بهگمانم سال 1363 یا 1364 بود که رمان
آواز کشتگان
را خواندم. بهرهئی از دانش نقد نداشتم و متأثر از حال و هوای آن سالهای
نزدیک به انقلاب، چقدر هم به دلم نشست! وقتی مقاله زیرا را در دفتر ششم
کنکاش
(بهار 1369) مطالعه کردم، خود مشتاق بازخوانی این رمان کلیدی (Novel
with a Key)
شدم، شما را نمیدانم!
سردبیر
"به عنوان پانویس" مقالهئی بود از آقای اکبر رادی
که در جلد پنجم کتاب چراغ،
مهرماه 1363چاپ شد. ستایش بیدریغ ایشان از رمان
آواز کشتگان
نوشته آقای دکتر رضا براهنی، مرا با شوق تمام
به خواندن و بازخواندن کتاب واداشت تا به قول آقای رادی
یکی از شریفترین غریزههای قلب آدمی را که به
خواننده اهدا شده است را بشناسم. رمان را
بهدقت خواندم و در پایان آن چنین نوشتم:
آقای
رادی! حسن نیت شما در مورد رمان
آواز
کشتگان چنان شما را به بیراهه کشانده است
که معیارهای سنجش و ارزش کلمهها را از یاد بردهئید.
اینک درپی آن نیستم تا براساس قانونهای از پیش تعئینشدهئی
آواز کشتگان را
مرور کنم، بلکه خواهم کوشید تا با تطبیق مدایح آقای رادی با ضابطههای
مورد ادعای رمان، نشان دهم چرا این کتاب بسیاری ارزشهای لازم خود را به
عنوان اثر ادبی کم دارد و برداشت آقای رادی از آن تا چه حد سهلانگار و
شیدا است.
قهرمان
رمان آواز کشتگان
دکتر محمود شریفی
است. دانشیاردانشکده ادبیات دانشگاه تهران.
بهظاهر نویسنده و مرد سیاست است. آثارش در داخل و خارج ایران چاپ شده و
صاحب شهرت و نامی است. یکبار به زندان میافتد. شکنجه میشود و چون ساواک
برگهئی از او پیدا نمی کند، آزاد میشود. پس از آزادی، فعالیت های گذشته
را از سر میگیرد واین بار به زندان دوم میافتد و آنجا کشته میشود.
در خلال بازآفرینی دوره معاصر زندگی
محمود، خواننده
با گذشته، اقوام، دوستان و همکاران او نیز آشنا می شود. نویسنده به موازات
قهرمان کتاب- محمود-
حرکت میکند. بیآنکه رمان از زبان اولشخص بیان شود، از زاویه نگاه و
برداشت محمود
است که خواننده در جریان حادثهها قرار میگیرد.
زبان رمان آواز
کشتگان میل به توصیف دارد، اما کمی دقت نشان
میدهد این زبان توصیفی آنجا که باید در خدمت خط اساسی رمان باشد، یعنی
نمایش دقیق کارهای محمود
که کاراکتر مرکزی و شاهد داستان است و بقیه
بهاعتبار او شکل میگیرند، کاری صورت نمیدهد و نویسنده بهجای
شخصیتپردازی، اغلب با زدن ماسک دلقک یا قهرمان به صورت این و آن، رمان را
به جلو میبرد و مبهماتی میگوید که درکشان به اطلاعات قبلی خواننده متکی
است، به همین جهت شخصیتها و رابطههای آنها در کتاب گنگ میماند و داستان
تسلیم مقداری درد دل میشود.
1-
آقای رادی می نویسد
یککاسه بگویم براهنی قله با شکوهی از رمان
مستند ایران را در آواز کشتگان
فتح کرده است.
به خلاف نظر آقای رادی و مطابق ضابطههای درونی رمان
آواز کشتگان
عدم صداقت نویسنده در طرح و باز آفرینی حادثهها و
شخصیتهای کتاب، بهخصوص قهرمان آن،
محمود، و تحریف واقعهها، تاحد زیادی به رمان
مستند لطمه زده است؛ نویسنده به جای دادن اطلاعات مفید، با کلیگوئیهای
مبهم و به جای قرار دادن محمود
در موقعیتهای تعئینکننده و بهدست دادن نتیجههائی
از شخصیت او، به بیان نظر دیگران- بدون سند و مدرکی- درباره
محمود قناعت
میکند و بهجای آنکه خواننده را متقاعد سازد، بهضرب هیاهو و جنجال
محمود را بزرگ
کرده و در نتیجه آواز کشتگان
به اثری تبدیل شده است که بهیمن وجود نویسنده و
خواننده با هم در جریان حادثهها، تا حدی مؤثر و مفهوم است و با گذشت زمان
اشارتهای مستند خود را ازدست میدهد و به اثر کم ارزشی تبدیل خواهد شد.
نمونه:
ــ در جایجای کتاب میخوانیم:
محمود
نویسنده است. یکی از مقالههایش هرچند از نظر خود او
بیارزش است [ص9]، اما از نظر دستگاه حاکمه
تهدیدی به امنیت کشور
تلقی شده [ص 10]، در زندان اول محکومیتش
تحریک جوانان علیه مصالح عالیه مملکتی
بهوسیله آثار ادبی است [ص 9]، پس از آزادی
از زندان بت جوانان
میشود [ص 10]، کتابها و مقالههایش در
داخل و خارج ایران چاپ شدهاند [ص 60]، از
روی یکی
از رمانهایش در پاریس فیلمی نمایش
دادهاند، تمام رشتههای اشرف
را
پنبه
کرده [ص98]، با وجود
میلیونها دلار که شاه خرج حقوق بشر کرده،
او آب پاکی
ریخت روی دست
همه [ص98]، دوستان فهمیدهاش او را بلای جان
رژیم میدانند [ص 63]، استادان پلیس
دانشگاه او را مخل آسایش خود میشناسند [ص 61]، در
هاروارد میفهمد
بین دکتر قاصد و وزیر امور خارجه آمریکا
رابطه محکمی
وجود دارد [ص 62]، با رهبران فلسطینی آشنا است [ص 61]،
دوستان فلسطینییش، اسامی جاسوسان آمریکا در
ایران را دراختیارش میگذارند [ص 62]،
فلسطینیها پنهانی او را از
مصر به
بیروت میبرند [ص 63]، در بیروت با
دوست نویسنده عربش
ملاقات دارد [ص 255]، باید به دیدن
اردوگاه آوارگان برود [ص 255]،
شعبه آکادمی علوم شوروی در تاجیکستان
از او دعوت کرده [ص 267]، مستشرقان از بین چندصد نفر
مدعو کنگره در دانشگاه، در فاصلههای دور، ندانستهها را از او میپرسند
[ص 212]، استاد پیشبینی
است [ص 18]، چون
خار در پهلوی دیگران فرو میرود
[ص 15]، وجدان معذب این و آن است [ص 25]، به
بازجوئیها با خونسردی، سریع و بدون
تمجمج پاسخ میدهد [ص 268]، سر مأموران
افبیآی
کلاه
میگذارد [ص 326]، بسیار باهوش
است [ص 65]، سبکشناسی و مسألههای فنی ادبیات
را می
شناسد [ص 334]، فلسفه میداند [ص 204]، تحلیل موسیقی میکند [ص 257]،
یکپا محقق
است
[ص 310]، دست به مطالعات کوچک اجتماعی
میزند [ص 296]،
معصومیت متعارفی
دارد [ص 320]، جوانان او را
دوستتر دارند [ص 10]،
مورد اعتماد
دانشجوها است [ص 159]، رهبران
دانشجوها کس دیگری جز او برای کمکرسانی نمیشناسند [ص 160]، تهیدستان
چاکر اویند [ص 81]، دخترمدرسهئیها خواهان
صحبت کردن با او
هستند [ص 76]، همسر زیبا و مهربانش خود را مدیون او میداند [ص 195]،
شکنجه را از
زندانهای ایران
محو کرده است [ص
195]، با اینهمه اظهار فروتنی میکند [ص 97]، اما میداند
زمانی خواهد رسید که اشباح درون و برون، زمان
و زمانها، مکان و مکانها، زبان و زبانها، فضا و فضاها، دست به دست هم
میدهند و معمای پیچیده موجودی به نام محمود شریفی را برای خود حل
خواهند کرد. [ص 201]
گمان میکنم همین اندک کافی باشد تا انتظار هر
خوانندهئی را برانگیزد که شخصیت
محمود را بهتر بشناسد و
معمای پیچیده
او
را حلشده بیابد، اما چنانکه خواهد آمد، این انتظار هرگز برآورده نمیشود.
زیرا نویسنده شخصیت محمود
را فقط از زبان دیگران و با همین کلیگوئیها و
ادعاها تصویر میکند. در سراسر کتاب، با وجود خروارها مطلب زائد،
فلسفهبافیهای بیمایه و مجیزگوئیهای فراوان این و آن، معلوم نیست این
معمای پیچیده که قرار است همه چیزها دستبهدست هم بدهند و او را
برای خود و برای او
حل کنند، چرا برای خواننده حل نمیشود.
محمود چهکاره است و
چه کارهای اساسی
در زندگییش انجام داده؟ به ظاهر نویسنده هم
نمیداند، گوئی تکهخمیری بهدست گرفته، آن را به هزار شکل در آورده که
مشخصهاش بیشکلی محض است.
آیا نویسندهئی که صفحههای زیادی را به وصف موی سر
و سبیل دکتر قاصد،
چاک سینه خانم او و خال گوشتی دکتر معلم
تخصیص میدهد، با وصف دلقکبازیهای
دکتر
خرسندی، بیان الکن استاد فلان و گفتوگوی
لوس سهیلا و
دکتر شکیبیان
عجز خود را در گفتن حقایق پنهان میسازد، نویسندهئی که خواننده را با تمام
جرئیات بوسوکنار محمود
و همسرش، خوردن، خوابیدن، بالاآوردن و رفع
حاجتکردنش آشنا میکند، آیا خود را ملزم نمیبیند در
رمان مستند،
لااقل بگوید عنوان همان مقاله بیارزش
که از نظر دولت
تهدیدی به امنیت کشور به حساب میآمد
چه بود؟
آیا چگونه و با کدام یکی- دو مقاله و
اطلاعاتی که
به محافل بینالمللی داده، هرچه را
اشرف رشته پنبه
کرده و با همه خرجهای شاه برای حقوقبشر
آب پاکی
ریخته روی دست همه؟
مقالهها درباره چی بودند؟ چه اطلاعاتی با کدام سند و مدرک به کدام محافل
بینالمللی داده؟ چرا به آمریکا رفته؟ چگونه در دانشگاه
هاروارد به
رابطه محکم
دکتر قاصد و وزیر خارجه آمریکا پی میبرد؟ کسی که در
مکالمه درونی
خیالش را به خورد خواننده میدهد [ص270]، چرا نمیگوید از روی کدام رمانش
در پاریس فیلمی نمایش دادند؟
(البته نظر نویسنده این است که از روی یکی از رمانهایش فیلمی ساختند و در
پاریس نمایش دادند!) محمود
چه مینویسد که جوانان اورا
دوستتر دارند
و دخترمدرسهئیها خواهان صحبت کردن با او هستند؟ آیا خوانندهئی که
تمام چرخشهای پرندگان را با اسم ترکی، روی بامهای تبریز از بر شده، حق
ندارد بداند محمود
چرا و چگونه به فلسطین رفت؟ آیا به سفر تفریحی رفته
بود؟ از طرف حزب و گروهی مأموریت سیاسی داشت؟ از طرف اداره روابط فرهنگی
سفارتخانهئی دعوت شده بود؟ او کیست که فلسطینیها بهآسانی اسم جاسوسان
آمریکا در ایران را در اختیارش میگذارند؟ کسی که به رهبران فلسطینی گوشزد
میکند ... تحقیق بیشتر بکنید... و
قرار شد بررسی بکنند و جریان را به من بگویند. بعدها دیگر باخبر نشدم چی شد.
[ص 62] چرا باخبر نشد؟ چرا نباید باخبر بشود؟ اگر ادامه این روابط ضروری
نبود، چرا آغاز شد؟ چرا اصلا در رمان مطرح شد؟ کسی که در بیروت منتظر
ملاقات با دوست نویسنده عربش
است تا با عده دیگری به دیدن آوارگان
بروند، در دیدار با نویسنده عرب چه گفت؟ با او چه
کار داشت؟ به اردوگاه رفت یا نه؟ اگر نرفت، چه دلیلی داشت؟ اگر رفت، در
آنجا چه گذشت؟ آیا لازم نبود یک صحنه از اردوگاه آوارگان عرب- حالا که
مطرح کرده- برای خواننده مجسم کند؟ شاید چون نویسنده این صحنه را ندیده،
محمود هم
نمیبیند و دانستن جواب همه سؤالهای فوق به خواننده
رمان مستند ربطی
ندارد، زیرا نویسنده فقط دانستهها را میگوید و بهظاهر محق است به جای
سندیت بخشیدن به قسمتهای مهم زندگی
محمود که شاید در تحلیل شخصیت او نقشی داشته
باشد، در فلسطین از چشمهای درشت مشکی
خانم دکتر قاصد که
بارها خود محمود را نگاه کرده بود
[ص 62] و در بیروت
چشمهای موذی و هیز
موشهای گنده بیروتی [صص255 و 260] سخن بگوید.
2-
آقای رادی مینویسد
براهنی نویسنده قلمرو بزرگ است.
شاید. چون آقای براهنی در قلمرو کوچک رمان
آواز کشتگان که
توفیقی به دست نیاورده. نویسنده
محمود را به خواننده همانطور میشناساند که خود او در متن
کتاب میکوشد خود را معرفی کند.
محمود در برابر ساواک، مأمورها و حتا همسر و دوست خویش
خرسندی خود را به آن راه [ص181] میزند. خود را خام
و ندانمکار و هیچکاره معرفی میکند [ص 63] (و البته خواننده هیچ دلیلی
نمیبیند جز این باشد)، اما نویسنده از
محمود ناموفقتر است، زیرا از یکسو هم به
خواننده کلک میزند و بهظاهر شخصیت اصلی و ماهیت کارهای
اساسی و روابط
سیاسی و فعالیتهای ادبی
محمود را برای روز مبادا، از خواننده مخفی میکند و از سوی
دیگر طاقت نمیآورد و برای بزرگجلوهدادن و موجه کردن شخصیت
محمود (که خود
را بهعنوان قهرمان کتاب جا زده) بهنظر سایر شخصیتهای کتاب متوسل میشود
و نویسنده قلمرو بزرگ
در اینجا نیز در شناخت
محمود، یک قدم
از شخصیتهای کتاب جلوتر نیست.
نمونه:
- محمود میخواهد هوش
خرسندی را
بیازماید [ص 59]، پس از دوصفحه بدیهیاتگفتن، ناگهان صحنه مجیزگوئی
خرسندی
از محمود
خاتمه
مییابد:
کسی که به فارسی در دانشکده مطلب مینوشت، چاپ میکرد و بعضی کارهایش
اینور و آنور در خارج چاپ میشد، قاصد نبود، تو بودی.
[ص60]
- او تنها کسی
است که به اندازه تو باهوش است. [ص 56]
اسناد معتبری در خارج ایران علیه خفقان چاپ شد... یکعده شایعه کردهاند تو
در تنظیم این اسناد دخالت داشتی... .
[ص 63]
بدینترتیب هوش
خرسندی
در زمینهئی ثابت شد که خواننده اصلا
خود در آنزمینه شک دارد، زیرا نویسنده
قلمروی بزرگ
قادر به دادن کوچکترین توضیحی
در باب مطلب
و کارها،
اسناد معتبر و
هوش محمود نیست.
- دکتر بیمارستان شهربانی ناگهان به
محمود میگوید:
فکر میکنی برای چی میخواهم چند روزی بیشتر نگهت دارم، نویسنده!
[ص 171]
محمود
چی مینویسد که همه او را با چنین قطعیتی میشناسند؟
-
ایشیق
مبارز مسلح در بیمارستان به
محمود میگوید
من میدانم تو کی هستی.
[ص 176]
کاش شخصیتهای کتاب و خوانندگان را هم در جریان میگذاشتند، از دست نویسنده
که کاری ساخته نیست.
-
خرسندی
میخواست به کمک
محمود برنامهئی در دانشکده پیاده کند که
میتوانست استعمارزدائی، ارتجاعزدائی،
حماقتزدائی از فرهنگ و ادبیات این مملکت کند.
[ص 57]
کدام برنامه؟ چرا نویسنده
قلمرو بزرگ در
میان گفتوگوی بیخاصیت
محمود و
خرسندی،
چند کلمه درباره محتوای این برنامه کمنظیر و حیاتی نمیآورد؟
-
در زندان کمیته،
زندیپور از
محمود خواست تا
معنای کلمه فرهنگ
را بهسرعت
برایش تعریف کند و
محمود شروع کرده بود به دادن تعاریف مختلف از
فرهنگ و بهسرعت، انگار که بچه کلاس چهارم ابتدائی، تاریخ سلطنت شاهعباس
را برای معلمش از حفظ پس بدهد... . [ص327]
نویسنده
قلمرو
بزرگ بیآنکه قادر باشد حتا یک تعریف از
تعاریف مختلف
فرهنگ را بیاورد که
محمود بهسرعت داده بود، از اصل قضیه که میتوانست تاحدی
نگاه و دانش محمود
را به خواننده بشناساند، میگریزد و تشبیه بیمزه
فوق را جانشین بیاطلاعی خود میکند.
-
محمود که با دکتر خرسندی ساعتها در باره دکتر فیلسوف بحث کرده بود و حتا
کوشیده بود برخی عقاید بهنسبت پیچیده دکتر فیلسوف را با آرای فلاسفه دنیا
تطبیق دهد...
. [ص 203]
خواننده که سراسر کتاب حتا یک تعبیر فلسفی از زبان
محمود نشنیده،
چگونه باید ادعای فوق را بپذیرد؟
-
نویسنده که میداند خواننده فهیم با این کلیگوئیها
و نظیر فراوان آنها متقاعد نشده است، اینبار نظر خود
محمود را طی نطق
غیرمنتظرهئی از همسرش، به رخ خواننده میکشد:
... تو رژیم شاه را با فرستادن یادداشت، گزارش، ارقام و آمار در خارج از
ایران افشا کردی... موقعی که همه ساکت بودند، تو بهراه افتادی، بیدریغ
نامهپراکنی کردی و بیدریغ تحقیق کردی... بعد یادداشت پشت سر یادداشت. سند
پشت سر سند فرستادی به خارج... تو آواز کشتگان شدی... تو خودت اینها را
به من گفتی و من اینها را نباید تحویل تو بدهم...
[صص192- 195] و بار دیگر نویسنده
قلمرو بزرگ ناموفقتر از آن است که خواننده
را به پذیرفتن کلیاتی وادار کند که
محمود خود به زنش قبولانده است.
قلمرو کوچک آواز
کشتگان سرشار از موردهائی است که نویسنده در
پی در بزرگ کردن محمود
است. رجوع کنید به صفحههای10، 35، 47،
58،59،60،61،62،63،64،76،81،97،98،99،100،107،112،159
،160،186،192،193،196،212،213،267،269،270،293.
دامنه تحقیقات
که به او مربوط نمیشود، در جامعه
از نظر طبقاتی، اقتصادی، تولیدی، تورم،
بیکاری و چیزهای گند دیگر چه میگذرد
[ص
284]، کسی که عقیده داشت با
تحقیق
نمیشود انقلاب کرد [ص 285]، کسی که
سرنوشتش با نوشتن عجین شده بود
[ص 115]، اینبار دست به تحقیقاتی میزند که در نوع
خود بینظیر است. محمود
و زنش سهیلا،
در لباس مبدلگدائی، در نقش مرد کور و زن علیلی، مقابل درهای شهربانی
مینشینند تا بفهمند در عرض روز چند نفر چشمبسته (زندانی) را به کمیته
میآورند و از انجام این تحقیق بدیع
در نامهئی که محمود برای مجامع بینالمللی نوشت، اول بحث از شیوه کارش
کرد. سههفته، هفتهئی دو روز، از در شمالی و جنوبی، رقمبرداری شده. با
تعدادی از زندانیهای آزادشده مصاحبه شده، اکثرا از تعداد زیاد زندانیان
سیاسی صحبت میکنند.
باید شیوه کار را با احتیاط یک شیوه منطقی تلقی کرد
(!)...
گزارشهائی که داده بود، در یکی از گزارشهای عمومی یکی از سازمانها چاپ
شد... تأکیدهای او را در گزارش گوشزد کرده ، نوشته بودند بیستوپنج تا
شصتهزار زندانی سیاسی در ایران وجود داشته باشد.
[ص 291]
مجمعهای بینالمللی کدامها بودند که بهسادگی
روش مسخره
محمود را
منطقی انگاشتند؟
اطلاعات محمود
در کدامیک از
گزارشهای عمومی کدامیکی از سازمانها چاپ شد؟ چطور انتقال مکرر
زندانیها را از محاسبه کسر کرد؟ رقم زندانیان سیاسی ازقبلموجود در
زندانها چگونه بهدست میآمد؟ به فرض صحت آمارگیری از یک زندان در تهران،
رقم زندانیان سیاسی سراسر کشور معلوم میشد؟ (بدیهی است همه این سؤالها
وقتی مطرح شدهاند که مأموزان مخفی اطراف
در شمالی و جنوبی
این مادام موسیوی مضحک را که
سههفته، هفتهئی دو روز
برای گدائی میآمدند را کشف نکرده باشند!) جالب است
محمود و نویسنده
هردو فکر میکنند رقم درستی بهدست آورده اند، حتا در سال 1361، سال انتشار
کتاب، ثابت شد رقم فوق غلط است. اطلاعات ناقص محمود بهنفع رژیم گذشته تمام
میشود و خواننده حیران است چگونه با مخالفان نادانی امثال
محمود و رفقایش
رژیم سقوط کرد!
از ماجرای فوق مضحکتر، رفتن
محمود و
سهیلا به منزل
اسماعیلی شاعر
است تا از پشت پنجره اتاق او که مشرف به زندان قزلقلعه است، رفتوآمد
زندانیان را زیر نظر داشته باشند. [ص 292] وقتی
اسماعیلی
(که هر
وقت دیوانگییش عود میکرد، خود روانه تیمارستان میشد) منظور
محمود را
میفهمد، خیلی راحت سر یک متکا را باز میکند و انبوهی از مدرکهای دستاول
از قبیل نوارهائی از گفتوگوی سربازها و مراقبان زندان و مردی که برای
ملاقات زندانیان خود آمده و اسماعیلی
همه را از طریق افاف منزل ضبط کرده بود، عکسهائی
از جسد زندانی که اسماعیلی
با تله از آمبولانسی برداشته بود که اتفاقا جلوی منزلش چپه شده بود، تطبیق
و مونتاژ ماهرانه
اخبار روزنامههای داخلی و خارجی و نتیجهگیریهای
رندانه و همچنین نوار گفتوگوی گرانبهای خود و پدر تودهئی سابق و تریاکی
فعلی را به محمود
و زنش نشان میدهد و همه آن اسناد و مدرکهای ناب را که طی دو سال پیگیری
مدام تهیه کرده (و مطلقا معلوم نیست برای چه و برای که، اسنادی که سندیتی
ندارند و میتوان جعلییش را هم تهیه کرد و تشخیص اصلی و جعلی آنهم تقریبا
محال است) همه را یکجا خالصا و مخلصا، در اختیار
محمود که
یکپا محقق
است
و زنش که وردست او است، روانه خانهشان میشوند. [صص 213 و 292] (حقا که
آقای اسماعیلی
را باید به دارالمجانین فرستاد و همان متکا را زیر سرش گذاشت!)
وقتی سهیلا
به محمود
میگوید دیگران نمیدانند تو چه کارها
برای افشای رژیم شاه کردی،
[ص100] لابد
مقصودش فرستادن گزارش تحقیقاتی نظیر تحقیق فوق و اسناد اللهبختکی است که
اسماعیلی در
اختیارشان گذاشته و محمود
از آنها به اسم شبکه مرموز ذهنی
[ص320] به خارج فرستاده است و خود چون از این
عملیات که مو لای درزشان
نمیرود، خشنود است که تغئیر خطش را در نوشتن
گزارشها به زبان انگلیسی، بزرگترین کلک به دستگاه امنیت و کارشناسان خط
یا مأموران افبیآی میداند. [صص 318 و 326]
میبینیم چگونه رشد خط اصلی داستان، در زیر انبوهی
از مطلبهای ظاهرفریب و گولزن عقیم میماند و نویسنده
قلمرو بزرگ
از
پرداختن به مسألههای جدی و اساسی عاجز است و حتا در موردهائی که از نظر
اطلاعات کمیتش میلنگد، مثل شاگردتنبلها که ندانستهها را لابهلای
دانستهها ماستمالی میکنند، عمل میکند و به جای شکافتن سادهترین
واقعهها، گذر سطحی بر ماجرا دارد. اما نویسنده غافل از آن است که ساخت
رمان خودش را لو میدهد و حتا در پوشش این فریب ظاهری، هویتش عیان است.
آقای رادی! بهراستی نوشتههائی از این دست،
فدیه چکهچکه خون است در عصر پائیزی؟!
(شاید هم است، چون جمله شما هم معنی ندارد!) آیا نویسنده
رمان مستند
موظف
نیست بهجای ادعا کردن، لااقل بهمدد خیال به رمان خود سندیت بدهد و بهحای
اسناد صفات پسندیده به محمود،
به آنچه رخ داده است، جانی ببخشد؟ آیا زمان آن نرسیده تا مرگ هر گونه
افاضات بیمایه، ادعاهای بیاساس و جاهطلبیهای گولزن را اعلام کنیم و
مسؤولیت و کاربرد هر کلمه و نشر آن را در میان خوانندگان مشتاق بازشناسیم؟
آیا آقای براهنی در فتح قلهئی باشکوه
از رمان مستند به جای آواز کشتگان، آوازه
کارهای نکرده قهرمان خود را سر نداده است؟ نشر چنین آثاری دستکم گرفتن عقل
و هوش خواننده است که لطمهزدن به همه تلاشهای مقدس و بیچشمداشت جوانان
در خاکخفته ما است. به مدایح آقای رادی بازگردیم.
3- آقای رادی مینویسد نویسنده
... شیوه قدیم فلاشبک را با آن مبتدای مستعمل
"یاد روزی افتاد..." که در ساخت داستانهای ما شگرد مبتذلی شده است، دور
ریخته، به جای آن شیوه مرکب موازی را اساس رمان قرار داده
است.
خلاف نظر آقای رادی، حرکت زمان در
آواز کشتگان از حال
به گذشته و بالعکس، بهصورت موازی نیست که دقیق بههمان شیوه قدیم فلاشبک
با همان مبتدای مستعمل است. حال قطع میشود، حتا کتاب چند خطی سفید میماند
و گذشته مطرح میشود. یا حرفی و جائی که از اواسط کتاب، حرکت به گذشته
کاملا قابل پیشبینی است و بهخصوص هر جا نویسنده از بیان صریح و روشن
عواطف باز میماند، یا رمان به زنگ تفریحی احتیاج دارد یا نویسنده حتا
میخواهد همه اطلاعاتش را در رمان بگنجاند، شیوه قدیم فلاشبک کارساز
میشود. نمونه:
- به یاد برادرش میافتاد... .
[ص66]
- محمود فکر کرد... .
[ص70]
- محمود به محض اینکه دراز کشیده خوابید... .
[ص100]
- غرق در افکار خود بود... .
[ص261]
- آنچه بعدا اتفاق افتاد، دیگر به اختیار محمود نبود.
[ص143]
- بهیاد دیداری افتاد... .
[ص279]
- دو سال پیش قبل از آنکه محمود به زندان برود... .
[ص205]
- بهیاد یکی از غمانگیزترین حادثههای زندگییش افتاد...
. [ص232]
- به کارهائی فکر کرد که پس از آزادی از زندان اولش کرده بود... .
[ص285]
- ذهنش دوباره پیش زنش برگشت... .
[ص279]
- ناگهان به یاد پدرش افتاد... .
[ص336]
4- آقای رادی مینویسد
همه آنچه ما
(ایشان با آوردن کلمه
ما از حدود شخصی خود تجاوز کرده است)
از بدایت قصهنویسی تا به امروز- آنهم با لفت
و لکنت بسیار نوشتهئیم- او با صدای روان، واژههای برهنه و ضربه سهمگین
نثر سروده است.
نمونهئی از خروارها
ضربه سهمگین نثر
و واژههای
برهنه:
- صبح زود که بیدار شده بود، خواسته بودنش و بعد چشمبند زده سوار ماشین
کرده بودند و پس از مدتی از ماشین پیادهاش کرده از پلههای مختلف بالا
برده بودندش و بعد وارد اتاقی کرده بودندش... .
[ص10]
- انگار رئیس قادر بود مصنوعا چشمهایش را رنگ خون بزند عصبانی که میشد،
گونههایش به داخل کشیده میشد. لبهایش شاید مصنوعا میلرزید.
[ص11]
- چون زبانش یکقدری از دهنش بزرگتر بود، موقع حرفزدن زبانش یکقدری
بیرون میآمد.
[ص40]
- اگر او تو جیب یک از ما بهتر نبود... .
[ص57]
- اگر کار فوری نداشت و احساس نمیکرد اگر نمیآمد دیر نمیشد، اصلا
نمیآمد... .
[ص90]
- زنش از زیر بوسه نرم شوهرش، به اطراف لبهایش گفت... .
[ص88]
- اگر میتوانست معنای مرگ او را دریابد، حتما به آن شهادت میداد. سرنوشت
او این نبود که زندگی او مثل تیر برود و روبهرو را سوراخ کند.
[ص228]
- نوعی موسیقی که انگار میدوید ولی از زیر آن یک موسیقی دیگر هم
میدوید... .
[ص256]
- مرد با پکری مردانهئی گفت... .
[ص191]
- یکبار هم خواستهبودندش به منزل یکی از بازجوها. در زمستان بود که رفته
بود خانه بازجو. بازجو مرد نسبتا چاقی بود... و علت اینکه خواسته بودند که
او در منزل بازجو به سؤالها جواب دهد، این بود که بازجو مریض بود. این
بازجو از پرونده محمود مطلع بود و سایر بازجوها مطلع نبودند و مریضی بازجو
نباید مانع سؤال و جواب میشد.
[ص261]
- دقیقا مثل هر کور دیگر، ولی بهنظر میرسید که از کور معمولی کورتر است.
[ص28]
- آیا اشخاص دیگری هم کشته شده بودند؟ این اشخاص چه اشخاصی بودند که به این
آسانی کشته میشدند؟
[ص347]
-
بعضیها لباس نظامی تنشان بود و بعضی دیگر
لباس غیرنظامی و بعضی دیگر قر و قاطی... .
[ص345]
5- آقای رادی مینویسد
براهنی متأثر است. شاخکهای حساس، نگاه مثل
الماس و شبکه اعصاب پیچیدهئی دارد.
شاخکهای نویسنده که بهظاهر بیش از حد حساس شدهاند، در نگاه مثل الماس
شبکه اعصاب او اثرهای ناگواری بهجا گذاشتهاند تا جائی که وی تصویرهائی
میبیند و استدلالهائی میکند که در نوع خود بینظیرند. نمونه:
- اینبار که میآمدند، دیگر دفعه آخر بود، این را میدانست... آنها باید
تصمیم میگرفتند، مستقیم، دقیق و بدون رودربایستی وارد عمل میشدند و عمل
را تا آخر اجرا میکردند. مثل کسی که هواپیمائی را از زمین بلند کرده بود و
حالا چاره نداشت جز اینکه پرواز کند و پرواز میکرد، به دلیل اینکه
نمیتوانست تا ابد در آسمان بماند.
[ص1]
در جملههای بالا موضوع آنقدر روشن است که خواننده
نیازی به تشبیه ندارد، تازه بین ادات تشبیه فوق چه ارتباطی است؟ ساواکیها
که از قبل تصمیمشان را گرفته بودند، میآمدند و
مستقیم و دقیق و بیرودربایستی عمل را تا آخر
اجرا میکردند، این چه ربطی دارد به آدم
ندانمکار و بلاتکلیفی که بیگدار به آب زده، هواپیمائی را بلند کرده و در
نشاندنش عاجز و درمانده است؟ پیشنهاد میکنم نویسنده با شاخکهای حساس
خود، وضع محمود را به این آدم گیج و گول و هیچکاره تشبیه کند که خیال
پرواز هم دارد.
- اگر آنلحظه ادامه مییافت، انسان دیوانه میشد یا شاید بالا میآورد...
.
[ص151] گویا نویسنده حساس متأثر، بین دیوانهشدن و بالا آوردن تفاوت چندانی
نمیبیند!
- قدش آنقدر بلند بود که رئیس در کنارش مثل یکهیچچیز بود.
[ص326] حتما نویسنده برای نوشتن جملههایش فکرهائی دارد!
- نخستوزیر مثل خرس کچل خیمهشببازی، عصا به دست میایستاد.
[ص124] حساسیت فوقالعاده شاخکها باعث شدهاند تا
نویسنده، عروسکخیمهشببازی، پهلوانکچل روحوضی و خرس سیرک را با هم مخلوط
کند که به اندازه همان دکتر محمود
شریفی، کاراکتر پیوندی غیراصیل است.
-انگار توپ شرمن از غبغبش شلیک شود.
[ص74] توپ شرابنل و تانک شرمن، مقصر ترکیب مضحک
جمله فوقند!
- شکمش بهاندازه نیمهیک گوی گنده، مثل یک دهل تاس، برجسته شده، مهیا
مانده بود.
[ص248] لکنت زبان نویسنده در ادای این جمله
سهمگین
کاملا
احساس میشود؛ با نومیدی دست به تشبیه پشت سر هم میزند، ولی تصویر مرتب
بیرنگتر میشود.
اگر منظور از دهل، نوعی آلت موسیقی است که این وسیله چه شباهتی به گوی دارد
و آیا دهل مودار میان آلات موسیقی یافت میشود که دهل نویسنده از نوع تاسش
است؟!
برای آشنائی بیشتر با حساسیت شاخکهای نویسنده رجوع
کنید به صفحههای 18، 27، 86، 71، 169، 186، 201، 202، 229، 230، 238، 238،
239، 130، 131.
6- آقای رادی مینویسد
آنگاه این دو رشته را- ذهنیت هشیاری که در
عینیت حادثهها شناور است، با تراشی آرتیستیک بههم تنیده و رود خروشانی از
حرکت و هیمنه جاری کرده است. (البته جمله
آقای رادی هم بسیار سهمگین
است، زیرا معلوم میشود جریان رودخانه را با
تراشکاری درست میکنند!)
تراش آرتیستیک
گاه کارهائی دست نویسنده میدهد که رود خروشان
حرکت و هیمنه
را به بستری خشک میکشاند. نمونه:
- محمود از پشت
پنجره (طبقه سوم آپارتمانش در امیرآباد) شهر را تماشا میکرد. از جائی که
او بود، تهران بهصورت یک ویرانه فوقالعاده کثیف دیده میشد. اگر این چند
ساختمان بلند نبود، اگر چند نور پیدا و ناپیدا نبود، شهر بیشتر به ویرانه
یک شهر شباهت پیدا میکرد... یک نعش بیسروپای هزارضلعی از خاک و آجر و
سیمان و دود و غبار در زیر پایش افتاده بود... .
[ص4]
گویا ذهنیت
هشیار به جای شناور بودن در
عینیت حادثهها،
در آن خفه شده است. آخر چطور ممکن است کسی از طبقه سوم آپارتمانی در
امیرآباد، وصفی از شهر زیر پایش بدهد که انگار در آسمانخراشی در نیویورک
ایستاده؟ از طبقه سوم آپارتمان حداکثر میتوان بر حیاط خانههای مجاور و
کوچه یا یکی- دو محله مسلط بود، چگونه محمود تهران را بهصورت
نعش بیسر و پای هزارضلعی
میدید. گذشته از این، وقتی او تهران را بهصورت یک
ویرانه میدید، چه نیازی بود دوباره بگوید
اگر چند نور... نبود شهر بیشتر به یک ویرانه
یکشهر شباهت داشت؟
- در وصف دانشکده و آدمهایش که روز افتتاح کنگره منتظر ورود فرحند،
مینویسد:
در اینجا نیز مثل پارک شهر، فقط یک توفان میتوانست با معجزه خود همه را
از کرختی بیهوده یا شق و رقی بیهدف نجات بدهد. اگر مردم پارک را باید در
آب فرو میکردند و غبار خستگی قرنها را از تنشان میگرفتند، اینها را
باید در یک مرداب عمیق میانداختند، آنقدر که مرداب لبالب از آدم میشد،
طوری که میشد از آنها بهعنوان زیربنای یک ساختمان دهها طبقهئی استفاده
کرد که قرنها پا بر جا بماند.
[ص124]
اولا توفان معجزهآسا در پارکشهر به آب استخر پارک
و در دانشگاه به مرداب عمیق تبدیل شد، در ثانی بهظاهر نویسنده از آوردن
این دو دسته جماعت در کنار هم میخواسته است نتیجه مشترک بگیرد، یعنی
همانطور که با آب پارکشهر، خستگی
قرنها از تن مردم گرفته میشود (که این خود
مایه حیرت است) باید
کرختی بیهوده
(لابد در برابر کرختی باهوده) را هم از دانشگاهیان
گرفت، نتیجهگیری انتقامآمیز هیچ ارتباطی به مقدمه سخن ندارد. (سهمگین
است!)
-
گاه نویسنده عیبی هم روی
محمود میگذارد،
مثلا خرسندی
به محمود
میگوید اشکالاتی که در انگلیسی تو
هست، تو را لو میدهد... من میفهمم... .
[ص64]
اما هنر تراشکاری در اواخر رمان مهار قلم را از دست
نویسنده میگیرد و مینویسد
خرسندی
بهراحتی میتوانست... نوشتههای دوستش را انتخاب کند... بهدلیل اینکه
دکتر خرسندی از بافت عمقی نوشته او، به رد پای قلم او پی میبرد.
[ص322]
- محمود
در زندان با چشمبند
آمد طرف دستشوئی، کورمال، کورمال، شیر
دستشوئی را پیدا کرد... دستهاش را خوب شست و صورتش را شست.
[ص279] آیا
محمود صورتش را از روی همان دستمالی شست که
چشمش را بسته بودند؟!
ذهنیت هشیار
چنان پیشرفت میکند که ناگهان از زبان
سهیلا به
محمود
میگوید
تو به من یک امکان دادی! شرکت در محو کردن
شکنجه از زندانهای ایران. [ص195]
آیا منظور نویسنده این است که
محمود با فعالیتهای
اساسییش، شکنجه را از زندانهای ایران محو
کرد؟ این اتفاق کی در ایران رخ داد؟ چرا خودش در زندان دوم طی شکنجههای
روحی و جسمی کشته شد؟ نقل شکنجه کردن زندانی نهاوندی در حیاط زندان چه
مناسبت داشت؟ [صص 348- 354]
ذهنیت هشیار
که همه جوانب
عینیت حادثهها
را در نظر گرفته، کارگران را
هم فراموش نمیکند، با شعارهای آبکی و پرهیمنه،
تحتتأثیر ادبیات دستسوم سوسیالیستی، تا عمق روح آنها را میکاود.
- ... کارگران کارخانهها که صبح زود برای آنکه رمقی برای کار داشته
باشند، دور دیگ حلیم صف میکشیدند و معصومانه عجله داشتند، ماهرانه و مولع
غذا میخوردند و چای شیرین را بهسرعت توی نعلبکی سرازیر میکردند و با
سبیلهائی که توی نعلبکی ریخته بود، چای کمرنگ را سر میکشیدند و
پولخردها را با سر و صدا روی میز مغازهدار میریختند و بیرون میزدند.
در حالیکه بدون شک به تقدیر تحمیلی خود در دل لعنت میفرستادند و
تختتأثیر یک غیظ درونی وارد کارخانهها میشدند و آستینها را بالا
میزدند.
[ص86]
تمام مدایح آقای رادی در این تکه از کتاب مصداق پیدا
میکند!
و سرانجام
ذهنیت هشیار
با وجود توضیحات و توصیفات بیمورد درباره شخصیتهای بیاهمیت کتاب، برای
آنکه مبادا خواننده فراموش کند آنها به چه دردی میخوردهاند، جایجای
تأکید میکند
این تصورات محمود از معلم بود.
[ص73] یا
این
سرنوشت یکی از دوستان پدر بود. [ص370]
7- آقای رادی مینویسد
و نیز قضاوت مردانه- آن نجیبترین نگاه تنها
در یک نشست مشفقانه با جنون آفرینش است که حیثیت خود را اعلام میکند.
فقط به ذکر یک نمونه از
قضاوت مردانه و
جنون آفرینش
اکتفا میکنیم:
- در اواخر سال بیستوپنج پدر از مخفیگاهش (که معلوم نیست کجاست و اصلا چه
کرده که مخفی شده) میبیند که
سگهای حکومتی
دوستش حاجی
را از خانهاش بیرون کشیدند، میان راه کشتند.
دوست دیگرش محمد بورشویل
را در
میدان
شهرداری دار زدند. همان موقع
محمود میدانست پدرش این بیرحمی را به سگهای
حکومتی نبخشیده است. [ص370]
در سیتیر سال سیودو که پدر
مشدیقربان، گاریچی تبریزی
زخمی میشود، در بیمارستان به هماتاقیهایش میگوید
بله، حضرت اشرف، جناب قوام، تقاص قتل رفیق من؛
حاجی را داد. تقاص اعدام محمد بورشویل را داد.
[ص377]
باید به این
قضاوت مردانه
تاریخی توجه کرد. نویسنده کاری
ندارد قیام خونین سیتیر به حمایت از دکتر مصدق معزول بهعمل آمد. (و
جانشین او هر که میخواست باشد، ملعون ملت بود و هدف مردم این بود که
مجاهداتشان در راه ملی شدن نفت بهباد نرود.) نویسنده
آواز کشتگان
به اینها کاری ندارد و مطابق
قضاوت مردانه
او
سیتیر را اساسا مشدیقربان، گاریچی
تبریزی برای گرفتن تقاص خون
حاجی و
بورشویل،
بهظاهر عضو فرقه دموکرات پیشهوری، از قوامالسلطنه بر پا کرده بود. همین
پدر قربان گاریچی
در پانزده خرداد چهلودو میشود
مظهر کوشش برای پس گرفتن رادیو. ... وقتی
محمود نزدیک شد، پدر داشت به زوارش توضیح میداد که خیلی ساده است: «باید
رادیو را بگیریم، نگهش داریم! همین!»
[ص386] محمود
حادثههای
مهم تاریخی را تابعی از عملیات ابوی خود دانسته و نویسنده نیز که به قول
آقای رادی ماده سرشار زندگی را دقیق
گرفته، تفکرات جهان معاصر را جذب کرده... در
حمایت او میکوشد تا با آوردن حادثههای تاریخی بهدنبال هم، مثلا جریان
شکلگیری شخصیت مشدیقربان
را روشن کند. در حالیکه خواننده نمیداند از سال
بیستوپنج که پدر در مخفیگاهش
بهسر میبرد تا پانزده خرداد چهلودو که پدر میشود
مظهر کوشش برای پس گرفتن رادیو
طی کدام پروسه، از
کارگر بیمهارت و حمال،
[ص348] یا گاریچی به رهبری سیاسی میرسد و برای
سههزار نفر نطق
میکند.
8- آقای رادی مینویسد
سهیلا تا این لحظه جذابترین نگاره زن بافرهنگ
ایرانی است که در رمان تصویر شده است.
تصویری که آقای براهنی از
سهیلا
به
خواننده میدهد، چنان از برداشت فوق دور است که گفته آقای رادی را باید
نظریه توهینآمیز به زن بافرهنگ ایرانی دانست. نمونه:
- از نظر محمود،
یکدلیل برای ازدواجش با سهیلا این بود که زنش دقیقا از همان چشمهای درشت
عسلی (سلیمان
برادر محمود) داشت.
[ص67]
- زنش در همان روز اول آشنائی از داخل چشمهای برادرش او را نگریسته بود.
بیخود نبود که خیلی راحت تن به ازدواج داده بود.
[ص67]
بنابراین اگر
سهیلا از همان چشمهای درشت عسلی
نداشت و از
داخل چشمهای برادرش
به او نمینگریست،
محمود بهراحتی
به ازدواج با او تن نمیداد.
- سهیلا با فکر محدودش...
[ص196] ناگهان نطقش باز میشود و چهار صفحه لاینقطع
حرف میزند و مطلقا معلوم نیست در این فاصله چه میبیند- سر آخر معلوم
میشود همه آن بیانات را محمود
به او خورانده است و وی طوطی است که حرفهای او را
تکرار میکند. لابد محض شیرفهمشدن خواننده:
من مدیون تو هستم. خیلی مردها هستند که زن خوشگلشان را وسیله قرار دادند
تا خانه مجلل داشته باشند... زنهاشان را برمیداشتند، میبردند برای
رئیسشان... خود آن زنها را من یکی شماتت نمیکنم. مرد در جامعه ما
همهکاره است. میتواند زنش را شریف بار بیاورد. ولی تو راه دیگری جلو من
گذاشتی... تو به من یک امکان دادی... من مدیون تو هستم... تو خودت اینها
را به من گفتی... .
[صص 192- 195]
بهعکس نظر آقای رادی،
سهیلا جذاب و
بافرهنگ نیست و برعکس موجود بیمغز و نادانی است که خود و سایر زنها را
عمیقا آلتدست مردان میداند. زن بیشخصیتی که شوهرش میتواند با یک اشاره
انگشت او را به فحشا بکشاند و او بیآنکه از خود اختیاری داشته باشد، از
پیش این سرنوشت محتوم را پذیرفته و تسلیم است. حضور
سهیلا در این
کتاب فقط برای رونقبخشیدن به مشغولیات
محمود است. اگر
محمود نباشد،
معلوم نیست او که است. چه تمایلاتی دارد، چه کار میکند، چه میخواند، با
کی دوست و آشنا است، علاقههایش چیست. آیا او که آخر نیمسال (دانشگاهی)
زن محمود شده بود،
[ص276] توانست پس از ازدواج، درسش را ادامه بدهد یا
به زندگی با محمود
قناعت کرد و در افتخارهای موهوم او شریک شد و از خیر
همه چیز گذشت؟
نویسنده چنان
سهیلا را تصویر میکند که زن ابله و
خوشباوری است که از آنچه شوهر به او میبخشد، تغذیه میکند و خود را
مدیون
او نیز
میداند. اینکه نویسنده در استنباط خواننده دخالت کند و در برابر جملههای
بسیار معمولی سهیلا
بنویسد
چقدر قوی
بود [ص90] یا
چه جمله تنبیهی و هشداردهنده عجیبی
[ص119]، کمکی به شخصیتسازی
سهیلا
نمیکند.
زیرا او در همین نطق چهار صفحهئی کاملا دستش را رو کرده و نشان میدهد از
خود عقیده و فکری ندارد و عروسکی است که بهدنبال شوهر کشیده میشود، فقط
یکبار که سرخود عمل میکند، به شخصیت مضحک و باسمهئی
علویه خانم
تبدیل میشود. رجوع کنید به صفحه 281.
اگر سهیلا
را محمود
تحمیق کرده که هر چه هست در وجود مردان است و
مرد در جامعه ما همهکاره است و زنان در
ساختن سرنوشت خود نقشی ندارند، اگر آقای براهنی سخنگوی چنین عقیدهئی است،
لااقل آقای رادی که بر پای آن صحه میگذارد، باید بداند ثبت و تأئید چنین
عقیدههائی، هم خیانت به زن، هم خیانت به جامعه انسانی است. مطابق نظر آقای
براهنی، هر زنی میتواند از خود سلب مسؤولیت کند، سهلانگاریها،
راحتطلبیها، خطاها و سرانجام فساد و سقوط خود را موجه بداند، زیرا
بهظاهر مسؤول اعمال او موجود دیگری- یعنی مرد- است!
آقای رادی! تأئید
سهیلاها که جز
برای پررنگ کردن چهره بیمایه مردان، خود دلیل وجودی دیگری ندارند، فقط
پذیرفتن ارزشهای غلط حاکم بر جامعه است.
رولان بارت در کتاب
نقد تفسیری
مینویسد
به روی فریاد نمیتوان کار کرد، مگر آنکه
پیام سرانجام بیشتر وقف کار شود تا صرف فریاد.
رمان
آواز کشتگان
در موردهائی موفق است و حتا زبان الکن با
لغتهای فقیر و روزنامهئی، ناگهان حرکت روشن و روان پیدا میکند. آن درست
لحظههائی است که نویسنده از بزرگ کردن بیجهت
محمود یا کسانی
که وی را تأئید میکنند، دست برداشته است، حقیقتها را عریان با همه ضعفها
و قوتهایش طرح میکند و این لحظههائی است از حسابگریهای ناشیانه مصون
ماندهاند. حضور تنهای محمود
در مخزن کتابخانه روز افتتاح کنگره [صص114- 116]،
رفتار دانشگاهیان با او در همان روز [صص124- 125]، بازگشت به تالار فردوسی
[صص 130- 132]، جنزدگی ماهنی
[ص135- 149]، صحنه بروز صرع
اکبر صداقت در
آشپزخانه [ص162]، تلفن استاد
فیلسوف
به
محمود
[صص 107- 108] که گرچه در متن کتاب زیادی است، اما دارای طنز دلچسب و آگاه
است، تصویر استاد فیلسوف
روی سن تالار [صص 207- 213]، فرار و کشتهشدن
اکبر صداقت در
دانشگاه [صص223- 224]، صحنه سقوط ماهنی
[ص232] و پایانبندی داستان از
قسمتهای موفق این رمان بهشمار میروند. متأسفانه فشار آن فریادهای
بیمسؤولیت، کار آرام و فروتنانه را در همین حدود محدود کرده است.
رمان آواز کشتگان
به پایان میرسد و قهرمان کتاب،
محمود، همچون
کاریکاتور نویسنده مبارزی در میان انبوهی از حادثههای بیسروته، بهصورت
مجموعه اثر متظاهری باقی میماند و خواننده ناچار است متن کتاب را به مدد
تخیل خود کامل کند. اما محمود
که توهم پیروزیهای بزرگ دارد، فقط در یک مورد
واقعا پیروز است. او توانست با همان فروتنی تظاهری، به سازمان امنیت، به
سازمان مقاومت فلسطین، به مجمعهای بینالمللی، به مأموران افبیآی، به
شعبه آکادمی علوم شوروی در تاجیکستان، به سازمان مخفی ضدرژیم، به جوانان،
دانشجویان، دوستان، دشمنان و همسر مهربانش بقبولاند پنهانی کارهای
اساسی
میکند و
چنانکه از متن کتاب برمیآید، همه آن سادهدلها هم کلک
محمود را باور
کردهاند. سر آخر محمود
حقهبازی است که خود حیران مانده چرا مأمور شکنجه در
زندان او را میکشد. این نابغه حیران کلاهبرداری، میتوانست موضوع داستان
بسیار خوبی باشد، بهشرط آنکه در فریبکاری شورش را درنمیآورد. زیرا
آخرین شاهکار او فریبدادن نویسنده خوشباور کتاب است. نویسنده که
محمود را با همه ضعفهایش باور کرده، بهرغم
دلیلهای عینی و با اتکا به توهمهای
محمود، از او قهرمان ساخته. گولخوردنها
شاید مدتی دیگر هم ادامه یابند، زیرا
محمود حتا سر منتقدان باحسننیت
هم کلاه میگذارد و تنها کسانی که گول
نمیخورند، شاید خوانندگانی باشند که زندگی و آدمهای واقعی از یادشان
نمیرود. فقط چنین کسانی هستند که میتوانند با توسل به یک معیار بیرونی،
یعنی یافتن امثال محمود
در زندگی واقعی و مقایسه او با
محمود آواز
کشتگان شخصیت یک لائی
محمود را
بشناسند و کتاب را بفهمند. کسی که با نوشتن آثار بیمایه و بیارزش خود را
بزرگترین نویسنده جهانی میداند، احیانا سفرهای شخصییش را پای فعالیتهای
سیاسی میگذارد، با زندان رفتنش خود را بت جوانان معرفی میکند، در کمک
رساندن به مبارزان تظاهر میکند، با دستگاه الکترونیک (افاف خانه) دست به
جاسوسی در بعد سوم
میزند و چنان گرفتار توهمهای خویشتن است که
خردهگیران را توطئهگران داخلی و خارجی یا بهقول مرعوبکننده آقای رادی
یک شبح که مأمور گشت ادبی هم است،
میخواند.
آری، خواننده چنین مدلی را مییابد و با مقایسه او،
شخصیت محمود
را در کتاب میشناسد و
آواز کشتگان را
میفهمد. اما آقای رادی! به قول خودتان
بیست یا سیسال بعد که دیگر بسیاری از ما نخواهیم بود و منقارها و
چنگالها و (سادهانگاران) در قعر خاک مدفون شدهاند
شاید خوانندگان دیگر چنین مدلی نیابند. در آنصورت
نقاب زشت همچنان بر چهره
قهرمان زشت
خواهد ماند و رمان
آواز کشتگان بیمعناتر از آن خواهد بود که
نسل آینده وقت خود را به کاوش در زاویههای مبهم آن تلف کند.g