وقتی
انسان فـانی خـود به فنای خـویشتن
کوشید،
خدایان نیز یارییش خواهند داد.
آشیل؛
تراژدینویس یونان باستان
واقعيت عمومی
نوشتن فيلمنامه را بيش از داستان كوتاه يا رمان دوست دارم؛ فیلمنامه نه به
کوتاهی داستان کوتاه است که خیلی چیزها ناگفته بماند، نه به بلندی رمان
که بخواهد چند سال تمام وقتت را به خود اختصاص دهد و تو نتوانی چنین
کنی. اما نوشتن فیلمنامه یک اشکال اساسی دارد؛ سینما صنعت/هنر گرانی
است و تو نمیتوانی برای دل خود و به میل خویشتن بنگاری و راضی باشی
به معدود خوانندگانی/ بینندگانی. گرچه مدتی است هالیوود به
اینگونه فیلمنامهنویسان هم رودست زده است و یکی- دو دهه است مهمترین فیلمهای تجارییش را هم
هنری مینویسد. اما به اسلوب همیشگی، هر عاملی را عمده میکند یا به هر
نوآوری دست میزند تا مبادا فیلم تجاری از کار درنیاید. برای دستیابی
به این هدف، آنچه به فیلمنامهنویس مربوط میشود، در وهله نخست بدیع
بودن موضوع (سوژه) است. نتیجه میشود اینکه عجیب و غریبترین اتفاقها
را در هر زمینهئی را ترسیم میکند تا اضطراب و دلهره بیافریند و به
اصطلاح تماشاگر بر جا میخکوب شود و نفسش بند بیاید:
اگر فیلم مسافران هواپیمائی را نشان میدهد، آنقدر بلا سر هواپیما و
آنها میآید که بیننده ناخودآگاه قید هر گونه سفر هوائی را تا آخر عمر
میزند. حتا اگر بهشوخی عنوانش کند، باز در دل میاندیشد کدام وسیله
برای سفر امنتر است. قطار؟ چند فیلم خروج قطار از ریل یا سقوط به دره
یا به آتش کشیده شدن آن و... دیده است؟! نوع زیرزمینییش که واویلا
است! حادثه هولناکی نیست که در متروها رخ ندهد و از شدت هولآفرینی مو
بر اندام آدمی سیخ نکند. کمترین آن فاجعهها اشک تماشاگر را
درمیآورد و هر بار که سوار همین قطارهای مترو تهرانمان میشود، اگرچه
فاصله کوتاهی را هم طی میکند، با به خاطر آوردن فیلمهائی که دیده
است، از ترس میلرزد!
دیگر با چه وسیله حملونقل میتوان سفر رفت؟
قایق و کشتی! این دومی که اصلا به یاد آوری هم نمیارزد. نسخه اولیه
تایتانیک و این
نسخه آخری چنان ملکه ذهنها شده است که هر تماشاگری از همان موقع به
خود گفته است اگر نماد اوج فنآوری به چنین سرنوشتی دچار میشود، وای
به حال بقیه! بنابراین دریا و اقیانوس فقط از کنار ساحل زیبا است و از
آنجا باید به تماشایش نشست؛ منتها اگر سونومی، کوسه، دایناسور یا
حیوان غولآسای دیگری ناگهان از آب سر درنیاورد و حمله نکند و
ساحلنشین بختبرگشته را نبلعد یا به قعر آبها نکشاند!
میماند سفر با خودرو. آن فیلم جادهئی نفسگیر استیون اسپیلبرگ یادتان
هست؟!
بهگمانم امنترین جا همانجائی باشد که هر کدام از ما همکنون ایستاده
یا نشستهئیم و از آنجا نباید تکان خورد! اما فیلمنامهنویسان
هالیوود همین یکذره جا را در خانه برایمان باقی میگذارند؟! وقتی
ناگهان جرم آسمانی از راه میرسد و کره زمین را خرد و خاکشیر میکند،
چه باید کرد؟! یا سیل، توفان، آتشفشان، زمینلرزه، سرمای شدید، گرمای
بیش از حد و... از راه میرسد، به کجا باید پناه برد؟! با حیوانهای
جهشیافته چه باید کرد؛ از کینگکنگ گرفته تا گودزیلا و باقی آنها؟!
البته فقط جانوران غولآسا نیستند که خطرناکند. کافی است ویروس
ایپسیلونی از راه برسد و آدمهای شهری را مبتلا و هلاک کند. البته
همواره فیلمنامهنویسان دستودلبازعلاقهمندند گستره تهاجم و آلودگی
را وسیعتر ترسیم کنند و در اغلب موردها به کمتر از کشور یا قارهئی و
گاه حتا کل کره زمین رضایت نمیدهند! فاجعهبارترین دستآویزشان هم خود
دانش و فنآوری است که برای ایجاد آرامش و آسایش آدمی پیشرفت
کردهاند. اما در ذهن نام چند فیلم را داریم که شهوت پیشروی در دانش و
فن، قبل از همه خود دانشمند را قربانی کرده و بعد دیگر آدمها، شهر یا
کشوری را و چه بسا تاریخ بشریت را تا عصر حجر عقب رانده است؟
حالا هیچکدام از اینها نه، اگر چند ناانسان مسلح به آخرین ساختههای
فنآوری تسلیحاتی به حریمت حملهور شوند یا در نهایت خوشبینی، اعضای
شرکتی باشند که بخواهند تو را با بازیدرمانی شفا بخشند، چه باید کرد؟!
خلاصه اینکه اگر قرار به رژه رفتن این فیلمها در ذهنت باشد، زندگی
برایت کابوسی است که نمیدانی از آن به کجا پناه ببری! و شگفتا که
چنین کابوسی را با دست خودت و تهی کردن جیبت و انباشتن جیب کابوسسازان
هالیوود به دست آوردهئی! حال اگر خود توی فیلمنامهنویس بخواهی خلاف
این جریان حرکت کنی، برای تماشاگر چه داری؟ در اروپا و پس از ایشان در
آسیا بسیاری کوشیدهاند خلاف جریان هالیوود حرکت کنند و با کابوس ساختن
برای بشر جیبهای خود را پر نکنند. اما این تجربه تاکنون شکست خورده و
جز در چند تالار سینمای روشنفکری جهان نتوانسته جای دیگری برای خود
باز کند. انبوه میلیاردی ذهن معتاد به سینمای هالیوود، همین بنجلهای
کابوسآفرین را با بازی نامدارترین هنرپیشهها میطلبد و هر بار اگر
سوژه یا صحنه یکی از یکی عجیب و غریبتر و اخیرا تهوعآورتر را نبیند،
کامش روا نمیشود! آنوقت است که درمیمانی چه باید نوشت که بتوانی با
این جریان فرهنگی حاکم بر جهان رقابت کنی و پیروز هم از میدان بیرون
بیائی!
*******
واقعیت اسطورهئی
کارل گوستاو یونگ اگر امروز میبود، شاید دیگر
فقط خوابها و حضور انگارههای ازلی و نمادها را در آنها ملاک قرار
نمیداد تا رابطه روان انسان و جهان را تبیین کند و از پی آن به
پیشبینی آینده قادر شود. او که بارها ادعا کرده بود
هر واقعه تاریخی و پیدائی هر پدیده
همگانی، فعلیت یافتن رؤیای جمعی است،
بهیقین از اینهمه کابوس نقشبسته در فیلمهای سینمائی- که معلول روان
جمعی فیلمنامهنویس، تهیهکننده، حامی مالی (اسپانسر) احتمالی،
سیاستمدار خطدهنده احتمالی، کارگردان، بازیگر و... است و تماشاگر
نیز با استقبالش تأئید میکند او نیز در این کابوسها سهیم است- کیفیت
فاجعههای آتی را پیشبینی میکرد و هشدار شدید میداد. او که سالها
پیش از شروع جنگ جهانی دوم، از طریق بررسی خوابهای بیمارانش، نتیجه
گرفته بود فاجعه جمعی در شرف وقوع است، بهیقین
نشانههای حضور وُتان؛ خدای
اساطیر نابودی و آشفتگی را در تمام این فیلمها شناسائی و به ما اثبات
میکرد نیروهای ناخودآگاه و انگارههای ازلی به قدرت خطرناک و
ویرانگری تبدیل شدهاند. یونگ که بر این باور بود فعالیت انگارههای
ازلی و روانجمعی هر ملتی، یکی از عنصرهائی است که حرکت تاریخ را تعئین
میکند و با روح زمانه و چارچوب فرهنگی عصر مطابقت دارد، حتما
هشدارمیداد اینهمه فاجعه به تصویرکشیدهشده در فیلمهای سینمائی
نشانه آنچه هستند که وقوع خواهند یافت و نیز مسیر تاریخ را تعئین
میکنند. پس نباید بشر امروز اندکی بر موقعیت خطرناکش تأمل کند و با
مهار ناخودآگاه خویشتن و هر چه فعالتر کردن خودآگاهش، آینده بهتری
برای خویشتن رقم زند؟
*******
واقعیت شخصی
نمیدانم چرا هر سال که میخواهم سرمقاله شماره اردیبهشت را بنویسم،
اینقدر تلخ از آب درمیآید! در حالیکه بهار در ماه اول و دومش اوج
زیبائی خود را بهرخ میکشد و باید که روحیه همه- از جمله خودم- بهتر
از هر موقع دیگر سال باشد. اما دستکم در مورد خودم درست برعکس است و
شاید به این علت است که سالروز تولدم در این ماه است و با یکسال
دیگری از عمر که پشت سر گذاشتهام، صدها تجربه تلختر از گذشته کردهام
و هر بار با افسوس و درد گفتهام دریغ از پارسال!
شاید به همین دلیل هم پایان خوش
تمام فیلمهای هالیوودی، بعد از آنهمه تلفات و ویرانی، برایم فریبی بیش
نمینماید؛ پایان خوشی که فقط میتواند در سینما رخ دهد و در عالم واقع
نشانی از آن نمیتوان جست.g
پنجشنبه
15 فروردین 1387