دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

________

نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی
ــــــــــــــــــــــــــ

 

نشر آفرینگان

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی

وحید مقدم
________

نشر ققنوس

آونگ خاطره‌های ما
عباس معروفی

________

 
نشر ققنوس



دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



پیکر فرهاد
عباس معروفی
________

نشر ققنوس



سال بلوا
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

  کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ

فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا

 
 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________
 

نشر زریاب

چشمه عشق

نرگس (الهام) یکتا
ـــــــــــــــــــــ

نشر مرداد

خانه‌ئی برای عشق

نرگس (الهام) یکتا ___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان

مرگ رنگ
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر ثالث

اسپاگتی با
سس مکزیکی


علی‌رضا آبیز
___________
 

نشر نارنج

نگه‌دار باید
پیاده شویم


علی‌رضا آبیز
___________

 

 


کیمیاگری (7)

درون‌کاوی رمان سال‌ بلوای عباس معروفی

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

 

 

 

این بخش از کتاب کیمیاگری را برای شماره نوروز 87 گذاشته بودم. اما تراکم کاری و خستگی آن را از یادم برد. ناگزیر با یک‌ ماه تأخیر تقدیم خوانندگان می‌کنم.

سردبیر

 

 

 

د- نوروز

بخش زمانی دیگری که در سال بلوا کاربرد خاصی دارد، ماه‌ها، به ویژه ماه‌های نجومی است که به تفصیل در مقاله "بار دیگر" مورد مداقه قرار داده‌ام. به تبع آن نیز کارکرد چهار فصل را در سال بلوا تبیین کرده‌‌ام. اما آن‌چه در این میان هنوز توضیح می‌طلبد، ماه فروردین، به ویژه عید نوروز است.

در نوروز دکتر معصوم به خانه سرهنگ نیلوفری می‌آید تا از نوش‌آفرین خواست‌گاری غیررسمی کند. برای نوش‌آفرین هم موقعیت تازه و در عین حال شگفتی است. او عشق حسینا را در دل دارد و انسان جدیدی شده است. هم زمان با طبیعت، همه چیز برای او نو شده است و خود نیز نگاه نوینی به همه چیز پیدا کرده است. در واقع بر سر نوش‌آفرین همانی آمده است که میرچا الیاده می‌گوید با جشن های سال نو اشتیاقی به از نو تازه شدن جهان، احتمال ورود به تاریخی نو، در جهانی از نو زاده شده، یعنی از نو آفریده شده [اسطوره، راز، رؤیا، ص34] وجود دارد. هم چنین در جامعه‌های باستانی، برای مثال سومریان:

میان عید و ازدواج- یا به عبارت دیگر عشق ورزیدن- نیز ارتباطی است... . این همان پیوندی است که از یک سو، میان عید و قربانی انسان وجود دارد و از سوی دیگر، این قربانی را با عشق و عصمت مرتبط می سازد... . از دیرباز، به واسطه خصیصه بی‌گناهی و عشق کسانی که در این فرهنگ قربانی‌شدن در تقدیر آنان بوده است، متمایز و ممتاز شده‌‌اند. وجود عشق و عصمت سبب شده است که از این رفتار آئینی، نماد و رمز عرفانی و آسمانی پدید آید و با مفاهیم الهی پیوستگی یابد. این‌گونه قربانی بدوی و واقعی به واسطه تاریخ تطور مفاهیم فرهنگی و اجتماعی به شهادت بدل شده و با عرفان و مفاهیم اخلاقی و دینی پیوند خورده است. [شناخت هویت زن ایرانی، ص314]

به همین سیاق با پذیرش معصوم به عنوان شوهر آتی در نوروز نخستین رمان، نوش‌آفرین دل‌دارش؛ حسینا را قربانی می‌کند. در عید آخرین رمان نیز خود به قتل ‌می‌رسد. گوئی قربانی شدن در تقدیر آنان بوده و هر دو بدین واسطه متمایز و ممتاز شده‌اند. گرچه هر دو آن‌ها در عشق‌شان عصمت نورزیده بودند، اما هر یک به شکلی به تطهیر می‌رسند یا می‌کوشند مطهر شوند. نوش‌آفرین با زندانی معصوم و سپس مقتول شدن، سیر تنزیه و تطهیر را طی می‌کند و حسینا نیز با نامش و کرداری که در پیش می‌گیرد.

نام حسینا اشارتی به سالار شهیدان؛ حسین (ع) است. امام با یزید می‌جنگد و سرانجام شهید می‌شود، حسینا نیز با یزید زمانش می‌جنگد. هر چند نمی‌دانیم سرانجام به شهادت ‌می‌رسد یا نه. در هر حال او به عشقش به نوش‌آفرین وفادار می‌ماند و عارفانه با سرنوشت تلخ خود و تلخ‌کامی‌یش راه می‌آید. او در دوران فراق نوش‌آفرین، به رغم این‌که مرد جذاب و محبوب زنان است، عصمت می‌ورزد و به دل‌داده‌اش خیانت نمی‌کند. اما در نام رمزی‌یش، افزون بر مجاهده، عشق‌انگیزی و عصمت، نوعی تیره‌بختی یا سرنوشت تلخ پنهان است. به‌گونه‌ئی‌که آدمی را وا می‌دارد بیندیشد قربانی شدن اساس و جوهر سرشتی وجود او است. این جوهر سرشتی، در فرم رمان هم وجود دارد. زیرا حسینا در طول رمان هرگز حضور مستقیم ندارد یا راوی از منظر او به روایت ماجراها نمی‌پردازد. ما فقط از دید نوش‌آفرین او را می‌خوانیم یا از دیدگاه وی مشخصه‌هایش را در می‌یابیم. حتا نویسنده تا آن‌جا پیش می‌رود که از زبان میرزا حسن رئیس در وجود او شک می‌کند [ص345] که البته برای حسینا نقطه‌ضعف به شمار نمی‌رود. بل‌که به او وجه حماسی و اسطوره‌ئی می‌بخشد که می‌تواند هدف نویسنده هم باشد. در توضیح این نوع شخصیت‌پردازی می‌توان به نظر کتایون مزداپور در کتاب شناخت هویت زن ایرانی استناد کرد:

این گونه سعادت یا شقاوت هم‌‌راه با عشق‌انگیزی، خصیصه‌ئی است که در سیاوش هم دیده می‌شود. در شاه‌نامه ارج و بزرگی و رادی سیاوش حاصل وجود ارزش اخلاقی مشخصی در کردارهای وی نیست که در حادثه‌های داستانی انعکاس یافته باشد. بل‌که بی‌گناهی و ستم‌دیدگی عنصر اصلی در پدید آوردن ارزش و خوبی او است. [ص302]

 

ه- سال

سال واژه‌ئی است که نیمی از نام رمان را تشکیل می‌دهد. بر مبنای واژه دوم نام رمان:

1- سال به آشوب و به یقین ویرانی منتسب می‌شود. در نتیجه موتیف ویرانی حتا در عنوان رمان، خود را به رخ می‌کشد.

2- کلمه سال مفرد است و قاعدتا باید یک سال تقویمی از حادثه‌ها و ماجراها باشد یا طول زمان نمایشی رمان سی‌صدوشصت‌وپنج روز/ یک سال باشد. اما در عمل بلوا چند سال طول می‌کشد و زمان تاریخی رمان بسی طولانی‌تر از یک سال است. سرانجام این‌که میرزا حسن رئیس که خود در آن دوران زیسته است، می‌گوید نمی‌داند سال بلوا کی شروع شد و حتا مدعی می‌شود:

«این چیزهائی که تا به حال برات گفتم مربوط به قبل از سال بلوا بود. از فردای آن شب سال بلوا شروع شد. خیال نمی‌کنم بتوانی بفهمی، اما یادت باشد که ناامنی بدترین بلائی است که سر ملتی می‌آید، بی‌قانونی، بی‌نظمی، به فکر مردم نبودن و این چیزها، بعدش هم بلوا شد.» [ص344]

یا در صفحه 346 قتل سروان خسروی را مقدمه آغاز سال بلوا می‌داند. در حالی‌که در کتاب، از بلوای پس از مرگ او نشانی نیست. میرزا حسن رئیس می‌گوید:

«سال بلوا از همان لحظه شروع شد. بشکه باروت جرقه می‌خواست، هیچ‌کس هم نمی‌توانست جلوش را بگیرد، حالا این جرقه نوش‌آفرین بود؟ حسینا بود؟ سیاوشان بود؟ نمی‌دانم باسی، من این همه کتاب خوانده‌ام، این همه مجله خوانده‌ام، میان مردم بوده‌ام، اما هرگز این را نفهمیدم.» [صص7- 346]

دقت شود که این عبارت‌ها در دو صفحه پایانی کتاب می‌آید. یعنی آن‌چه تاکنون خواننده خوانده، سال بلوا نبوده است و نیست! شاید خواننده احساس کند رودست خورده است و برنجد. اما واقع امر این است که معروفی با چنین تمهیدی، مطابق این گفته دریدا ساختارشکنی کرده است: در هر متن عنصرهائی وجود دارد که عدم‌تطابق مفهوم عمقی آن متن با آن‌چه بیان می دارد را نشان می‌دهد. دی‌کانستراکت کردن (ساختارزدائی) عبارت است از استخراج عدم‌تناسب منطق مفهومی و حسی. [ساختارشکنی چیست؟، ص11]

 

14- عدد

عددها حضور دوگانه‌ئی در سال بلوا دارند. گاه آشکارا- برای مثال در عنوان فصل‌های رمان قرار می‌گیرند- گاه درونی و پنهان هستند. مانند خود سال در عنوان رمان که عدد و تقویم را به ذهن متبادر می‌کند یا عدد چهار که از تشکل عنصرهای اربعه؛ آب، باد، خاک و آتش مطرح شده در رمان پدید می‌آید. یا بیش‌تر شخصیت‌ها در صحبت‌های خود از عدد استفاده می‌کنند و گاه برخی رقم‌ها به شخصیت خاصی تعلق می‌گیرد و حتا کسی مانند غلام‌حسین ‌تک در نام خود عددی را یدک می‌کشد. عددها در وجه صفت شمارشی، عدد ترتیبی و... و ضرب‌المثل‌ها نیز استفاده می‌شوند. شاید این همه مصرف عدد در کلام شخصیت‌ها یا توصیف‌های راوی، به ساختار اقتصادی جامعه رمان برگردد. در این جامعه به‌تازگی شهر شده که مرکب از فئودال‌ها، خرده‌بورژوازی نوپا، رعیت، چوپان و کارگر است، بسیاری شخصیت‌ها مغازه‌دار و اهل معامله‌اند. بنابراین حتا پزشک آن به دلیل سر و کار داشتن با این همه پیشه‌ور و تاجر و معامله‌گر، از عدد، فراوان سود می‌جوید و عدد نقش مهمی در محاسبه‌های مادی و معنوی او دارد. در این جامعه، به دلیل ساختاری که بیان شد، بیش‌تر عددهائی به کار می‌رود که تک‌رقمی است. زیرا در جامعه ایلیاتی بدوی، شمارش با انگشت‌های دست انجام می‌شود و عددهای صد به بالا، کلی، عظیم و مبهم است و معدود معمولا غیرمادی است یا دور از دسترس جلوه می‌کند. به همین دلیل اغراق‌های‌شان را با چنین رقم‌هائی اعلام می‌دارند. این بحث را می‌توان به‌ترتیب زیر بسط داد:

 

الف- عدد یک

عدد یک رقم اختصاصی نوش‌آفرین؛ شخصیت اول رمان سال بلوا است. سرهنگ نیلوفری به او می‌گوید یکی‌یک‌دانه هم که هستی. [ص255] تفرد و نیز فردگرائی نوش‌آفرین از نخستین تصویرهائی که از کودکی‌یش عرضه می‌کند، تا آخرین آن‌ها به هنگام مرگ و پس از آن تداوم دارد:

نوش‌آفرین از ابتدای زندگی‌یش در خانه‌ئی می‌گوید که یک سرسرا، یک پنج‌دری، یک سه‌دری [ص47] داشت و زیر طاق بین هر دو ستون یک زنجیر کلفت از بالا آویزان بود. [ص46] او یک دست زیر چانه [ص207] پای پنجره می‌نشست و یک بار دو مرد را دیده بود که یکی سکسکه ‌می‌کرد. [ص207] از زمانی هم می‌گوید که یک تخته‌پاره‌ئی، چیزی در جوی آب می‌انداخت [ص184] تا ببیند خود زودتر به خانه می‌رسید یا آن چیز، تا از این طریق موجودیت خود را در جهان هستی قرینه‌سازی کند. زمانی را هم به یاد می‌آورد که انگار بچه بوده‌ام که یک روز در شیراز دیده‌ام ... که پدر یک کشیده سرهنگی می‌خواباند بیخ گوش مادر. [ص191] و زمانی نیز خود چنین سیلی دریافت می‌کند: یک کشیده سرهنگی آمد تو صورتم. [ص198]

هر چند گاهی این یک‌ها زائد و حشو می‌نماید یا می‌توان به جایش از یای نکره استفاده کرد (در همان لحظه یک چیزی مثل سنگ‌ریزه پشت سرم در ایوان به زمین افتاد. [ص139]- حسینا گفته بود که شهربانی را مثل یک بشکه باروت می‌فرستد هوا. [ص90]- عباس آقا صندوق‌ساز، توی یک صندوق نشسته بود و میخ می‌کوبید. [ص87]) اما هر چه در رمان بیش‌تر دقیق می‌شویم، بیش‌تر به هدف‌دار بودن کاربرد این عدد پی می‌بریم. به‌ویژه که اگر در رمان پیشین و پسین معروفی، یعنی سمفونی مردگان و پیکر فرهاد دقیق شویم، این همه کاربرد یک را نمی‌بینیم و مشخص است استفاده از این کلمه عادت خطای نویسنده نیست و او آگاهانه از آن استفاده کرده است. در ضمن بیش‌تر کاربرد این واژه را وقتی شاهدیم که نوش‌آفرین حدیث نفس می‌گوید؛ چه از آغاز آشنائی‌یش با حسینا، چه در مورد معصوم. او نخستین بار حسینا را بر پله‌های شهرداری ایستاده می‌بیند، با یک دست در جیب سینه [ص18] و وقتی از رابطه‌اش با حسینا می‌گوید، گوئی حوا؛ نخستین زن عالم است: اولین بوسه جهان را آن‌جا کشف کردم. [ص334]

نوش‌آفرین به‌سان همه دختران جوانی که برای نخستین بار با جنس مخالف رابطه برقرار می‌کنند، از آن رابطه تأثیر عمیقی می‌پذیرد و بارها دقایق آن را در ذهن مرور می‌کند. هر بار که او به ذکر این خاطره‌اش می‌نشیند، از عدد یک استفاده می‌کند تا بر تشخص و ویژگی‌یش بیفزاید. به ویژه که با آب و تاب و ذکر مقدمات شرحش می‌دهد:

بهش گفتم که امروز می خواهم اعتراف کنم و بگویم که فقط یک خواهش دارم، یا شاید یک آرزو، فقط یکی... . زندگی ما جوری است که برای تحقق خواسته‌ام باید... هزارویک راه پیدا کنم... اما من فقط یک آرزو دارم و این حق را دارم که از تو بخواهم به تنها آرزوی من جواب رد ندهی. دلم می‌خواهد فقط یک شب را با تو به صبح برسانم... فقط می خواهم یک شب را تا صبح پیش تو باشم. [ص280]

این یکها تأکید بر نیاز عاشقانه گناه‌آلود دختر جوانی است که در حسرت وصال می‌سوزد و گرچه بدان ‌می‌رسد، اما نمی‌تواند آن را همیشگی کند و پس از ازدواج با معصوم آرزومندانه می‌گوید چه‌قدر دلم می‌خواست همه عمرم را بدهم و یک شب دیگر در انتهای کوزه‌گری بخوابم. [ص327] و با حسرت به یاد می‌آورد در پرتو نور ماه تنها یک بار او را بوسیده بود. [ص107] و همین گناه است که سرانجام سرنوشت تراژیک او را رقم می‌زند.

همه چیز در ارتباط با حسینا تک است و همه دنیای نوش‌آفرین نیز در اوی دردانه‌اش خلاصه می‌شود. بنابراین ناخودآگاه در هر وصفی که از او، خصوصیت‌هایش یا محل زندگی‌یش عرضه می‌کند، نشانی از این عدد می‌یابیم:

شنیده بودم که یک کوزه‌گری در میدان تعزیه هست... یک خمره بزرگ هم روی سکوئی بیرون از مغازه بود. [ص195]

در وصف حجره حسینا می‌گوید:

و یک طاق گنبدی و روزنه‌ئی که روشنائی از آن بالا می‌رفت. [ص197] 

 و وصف حالت او:

می‌ترسیدم سرم را برگردانم و ببینم در میان آن همه مجسمه و کوزه و خمره، او هم یک مجسمه است. [ص195]

و یکی از ساخته‌های حسینا فرهادی است که یک دست درون سنگ دارد. [ص199] و نوش‌آفرین به او می‌گوید حتا یک بار هم به خانه ما نیامدید. [ص200] و بعدها که او را میان سینه‌زن‌ها می‌بیند، چشم‌هاش را به یکی از لاله‌ها- به قرینه نوش‌آفرینی که روزی کشته خواهد شد- دوخته بود. [ص182] و وقتی به این‌ها و بودنش در کنار حسینا می‌اندیشد، وزنه بزرگی به اندازه آسمان کوچک می‌شد و از بالا فرود می‌آمد، اندازه یک حبه انگور می‌شد و... . [ص202]

اغراق نوش‌آفرین که در جمله‌های شاهد صفحه 280 کاملا آشکار است- و نیز شرح حالت مادر معصوم در روز خواست‌گاری که پلک‌زدنش یک ساعت طول می کشید [ص185]- فقط در حیطه وصف حالت‌ها یا آرزوهایش محدود نمی‌ماند. بل‌که در ضرب‌المثل‌هائی که به کار می‌برد نیز، مشهود است. به حسینا می‌گوید من یک موی تو را به صد تا امثال دکتر معصوم نمی‌دهم. [ص275] اما بی‌هیچ مقاومتی به عقد معصوم در می‌آید و به همین راحتی از آن سوی بام اغراق پائین می‌آید و درباره عشقش و حسینا می‌اندیشد:

یک لحظه که یادش افتادم، گفتم چه می‌دانم، شاید دیگر نبینمش، شاید یک احساس دخترانه بوده و گذشته... . [صص 5- 164]

نوش‌آفرین در وصف دکتر معصوم و حیطه کاری او نیز با عدد یک بازی‌ها دارد. البته این‌جا هم دقیقا مانند مورد حسینا به دلیل تازگی دنیا و محیط کاری او برایش. معصوم از جامعه بسته سنگسر فراتر رفته و مسلح به علم دنیای روز آن وقت بازگشته است. بنابراین نوش‌آفرین در مورد او، استفاده از عدد یک را ابتدا از خود شروع می‌کند. وقتی معصوم به خانه‌شان می‌آید روز دیدار اول یک دسته مو را همین‌جوری روی سرم سنجاق کرده بودم. [ص185] و پس از آن روزی خود تصمیم می‌گیرد به مطب دکتر معصوم برود. در توجیه آن می‌گوید:

به مادر گفته بودم که شب‌ها خوابم نمی‌برد، تیرهای سقف را می‌شمرم، یک بار از این سر، یک بار از آن سر. اما همیشه از آن سر که می‌شمرم، یکی کم می‌آورم... . [ص176]

 

دکتر معصوم یک بار هم به خانه ما آمده. [ص177]

و مطب را چنین می‌بیند:

یک تابلو نقاشی به دیوار آویخته بود که ابوعلی سینا را بالا سر یک بیمار مالیخولیائی نشان می‌داد. یک عکس از مرحوم پدرش روی میز گذاشته بود. [ص177]

و وسایلش نیز چنین بود:

یک سرکاغذ طبابت هم بود که برای بیماران نسخه می نوشت و یک مهر برنجی کوچک که زیر امضاش را مهر کند. [ص173]

و نوش‌آفرین برای حق معاینه او سه تا اسکناس چروکیده یک‌تومانی از کیفش در می‌آورد. [ص180] و دکتر معصوم نیز بعدها چنین با عدد یک سر و کار دارد:

کتش را به جارختی گیر داد، جلیقه‌اش را درآورد و به دسته صندلی آویخت. هر کدام یک‌جا. [ص164]

و بعد که برای خواست‌گاری نوش‌آفرین می‌آید، نوش‌آفرین چنین می‌کند:

یکی‌یکی لباس‌هام را پوشیدم و درآوردم. [ص162]

 

یک لحظه فکر کردم لباسی بپوشم که حسینا هم خوشش بیاید. [ص163]

اما خوش‌بختی نوش‌آفرین پس از ازدواج با دکتر معصوم دیری نمی‌پاید. با شوهرش به نزاع برمی‌خیزد و برای کسب ساده‌ترین حقوقش تلاش می‌کند. من یک زنم. دلم می‌خواهد پیرهن زنانه بپوشم. [ص84] اما همه تلاش معصوم در نفی زنانگی او است. در مقابل نوش‌آفرین هر چه بیش‌تر در جست و جوی "من" زنانه‌اش است. دلش فرزند می‌خواهد و آرزومند است گام بعدی زنانگی‌یش را بردارد؛ یعنی مادر شود. اما معصوم عقیم است و روان در حسرت مادر شدن نوش‌آفرین به خواب پناه می‌برد: در خواب... یک پسر زائیده بودم... تا صبح مثل یک گاو شیرده به او شیر می‌دادم... . [ص325] حتا خواب می‌بیند از حسینا بچه‌دار شده است: دو تا بچه خوشگل، یک دختر و یک پسر. [ص158] اما همه این‌ها خواب و خیال است. در نهایت نوش‌آفرین شکست ازدواجش را پذیرا می‌شود و آرزو می‌کند کاش می‌توانست:

ابوالمعالی محضردار را خبر می‌کردم که یک بار دیگر به خانه‌مان بیاید و آن‌چه بسته است، فسخ کند. [ص254] زیرا کار به جائی کشیده بود که به اعتراف خودش یک هم‌زبان ندارم... [ص140] یا حتا یک نفر را نداشتم که باش درد دل کنم و از حسینا براش حرف بزنم. و وقتی بی‌حوصله به پنجره پناه می‌برد و به کوچه می‌نگرد:

دو زن و یک پسربچه، در تاریکی کوچه را طی کردند. سگی سر کوچه، دم فلکه نشسته بود و دمش را سرخوشانه به زمین می‌زد، یکی این طرف، یکی آن طرف.

تا این‌جا نشان دادم در همه حال و همه جا عدد یک است که تشخص دارد. زیرا همان‌طور که پیش‌تر گفتم، پدری که او را یکی‌یک‌دانه وصف کرده بود، ناخواسته تفرد و فردگرائی را در روان نوش‌آفرین سیلان داده بود. پس نوش‌آفرین عاشق حسینا، این مرد ناب می‌شود، به عقد معصوم؛ تک‌پزشک شهر در می‌آید و در هنر نیز وقتی حرف آن نوازنده هنرمند یگانه می‌شود، با حسرت می‌گوید بین این همه آدم یک مرد این‌جوری نداریم. [ص67] خود نیز با اسارت در کنج خانه و سرانجام مقتول شدن، سرنوشت یگانه‌ئی می‌یابد.

نوش‌آفرین عدد محبوبش را در وصف دیگران و محیط‌‌شان نیز به کار می‌برد. منتها با شدت کم‌تر. برای مثال از پدر خانه‌نشینش می‌پرسد می‌خواهید یک‌جائی برویم؟ یا با او که به مغازه درویش خیرالله رفته بود، یک چتر نیم‌دار [ص146] در آن‌جا می‌بیند یا جاوید در اتاقش یک تخت‌خواب چوبی گذاشته بود، یک میز و صندلی هم وسط. [ص154]

 

الف- 1- ترکیب‌های عدد یک

یک‌باره

اما عدد یک در رمان، فقط در خدمت مفهومی که تاکنون شرح داده شد، به کار نرفته است. برای نوش‌آفرین بی‌قرار و مضطربی که پیش از ازدواج سر در پی حسینای گم‌شده می‌گذارد و از این و آن می‌پرسد این‌جا یک کوزه‌گری نداشت [ص213] و بعد جسورانه پا در مطب دکتر معصوم می‌گذارد تا او را به خواست‌گاری از خویش ترغیب کند، یک در ترکیب با "باره" نشانه تنش‌ها و اضطراب‌های روحی و آنی بودن بسیاری اندیشه‌ها و اعمالش می‌شود:

یک‌باره دست‌هاش را دور بازوهام احساس کردم. [ص139]

 

یک‌باره به صرافت مادرم افتادم. [ص207]

یا

با یک چرخش سرم را برگرداندم و از پنجره به شاخه‌های درخت نگاه کردم. [ص230]

این اضطراب در دیگران هم نمایان است. معصوم دستش را یک‌باره به سرش می‌برد و به موهاش چنگ می‌زد. [ص61] یا گفت: «بروز نمی‌دهد. یک‌باره می‌خواهد رو کند.» [ص222]

ترکیب یک‌باره را در وضعیت شهر نیز می‌توان مشاهده کرد: نان... یک‌‌باره باد کرد و روی دست نانواها ماند. [ص230]

 

یک‌لحظه

خلق‌الساعه اندیشیدن و عمل کردن نوش‌آفرین با ترکیب دیگری نیز نمودار می‌شود. او بارها یک لحظه را با عنوان قید زمان به کار می‌برد. در حالی‌که این ترکیب فقط یک بار برای حسین‌خان به کار می‌رود: در یک لحظه دست حسین‌خان بی‌اختیار به طرف موزرش رفت. [ص74] و بقیه موردها از آن او است:

یک لحظه احساس کردم شاید چشم‌هاش می‌بیند.

 

یک لحظه فکر کردم لباسی بپوشم که او هم خوشش بیاید. [ص163]

 

یک لحظه که یادش افتادم، گفتم چه می‌دانم. [صص 3-162]

 

یک لحظه به فکرم رسید که ماهی‌ها از ترس آدم‌ها ماهی شده‌اند. [ص63]

 

یک لحظه اطمینان یافتم... . [ص195]

 

الف-2- عدد یک و دیگر شخصیت‌ها

شخصیت‌های دیگر رمان نیز از این عدد استفاده می‌کنند. به ویژه دکتر معصوم. شاید به تأسی از هم‌سرش که این عدد را بسیار از او شنیده است. در فصلی که از منظر او روایت می‌شود، نوش‌آفرین یک بار هم حسرت رقصیدن را خورده بود. [ص83] یا مستقیم در وصف نازو می‌گوید از فاحشه یک درجه هم بالاتر است. [ص291]

معصوم پریشانی روحی خود را نیز با این عدد نشان می‌دهد: آدم نمی‌دانست تا یک ساعت دیگر زنده می‌ماند یا خیر. [ص83] یا هنگام اجرای مراسم دار روی یک صندلی نشسته بود. مقداری دارو، پنبه، الکل، روی یک جعبه چوبی گذاشته بود و خودش یک پا به دیوار، دست به سینه ایستاده بود. یا یک دست در جیب شلوار و دست دیگر محو شده در سینه کت. [صص 6- 85]

عدد یک در توصیف ماجراها یا کنش دیگر شخصیت‌ها نیز به کار برده می‌شود:

- زن میرزا حسن رئیس در مطب دکتر معصوم درباره نوش‌آفرین می‌گوید من یک بار دیده بودمش. [ص117]

- اکبر لوطی می‌تواند یک سطل آب را در یک لیوان ‌جا می‌دهد. [ص105]

- آقاجانی می‌گوید یک روز صبح بکش، یک روز شب بکش، یک روز نکش. [ص312]

- پیرمردی دم میدان یک لگن کاه‌گل جلوش گذاشته بود... . [ص181]

- اخوی حالت فیلسوفی را داشت که دارد به یک چیز مهم فکر می‌کند. [ص226]

- تنها یک سوار به سرعت باد از برابر شهربانی گذشته بود. [ص220] و ناگاه صدای یک گلوله پیچید. [ص48] و قشقرق اگر نه همان لحظه، تا یک ساعت بعد حتما راه می‌افتاد. و بعدها مادر گفت که پدر در سال‌های گذشته خواهرش را به ضرب یک گلوله کشته است. [ص45]

- همین مادر گریه‌های او و دخترش را بی‌هوده می‌داند و می‌گوید اشک صد من یک غاز می‌ریزید. [ص256] یا به نوش‌آفرین می‌گوید یک بار چهار ساله بودی یا پنج ساله که خودت را از پله‌ها پرت کردی. یک بار هم در همین روز... . [ص44]

- پدر نیز می‌گوید از وقتی قدرت را به سروان خسروی تفویض کرده‌ام، هنوز فرصت نکرده‌ام یک بار شماها را در باغات درگزین بگردانم. هنوز فرصت نکرده‌ام یک نامه به این شوهرخواهر ابله بنویسم... . یادتان هست که حتا یک بار شاه به خانه ما آمد؟ [ص145] یا جای دیگری در صفحه 42 می‌گوید مگر بچه‌ئی؟ بگذار حکم شاه برسد، یک ساعت این‌جا نمی‌مانیم.

جاوید گفت: « این سرما عادی نیست، یک‌جور عجیبی است... . [ص49]

در موردهائی نیز یک نشانه واحد و فردیت عامل است:

دو سرباز روس سوار بر اسب در فاصله ده متری از هم قرار گرفته بودند. یکی رو به سوی خیابان خسروی، و آن دیگری رو به خیابان زیارت.

و در موردهائی یک نشانه عدد مبهم و تخمینی است: یکی- دو خانه را که تو هم بریزد، حتما چند نفری زیر آوار می‌مانند. [ص185]

 

یکی

تمایل ذهنی نوش‌آفرین و راوی برای استفاده از این عدد در استفاده از ضمیر مبهم "کسی" نیز نمودار است. بارها به جای "کسی" گفته می‌شود یکی:

 یکی می‌مرد، یکی به دنیا می‌آمد، سکوت می‌شد... . [ص85]

 

یکی از وسط می‌فروشی گفت... .[ص129]

 

یک‌ضرب می‌زدند و یکی که صدای زنانه‌ئی داشت، نوحه می‌خواند. [ص182]

 

یکی از هم‌راهان مرد ظرف بزرگ نقل را دور گرداند. [ص194]

نکته‌ئی که در انتهای این بحث باید بدان اشاره شود، این است که نوش‌آفرین در استفاده از قید زمان، نوع مبهم و نامشخص آن را ترجیح می‌دهد. او در تعریف بسیاری حادثه‌های مهم زندگی‌یش می‌گوید:

یک‌روز وقتی از مدرسه برمی‌گشتم، تصمیم گرفتم بروم مطب دکتر معصوم. [ص176]

 

معصوم یک‌شب که داشت گردسوز را فوت ‌می‌کرد... .[ص92]

 

انگار بچه بوده‌ام که یک‌روز در شیراز دیده‌ام.. . [ص191]

 

یک‌بار در خواب دیدم که حسینا مجسمه سنگی است... . [ص20]

همین شیوه نیز مورد استفاده راوی در فصل‌های دیگر است:

یک روز عصر در دواخانه ممتازی... . [ص227]

 

برای تضمین این آتش‌بس ساعتی، در یک بعدازظهر عجیب... . [ص73]

 

یک‌روز خبر آمد که قرار است... . [ص237]

اما راوی در موردهائی نیز می‌کوشد زمان دقیق را عرضه کند:

درست یک ساعت بعد از پایان مراسم ... . [ص107]

 

درست یک هفته بعد از شکستن شاخ گاو... . [ص90]

 

شیپور دوم درست یک ساعت بعد نواخته می‌شد. [ص73]

و شخصیت‌های دیگر نیز چنین می‌کنند. به‌ویژه آن‌ها که از تعادل روانی و فکری به‌نسبت به‌تری برخوردارند و زمانه و نقش خود را دریافته‌اند. میرزا حسن رئیس به نوش‌آفرین می‌گوید:

گفت: «نوشا، نوشا، کجا بودی؟ من امروز نوه‌دار شدم. همین یک ساعت پیش پسرم از تهران تلگراف زده بود.» [ص176]

یا ملکوم گفت: «... من از شما خواستم روزی یک ساعت به آن‌جا بیائید.» [ص93] یا زرگر رند گفت تا یک ساعت بکوبید. [ص244] و سرهنگ نیلوفری که یک ساعت پیش از موعد به نظمیه می‌رفت. [ص152]

 

بار نمادین عدد یک

در مورد بار نمادین عدد یکی که این‌همه کلام و دنیای ذهنی نوش‌آفرین را اشغال کرده است، فقط یک دلیل، آن‌هم از صفحه 636 کتاب فرهنگ جامع تعبیر خواب هانس کورت می‌آورم:

دیدن عدد یک به معنی خوش‌بختی است.

نوش‌آفرین بی‌نوا همه عمر در پی خوش‌بختی بوده است که دنیایش را چنین آکنده از این عدد می‌کند!g

 

ادامه دارد

 

 

 

 

 

 

 

 



جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شمارههای پيشين  
  
از دل برآيد   .    روز من    .    فیلم‌نامه    .    داستان    .    نقد    .    معرفی کتاب    .    برگ سبز  
    
هزارتو    .    این‌سو و آن‌سوی متن   .    گفت و گو   .  
نامه   .    آینه‌های دیگر    .   English