هم نمی‌توانم باورشان کنم. فقط از زبان احمد شاملو می‌توانم به او و ایشان بگویم عفونتت از صبری است/ كه پيشه كرده‌ئی/ به هاويه وهن.g

شنبه

11 خرداد 1387

 

 

 

 

 

روزت مبارك، حوا!

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

متن زیر نخستین "از دل برآید"ی بود که به مناسبت روز زن  نوشتم و عاقبت در شماره 5 آینه‌ها در سال 1384 درج شد. ‌زمان نگارشش ویراستار روزنامه توسعه بودم و سخت متأثر از خبرهای هول‌ناکی که روزانه در مورد حادثه‌های خانوادگی، اجتماعی و سیاسی می‌خواندم.

سردبیر

 

 

 

 

 

نیمه‌شب است. قرص ماه بر بالای خانه‌ام می‌درخشد. در مه‌تاب حمام نور می‌گیرم. ذره‌ذره روحم را می‌بینم. این من‌م. زنی به عمر حوا كه زاده‌ام را خورده‌ام. از بس كه شیرین و دوست‌داشتنی بود! خداوند چه مهربان و صبور بود كه بر حال من نادان ترحم آورد! اما مگر لجنی كه در آن روحش را دمیده بود، گذاشت به تمامی الهی باشم و روان به سوی او؟ دوان بودم در اوج جنون. آخر ناپسری‌یم را كشته بودم. او فقط دوازده سال داشت؛ با كارد شیطان به جانش افتادم و شقه‌اش كردم. راحت كه شدم، عقل‌باخته سر به كوچه و خیابان گذاشتم و پیوستم به همه نامادری‌های بیماری كه دست و پای فرزندان شوهرشان را می‌شكنند یا بر تن‌شان داغ می‌گذارند یا در وان آب جوش می‌اندازند. مجنون به هر سو می‌روم و می‌دوم تا می‌رسم به بم. زلزله شده. اجساد را از زیر آوار بیرون می‌كشند. همه مات و مبهوت می‌شوند. مرا یافته‌اند. مادری هستم كه با هر دست فرزندی را به سینه فشرده‌ام و هم‌راه‌شان جان داده‌ام. از بی‌هوائی نمرده‌ام. از دردِ دردِ پاره‌های جگرم مرده‌ام. پر می‌كشم تا اوج آسمان. اما لجن وجودم آن‌جا هم رهایم نمی‌كند.

بهشت را می‌بینم، شهد شیرینش را می‌چشم. اما حوای عقدِ اخوت بسته با ابلیسم و خود را از عرش به زمین می‌كوبم و از زندان ابوغریب سر در می‌آورم. نامم لیندی انگلند است و زندان‌بانم. قلاده‌ئی به گردن مرد عریانی می‌اندازم  و برای همه تاریخ پس از این، عكس یادگاری می‌گیرم و به نمایندگی از رئیس‌جمهوری جمهوری‌خواهم كه نماینده صاحبان زرادخانه‌های ینگه دنیا است، اسلحه‌ام را به سمت آلت جنسی زندانی تیره‌بخت نشانه می‌روم.

ای قاضیانی كه امروز مرا محاكمه می‌كنید، مگر چه گناهی كرده‌ام؟ من پرورده فرهنگ و تمدنی هستم كه ابتدا و اوج و انتهایش در سكس خلاصه می شود. آن‌وقت انتظار دارید مغز یا قلب دشمنم را نشانه بروم؟ مگر شما جز سكس چیز دیگری هم به من آموخته‌ئید؟

و اكنون شش‌ماهه باردارم. ویار می‌كنم. ویار عشق، شرافت، كرامت، عظمت، شكوه و صد البته شرم و حیا. اما خود و شوهر هم‌كارم هر چه می‌گردیم، حتا سر سوزنی نمی‌یابم. بی‌چاره شده‌ام. به دادم برسید! آخ، آه بالأخره این دنیای زشت و پلشت و نكبت را بالا می‌آورم و سبك می‌شوم. اما از فرط تعفن آن می‌خواهم خفه شوم. می‌گریزم به جائی همین نزدیكی‌ها. اسمش لبنان یا فلسطین است و تاریخی دارد به طول فاجعه‌ها و رنج‌های تل‌زعتر، صبرا، شتیلا، دیر یاسین، جنین و... .

بر ویرانه بالا و پائین می‌روم. چشمان اجساد رو به آسمان باز است. فریاد زخمیان گوش فلك را كر كرده است، اما من هیچ نمی‌توانم برای‌شان بكنم. شیون می‌كشم. اما هیچ‌كس صدای مرا نمی‌شنود. به‌جان‌آمده نعره می‌كشم: «مادرتان به عزای‌تان بنشیند.»

                 «من مادر صدام حسین هستم .»

                 «من مادر مناخیم بگین هستم.»

                «من مادر آریل شارون هستم.»

                 «من گلدا مایر هستم.»

                 ...

 مویه می كنم. آخ كه زمین چقدر قصاب دارد! این‌همه دژخیم و غولان بی‌شاخ و دم را من در بطن خود پرورده‌ام؟! این دیوها را من زائیده‌ام؟! مبهوت به تاریخ نگاه می‌كنم. هر چه عقب‌تر می‌روم، زادگانم  یكی از یكی بدتر؛ هیتلر، استالین، چنگیز، آتیلا، نرون و… . عقم می‌نشیند.  سنگی برمی‌دارم و به جنگلی در بوسنی می‌گریزم. از قاتل پدرم، مادرم، خواهرم، برادرم، شوهرم و فرزندم باردارم! سنگ را بارها و بارها محكم بر شكمم می‌كوبم. نمی‌خواهم نطفه شیطان در اندرونه‌ام رشد كند و نسل خون‌آشامان را تداوم بخشد. اما مگر می‌شود؟ وامصیبتا از این گرگی كه می‌زایم! آن ابلیس كیست كه بر سر دختر جوانم با بولدوزر خاك می‌ریزد و زنده‌به‌گورش می‌كند؟ این طفلك از آمریكا تا فلسطین آمده كه نگذارد قابیلیان آلونك‌های هابیلیان را بر سرشان آوار كنند. ای خدا، آن ابلیس دیگر كیست و زاده رحم كدام مادر؟ پسركم همه‌اش دوازده سال دارد. او را در آغوش پدرش به گلوله می‌بندند. ای مادرتان به عزای‌تان بنشیند!

به عزای پسرم نشسته‌ام. ایتالیائی‌‌یم. پسر فاشیستم فاتح شهر من، شهر زادگاهش شده است. سربلند به اردوگاهش می‌روم. كیست كه راه را بر من مادرش ببندد؟ تا كنار پسرم می‌روم. شانه‌های لرزانم در بازوهای ستبر او گم می شود. خسته است. سر بر پایم می‌گذارد. موهایش را نوازش می‌كنم .لب‌خندزنان خواب می‌رود. خنجری از زیر پیراهنم بیرون می‌كشم و تا دسته در سینه او فرو می‌كنم! آن‌قدر زنده می‌ماند كه فرصت می‌كند چشم ها را بگشاید و ناباور به من خیره شود. می‌گویم: «شیرم حلالت مباد پسر كه شهرت را به خاك و خون كشیدی و گرد شكست و ذلت به رویش نشاندی!» و زار می‌زنم. آن‌وقت به عزای پسرم می‌نشینم!

مادرتان به عزای‌تان بنشیند! كه بود این را گفت؟ سر برمی‌گردانم. علی جان، توئی؟ توئی كه در پناه خانه خدا زادمت؟ به من نگاه كن، من مادر فلسطینی‌یم. دیگر ازمن چه مانده؟ بر بلندای تاریخ ایستادی و گفتی بزائید برای مردن! آخ، علی جان، تا كی بزایم برای مردن؟ تا كی كاكل خونی جوانم را در مشت بگیرم و هرچه ضجه بزنم و صدایش كنم، حتا تكانی هم نخورد؟ به جان تو عزیزترین زاده‌ام پس از محمد در جهان، دیگر به جان آمده‌ام از این همه زایش برای مرگ.

تا كی عندلیب خلیلم را چون عروسی بیارایم و به حجله‌گاه عملیات استشهادی بفرستم؟ او كه برود، دسته‌گل‌های دیگرم كه بروند، كه برای شكم ورم‌كرده از گرسنگی و پر از انگل طفلان افریقائی‌‌یم غذا و دارو بیاورد؟ آن‌جا خون جلوی چشم همه را گرفته است. از فقر و گرسنگی است كه فرزندان سیاهم به جان هم افتاده‌اند. آن‌قدر هم ابله هستند كه زورمندان  رباینده لقمه‌های‌شان را نمی‌كشند، خودشان را می‌درند. یك چشمم خون است و یك چشمم اشك و میان دود و آتش و كومه‌های علف، سراسیمه به این‌سو و آن‌سو می‌روم. دست‌ها را به نشانه كمك‌خواهی به سوی جوان گرسنه اما تا دندان مسلحی دراز می‌كنم. قلبم را نشانه می‌رود. دست‌هایم را رو به آسمان می‌گیرم و جیغ می‌كشم: «ای خدا، گناه هبوطم را تا كی باید بر دوش بكشم و به مجازاتش قابیل بزایم؟ ای كاش قابیل در بطنم لخته‌خونی مانده بود و پا به این دیار نفرین‌شده نمی‌گذاشت تا هابیل‌هایم را به خاك و خون بكشد

زار می‌زنم. ناله می‌كنم. مویه می‌كنم تا از پا می‌افتم. دیگر تاب هروله، دویدن و سفر ندارم. خسته و درمانده به خانه‌ام بازمی‌گردم. نور مه‌تاب بر چهره دخترك خفته‌ام تابیده است. این مادر فردا چقدر زیبا است و معصوم و دوست‌داشتنی! و چه آرام خفته! از ته‌دل دعا می‌كنم همه كودكان دنیا در آرامش و خوش‌بختی باشند.

دختركم غلت می‌زند. آهسته و نرم می‌گوید: «مامان، بیا.» قلبم آتش می‌گیرد. پیش از خواب با او چه كرده بودم؟ یك دنیا حرف داشت كه بزند. هر روز دنیای كودكانه و معصومش وسعت بیش‌تری می‌گیرد و بخش دیگری را از هستی كشف می‌كند. اما من خسته‌ام و نمی‌توانم گوش‌هایم را به او بدهم.

«بخواب عزیزم. من باید بخوانم.»

                 «بخواب مامان. من باید بنویسم.»

                 «بخواب دخترم. من كار دارم.»

بغض می‌كند و یك «مامان بد!» نثارم می‌كند كه دردش از صد فحش و داغش از صد تازیانه بیش‌تر است.

بر خود و بی‌رحمی‌ام لعنت می‌فرستم و شرمنده نگاهش می‌كنم كه قهر كرده با من به خواب رفت. ناگاه لب‌خند شیرینی می‌‌زند. بی‌اختیار لب‌خند به لب می‌آورم. سرانگشتان كوچولویش را می‌بوسم. می‌دانم چقدر بخشنده و بزرگ‌وار است. می‌دانم فردا صبح همین‌كه بیدار شود، دست‌های كوچولویش را به سویم دراز می‌كند و می‌گوید: «بغل

تا در آغوش نگیرم و نبوسمش، از جا برنمی‌خیزد. می‌دانم وقتی دوباره مشغول كار خانه یا نوشتن‌م، خاموش قشنگ‌ترین نقاشی دنیا را می‌كشد و گوشه‌اش می‌نویسد: «تقدیم به به‌ترین مامان دنیا

از خودم خجالت می‌كشم. اما اگر بخشش او نبود، اگر صفا و بی‌ریائی‌یش نبود، چطور می‌توانستم به زندگی و تلاش ادامه دهم؟ و باز همین لب‌خند شیرینش است كه سرشار از نیرویم می‌كند و می‌توانم به سفر دور دنیا ادامه دهم.

این بار سرك می‌كشم تا هند. رابیند رانات تاگور را می‌بینم كه به استقبالم می‌آید و خندان می‌گوید با هر كودكی كه به دنیا می‌آید، یك بار دیگر ایمان می‌آورم به این‌كه خداوند از بشریت نومید نشده است.

مست از نشئه این كلام او قرن‌ها به عقب می‌دوم. به نوح می‌رسم كه دارد كشتی‌یش را می‌سازد. آخرهای كار است. اما هرچه در سرزمینش می‌گردم، كودكی نمی‌بینم. جوان نیز. همه چهل سال به بالایند. خداوند ناامید از ایشان، بر آنان غضب كرده. حجت را نیز خواسته تمام كند تا بی‌گناهی در توفان غرق نشود. هر كه كفر را برگزیده، دست كم چهل سال دارد و در كمال عقل و آگاهی است، پس مستحق مجازات. سر از پا نشناخته برمی‌گردم و تا نیمه‌شب مه‌تابی‌یم می‌دوم. پر امیدم. خداوند از ما آدم‌های امروز هنوز مأیوس نشده است! هنوز كودكی در حال به دنیا آمدن است. جیغ‌های مادرش را می‌شنوم. همه گل‌های سرخ باغ قلبم را می‌چینم و سبد در دست سراغش می‌روم. به موقع می‌رسم. آخرین جیغ را می‌كشد. جیغ ممتدی كه به درازای تاریخ است. موجودی را از بطنش بیرون می‌كشند. وارونه‌اش می‌كنند. بر پشتش می‌زنند. جیغ می‌كشد و من قهقهه می‌زنم. شاخه‌های گل سرخ را به هر سو می‌افشانم و یكی را كنار دست زائو می‌گذارم. بر گونه تكیده و پیشانی عرق‌كرده‌اش بوسه می‌زنم و همه سپاسم را نثارش می‌كنم. آخر پیام‌آور بخشوده‌بودن ما و نشانه لطف و محبت خداوند است. دستش را به مهر می‌فشارم. نای حرف زدن ندارد. پس با خود می گویم: «روزت مبارك g

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره های پيشين  
  
از دل برآيد  .    خاطره   .    از این نگاه   .   شعر   .   داستان   .  
فیلم‌نامه    .    نقد   .    برگ سبز  
  
از اين قلم   .   هزارتو   .   گفتوگو   .   آینه‌های دیگر   .   جوانه   .    English
این‌سو و آن‌سوی متن