دارالترجمه رسمی آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

_______
 

نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی
ــــــــــــــــــــــــــ

 

نشر آفرینگان

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی

وحید مقدم
________

نشر ققنوس

آونگ خاطره‌های ما
عباس معروفی

________

 
نشر ققنوس



دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



پیکر فرهاد
عباس معروفی
________

نشر ققنوس



سال بلوا
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

  کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ

فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا

 
 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________
 

نشر زریاب

چشمه عشق

نرگس (الهام) یکتا
ـــــــــــــــــــــ

نشر مرداد

خانه‌ئی برای عشق

نرگس (الهام) یکتا ___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان

مرگ رنگ
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر ثالث

اسپاگتی با
سس مکزیکی


علی‌رضا آبیز
___________
 

نشر نارنج

نگه‌دار باید
پیاده شویم


علی‌رضا آبیز
___________


آینه

رحمان چوپانی

karoon_r_923@gmail.com

 

 

 

داستان "آینه" سال گذشته در آینه‌ها درج شده بود. این داستان را برای کتاب آینه داستانم برگزیدم به دلیل ارزش‌هائی که در آن دیدم و در تحلیل زیر عرضه کرده‌ام.

سردبیر 

 

خیلی وقته منتظری تا این خانه وضع مرتبی به خودش بگیرد، نه؟ چی شده؟ چته؟ چرا این‌جوری نگاهم می‌کنی، ها؟

امروز حسابی به خودم رسیدم، مثل همان روزهای اول. تو تنها کسی هستی که از روز اول ورودم به این خانه شاهد همه چیز بودی. یادت هست، چقدر ترگل ورگل بودم؟ تند و تیز و چابک. اما حالا دیگر سن و سالی از من گذشته، مثل تو از رنگ و رو افتادم.

یادت هست روز اسباب‌کشی؟ محمود محکم به تو تنه زد. لرزیدی. ترسیدی. نزدیک بود بیفتی. بعد بردیمت تو اتاق‌خواب. وقتی محمود بغلم می‌کرد و می‌بوسیدم، تو هم بودی. توهم می‌دیدی. یادت هست ریش‌هایش را می‌کشیدم؟

طفلک از شدت درد سرخ می‌شد واشک ازچشم‌هایش می‌ریخت. می‌گفتم این‌ها را بزن. این‌ها چی‌یه؟ خجالت می‌کشید.

تن‌ها که می‌شدم، رو‌به‌روی تو می‌نشستم و به خودم زل می‌زدم. محمود نامه زیاد می‌نوشت، اما توی هیچ‌کدام از نامه‌هایش نمی‌گفت کی می‌آید. همیشه بی‌خبر می‌آمد. وقتی من خواب بودم و تو بیدار، خوب می‌دیدی که چطور می‌بوسدم ومن چطور از خواب می‌پریدم و دست‌هایم را حایل گردنش می‌کردم. بدنش چه بوئی می‌داد! بوی گرما، بوی عرق، بوی شرجی. ریش‌هایش دو برابر شده بود. وقت بوسیدن پوست صورتم را آزار می‌دادند. مدت کوتاهی می‌ماند و دوباره برمی‌گشت.

ابوذر را که حامله شدم ، شکمم را نشانت دادم. گفتم: «چقدر بزرگ شده! چقدر چاق شده‌ام!»

خبر را وقتی با نامه به او رساندم، فکر می‌کردم زود زود خودش را می‌رساند. اما جواب نامه را هم نداد. از زایش‌گاه که آمدیم خانه، توی حیاط ایستاده بود. آمد جلو. اورکتش را انداخته بود روی دوشش. منتظر بودم تا بغلم کند، اما فقط با دست چپش نوازشم کرد و رفت سراغ ابوذر که تو بغل عزیز خوابیده بود. روی تخت دراز کشیدم و  زار زار گریه کردم. یادت هست؟ تو هیچی نمی‌گفتی.  فقط نگاه می‌کردی... .                                    

شب وقتی کنارم خوابیده بود، آهسته آستین دست راستش را کشیدم تا بالا. آستین خالی‌ خالی بود. فقط بالاتراز آرنج یک توده کله‌قندی شکل مانده بود... .

خجالت می‌کشید پیراهنش را جلو من دربیاورد. ابوذر را با کمک دست و سینه‌اش بغل می‌کرد و می‌بوسید. شب‌ها توان در آغوش کشیدنم را نداشت. نمی‌توانست. یک دستی برایش سخت بود. برای من هم سخت بود. توده کله‌قندی احساس عجیبی را درونم به وجود می‌آورد.

یکهو سردم می‌شد. یخ می‌زدم. احساس می‌کردم با موجود ناقص‌خلقه‌ئی هم‌بستر شده‌ام. خودش هم فهمیده بود. می‌گفت: «می‌خوای ریشمُ بزنم؟»

وانمود می‌کردم متوجه ابوذرم تا زیاد پاپیچم نشود. تا سه‌ماهگی ابوذر پیش‌مان ماند. من و ابوذر روبه‌روی تو به خودمان فکر می‌کردیم، به بعدها. شوق و ذوق  جوانی داشت درونم ته می‌کشید. تو شاهدی که چقدر تنها شده بودم! ندیم و مونسم تو بودی و ابوذر. ابوذر که چیزی نمی‌فهمید. توهم فقط حرف‌ها و گریه‌های خودم را تحویلم می‌دادی. محمود دوباره رفت، اما این بار کم‌تر نامه می‌نوشت. توی نامه‌ها با ایما و اشاره  گوش‌زد می‌کرد: «اجباری در کار نیست. این مشکل منه و قرار نیست تا آخر عمر پاسوز من باشی.»

یادت هست هر کدام از نامه‌هایش را چند بار خواندم و گریه کردم. دلم به حالش می‌سوخت. هنوز دوستش داشتم، اما حسابی ترسیده بودم. ابوذر که شروع کرد چهار دست و پا راه رفتن، به تو نزدیک‌تر شده بود. می‌آمد کنارت و با دست می‌زد تو صورتت. مدام به تو نگاه می‌کرد و به خودش و می‌خندید و زبان‌بازی می‌کرد. محمود بیش‌تر از قبل پیش ما می‌آمد. با ابوذر حسابی اخت شده بود. اما همان احساس چندش مزمن مانع می‌شد مثل قبل با او ارتباط برقرار کنم.

آن‌شب که زد زیر گریه، یادت هست؟ تو می‌گفتی مقصر منم. این را از نگاهت فهمیده بودم. بی‌چاره چقدر به من می‌رسید! خرید درست وحسابی، هدیه، حمام هم رفته بود و دیگر از آن همه موی زبر توی صورتش خبری نبود. خیلی سعی کردم، اما باز نشد. زد زیر گریه و چند روز بعد دوباره ساکش را بست و رفت.  چقدر با تو درد دل کردم. بهانه آوردم: «می‌ترسم باز حامله بشم... .»

تنهائی کلافه‌ام کرده بود. توی کوچه و بازار مدام به زن و شوهرهای جوان خیره می‌شدم. به دست‌های‌شان که به هم گره خورده بود یا انگشت‌ها که با حلقه هم بازی می‌کردند. همه دل‌داری‌یم می‌دادند.عزیز می‌گفت: «باز جای شکرش باقی‌یه،  فقط یک دست نداره. اون‌هایی که چشم‌هاشونُ  از دست دادن، چی؟»

آن‌روز زمستانی یادت هست؟! تو داشتی از پنجره اتاق‌خواب به باران نگاه می‌کردی. آمدم کنارت، گفتم: «دی‌شب خواب دیدم محمود داره زار زار گریه می‌کنه. سرش را دو دستی گرفته بود و از شدت درد به خودش می‌پیچید.»

 تو داشتی به باران نگاه می‌کردی. با دست محکم زدم تو صورتت، سرت داد زدم، جیغ زدم، گفتم: «من دیوانه رُ بگو دارم با کی حرف می‌زنم.» صدای زنگ تلفن دعوا را خاتمه داد و الا خرد و خاک‌شیر شده بودی. صدای خودش بود، اما گرفته‌تر. با زحمت و از ته گلو حرف می‌زد.

توی بیمارستان دوست داشتم تو هم بودی و می‌دیدی ابوذر چه‌جوری به او نگاه می‌کرد. زل زده بود به محمود و آن‌همه شلنگ و تجهیزاتی که به او وصل بود. اصلا نمی‌شد شناختش. سه ماه بستری بود. سراغت را می‌گرفت. گفتم سالم و سر حال، سنگ‌صبورم شدی. سرفه می‌کرد‌، سرفه‌های طولانی. تا می‌خواست دو- سه کلمه حرف بزند، سرفه می‌آمد سراغش. یاد گرفتیم زیاد باهاش حرف نزنیم، زیاد از او نپرسیم. از بیمارستان که مرخص شد، اول از همه آمد سراغ تو. خوب وراندازت کرد. بعد روی تخت دراز کشید و به تو زل زد. با لیوان آب که برگشتم، به من گفتی اشک‌هایش را پاک کنم.

شب و روز سرفه. تا می‌آمد تو بغلم، به سرفه می‌افتاد. صورتم، گردنم، همه بوی بزاقش را گرفته بود. همان روزها بود که با ابوذر رفتم خانه عزیز. او هم رفت خانه خودشان. به تو هیچی نگفتم. اما تو داشتی می‌دیدی. کلی با عزیز حرف زدم. گفتم: «دیگه نمی‌تونم.»

عزیز حرف خودش را می‌زد: «گیرم ازش جدا شدی، تکلیف این بچه چی می‌شه؟ گیرم که تو حوری بهشتی، کی زیر بار نگه‌داری این بچه می‌ره؟»

 برگشتم خانه ، نشستم روبه‌روی تو و هی اشک ریختم. تو هم پابه‌پای من گریه کردی. ابوذر هم از گریه ما، گریه‌اش گرفت. دیگر هیچ حرفی نداشتیم که به هم بزنیم. به هر بهانه‌ئی بود، از او دوری می‌کردم. حتا شب‌ها به بهانه تلویزیون همان‌جا می‌خوابیدم تا با سرفه‌هایش از خواب نپرم. چند روزی بود مدام به او تلفن می‌شد. تو نشانم دادی چقدر آشفته شده. یک نامه به دستش رسید. ما حسابی از هم دور شده بودیم. فقط هم‌دیگر را نگاه می‌کردیم یا به ابوذر زل می‌زدیم، با کم‌ترین حرف... .

چند بار میهمان آمد، از هم‌قطارهای قدیمی. بعد یکی از همین میهمانی‌ها بود که صبح زود آمدند دنبالش. ساکش را گذاشتند توی ماشین. ابوذر را بوسید. دستی به صورت تو کشید. باز هم به هم‌دیگر زل زدیم و او رفت. تو خوب یادت هست درغیابش چقدر با خودم کلنجار رفتم. به خاطر ابوذر هم که بود، می‌بایست خودم را قانع می‌کردم. دکترها گفته بودند به شرط مصرف منظم دارو، وضعیت به‌تری پیدا خواهد کرد. خودم را سرزنش می‌کردم. یاد حرف محمود افتادم:

- چند تا از هم‌قطارهای من هستند ، مشکل منُ دارن. بد نیست سری به اون‌ها بزنیم. موافقی؟

حتما در کنار زن و بچه‌های‌شان وضعیت به‌تری داشته‌اند. خیلی با خودم درگیر بودم. تصمیم گرفتم هرجور هست، احساس چندش‌آور درونی‌یم را از بین ببرم. قصد کردم تا این بار وانمود کنم، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. با گرمی تمام به آغوشش بکشم، ببوسمش. حتا توده مخروطی‌شکل را با دست بگیرم و وانمود کنم از لمسش لذت می‌برم. ریش بلند و زبرش را تحمل کنم و از سرفه‌هایش فرار نکنم.

تو هم موافق بودی. از خنده‌هائی که به من تحویل می‌دادی، معلوم بود. دستی هم به سر و روی خودم کشیدم. خیلی وقت بود سراغ بزک نرفته بودم. با زبان بی‌زبانی به من گفتی: «چقدر خوشگل شدی!»

کلی هم به تو رسیدم. حسابی برق افتاده بودی! نورت چشم آدم را می‌زد. ابوذر هم سر حال شده بود. زبان باز کرده بود و بابا محمود را به‌راحتی می‌گفت.

هم‌قطارها پیغام آورده بودند، همین روزها برمی‌گردد... .

بعدازظهر بود. باد می‌آمد. صدای لرزش شیشه‌ها تو قاب پنجره آدم را می‌ترساند و صدای زنگ در بیش‌تر. عزیز بود. پدر محمود هم پشت سرش با ماشین یکی از هم‌قطارهایش بود. صدای تاپ‌تاپ قلبم را حتا تو هم شنیدی. به من گفتی، چقدر به هم ریختم. درست یادم نیست چی شنیدم، آسایش‌گاه یا بیمارستان؟! توی راه فهمیدم آسایش‌گاه. بیرون از شهر بود. یک ساختمان چند طبقه با چند سالن بزرگ،  وسط کلی درخت. همه آن‌هائی که آن‌جا بودند، مشکلات مشابه محمود را داشتند. بعضی بیش‌تر، بعضی کم‌تر. سرفه‌هاشان مثل سرفه‌های محمود بود. خیلی‌ها عصا داشتند. خیلی‌ها حتا با عصا هم نمی‌توانستند راه بروند. در یکی از اتاق‌ها که باز شد، یک نفر شبیه محمود زل زد به من. ابوذر دو دستی مرا چسبید. شاید هم بغض کرد. عزیز گریه کرد. یک صندلی چرخ‌دار شروع کرد به حرکت به سمت ما. یک نفر نشسته بود روی صندلی. یک توده بود، با یک دست، یک سر و گردن و یک نیم‌تنه که مدام سرفه می‌کرد. g

 

                                                                          پائیز 84

 

 

 


 

سنگ‌صبور
                                                                          الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

آينه شئ محبوب آفرینش‌گران جهان ادبيات است. شعر معروف "لیدی شلات" اگر بدون حضور آینه سروده می‌شد، معنا نداشت و چند قرن حیات ادبی نمی‌یافت. در ادبیات معاصر خودمان رمان سال ‌بلوای عباس معروفی نیز بر این شئ متکی است. در همین مجموعه نیز داستان دیگری جز داستان رحمان چوپانی- "سیگار کشیدن دختر هم‌سایه" بیزارگیتی- هست که آینه نقش اساسی در حد شخصیت در آن ایفا می‌کند. این همه تمایل به کاربرد این شئ در دنیای هنر به معناهای ژرف آن برمی‌گردد. نخست آن‌که زیبارویان زیباپرست بیش از همه به آینه می‌نگرند تا جلوه خود را در آن به تماشا بنشینند. درست مانند راوی داستان چوپانی. اما همین نگرش ظاهری در طول زمان و در روند پخته شدن فرد، معنای دیگری- چه برای خود فرد، چه برای داستان- می‌گیرد؛ معنای تأمل درباره خود، دنیای درونی، دنیای بیرونی و در یک کلام "درون‌نگری" و از درون به برون نگریستن. راوی زن داستان چوپانی نیز در هر مرحله از زندگی که با نقص جسمی جفتش روبه‌رو می‌شود، بیش‌تر به آینه/ خویش‌تن موجود در آینه پناه می‌برد تا در هم‌سخنی با او دریابد چه باید بکند. زیرا نخست آن‌که آینه نماد حافظه ... است. (1) راوی نیز از همان آغاز حافظه آینه‌اش را به شهادت می‌طلبد:

تو تنها کسی هستی که از روز اول ورودم به این خانه شاهد همه چیز بودی. یادت هست، چقدر ترگل ورگل بودم؟ تند و تیز و چابک. اما حالا دیگر سن و سالی از من گذشته، مثل تو از رنگ و رو افتادم.

دوم این‌که آینه نماد ازدواج و تشکیل زندگی مشترک است:

بنا بر اساطیر ایرانی نخستین روز نوروز بود که انسان کیهانی بر اثر آمیختن فروهر مینوی با نیروهای دیگر شکل گرفت. از این رو آینه به عنوان نمادی از آن، بالای خوان نوروزی نهاده می‌شود. آینه دیگری هم هست که تخم مرغ روی آن می‌گذارند. نهادن آینه خوان عروسی نیز به همین مناسبت است. زیرا عروسی مقدمه زایش است و فروهرها به تشکیل نطفه یاری می‌کنند. جنبش تخم مرغ روی آینه هم نماد تولد و حرکت است. (2) 

 راوی نیز بار دیگر حافظه آینه‌اش را به شهادت می‌طلبد تا بر پیوند خود و شوهرش صحه بگذارد:

یادت هست روز اسباب‌کشی؟ محمود محکم به تو تنه زد. لرزیدی. ترسیدی. نزدیک بود بیفتی. بعد بردیمت تواتاق‌خواب. وقتی محمود بغلم می‌کرد و می‌بوسیدم، تو هم بودی. توهم می‌دیدی.

حاصل این پیوند جسمانی به قیاس معنای نمادین آینه- اگر در آینه دید که خوشگل بود، پسر آرد و از غم فرح یابد. (3)- باید فرزند پسری باشد که هست. زن ابوذر را به دنیا می‌آورد. امام جعفر صادق نیز بر این تعبیر چنین صحه می‌گذارند:

حضرت صادق فرماید دیدن آینه به خواب شش وجه بود. اول زن، دویم پسر،...، چهارم یار و دوست،... . (4)

اما جنگ این زوج را از هم دور می‌کند. راوی زن عادی است، اما ریش محمود نشان از اعتقاد‌های دینی و گرایش سیاسی وی به نظام دارد. این اعتقادها او را به میدان جنگ ایران و عراق می‌کشاند و مرحله‌به‌مرحله بر پختگی و معصومیت وی می‌افزاید. اما زن در همان سطح اولیه خود می‌ماند و به همین دلیل با افزایش هر مرحله از نقص جسمانی شوهر، دچار مشکل بیش‌تری می‌شود. عدم آمادگی روحی زن جوان و عامی برای مقابله با مشکل‌هائی که برای شوهر محبوبش پیش می‌آید، باعث می‌شود او روز به روز از وی دورتر شود. زن در آغاز فقط با ریش زبر محمود مشکل داشت:

یادت هست ریش‌هایش را می‌کشیدم؟

طفلک از شدت درد سرخ می‌شد و اشک ازچشم‌هایش می‌ریخت. می‌گفتم این‌ها را بزن. این‌ها چی‌یه؟ خجالت می‌کشید.

در مرحله بعد زن با زائده گوشتی حاصل از قطع دست او مشکل پیدا می‌کند. مشکلی که تا مدت‌ها به طول می‌انجامد و او را تا مرز جدائی روحی از محمود پیش می‌راند:

توده کله‌قندی احساس عجیبی را درونم به وجود می‌آورد.

یکهو سردم می‌شد. یخ می‌زدم. احساس می‌کردم با موجود ناقص‌خلقه‌ئی هم‌بستر شده‌ام. خودش هم فهمیده بود. می‌گفت: «می‌خوای ریشمُ بزنم؟»

محمود که نمی‌تواند دستش را بازگرداند، با حل مشکل پیشین می‌کوشد به داد دل و روح زن برسد:

بی‌چاره چقدر به من می‌رسید! خرید درست وحسابی، هدیه، حمام هم رفته بود و دیگر از آن همه موی زبر توی صورتش خبری نبود. خیلی سعی کردم، اما باز نشد. زد زیر گریه و چند روز بعد دوباره ساکش را بست و رفت.

اما ضربه روحی زن از وضعیت مردش، عمیق‌تر از این حرف‌ها است و به‌آسانی درمان نمی‌شود. در ضمن سرنوشت خواب هول‌ناکی برای وی دیده است؛ او که قدر داشته‌هایش را نمی‌داند، با از دست دادن نعمت از پی نعمت مجازات می‌شود، شاید به خود آید و در زمان حال زندگی کند. در نتیجه هر مرحله از تلاش او برای چیره شدن بر چندش درونی‌یش با حادثه سخت‌تری ناکام می‌شود. پس از توده کله‌قندی، او باید به سرفه‌های محمود عادت کند. اما نمی‌تواند:

سرفه می‌کرد‌، سرفه‌های طولانی. تا می‌خواست دو- سه کلمه حرف بزند، سرفه می‌آمد سراغش. یاد گرفتیم زیاد باهاش حرف نزنیم، زیاد از او نپرسیم.

 

شب و روز سرفه. تا می‌آمد تو بغلم، به سرفه می‌افتاد. صورتم، گردنم، همه بوی بزاقش را گرفته بود. همان روزها بود که با ابوذر رفتم خانه عزیز. او هم رفت خانه خودشان. به تو هیچی نگفتم. اما تو داشتی می‌دیدی. کلی با عزیز حرف زدم. گفتم: «دیگه نمی‌تونم.»

عزیز حرف خودش را می‌زد: «گیرم ازش جدا شدی، تکلیف این بچه چی می‌شه؟ گیرم که تو حوری بهشتی، کی زیر بار نگه‌داری این بچه می‌ره؟»

برگشتم خانه ، نشستم روبه‌روی تو و هی اشک ریختم. تو هم پابه‌پای من گریه کردی. ابوذر هم از گریه ما، گریه‌اش گرفت. دیگر هیچ حرفی نداشتیم که به هم بزنیم. به هر بهانه‌ئی بود، از او دوری می‌کردم. حتا شب‌ها به بهانه تلویزیون همان‌جا می‌خوابیدم تا با سرفه‌هایش از خواب نپرم.

 و اما در تمام این مرحله‌ها است که زن و آینه‌اش با همند تا در این سعی برای خودسازی و سلطه یافتن بر تمایل‌های درونی، معنی دیگری از آینه جلوه‌گر ‌شود:

انسان را از جهت این‌که مظهر ذات و صفات و اسماء حق است، آینه گویند.

عشق نیز حکم آینه را دارد که در آن حالت‌ها و درجه‌های استعداد هر عاشقی مثل صور محسوس در آینه حسی نمودار می‌شود.

عاشق آینه قدرت و تصرف و جلوه جمال معشوق است. دل شکوه‌مند عاشق آینه‌ئی است که نور جمال حق در آن متجلی است. (5)

زن اگر تا مرحله جدائی مکانی از محمود پیش می‌رود، در نهایت می‌بیند به دلیل عشق نمی‌تواند از او دل بکند. بنابراین یک‌بار دیگر می‌کوشد با واقعیت کنار بیاید و محمود را همان‌گونه که هست، بپذیرد:

تصمیم گرفتم هرجور هست، احساس چندش‌آور درونی‌یم را از بین ببرم. قصد کردم تا این بار وانمود کنم، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. با گرمی تمام به آغوشش بکشم، ببوسمش. حتا توده مخروطی‌شکل را با دست بگیرم و وانمود کنم از لمسش لذت می‌برم. ریش بلند و زبرش را تحمل کنم و از سرفه‌هایش فرارنکنم.

تو هم موافق بودی. از خنده‌هائی که به من تحویل می‌دادی، معلوم بود. دستی هم به سر و روی خودم کشیدم. خیلی وقت بود سراغ بزک نرفته بودم. با زبان بی‌زبانی به من گفتی: «چقدر خوشگل شدی!»

کلی هم به تو رسیدم. حسابی برق افتاده بودی! نورت چشم آدم را می‌زد.

  این اوج خودسازی زن است و رسیدن به کمال:

آینه را در خواب دیدن نشانه سعی در رسیدن به کمال است که به شکست یا آگاهی می‌انجامد.

دیدن آینه [در خواب] تذکر به خودشناسی می‌دهد.

خود را در آینه دیدن: خواب‌بیننده به وجود خطائی در خود پی می‌برد یا این‌که این خطا به او گوش زد می‌شود. (6) 

رسیدگی به آینه و او را نیز چون خویش‌تن از غبار زدودن موجب می‌شود زن با ذات آینه یکی شود و خود چون او به شفافیت برسد؛ به نور تمام. همان‌‌گونه که در تعبیر خواب امام جعفر صادق آینه به معنی زن، یار و دوست آمده بود. اما سرنوشت فاجعه عمیق‌تری را برای او رقم زده است:

یک نفر نشسته بود روی صندلی. یک توده بود، با یک دست، یک سر و گردن و یک نیم‌تنه که مدام سرفه می‌کرد.

پایان داستان است و خواننده می‌ماند و یک سؤال بزرگ که زن در این وضعیت مردش چه خواهد کرد؛ اوئی که آن‌همه مادی بود و برای عشق‌ورزیدن به جسم کامل و نه ناقص وابسته بود. او که جوان است و از دیدن زوج‌های جوان دلش مالش می‌رفت:

تنهائی کلافه‌ام کرده بود. توی کوچه و بازار مدام به زن و شوهرهای جوان خیره می‌شدم. به دست‌های‌شان که به هم گره خورده بود یا انگشت‌ها که با حلقه هم بازی می‌کردند.

یک پاسخ می‌تواند این باشد:

اگر محمود در مهلکه نبرد چنین آب‌دیده می‌شود که به معصومیت محض دست می‌یابد، زن در حریم کوچک خانه‌اش چنین رشد عظیمی می‌کند. و این تغئیر- اگرچه کند در طول داستان در او رخ می‌دهد- موجب می‌شود امید آن را داشته باشیم به کمک نیروی عشق با این وضعیت نیز راه بیاید. اما به‌راستی چنین توان عظیم و طاقت‌فرسائی در او هست و نومیدی بر امید چیره نمی‌شود؟!g

 

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------

1- لوفلر، دلاشو، م. زبان رمزی قصه‌های پری وار، جلال ستاری. تهران: توس، 1366، ص104.

2- یاحقی، محمدجعفر. فرهنگ اساطیر. تهران: سروش، 1369، ص53.

3- تعبیر خواب

4- شیخ ابوالفضل جیش‌بن‌ابراهیم‌التفلیسی. تعبیر خواب (متن کامل ابن‌سیرین و دانیال پیغمبر). تهران: پل، 1378، ص58.

5- فرهنگ اساطیر، ص54

6- کورت، هانس. فرهنگ جامع تعبیر خواب. تهران: انتشارات تهران، 1374، ص114.

 

 

 

 


 



جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شمارههای پيشين  
   
از دل برآيد   .    روز من    .    فیلم‌نامه    .    داستان    .    نقد    .    معرفی کتاب    .    برگ سبز  
     
هزارتو    .    این‌سو و آن‌سوی متن   .    گفت و گو   .  
نامه   .    آینه‌های دیگر    .    English