داستان زیر در شماره 5
آینهها
درج شده بود.
آنزمان پرگل کلاس دوم ابتدائی بود.
سردبیر
یكی بود، یكی نبود. سالها پیش در باغ بزرگی پرندگان بسیاری زندگی میكردند. در
این باغ، كلاغ كوچكی هم بود كه آرزو داشت پرهای زیبائی داشته باشد. او میخواست
زیباترین پرنده دنیا باشد. روزی كلاغ در باغ پرواز میكرد، دید پرهای پرندهئی
بسیار زیبا است. لحظهئی فكر كرد اگر او این پرهای زیبا را داشت، چه میشد. رفت
به طرف آن پرنده. دید او آقا طاووس است. گفت: «آقا طاووس، سلام. من میخواهم
پرهایم مثل شما باشد. چه كنم؟»
طاووس جواب داد: «تو هیچوقت نمیتوانی پرهای مرا داشته باشی. چون پرهای من
سنگین است و نمیتوانم پرواز كنم، تو ولی میتوانی پرواز كنی. چون پرهای تو
سبك است.» ولی كلاغ فكر كرد او نمیخواهد پرهایش را بدهد و هی فكرهای
جورواجور كرد. شب شد، به فكرش رسید برود و بیشتر پرهای طاووس را بردارد و
پرها را برداشت. خیلی خوشحال شد و روز رسید. عقابی رسید و فكر كرد این طاووس
كوچكی است و رفت او را بخورد. كلاغ باز خواست پرواز كند، ولی نتوانست. پس سریع
رفت و پرهای طاووس را پس داد.g