آينه شئ محبوب
آفرینشگران جهان ادبيات است. شعر معروف "لیدی شلات" اگر بدون حضور
آینه سروده میشد، معنا نداشت و چند قرن حیات ادبی نمییافت. در ادبیات
معاصر خودمان رمان سال بلوای
عباس معروفی نیز بر این شئ متکی است. در همین مجموعه نیز داستان دیگری
جز داستان رحمان چوپانی- "سیگار کشیدن دختر همسایه" بیزارگیتی- هست که
آینه نقش اساسی در حد شخصیت در آن ایفا میکند. این همه تمایل به
کاربرد این شئ در دنیای هنر به معناهای ژرف آن برمیگردد. نخست آنکه
زیبارویان زیباپرست بیش از همه به آینه مینگرند تا جلوه خود را در آن
به تماشا بنشینند. درست مانند راوی داستان چوپانی. اما همین نگرش ظاهری
در طول زمان و در روند پخته شدن فرد، معنای دیگری- چه برای خود فرد، چه
برای داستان- میگیرد؛ معنای تأمل درباره خود، دنیای درونی، دنیای
بیرونی و در یک کلام "دروننگری" و از درون به برون نگریستن. راوی زن
داستان چوپانی نیز در هر مرحله از زندگی که با نقص جسمی جفتش روبهرو
میشود، بیشتر به آینه/ خویشتن موجود در آینه پناه میبرد تا در
همسخنی با او دریابد چه باید بکند. زیرا نخست آنکه
آینه نماد حافظه ... است.
(1) راوی نیز از همان آغاز حافظه آینهاش را به شهادت میطلبد:
تو تنها کسی هستی که از روز اول ورودم به این خانه شاهد همه چیز بودی.
یادت هست، چقدر ترگل ورگل بودم؟ تند و تیز و چابک. اما حالا دیگر سن و
سالی از من گذشته، مثل تو از رنگ و رو افتادم.
دوم اینکه آینه نماد ازدواج و تشکیل زندگی مشترک است:
بنا بر اساطیر ایرانی نخستین روز نوروز بود که انسان کیهانی بر اثر
آمیختن فروهر مینوی با نیروهای دیگر شکل گرفت. از این رو آینه به عنوان
نمادی از آن، بالای خوان نوروزی نهاده میشود. آینه دیگری هم هست که
تخم مرغ روی آن میگذارند. نهادن آینه خوان عروسی نیز به همین مناسبت
است. زیرا عروسی مقدمه زایش است و فروهرها به تشکیل نطفه یاری میکنند.
جنبش تخم مرغ روی آینه هم نماد تولد و حرکت است. (2)
راوی نیز بار دیگر حافظه آینهاش را به شهادت میطلبد تا بر پیوند خود
و شوهرش صحه بگذارد:
یادت هست روز اسبابکشی؟ محمود محکم به تو تنه زد. لرزیدی. ترسیدی.
نزدیک بود بیفتی. بعد بردیمت تواتاقخواب. وقتی محمود بغلم میکرد و
میبوسیدم، تو هم بودی. توهم میدیدی.
حاصل این پیوند جسمانی به قیاس معنای نمادین
آینه- اگر در آینه دید که خوشگل
بود، پسر آرد و از غم فرح یابد.
(3)- باید فرزند پسری باشد که هست. زن ابوذر را به دنیا میآورد. امام
جعفر صادق نیز بر این تعبیر چنین صحه میگذارند:
حضرت صادق فرماید دیدن آینه به خواب شش وجه بود. اول زن، دویم پسر،...،
چهارم یار و دوست،... . (4)
اما جنگ این زوج را از هم دور میکند. راوی زن عادی است، اما ریش محمود
نشان از اعتقادهای دینی و گرایش سیاسی وی
به نظام دارد. این اعتقادها او را به
میدان جنگ ایران و عراق میکشاند و مرحلهبهمرحله بر پختگی و معصومیت
وی میافزاید. اما زن در همان سطح اولیه خود میماند و به همین دلیل با
افزایش هر مرحله از نقص جسمانی شوهر، دچار مشکل بیشتری میشود. عدم
آمادگی روحی زن جوان و عامی برای مقابله با مشکلهائی که برای شوهر
محبوبش پیش میآید، باعث میشود او روز به روز از وی دورتر شود. زن در
آغاز فقط با ریش زبر محمود مشکل داشت:
یادت هست ریشهایش را میکشیدم؟
طفلک از شدت درد سرخ میشد و اشک ازچشمهایش میریخت. میگفتم اینها را
بزن. اینها چییه؟ خجالت میکشید.
در مرحله بعد
زن با زائده گوشتی حاصل از قطع دست او مشکل پیدا میکند.
مشکلی که تا مدتها به طول میانجامد و او را تا مرز جدائی روحی از
محمود پیش میراند:
توده کلهقندی احساس عجیبی را درونم به وجود میآورد.
یکهو سردم میشد. یخ میزدم. احساس میکردم با موجود ناقصخلقهئی
همبستر شدهام. خودش هم فهمیده بود. میگفت: «میخوای ریشمُ بزنم؟»
محمود که نمیتواند دستش را بازگرداند، با حل
مشکل پیشین میکوشد به داد دل و روح زن برسد:
بیچاره چقدر به من میرسید! خرید درست وحسابی، هدیه، حمام هم رفته بود
و دیگر از آن همه موی زبر توی صورتش خبری نبود. خیلی سعی کردم، اما باز
نشد. زد زیر گریه و چند روز بعد دوباره ساکش را بست و رفت.
اما ضربه روحی زن از وضعیت مردش، عمیقتر از این حرفها است و بهآسانی
درمان نمیشود. در ضمن سرنوشت خواب هولناکی برای وی دیده است؛ او که
قدر داشتههایش را نمیداند، با از دست دادن نعمت از پی نعمت مجازات
میشود، شاید به خود آید و در زمان حال زندگی کند. در نتیجه هر مرحله
از تلاش او برای چیره شدن بر چندش درونییش با حادثه سختتری ناکام
میشود. پس از توده کلهقندی، او باید به سرفههای محمود عادت کند. اما
نمیتواند:
سرفه میکرد، سرفههای طولانی. تا میخواست دو- سه کلمه حرف بزند،
سرفه میآمد سراغش. یاد گرفتیم زیاد باهاش حرف نزنیم، زیاد از او
نپرسیم.
شب و روز سرفه. تا میآمد تو بغلم، به سرفه میافتاد. صورتم، گردنم،
همه بوی بزاقش را گرفته بود. همان روزها بود که با ابوذر رفتم خانه
عزیز. او هم رفت خانه خودشان. به تو هیچی نگفتم. اما تو داشتی میدیدی.
کلی با عزیز حرف زدم. گفتم: «دیگه نمیتونم.»
عزیز حرف خودش را میزد: «گیرم ازش جدا شدی، تکلیف این بچه چی میشه؟
گیرم که تو حوری بهشتی، کی زیر بار نگهداری این بچه میره؟»
برگشتم خانه ، نشستم روبهروی تو و هی اشک ریختم. تو هم پابهپای من
گریه کردی. ابوذر هم از گریه ما، گریهاش گرفت. دیگر هیچ حرفی نداشتیم
که به هم بزنیم. به هر بهانهئی بود، از او دوری میکردم. حتا شبها به
بهانه تلویزیون همانجا میخوابیدم تا با سرفههایش از خواب نپرم.
و
اما در تمام این مرحلهها است که زن و آینهاش با همند تا در این سعی
برای خودسازی و سلطه یافتن بر تمایلهای درونی، معنی دیگری از آینه
جلوهگر شود:
انسان را از جهت اینکه مظهر ذات و صفات و اسماء حق است، آینه گویند.
عشق نیز حکم آینه را دارد که در آن حالتها و درجههای استعداد هر
عاشقی مثل صور محسوس در آینه حسی نمودار میشود.
عاشق آینه قدرت و تصرف و جلوه جمال معشوق است. دل شکوهمند عاشق
آینهئی است که نور جمال حق در آن متجلی است. (5)
زن اگر تا مرحله جدائی مکانی از محمود پیش میرود، در نهایت میبیند به
دلیل عشق نمیتواند از او دل بکند. بنابراین یکبار دیگر میکوشد با
واقعیت کنار بیاید و محمود را همانگونه که هست، بپذیرد:
تصمیم گرفتم هرجور هست، احساس چندشآور درونییم را از بین ببرم. قصد
کردم تا این بار وانمود کنم، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. با گرمی تمام
به آغوشش بکشم، ببوسمش. حتا توده مخروطیشکل را با دست بگیرم و وانمود
کنم از لمسش لذت میبرم. ریش بلند و زبرش را تحمل کنم و از سرفههایش
فرارنکنم.
تو هم موافق بودی. از خندههائی که به من تحویل میدادی، معلوم بود.
دستی هم به سر و روی خودم کشیدم. خیلی وقت بود سراغ بزک نرفته بودم. با
زبان بیزبانی به من گفتی: «چقدر خوشگل شدی!»
کلی هم به تو رسیدم. حسابی برق افتاده بودی! نورت چشم آدم را میزد.
این اوج خودسازی زن است و رسیدن به کمال:
آینه را در خواب دیدن نشانه سعی در رسیدن به کمال است که به شکست یا
آگاهی میانجامد.
دیدن آینه [در خواب] تذکر به خودشناسی میدهد.
خود را در آینه دیدن: خواببیننده به وجود خطائی در خود پی میبرد یا
اینکه این خطا به او گوش زد میشود. (6)
رسیدگی به آینه و او را نیز چون خویشتن از غبار زدودن موجب میشود
زن با ذات آینه یکی شود و خود چون او به شفافیت برسد؛ به نور تمام.
همانگونه که در تعبیر خواب امام جعفر صادق آینه به معنی
زن، یار و
دوست آمده بود. اما سرنوشت فاجعه عمیقتری را برای او رقم زده است:
یک نفر نشسته بود روی صندلی. یک توده بود، با یک دست، یک سر و گردن و
یک نیمتنه که مدام سرفه میکرد.
پایان داستان است و خواننده میماند و یک سؤال بزرگ که زن در این وضعیت
مردش چه خواهد کرد؛ اوئی که آنهمه مادی بود و برای عشقورزیدن به جسم
کامل و نه ناقص وابسته بود. او که جوان است و از دیدن زوجهای جوان دلش
مالش میرفت:
تنهائی کلافهام کرده بود. توی کوچه و بازار مدام به زن و شوهرهای جوان
خیره میشدم. به دستهایشان که به هم گره خورده بود یا انگشتها که با
حلقه هم بازی میکردند.
یک پاسخ میتواند این باشد:
اگر محمود در مهلکه نبرد چنین آبدیده میشود که به معصومیت محض دست
مییابد، زن در حریم کوچک خانهاش چنین رشد عظیمی میکند. و این تغئیر-
اگرچه کند در طول داستان در او رخ میدهد- موجب میشود امید آن را
داشته باشیم به کمک نیروی عشق با این وضعیت نیز راه بیاید. اما
بهراستی چنین توان عظیم و طاقتفرسائی در او هست و نومیدی بر امید
چیره نمیشود؟!g
----------------------------------------------------------------------------------------
1- لوفلر، دلاشو، م.
زبان رمزی قصههای پری وار،
جلال ستاری. تهران: توس، 1366، ص104.
2- یاحقی، محمدجعفر.
فرهنگ اساطیر.
تهران: سروش، 1369،
ص53.
3- تعبیر خواب
4- شیخ ابوالفضل جیشبنابراهیمالتفلیسی.
تعبیر خواب (متن کامل ابنسیرین و دانیال پیغمبر).
تهران: پل، 1378، ص58.
5-
فرهنگ اساطیر،
ص54
6-
کورت، هانس. فرهنگ جامع تعبیر خواب. تهران:
انتشارات تهران، 1374، ص114.