|
|
|||||
|
|
|||||
|
نسخه انگلیسی
عباس
معروفی
مسیو ابراهیم
دریاروندگان جزیره آبیتر
پیکر فرهاد نشر ققنوس 66460099-0121
نشر ققنوس 66460099-0121
سمفونی مردگان
عباس معروفی
آینه داستان
گزینش و نقد
الهام یکتا
فرهنگ
ایلیا
الهام یکتا نشر ققنوس 66460099-0121
نشر زریاب چشمه عشق
نرگس (الهام) یکتا
نرگس (الهام) یکتا ___________
آینهها
آینهها
نشر
هنر معاصر آفریقا
سیدنی لیتلفیلد کاسفر ____________
نشر
آبیز
روایت عشق و مرگ سرجوخه کریستف ریلکه ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
نشر
ثالث
اسپاگتی با
نشر
نارنج
نگهدار باید
|
|
|
|||
|
|
|
![]() |
|
||
|
|
|||||
|
|
|||||
|
![]() |
||||
|
|||||
|
|
|||||
|
![]() |
||||
|
|||||
|
|
|||||
|
![]() |
||||
متن زیر نخستین "از دل برآید"ی بود که به مناسبت روز زن نوشتم و عاقبت در شماره 5 آینهها در سال 1384 درج شد. زمان نگارشش ویراستار روزنامه توسعه بودم و سخت متأثر از خبرهای هولناکی که روزانه در مورد حادثههای خانوادگی، اجتماعی و سیاسی میخواندم.سردبیر
نیمهشب است. قرص ماه بر بالای خانهام میدرخشد. در مهتاب حمام نور میگیرم. ذرهذره روحم را میبینم. این منم. زنی به عمر حوا كه زادهام را خوردهام. از بس كه شیرین و دوستداشتنی بود! خداوند چه مهربان و صبور بود كه بر حال من نادان ترحم آورد! اما مگر لجنی كه در آن روحش را دمیده بود، گذاشت به تمامی الهی باشم و روان به سوی او؟ دوان بودم در اوج جنون. آخر ناپسرییم را كشته بودم. او فقط دوازده سال داشت؛ با كارد شیطان به جانش افتادم و شقهاش كردم. راحت كه شدم، عقلباخته سر به كوچه و خیابان گذاشتم و پیوستم به همه نامادریهای بیماری كه دست و پای فرزندان شوهرشان را میشكنند یا بر تنشان داغ میگذارند یا در وان آب جوش میاندازند. مجنون به هر سو میروم و میدوم تا میرسم به بم. زلزله شده. اجساد را از زیر آوار بیرون میكشند. همه مات و مبهوت میشوند. مرا یافتهاند. مادری هستم كه با هر دست فرزندی را به سینه فشردهام و همراهشان جان دادهام. از بیهوائی نمردهام. از دردِ دردِ پارههای جگرم مردهام. پر میكشم تا اوج آسمان. اما لجن وجودم آنجا هم رهایم نمیكند. بهشت را میبینم، شهد شیرینش را میچشم. اما حوای عقدِ اخوت بسته با ابلیسم و خود را از عرش به زمین میكوبم و از زندان ابوغریب سر در میآورم. نامم لیندی انگلند است و زندانبانم. قلادهئی به گردن مرد عریانی میاندازم و برای همه تاریخ پس از این، عكس یادگاری میگیرم و به نمایندگی از رئیسجمهوری جمهوریخواهم كه نماینده صاحبان زرادخانههای ینگه دنیا است، اسلحهام را به سمت آلت جنسی زندانی تیرهبخت نشانه میروم. ای قاضیانی كه امروز مرا محاكمه میكنید، مگر چه گناهی كردهام؟ من پرورده فرهنگ و تمدنی هستم كه ابتدا و اوج و انتهایش در سكس خلاصه می شود. آنوقت انتظار دارید مغز یا قلب دشمنم را نشانه بروم؟ مگر شما جز سكس چیز دیگری هم به من آموختهئید؟ و اكنون ششماهه باردارم. ویار میكنم. ویار عشق، شرافت، كرامت، عظمت، شكوه و صد البته شرم و حیا. اما خود و شوهر همكارم هر چه میگردیم، حتا سر سوزنی نمییابم. بیچاره شدهام. به دادم برسید! آخ، آه بالأخره این دنیای زشت و پلشت و نكبت را بالا میآورم و سبك میشوم. اما از فرط تعفن آن میخواهم خفه شوم. میگریزم به جائی همین نزدیكیها. اسمش لبنان یا فلسطین است و تاریخی دارد به طول فاجعهها و رنجهای تلزعتر، صبرا، شتیلا، دیر یاسین، جنین و... . بر ویرانه بالا و پائین میروم. چشمان اجساد رو به آسمان باز است. فریاد زخمیان گوش فلك را كر كرده است، اما من هیچ نمیتوانم برایشان بكنم. شیون میكشم. اما هیچكس صدای مرا نمیشنود. بهجانآمده نعره میكشم: «مادرتان به عزایتان بنشیند.» «من مادر صدام حسین هستم .» «من مادر مناخیم بگین هستم.» «من مادر آریل شارون هستم.» «من گلدا مایر هستم.» ... مویه می كنم. آخ كه زمین چقدر قصاب دارد! اینهمه دژخیم و غولان بیشاخ و دم را من در بطن خود پروردهام؟! این دیوها را من زائیدهام؟! مبهوت به تاریخ نگاه میكنم. هر چه عقبتر میروم، زادگانم یكی از یكی بدتر؛ هیتلر، استالین، چنگیز، آتیلا، نرون و… . عقم مینشیند. سنگی برمیدارم و به جنگلی در بوسنی میگریزم. از قاتل پدرم، مادرم، خواهرم، برادرم، شوهرم و فرزندم باردارم! سنگ را بارها و بارها محكم بر شكمم میكوبم. نمیخواهم نطفه شیطان در اندرونهام رشد كند و نسل خونآشامان را تداوم بخشد. اما مگر میشود؟ وامصیبتا از این گرگی كه میزایم! آن ابلیس كیست كه بر سر دختر جوانم با بولدوزر خاك میریزد و زندهبهگورش میكند؟ این طفلك از آمریكا تا فلسطین آمده كه نگذارد قابیلیان آلونكهای هابیلیان را بر سرشان آوار كنند. ای خدا، آن ابلیس دیگر كیست و زاده رحم كدام مادر؟ پسركم همهاش دوازده سال دارد. او را در آغوش پدرش به گلوله میبندند. ای مادرتان به عزایتان بنشیند! به عزای پسرم نشستهام. ایتالیائییم. پسر فاشیستم فاتح شهر من، شهر زادگاهش شده است. سربلند به اردوگاهش میروم. كیست كه راه را بر من مادرش ببندد؟ تا كنار پسرم میروم. شانههای لرزانم در بازوهای ستبر او گم می شود. خسته است. سر بر پایم میگذارد. موهایش را نوازش میكنم .لبخندزنان خواب میرود. خنجری از زیر پیراهنم بیرون میكشم و تا دسته در سینه او فرو میكنم! آنقدر زنده میماند كه فرصت میكند چشم ها را بگشاید و ناباور به من خیره شود. میگویم: «شیرم حلالت مباد پسر كه شهرت را به خاك و خون كشیدی و گرد شكست و ذلت به رویش نشاندی!» و زار میزنم. آنوقت به عزای پسرم مینشینم! مادرتان به عزایتان بنشیند! كه بود این را گفت؟ سر برمیگردانم. علی جان، توئی؟ توئی كه در پناه خانه خدا زادمت؟ به من نگاه كن، من مادر فلسطینییم. دیگر ازمن چه مانده؟ بر بلندای تاریخ ایستادی و گفتی بزائید برای مردن! آخ، علی جان، تا كی بزایم برای مردن؟ تا كی كاكل خونی جوانم را در مشت بگیرم و هرچه ضجه بزنم و صدایش كنم، حتا تكانی هم نخورد؟ به جان تو عزیزترین زادهام پس از محمد در جهان، دیگر به جان آمدهام از این همه زایش برای مرگ. تا كی عندلیب خلیلم را چون عروسی بیارایم و به حجلهگاه عملیات استشهادی بفرستم؟ او كه برود، دستهگلهای دیگرم كه بروند، كه برای شكم ورمكرده از گرسنگی و پر از انگل طفلان افریقائییم غذا و دارو بیاورد؟ آنجا خون جلوی چشم همه را گرفته است. از فقر و گرسنگی است كه فرزندان سیاهم به جان هم افتادهاند. آنقدر هم ابله هستند كه زورمندان رباینده لقمههایشان را نمیكشند، خودشان را میدرند. یك چشمم خون است و یك چشمم اشك و میان دود و آتش و كومههای علف، سراسیمه به اینسو و آنسو میروم. دستها را به نشانه كمكخواهی به سوی جوان گرسنه اما تا دندان مسلحی دراز میكنم. قلبم را نشانه میرود. دستهایم را رو به آسمان میگیرم و جیغ میكشم: «ای خدا، گناه هبوطم را تا كی باید بر دوش بكشم و به مجازاتش قابیل بزایم؟ ای كاش قابیل در بطنم لختهخونی مانده بود و پا به این دیار نفرینشده نمیگذاشت تا هابیلهایم را به خاك و خون بكشد.» زار میزنم. ناله میكنم. مویه میكنم تا از پا میافتم. دیگر تاب هروله، دویدن و سفر ندارم. خسته و درمانده به خانهام بازمیگردم. نور مهتاب بر چهره دخترك خفتهام تابیده است. این مادر فردا چقدر زیبا است و معصوم و دوستداشتنی! و چه آرام خفته! از تهدل دعا میكنم همه كودكان دنیا در آرامش و خوشبختی باشند. دختركم غلت میزند. آهسته و نرم میگوید: «مامان، بیا.» قلبم آتش میگیرد. پیش از خواب با او چه كرده بودم؟ یك دنیا حرف داشت كه بزند. هر روز دنیای كودكانه و معصومش وسعت بیشتری میگیرد و بخش دیگری را از هستی كشف میكند. اما من خستهام و نمیتوانم گوشهایم را به او بدهم. «بخواب عزیزم. من باید بخوانم.» «بخواب مامان. من باید بنویسم.» «بخواب دخترم. من كار دارم.» بغض میكند و یك «مامان بد!» نثارم میكند كه دردش از صد فحش و داغش از صد تازیانه بیشتر است. بر خود و بیرحمیام لعنت میفرستم و شرمنده نگاهش میكنم كه قهر كرده با من به خواب رفت. ناگاه لبخند شیرینی میزند. بیاختیار لبخند به لب میآورم. سرانگشتان كوچولویش را میبوسم. میدانم چقدر بخشنده و بزرگوار است. میدانم فردا صبح همینكه بیدار شود، دستهای كوچولویش را به سویم دراز میكند و میگوید: «بغل!» تا در آغوش نگیرم و نبوسمش، از جا برنمیخیزد. میدانم وقتی دوباره مشغول كار خانه یا نوشتنم، خاموش قشنگترین نقاشی دنیا را میكشد و گوشهاش مینویسد: «تقدیم به بهترین مامان دنیا!» از خودم خجالت میكشم. اما اگر بخشش او نبود، اگر صفا و بیریائییش نبود، چطور میتوانستم به زندگی و تلاش ادامه دهم؟ و باز همین لبخند شیرینش است كه سرشار از نیرویم میكند و میتوانم به سفر دور دنیا ادامه دهم. این بار سرك میكشم تا هند. رابیند رانات تاگور را میبینم كه به استقبالم میآید و خندان میگوید با هر كودكی كه به دنیا میآید، یك بار دیگر ایمان میآورم به اینكه خداوند از بشریت نومید نشده است. مست از نشئه این كلام او قرنها به عقب میدوم. به نوح میرسم كه دارد كشتییش را میسازد. آخرهای كار است. اما هرچه در سرزمینش میگردم، كودكی نمیبینم. جوان نیز. همه چهل سال به بالایند. خداوند ناامید از ایشان، بر آنان غضب كرده. حجت را نیز خواسته تمام كند تا بیگناهی در توفان غرق نشود. هر كه كفر را برگزیده، دست كم چهل سال دارد و در كمال عقل و آگاهی است، پس مستحق مجازات. سر از پا نشناخته برمیگردم و تا نیمهشب مهتابییم میدوم. پر امیدم. خداوند از ما آدمهای امروز هنوز مأیوس نشده است! هنوز كودكی در حال به دنیا آمدن است. جیغهای مادرش را میشنوم. همه گلهای سرخ باغ قلبم را میچینم و سبد در دست سراغش میروم. به موقع میرسم. آخرین جیغ را میكشد. جیغ ممتدی كه به درازای تاریخ است. موجودی را از بطنش بیرون میكشند. وارونهاش میكنند. بر پشتش میزنند. جیغ میكشد و من قهقهه میزنم. شاخههای گل سرخ را به هر سو میافشانم و یكی را كنار دست زائو میگذارم. بر گونه تكیده و پیشانی عرقكردهاش بوسه میزنم و همه سپاسم را نثارش میكنم. آخر پیامآور بخشودهبودن ما و نشانه لطف و محبت خداوند است. دستش را به مهر میفشارم. نای حرف زدن ندارد. پس با خود می گویم: «روزت مبارك!» g
|
|||||
|
جلد
.
صفحه اول .
درباره ما
.
شماره های پيشين
|
|||||