دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

________
 

نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی

ترجمه
لطف‌علی خنجی

ــــــــــــــــــــــــــ

نشر آفرینگان
66460099-0121

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی
وحید مقدم
________

نشر ققنوس

66460099-0121

دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی
________

نشر ققنوس

66460099-0121



سال بلوا
عباس معروفی

________
 
کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ


فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
3244732-0131


 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس

66460099-0121



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________
 

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936

آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان
0121-88723936



مرگ رنگ

درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر
فرهنگ‌ستان هنر

هنر معاصر آفریقا  سیدنی لیتل‌فیلد کاسفر

ترجمه
 علی‌رضا آبیز

____________

نشر آبیز

روایت عشق و مرگ سرجوخه کریستف ریلکه

 
راینر ماریا ریلکه
ترجمه
 علی‌رضا آبیز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

فخرالسادات

الهام يكتا

eyektam@gmail.com

 

چون خوری يك‌بار از مأكول نور

خـاك ريـزی  بـر سر نـان و تنور

مولوی

 

مادربزرگ مادری‌‌يم سيده بود. تصویر غالب او در دنیای کودکی‌یم زنی است که در یک دست ملاقه‌ئی دارد و چیزی را در تابه‌ئی هم می‌زند تا خوب سرخ شود و در دست دیگرش قرآنی دارد که می‌خواند. نماز که می‌خواند، من از پا می‌افتادم از بس نافله و غفیله می‌خواند و هر کدام به قدر یک نماز جعفر طیار! از وقت ناهار می‌گذشت و گرسنه‌ام بود و کم‌کم «مامان، مامان!»م شروع می‌شد تا عاقبت مجبور می‌شد نمازش را کوتاه کند و برایم غذا بریزد!

ماه رمضان که می‌شد، مادربزرگم دو گیس بافته بلندش را پشت سر آن‌قدر گره می‌زد تا به توده زیبائی تبدیل می‌شدند؛ گوئی همین الان از زیر دست آرایش‌گر ماهری برخاسته است. آن‌گاه گوش‌واره الماسش را به گوش و گردن‌بند مرواریدش را به گردن می‌آویخت و زنجیر طلای‌سفید گل‌الماسش را آن‌قدر به دورش می‌پیچید تا فقط گل‌الماس به گردن‌بند مروارید آویزان بماند. گران‌بهاترین پیراهن را تن می‌کرد که معمولا پارچه‌ گل‌خامه‌ئی‌یش را از مکه یا کربلا برایش هدیه آورده بودند. چادر مشکی‌یش را سر می‌کرد و بر صدر مجلس دوره قرآنخوانی می‌نشست که هر سال در خانه‌اش برگزار می‌کرد. آن ساعت‌ها ملکه باشکوهی را می‌نمود که قرآن را با صوت حزین زیبائی می‌خواند. حتا من ِ کودک مسحور می‌شدم، چه برسد آن‌زنانی که زیر لب با او هم‌راهی می‌کردند!

نخستین بار ارج و قربش را در جهان طبیعت و ماورای آن، عید غدیر بهاری کشف کردم که برای عیددیدنی به خانه‌اش رفته بودیم. مشغول پذیرائی از میهمانانی بود که پیوسته می‌آمدند و می‌رفتند و دیگر دلم را سر برده بودند. به حیاط آمدم و در باغ‌چه پر از گلش به قدم زدن پرداختم. ثعلب دل‌بری را ‌بوئیدم که گرده‌هایش هم‌واره نوک بینی‌یم را زرد می‌کرد، اما باز بوی خوش و زیبائی‌یش مرا به خود فرو می‌کشید. یک دل سیر هم که بوته‌های گل رز سفید و قرمز و زرد و صورتی‌ را تماشا کردم، به آسمان چشم دوختم. در آسمان آبی که زیبائی و لطافتش هوش از سر آدم می‌ربود، تکه ابر سفیدی دیدم به شکل کیک! باور آن تصویر در جهان کودکانه‌ا‌م نمی‌گنجید! دویدم و پدرم را از اتاقی بیرون کشیدم و ابر را نشانش دادم. حیرت‌زده گفتم: «خدا برای مامان کیک عیدی فرستاده!»

پدرم با لب‌خند پذیرفت. آخر او خیلی چیزهای غریب از مادربزرگم دیده بود:

روزی می‌شنیدم خوابش را برای او تعریف می‌کرد. مادربزرگم می‌گفت در خواب دیده است کسی مشتی گندم در دستش ریخته و او آن‌ها را شمرده است و 48 دانه بودند. هنوز صدایش در گوشم است که به پدرم می‌گفت: «حسین آقا، من مطمئنم این تعداد سال‌های عمرم است.» و بود! او در چهل‌وهشت سالگی در سفر حج تصادف کرد و درگذشت! چند روز قبلش که ایشان را به تماشای گورستان ابی‌طالب برده بودند‌، به هم‌راهانش گفته بود: «چه جای دل‌گشائی است! چه خوب است آدم بمیرد و همین‌جا دفنش کنند!» و همان‌جا دفنش کردند!

امام جمعه صومعه‌سرا که در این سفر هم‌کاروانش بود، در بازگشت نقل می‌کرد: «این‌همه سفر حج رفته‌ام، ندیده‌‌ام کسی در سفر حج یک بار قرآن را ختم کند. چه برسد به این‌که مانند خانم‌سادات دو بار قرآن را ختم کند!»

اگر مولوی این حرف را می‌شنید، حتما می‌گفت هر كه كاه و جو خورد قربان شود/ هر كه نور حق خورد قرآن شود!

نور حق به مادربزرگم ضمیر صاف و روشنی بخشیده بود که می‌توانست پیش‌گوئی کند و همه هم بارها این را تجربه کرده بودند و می‌دانستند آن‌چه از فردا می‌گوید، ردخور ندارد:

سال 54 بود و پدرم در تب و تاب بازگشت از اصفهان. تحصیلات دانش‌گاهی‌یش تمام شده بود، اما رئیس اداره آموزش و پرورش ناحیه با انتقالش به گیلان موافقت نمی‌کرد. پدرم دبیر دبیرستان نمونه بود؛ همان دبیرستانی که گلشیری هم آن‌جا ادبیات تدریس می‌کرد. اما پدرم اگرچه در دانش‌گاه زبان و ادبیات فرانسه می‌خواند، هم‌دلی با ادبیات‌چی‌ها نداشت. پس نباید هم خاطره قابل بیانی از گلشیری داشته باشد، اما خاطره‌ها دارد از آن‌روزها که به هر دری می‌زد تا به گیلان برگردد. آخر مادرم رنج غربت را تاب نداشت و او که هر شب بر روز بعد در تقویم دیواری ضرب‌در قرمز می‌کشید، چگونه حال که درس پدرم تمام شده بود، می‌توانست تاب تحمل زندگی را در اصفهان بیاورد؟! تلاش‌های پدر عاشق ِ مادرم بی‌نتیجه نماند و عاقبت رئیس قسی‌القلب حکم انتقال او را به گیلان امضا کرد! اما روز پیش از آن، نامه‌ئی از مادربزرگم رسیده بود. او نوشته بود خواب دیده رئیس اداره با انتقال پدرم موافقت کرده است. در ضمن هر روز کشکرت* برایش می‌خواند و او مطمئن است ما به زودی به گیلان باز می‌گردیم. طبیعت و ماورایش، این بار هم به مادربزرگم راست گفته بود. مادرم جواب این نامه‌اش را حضوری در گیلان به او داد!

مادربزرگم؛ این زن روشن‌ضمیر هم‌نام بانو فاطمه (س) بود و در شناس‌نامه سیده‌زهرا نامیده شده بود. اما در خانواده او را فخری‌سادات می‌خواندند. وجود او و امثال او است که باورمندم جهان ادبیات بی‌راهه نرفته که به اصل تطابق نام و شخصیت رسیده است. گرچه او دیگر فقط فخر هر سیده‌ئی نیست و فخر قلم من هم است. وگرنه در دنیای پر از فساد و تباهی امروز که زنانی سر سوزن آبروئی برای "زن" باقی نگذاشته‌اند، چگونه هنوز می‌توانستم از "زن" بنویسم؟ دل‌خوشم با یاد او که از اسارت مرزهای جهان مادی رهیده بود و شگفتی‌ها با خود داشت. و چقدر دلم برای او یا زنی چون او تنگ است!g

29 اردی‌بهشت 1387    

           

------------------------------------------------------------------------------------

* زاغ‌چه‌ئی که گیلانی‌ها معتقدند هر وقت بخواند، خبر خوشی در راه است.

 

 

 

حکایت سمفونی مردگان عباس معروفی

و

بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم نادر ابراهیمی

الهام يكتا

eyektam@gmail.com

 

خرداد ماه دو تن از اهل قلم را با خود به دیار باقی برد. نخست نادر ابراهیمی که خاطره نسل من از او با سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن آمیخته است. خاطره دوران کار ادبی‌یم هم از او، به چاپ کتاب نخستم (مرگ رنگ) برمی‌گردد که در چاپ دوم این کتاب (ازل تا ابد) و نیز آینه‌ها شماره 6 درج کرده‌ بودم. از آن‌جا که این شماره آینه‌ها در شبکه اینترنت موجود نیست، برای دومین بار آن را در این صفحه تکرار می‌کنم. یاد نادر ابراهیمی هم‌چنان گرامی!

و اما اهل قلم مرحوم دیگر اسدالله نوروزی بود که خبرش را در تارنمای مجتبا پورمحسن خواندم.

سال 1375 از طریق دوست مشترکی با دکتر نوروزی آشنا شدم تا ویرایش یکی از کتاب‌هایش را انجام دهم. کار از ویرایش گذشت و پیرمرد مهربان ِ همیشه‌خندان موافقت کرد مقابله با متن اصلی را هم انجام دهم. زیرا به‌قول خودش پیری و بی‌حوصلگی موجب خطاهائی شده بود. اما همین چند بار کار کردن بر متن آن کتاب موجب شد تاریخ‌چه جامعه‌شناسی قرن بیستم را دوره کنم و حسابی در ذهنم بنشیند. یادش گرامی که زندگی عاطفی‌یش خود رمانی است!

سردبیر   

 

 

 

مرگ رنگ تازه در آمده بود. به احترام بسیاری اهل قلم که در تدارک بخش "ضمیمه" آن همراهی‌یم  کرده بودند، کتاب را برای‌شان می‌بردم. گرچه نادر ابراهیمی از هم‌راهان مرگ رنگ نبود، اما در دنیای کودکی‌یم جای‌گاه ویژه‌ئی داشت. سفرهای هامی و کامی او را چه خوانده بودم، چه هر هفته از شبکه دو تلویزیون پیش از انقلاب، مشتاقانه به تماشا نشسته بودم. پس ادب و معرفت حکم می‌کرد، او را از قلم نیندازم.

به خانه اش زنگ زدم. به‌راحتی قرار دیدار گذاشت. هم‌راه اسماعیل سلامی؛ مترجم و هم‌دوره‌ئی‌ ‌دانش‌گاه راهی منزل ابراهیمی شدم.

داشتم کتاب را به دست ابراهیمی می‌دادم که برآشفت. مبهوت ماندم. نمی‌فهمیدم به‌رغم آن محبت تلفنی و نیز استقبال گرم در خانه، حال چرا رنجیده می‌نماید و حتا از فرط خشم سرخ شده است. سرانجام باور کرد به راستی نمی‌دانم چرا و صادقانه به حرف آمد، می‌خواسته است از عباس معروفی و من شکایت کند! زیرا معروفی بخشی از کتاب بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم او را در سمفونی مردگان آورده و این سرقت ادبی است! کتاب من نیز در حمایت از این سرقت ادبی است! (مرگ رنگ را پیش تر خریده بود!)

خشم او و جاخوردگی من باعث شد در لحظه نتوانم استدلال منطقی را عرضه کنم که می‌بایست. اما سلامی که خون‌سردتر از همه ما می‌نمود، گفت: «به این کار سرقت ادبی نمی‌گویند. بل‌که در اصطلاح ادبی به آن نسبت‌بینامتنی (INTERTEXTUALITY) می‌گویند.»

توضیح مختصر سلامی گرچه اندکی از خشم  پیر دیر فرو کاست، اما تا دم خداحافظی، گرفته و ناراحت می‌نمود.

پس از گذشت نزدیک به یک دهه از آن روز غریب ، دوشنبه 3 اسفند 1383 با فرزانه منصوری؛ هم‌سر نادر ابراهیمی تلفنی صحبت می‌کردم. باز حرف به سمفونی مردگان و مرگ رنگ کشید. به‌رغم تکرار آن توضیح، هنوز گله‌مند بود و پرسید آیا در چاپ بعدی مرگ رنگ این موضوع را یادآور شده‌ام یا نه. یادم آمد چنین نکرده‌ام. اما گفتم متأثر از صحبت‌های آن روز، زمانی که کتاب نقد سال بلوا را می‌نوشتم ، اتفاقا عنوان و متن یکی از مقاله‌هایش را به نسبت‌های بینامتنی این رمان با آثار هنری دیگر اختصاص داده‌ام. و ای کاش در مورد سمفونی مردگان نیز چنین کرده بودم. زیرا معروفی غیر از بار دیگر شهری که دوست می داشتم، به آثار دیگری نیز نظر داشته است. از جمله تضمین شعری از ه. ا. سایه در فصل تک‌گوئی سوجی یا جمله‌هائی از مجموعه داستان به کی سلام کنم سیمین دانشور، گزینش نام سورملینا از گزارش به خاک یونان نیکوس کازانتزاکیس و... .

اما این توضیح باز کافی نبود و منصوری اصرار داشت، جائی به این نکته اشاره کنم. برای ادای احترام به خواسته او، ناچار این سطرها را نوشتم تا همگان بدانند عباس معروفی در رمان سمفونی مردگان از بار دیگر شهری که دوست می داشتم، برای پرداخت به‌ویژه بخش غرق شدن مرد قایق‌ران و دوستان اورهان در موومان یکم سود جسته است و به‌رغم اصرار جناب ابراهیمی و هم‌سر‌ش هیچ الزامی نداشته است آن را به شکل ایتالیک یا سیاه یا داخل گیومه مشخص کند. زیرا کار هنرمند نویسنده یا شاعر این نیست. کما این‌که در هیچ یک از آثار برجسته ادبی جهان که از نسبت‌های بینامتنی برای غنای کار سود برده  شده است، چنین نکرده‌اند. از سابقه تضمین در شعر کهن‌‌مان که بگذریم، تی. اس. الیوت استاد این کار در ادبیات غرب است و آثارش، به‌ویژه سرزمین هرز از تنیدن متن در متن‌های پیشینیان و معاصران مشحون است. این کار منتقد یا پژوهش‌گر است که مشخص کند کدام کلمه یا عبارت یا جمله، برگرفته از فلان یا بهمان اثر ادبی و غیره است. در ضمن در متن پژوهشی و نیز نقد است که مرجع هر کلمه یا جمله را باید با اطلاعات کامل کتاب‌شناسی عرضه کرد. هم‌چنان که خود در تمام مقاله‌ها و کتاب‌های نقدم چنین کرده‌ام و حتا نام نخستین کتابم (مرگ رنگ) را که از عنوان  دفتر شعر سهراب سپهری برگزیدم، در همان نخستین مقاله زیرنویس دادم. اما نویسنده ادبیات داستانی به هیچ‌وجه به چنین کاری مکلف نیست و چنان‌که گفتم برعهده خواننده هوش‌مند یا منتقد با فراست است که بر مبنای میزان آگاهی و دانشش دریابد، نویسنده کجا بین اثر خود و اثر دیگری، نسبت بینامتنی برقرار کرده و چه هدفی از آن داشته است.

و اما یک نکته مهم اما پنهان‌مانده از زیر چشم خشم و آزردگی نادر ابراهیمی بزرگ‌وار:

بازتاب استفاده از چنین تمهیدی در دنیای غرب، موج افتخاری است که برای صاحب متن برگزیده ایجاد می‌کند. زیرا این تمهید ادبی، حاکی از ارزش اثر مأخذ یا علاقه نویسنده ثانی به آن برای الگو قرار دادنش است. درضمن دنیای آن را وارد کارش می‌کند و خواننده حرفه‌ئی را به سمت مطالعه‌اش سوق می‌دهد. بنابراین چه افتخاری بالاتر از این‌که بخشی از کاری، به چشم هنرمند بزرگی  چون تی. اس. الیوت آمده باشد و آن را در اثر خود  بازپرداخت کند؟! پس با اجازه استاد شهر عشق و مهرورزی، ای کاش بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم را من نوشته بودم تا  عباس معروفی آن را در رمان سمفونی مردگان استفاده می‌کرد!

عمر استاد دراز باد و سلامتش کامل و هم‌واره.

                                                                                         3 اسفند 1383

 

 

 

 

 

 

 

 



جلد   .  
صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره های پيشين  
  
از دل برآيد  .    خاطره   .    از این نگاه   .   شعر   .   داستان   .  
فیلم‌نامه    .    نقد   .    برگ سبز  
  
از اين قلم   .   هزارتو   .   گفتوگو   .   آینه‌های دیگر   .   جوانه   .    English
این‌سو و آن‌سوی متن