پائیز 1382 فرصتی
دست داد تا سهماهی را در رشت بهسر برم. این فیلمنامه حاصل آن روزها
است.
سردبیر
خـاک وجود ما را از آب باده گل کن
ویرانسرای دل را گـاه عمـارت آمـد
حافظ
نماگشائی
تندیس طلائی مردی به زانو درآمده که رویه شیشهئی میز را بر دست گرفته
است. بر رویه تندیس سیاه کلی، مانند طرحهای سفالینههای عتیقه
ایرانی- با شاخها و پاهای کشیده و بلند- قرار دارد. به کل گلدان
باریک بلندی چسبیده است که درون آن چند شاخه گل نرگس شاداب قرار دارد.
سکانس یک
داخلی. خانه. شب
بنفشه
و آرزو
در خانهشان در شهر رشت، کنار تندیس مرد به زانو
درآمده بر صندلی راحتی چرم سبزی نشستهاند.
بنفشه زن جوان خیلی لاغر و سبزهروئی است. آرزو هفتساله و تپل و سرخ و
سفید است. چشمان بنفشه سیاه و آرزو آبی است.
بنفشه پیراهن بافتنی خاکستری تیرهئی بر تن دارد. نقش آن خط کج و
شکستهئی است که از پای دامن تا زیر یقه امتداد دارد.
لباس آرزو به رنگهای شاد و کودکانه است. پیراهنش جیب بزرگی دارد. روی
آن گلدان قهوهئی رنگی تکهدوزی شده است که ساقه و برگهای آن روی جیب
و گلش روی سینه قرار دارد.
نور خانه کم و فضا دلگیر و غمانگیز است. بیشتر اثاثیه خانه- غیر از
صندلیهای راحتی چرمی- نو و فرفورژه است. مانند جاچتری مشکی دم در و
جاگلدانی فلزی سیاه میلهئی حاوی هفت گلدان کوچک کاکتوسهای گوناگون
کنار دیوار.
یک دستگاه رایانه با تمام متعلقاتش در ضلع مقابل در شیشهئی قرار
دارد. این در چند لنگه و رو به حیاط است.
بنفشه در حال تصحیح دیکته آرزو بوده است و اکنون به او نمره هیجده
میدهد. آرزو به گریه میافتد.
بنفشه
ـــــــــــــــــ
چرا گریه میکنی؟ مگه هیجده بده؟
آرزو
ـــــــــــ
(با گریه)
آره! من بیست میخوام.
بنفشه
ـــــــــــــــــ
هیجده خواهر بیسته. چه فرقی میکنه؟
آرزو
ـــــــــــ
(با گریه)
من نمیخوام. من بیست میخوام. تو همهاش به من نمره کم میدی.
بنفشه
ـــــــــــــــــ
مادر، من به تو نمره کم ندادم. تو دو تا غلط نوشتی.
آرزو
ـــــــــــ
(با گریه)
نخیر! تو خوب دیکته نمیگی. پس چرا من همیشه از خانممون بیست میگیرم؟
بنفشه
ـــــــــــــــــ
(بیحوصله)
برای این که من باهات کار میکنم. تو از من هیجده میگیری ولی از معلمت
بیست.
آرزو
ـــــــــــ
(با گریه)
همه بچهها از ماماناشون بیست میگیرن. من خجالت میکشم دفترمُ به
بچهها نشون بدم. از بس تو از من غلط میگیری!
بنفشه
ـــــــــــــــــ
عزیزم، مامانای دیگه به بچههاشون الکی بیست میدن که اونا از خانم
معلمت بیست نمیگیرن.خودم تو راه مدرسهتون چند بار
دیدم غلطاشونُ داشتن به ماماناشون نشون میدادن.
آرزو
ـــــــــــ
(ضجه میزند)
من نمیخوام. من (دفتر را می بندد. با دست روی آن می زند) اینُ
نمیخوام. من خجالت میکشم اینُ-
بنفشه
ـــــــــــــــــ
(کلافه)
اینجوری نمیشه، مادر. فردا باید با معلمت صحبت کنم. اینم بده به من.
بنفشه دفتر را میگیرد و صفحه دیکته را باز و پاره میکند. اشکها روی
صورت آرزو میماسند و او آرام لبخند میزند. بنفشه دفتر را به آرزو
میدهد.
بنفشه
ـــــــــــــــــ
(آشتیجویانه)
حالا برو پیکتُ بیار، خوندنم تمرین کنیم.
آرزو به اتاقش میدود. وقتی برمیگردد مجله
رشد کودک
(3 آذر 1382) را همراه دارد. بنفشه آن را میگیرد و ورق میزند و
کلمههای صفحهئی را نشان میدهد.
آرزو
ـــــــــــ
(میخواند)
"باد"-
بنفشه
ـــــــــــــــــ
"گفت:"
آرزو
ـــــــــــ
"گفت:«می"-
بنفشه
ـــــــــــــــــ
"میآئید"-
آرزو
ـــــــــــ
"میآئید ب"-
بنفشه
ـــــــــــــــــ
صداکِشی کن.
آرزو
ـــــــــــ
"ب و ا، با" (درنگ میکند) "باز، ئی"-
بنفشه
ـــــــــــــــــ
"بازی" دیگه، مادر!
آرزو
ـــــــــــ
(میخندد)
"بازی." (جمله بعدی را با انگشت نشان میدهد)
"برگها گفت: «بله.»"
بنفشه
ـــــــــــــــــ
"گفتند: «بله.»"
آرزو
ـــــــــــ
"آنوقت باد گرگ شد و برگها را"-
بنفشه ذوقزده او را میبوسد.
بنفشه
ـــــــــــــــــ
آفرین، دختر گلم. دیگه میتونی بخونی. "برگها را دنبال کرد."
آرزو
ـــــــــــ
دنبال کرد.
بنفشه
ـــــــــــــــــ
حالا یهبار دیگه بخون.
آرزو
ـــــــــــ
"باد گفت: «میآئید بازی؟»
برگها گفتند: «بله.»
آنوقت باد گرگ شد و برگها را دنبال کرد."
سکانس دو
خارجی. مقابل دبستان رهنمای سعادت. صبح
صبح است. باران میبارد. بنفشه آرزو را به دبستان میبرد. چتر خاکستری
بزرگش را بالای سرشان گرفته است. پارچه چتر یکدرمیان خاکستری تیره و
روشن است.
روسری و روپوش بنفشه مشکی و مقنعه آرزو سفید است. بالاپوش آرزو سبز
پستهئی است که نقش و نگار آن گلدوزیهای همرنگ بالاپوش است.
بنفشه دم در بزرگ دبستان آرزو را میبوسد و او را روانه میکند. سردر
دبستان "رهنمای سعادت" با آنها در قاب است.
بنفشه برمیگردد. در راه با
خانم امیمی؛
آموزگار آرزو روبهرو میشود.
امیمی زن جوان سفیدچهره، مهربان و خوشروئی است.
بنفشه
ـــــــــــــــــ
(گشادهرو)
سلام، خانم امیمی.
امیمی
ـــــــــــــ
(با خوشروئی)
سلام، صبح شما بهخیر.
بنفشه
ـــــــــــــــــ
صبح شما هم بهخیر. چه خوب شد شما رُ دیدم! چون سؤالی داشتم.
امیمی
ـــــــــــــ
خواهش میکنم. بفرمائید.
بنفشه برگه دیکته شب گذشته آرزو را از کیفش بیرون میآورد.
بنفشه
ـــــــــــــــــ
خانم امیمی، من که برا آرزو دیکته میگم و نمرهاش کم میشه، خیلی
ناراحت میشه. دیشب که دیگه یه گریه و زاری حسابی راه انداخت. گفتم
مزاحم شما بشم و بپرسم چی کار کنم. هم نمیتونم به شما دروغ بگم و بهش
بیست الکی بدم، هم آه و زاری اون اذیتم میکنه.
امیمی
ـــــــــــــ
(لبخند میزند)
ما اصلُ بر درستنویسی میذاریم. یعنی اگه بچه وقت دیکته "د" رُ بلد
نیست، روی لوح نشونش میدیم. چون نمیخوایم به غلطنویسی عادت کنه.
بنفشه
ـــــــــــــــــ
(با خوشحالی)
پس اشکالی نداره غلطای آرزو رُ بگم و بیست الکی بگیره؟!
امیمی
ـــــــــــــ
نه. منتها براش صداکشی کنین تا درست بنویسه.
بنفشه
ـــــــــــــــــ
از راهنمائیتون خیلی ممنون، خانم امیمی. خیلی از مشکلات منُ کم
کردین. مزاحمتون نشم؟ باید تشریف ببرین سر کلاس.
امیمی
ـــــــــــــ
نه، خانم. چه مزاحمتی؟! من وظیفهمُ انجام میدم. خداحافظ.
بنفشه
ـــــــــــــــــ
خدانگهدار.
بنفشه با شادی به طرف خانه راه میافتد.
خارجی. مقابل در خانه. چند دقیقه بعد
بنفشه مقابل در خاکستری رنگ میایستد. داخل کیفش را میجوید. کلید را
نمییابد. در جیب روپوشش دست میکند. کلید را نمییابد. مردد میایستد.
به پنجره نگاه میکند. دستش را بالا میبرد تا زنگ بزند. اما دلش
نمیآید و دست را پائین میآورد. به قفل در بسته نگاه میکند و راه
میافتد.
خارجی. کوچههای خلوت کوی صفاری. چند دقیقه بعد
باران ریزی میبارد. بنفشه چتر را بسته است. در کوچههای خلوت راه میرود و به خانهها نگاه میکند. برخی یک طبقه، برخی دو یا چند طبقهاند.
برخی قدیمی، برخی نوسازند.
بر دیوار یا سردر برخی خانهها تودههای گل نسترن، حُسنیوسف و کاغذی
انباشته شده است. دیوارهای خانهئی از کف تا سقف، از پیچک هزار رنگ
پوشیده شده است. از طبقه دوم خانه دیگری، توده عظیم گل محبوبهشب به
سمت پائین آویخته است.
خارجی. خیابان بیستون. چند دقیقه بعد
بنفشه وارد خیابان بیستون میشود. خودروها با سرعت زیاد در حال حرکتند.
باران شدید شده است. بنفشه چتر را باز می کند.
خارجی. سبزهمیدان. چند دقیقه بعد
بنفشه به سبزهمیدان می رسد. از زیبائی درختان و رنگهای متنوع برگها
به هیجان میآید. از خیابان شلوغ رد میشود و وارد میدان میشود. از
خیابانکهای آن میگذرد و میدان را دور میزند. به آلاچیقی میرسد که
از اقاقیای تنیده شده به تنه درخت چناری پدید آمده است. زیر آن
میایستد. چتر را پائین می آورد و با سرور و شوق به شاخ و برگ
درهمتنیده اقاقیا و چنار نگاه میکند. شادی و لذت در چهرهاش موج
میزند.
سکانس سه
داخلی. خانه. یک ساعت بعد
بنفشه مشغول چیدن میز صبحانه در آشپزخانه اوپن است. پیراهن کبود رنگی
با تک و توک گلهای ریز سفید و زرد و سرخ و آبی بر تن دارد. یخچال
فریزر بزرگ ال.جی. همواره در پسزمینه او است.
آریا
با لبخند کنارش میآید. روی حوله سبز روشنی کمی
آب داغ از کتری میریزد و صورتش را با آن پاک میکند. او مومشکی،
سفیدرو و چشم آبی است و پیراهن سفیدی بر تن دارد. در کل آریا مرد بسیار
زیبا و خوشپوشی است.
در تمام نماها صدای ضربههای باران بر شیروانی به گوش میرسد.
آریا
ــــــــــــــــ
(با لبخند)
پس تا یه روز از بانک مرخصی گرفتی، چستو چابک رفتی "گردش یکروز
بارانی"!
بنفشه
ـــــــــــــــــ
(شاد و هیجانزده)
آره، نمیدونی که! لذتی داشت فجیع! صدای بارون! جوش و خروش مردم! میگن
ماشین زیبائی طبیعی رُ از بین برده. ولی به نظر من امروز ماشینا نشونه
زندگی اومدن. چون همیشه اون وقت صبح، تو اون دخمه سرم به کار گرم بود و
از دنیا بیخبر بودم. ولی امروز تازه دیدم تو اونساعت ، شهر چه
شکلییه و مردم چه جوش و خروش فجیعی دارن!
آریا
ـــــــــــــــــــ
(با اشاره به قفسه کتاب کنار دیوار اتاق نشیمن در آنسوی آشپزخانه
اوپن)
پس دیگه فاتحه سپهری و گلچین گیلانی خوندهست و (دفتری را بالا
میگیرد که بنفشه روی میز گذاشته است. هنگام بالا گرفتن، خودکاری از
لای دفتر بیرون میافتد) و شِعرای بنفشه خانم دنیا رُ فتح میکنه!
طرح روی جلد دفتر در پسزمینه، میلههای قفسی است که لیوان شکستهئی
درونش قرار دارد. درون لیوان، مداد سیاه نوکشکستهئی با یک شاخه گل
اقاقیا که گوئی درون لیوان روئیده است و نیز یک کره جهاننمای کوچک به
چشم میخورد. پای لیوان نیز شاخه گل اقاقیای بیبرگی افتاده است.
بنفشه
ـــــــــــــــــ
(میخندد)
(با اشاره به دفتر) اونا که یاسمنگولاست! ولی مطمئنم اگه سپهری زنده
بود و اون شور زندگی رُ تو اونساعت روز تو خیابون تجربه میکرد، یکی از
لطیفترین شعراشُ میگفت.
بنفشه به طرف یخچال فریزر ال.جی می رود و ظرف کره و پنیر را از آن
بیرون میآورد.
آریا
ـــــــــــــــــــ
(با لبخند)
لابد سبزهمیدانم رفتی!
بنفشه ظرفهای کره و پنیر را روی میز میگذارد.
بنفشه
ـــــــــــــــــ
(با هیجان)
آره! امروز حتما یه سر برو اونجا. فجیع قشنگ شده! وای خدا! چقدر رنگ
سبز و زرد و نارنجی و قهوهئی! تا رشت نیومده بودم، نمیدونستم از یه
رنگ اینقدر طیفای مختلف میتونه وجود داشته باشه!
آریا
ـــــــــــــــــــ
حالا بازم میگی دلم فجیع (روی کلمه اخیر تأکید میکند و ادای
بنفشه را در میآورد) برا اون تهران خرابشده تنگ شده؟!
بنفشه
ـــــــــــــــــ
(فکور)
نه، ولی اون یهجور جذابیتا برا خودش داره، اینم یهجور.
سکانس چهار
داخلی. خانه. روز
بنفشه پشت رایانه نشسته است و کار میکند. بر صفحه نمایشگر سه ستون
رقم بر صفحه سیاه به چشم میخورد. آریا روبهرویش نشسته است و از بخش
خالی میز برای خواندن و نوشتن استفاده میکند. بنفشه عصبی میشود.
بنفشه
ـــــــــــــــــ
اَه! این چه وضعشه!
آریا خاموش او را مینگرد.
بنفشه
ـــــــــــــــــ
نمیدونم چرا حساب- کتابای این بانک اینجورییه. رقماش هیچ با هم
نمیخونه. این بارم اگه کسری بیارم، خودکشی میکنم.
آریا به او نگاهی میاندازد و چیزی نمیگوید. بنفشه چند کلید را فشار
میدهد. ناگهان تمام عددها پاک میشود و نوشتهئی روی صفحه قرمز
نمایشگر ظاهر میشود.
متن نوشته
ــــــــــــــــــــــــــ
سلام، بنفشه.
بنفشه یکلحظه روی آن درنگ میکند و بعد کلید
Delete
را میزند. اما نوشته پاک نمیشود. بنفشه چند کلید دیگر را میزند. اما
نوشته همچنان پاک نمیشود. حوصله بنفشه سر میرود و کلافه میشود. متن
نوشته عوض میشود.
متن نوشته
ــــــــــــــــــــــــــ
چییه، بنفشه؟! چه زود به هم میریزی؟
بنفشه مبهوت میشود. متن نوشته دوباره تغئیر میکند.
متن نوشته
ــــــــــــــــــــــــــ
فکر میکنی فقط تو میتونی محاسبات مالیتُ با کامپیوتر انجام بدی؟ وقتی
رشته کامپیوتر قبول شدی، خیلی هوا برت داشت. لیسانستُ هم که گرفتی،
دیگه بدتر! حالا اگه خیلی سرت میشه، نوشتههای منُ پاک کن!
بنفشه باز چند کلید را میزند، اما موفق نمیشود نوشته را پاک کند.
متن نوشته
ــــــــــــــــــــــــــ
دیدی عزیزم، بهتر از توها هم هستن؟!
بنفشه به آریا نگاهی میاندازد. آریا سرگرم مطالعه است.
بنفشه
ـــــــــــــــــ
(مینویسد)
تو کی هستی؟
متن نوشته
ــــــــــــــــــــــــــ
من؟! همونی هستم که تو الان جاش نشستی!
بنفشه
ـــــــــــــــــ
(مینویسد)
یعنی چی؟! منظورت چییه؟!
متن نوشته
ــــــــــــــــــــــــــ
چقدر تو بیحوصلهئی! آریا چطور تو رُ تحمل میکنه؟!
بنفشه هراسان به آریا مینگرد. اما او همچنان مشغول خواندن و نوشتن
است.
بنفشه
ـــــــــــــــــ
(عصبی مینویسد)
تو کی هستی؟
متن نوشته
ــــــــــــــــــــــــــ
من عطرینم!
بنفشه
ـــــــــــــــــ
(عصبی مینویسد)
عطرین؟! عطرین کییه؟!
عطرین
ــــــــــــــــــ
(مینویسد)
حالا دیگه منُ نمیشناسی؟! تو خونه من نشستی، از اثاثیه من استفاده
میکنی، اونوقت میگی منُ نمیشناسی؟!
بنفشه
ـــــــــــــــــ
(مینویسد)
اثاثیه تو؟!
عطرین
ــــــــــــــــــ
(مینویسد)
آره، اثاثیه من! همونا که آریا برات آورد و گفت مال دوستشه که رفته
خارج. همون مبلمان چرمی سبز، همون یخچال فریزر ال. جی. بازم میخوای
برات بگم؟ من همونییم که یه عمره دنبالشی. دیگه کسی مونده درباره من
ازش پرسوجو نکرده باشی؟
بنفشه مبهوت به آریا مینگرد. آریا گرم خواندن است.
عطرین
ــــــــــــــــــ
(مینویسد)
خوابشُ هم نمیدیدی یه روز بیام سراغت، نه؟ فکر میکردی چون مردهم،
همه چی تموم شده و تو هم هر غلطی دلت بخواد، میتونی بکنی؟
بنفشه
ـــــــــــــــــ
(عصبانی مینویسد)
بس کن. من از این بازییای احمقانه رایانهئی اصلا خوشم نمییاد. برو
سربهسر یه بیکاره بذار.
بنفشه چند کلید را فشار میدهد و میکوشد رایانه را به وضعیت اول
برگرداند. اما هر چه بیشتر تلاش میکند، کمتر موفق میشود.
عطرین
ــــــــــــــــــ
(مینویسد)
تو نمیتونی حریف من بشی. من اینجا آش گذاشتهم! تا هر وقت دلم بخواد،
با تو حرف میزنم.
صفحه نمایشگر پر از کلمه میشود. بنفشه کلافه و خسته، عاقبت رایانه را
خاموش میکند. به پشتی صندلی تکیه میدهد و ابتدا به آریا، سپس به
بیرون خیره میشود. شاخههای درختچه گل لیوانی و گلیخی پشت پنجره به
چشم میخورد. درختچه پر از برگهای سبز و جوانههای ریز است.
صدای برخورد دانههای باران با شیروانی خانه شدید است. بنفشه پژمرده و
افسرده روی تصویر درختچه گلیخ، روزی را به یاد میآورد که آریا با او
قول و قرارهایش را گذاشت.
g