عنوانبندی
چهره
تمام هنرپیشگان فیلم ابتدا نیمرخ نقشبرجسته خاکی رنگ است و میچرخد و
به تصویر تمامرخ هنرپیشه تبدیل میشود. سپس نام هنرپیشه مانند مُهری،
دایرهئی شکل و به رنگ آبی بر تصويرش نوشته میشود.
سکانس
1
روز.
خارجی. خیابان
نمای شهر لاهیجان از پیچ بالائی خیابان
باغ کشاورزی شهر.
راوی زن بر پیچ ایستاده
است و صحبت میکند. او سراپا زرد پوشیده است.
راوی
----------------
(با
لحن محکم)
آیا
هرگز آرزوئی داشتین که براتون محال جلوه کنه؟ در حالیکه این آرزو
همونقدر که برای شما دور از دسترس جلوه میكنه، برای دیگران به
آسانی تحقق پذیرفته و همین هم شما رُ آزار میده؟ تو همچین وضعیتی
چیکار میکنین؟ مأیوس میشین و دست از هر تلاشی میکشین، در
حالیکه اون آرزو مثل خوره داره روحتونُ میخوره؟ یا نه، به هر دری
میزنین و حق خودتون میدونین به آرزوتون برسین؟ این وسط میونهتون با
خدا چطوره و چقدر به قادر متعال رو مییارین؟ (مکث)
ما به
شهر لاهیجان در شمال ایران اومدیم تا ماجرای زنییُ براتون تعریف کنیم
که در آرزوی داشتن فرزند پسر میسوخت تا کانون خانوادهش از هم نپاشه.
سکانس
2
بعدازظهر. داخلی. اتاقنشیمن
احیا
زن حدود سیو پنج ساله و باردار است.
او گوشه اتاقنشیمن بزرگی دراز کشیده است. دو دختر پنج و هشت سالهاش
کنار وی نشستهاند و عروسکبازی میکنند. شوهرش،
مسعود
در حالیکه از صورتش آب میچکد، از
دستشوئی بیرون میآید.
احیا
پیراهن قهوهئی بر تن دارد. مسعود سراپا سیاهپوش است.
مسعود
--------------
(داد
میزند)
پس این
حوله من کو؟ (با بیزاری) خونه زَندونییه، ولی هیچچی ِ من سر جاش
نیست!
احیا
--------------
(با
صدای ضعیف و نزار)
افسانه،
افسانه، حوله پدرت رو بند آویزونه، براش بیار.
افسانه
دختر چهاردهسالهئی است که از آشپزخانه بیرون میآید. او
سفیدپوش است و از اتاق نشیمن میگذرد و به حیاط میرود.
نمای مسعود که با خشم سبیل خیسش را
میجود.
افسانه
با حولهئی در دست وارد
اتاق نشیمن میشود و آن را به
پدرش میدهد. مسعود با
خشم حوله را از دستش میقاپد و صورت و دستش را خشک میکند و آن را به
گوشهئی پرت میکند.
نمای افسانه که نشسته است و حرکتهای پدرش را زیر نظر دارد.
مسعود
--------------
پس کو
ناهار من؟! صبح تا شب جون میکنم برا شما، فقط خودتون میخورین؟
احیا
نگاه پر دردش را به افسانه میدوزد و با اشاره چشم به او حالی میکند
برخیزد و برای پدرش سفره بیندازد. افسانه برمیخیزد و به آشپزخانه
میرود.
احیا
--------------
(با
صدای ضعیف)
الهه،
بیا به خواهرت کمک کن.
دختر
یازدهسالهئی از اتاق مجاور بیرون میآید و به آشپزخانه میرود.
مسعود
به پشتی ترکمنی تکیه میدهد و منتظر میماند تا دخترها برایش سفره
بیندازند. افسانه و الهه میروند و میآیند و هر بار چیزی در دست
دارند. آنها ظرف نان و بشقاب تهگود حاوی املت و زیردستیهای
سبزیخوردن و زیتونپرورده و کاسه سیرترشی را بر سفره میچینند. سپس هر
دو به اتاق مجاور میروند. مسعود به سفره نگاهی میاندازد.
مسعود
--------------
(با
ترشروئی)
فقط
همین؟! صبح تا حالا جون کندهم که فقط همینا رُ جلوم بذارین.
مسعود
سفره را میکشد و آن را در هم میپیچد و با همه محتویاتش پرت میکند در
آشپزخانه. احیا نیمخیز میشود. دختر کوچک از ترس جیغ میکشد و با
خواهرش، هراسیده به مادرش پناه میبرد.
مسعود
--------------
(رو به
احیا داد میزند)
خجالت
نمیکشی؟! فقط بلدی توله دختر پس بیندازی، اونم به این بیمصرفی؟!
هیچی یادشون ندادی که وقتی کپه مرگتُ گذاشتی، بتونن یه غلطی بکنن؟!
احیا
--------------
(با
صدای ضعیف)
امروز
حالندار بودم. همینُ هم افسانه درست کرده. رفتوروب خونه رَم اون
کرده. دیگه از یه بچه چه انتظاری داری؟
مسعود
--------------
(داد
میکشد)
یه
بچه؟! مادرم به سن اون یه بچه داشت! برا منم از این اطوارا درنیار
حالندار بودی! مگه بچه اولته یا میخوای پسر بزای؟ اینم میشه یه
توله دیگه مثه اینا. پاشو جمع کن ببینم!
مسعود
برمیخیزد و به طرف احیا هجوم میبرد. دخترهای کوچک جیغ میکشند.
دخترهای بزرگ از اتاق بیرون میآیند و هراسیده، دم در اتاق خشکشان
میزند. مسعود دست احیا را میکشد و او را بهزور از جا بلند میکند و
به طرف آشپزخانه هل میدهد.
همه
دخترها گریه میکنند. دخترهای بزرگ به آرامی و دخترهای کوچک دوان در پی
مادرشان وارد آشپزخانه میشوند.
مسعود
--------------
(عربده
میکشد)
تا یه
پلو و خورش حسابی درست نکردی، حق نداری از اونجا بیای بیرون!
نمای
چشمان گریان کوچکترین دختر که وارد آشپزخانه میشود.
سکانس
3
غروب.
داخلی. امامزاده
امامزاده خلوت است. احیا کنار سنگقبر برجسته نشسته است و اشک
میریزد. او چادر مشکی بر سر دارد.
سنگ
قبر نیممتری ارتفاع دارد. روکش آن سیمان سبز چمنی
است که روی بخشی از آن پارچهئی به همان رنگ کشیدهاند. پارچه کمی جمع شده و چین خورده است.
احیا
گاهی سرش را آرام روی سنگ سبز میکوبد و به تلخی، اما آهسته زار
میزند.
احیا
-------------
(با
همه وجود خدا را صدا میزند)
یا
ذوالجلال و الاکرام، یا ذوالجلال و الاکرام!
پیرزنی به نام
اقبال
که دور از او نشسته است، از جا
برمیخیزد و به وی نزدیک میشود و به نرمی بر شانهاش میزند.
اقبال
چادر مشکی سر کرده است. موهای او
به سفیدی پیراهنش است.
اقبال
پیرزن خوشسیمائی است که آرامش چهره و متانتش به دل مینشیند.
اقبال
----------
چییه،
خانمجان؟ از بس گریه و زاری کردی، داری خودتُ از بین میبری. مگه
چیشده؟!
احیا
سر بلند میکند و با صورت اشکبار، نگاه دردمندش را به او میدوزد.
پرده اشک پیرزن را تار مینمایاند. احیا اشکهایش را پاک میکند.
احیا
-------------
چی
بگم، خانم؟ یه عمره دارم میسوزم و میسازم، امروز شوهرم مزدمُ گذاشت
کف دستم.
اقبال
----------
از
قدیم گفتن زن و شوهر دعوا کنند، ابلهان باور کنند. اینکه غصه نداره،
خانمجان!
احیا
-------------
(آه
میکشد)
نه
خانم، اول زندگیمون نیست که بگم مثه آسمون بهاره. مشکلم حرف دیروز و
امروزم که نیست. چهار تا دختر داریم مثه دسته گل، ولی شوهرم فقط پسر
میخواد. هر چیزی رُ هم بهانه میکنه تا رو زخمم نمک بریزه.
امروز
ناخوشاحوال بودم و برا خودم یه گوشه دراز کشیده بودم. دختر بزرگهم
برا پدرش غذا درست کرد و سفره انداخت. پدره خوشش نیومد و المشنگهئی
بهپا کرد که بیا و ببین.
وقتی
دوباره رفت مغازه، دیدم خیلی دلم پره، اومدم اینجا کمی سبک شم.
اقبال
----------
زبونم
لال، زیر سرش بلند نشده؟
احیا
--------------
(آهی
میکشد)
نه.
فقط مدام داداشا و مغازهدارای همسایهشُ و اینُ و اونُ به رخم میکشه
که اینقد و اونقد پسر دارن. دردسرت ندم، همیشه و هرچی پیش مییاد،
آخرش کاسهکوزهها سر من میشکنه که براش پسر بهدنیا نیاوردم. (به
شکمش اشاره میکند) این بچه دو ماههم که هنوز پا به دنیا نذاشته،
سیاهبخته.
اقبال
--------------
از کجا
میدونی، باز دختره؟ دکتر رفتی؟
احیا
--------------
نه. از
ترسش نمیرم. اقل کم اینجوری شک دارم. بدونم دختره، میرم خودمُ
میکشم. از اونم که هیچی دیگه بعید نیست. حالا بمونه خسیسه و نم پس
نمیده و باید از شکم بچههام بزنم تا پولشُ جور کنم.
اقبال
-------------
دوا-
درمون نکردی؟
احیا
-------------
(با
بیحوصلگی)
دوا و
درمونش کجا بود؟! هر کی یه چیزی میگه. سر دو تا دختر آخرم، هرچی از
این و اون شنیدم، عمل کردم. یکی گفت اینُ و اونُ نخور تا بچهت پسر
بشه. گفتم چشم و نخوردم. بچه دختر شد! سر آخری گفتن اینُ و اونُ بخور
تا بچهت پسر بشه. گفتم چشم و خوردم. ولی پسر نشد که نشد!
اقبال
----------
نذر و
نیاز چی، کردی؟
احیا
-------------
از
هیچی دریغ نکردم. سفره انداختم. برا پسربچههای یتیم لباس خریدم و خودم
کردم تنشون. تو تاسوعا- عاشورا نذری پختم و پخش کردم. (به گریه
میافتد) اما انگار خدا نیمنگاهییم به این بنده بیچارهش نمیندازه
و شایدم اصلا فراموش کرده همچین بندهئییم داره.
اقبال
----------
استغفرالله، زن! این حرفا چییه؟! زبونتُ گاز بگیر! هیچ کار خدا
بیحکمت نیست. برام بگو پیش خانمسادات رفتی یا نه؟
احیا
-------------
نه. کی
هست؟
اقبال
----------
چطور
نمیشناسیش؟ میدونی تا حالا چند تا زن نازا با دعای اون بچهدار شدن؟
با چشمای خودمم دیدم اونی که پسر میخواسته، با دعای اون پسردار شده،
اونی که دختر میخواسته، با دعای اون خدا بهش دختر داده.
احیا
-------------
(نومیدانه)
ای
بابا! کار من از این حرفا گذشته!
اقبال
----------
تو که
میگی به حرف هر کسی گوش کردی، به حرف منم گوش کن و یه روز بیا بریم
پیش این سادات. من خیلی بهش اعتقاد دارم.
احیا
ناباور به او نگاه میکند.
اقبال
----------
ضرر که
نداره، خانمجان. نشد، وضع که از این بدتر نمیشه. شد هم، که به آرزوت
رسیدی.
احیا
همچنان ساکت میماند.
اقبال
----------
خونهش
فقط یهکم دوره. منم خادم این امامزادهم. این تو نباشم، تو صحنم و
به هر کی بگی اقبال کو، بهت میگن کجام. هر وقت اومدی، با هم میریم
پیشش.
احیا
-------------
همینجوری سرزده؟
اقبال
----------
آره.
در خونهش به رو همه بازه. زن تنهائییه و بیشتر وقتشُ به خوندن
قرآن
میگذرونه. بچههاش همه رفتن سر خونه- زندگیخودشون.هر سهتا
رشتن.
احیا
-------------
(با
خجالت)
چقدر
پول میگیره؟
اقبال
----------
هیچی.
در راه خدا میکنه. برا همینم هست که نفسش حقه. با حقوق شوهر
خدابیامرزش زندگی میکنه.
احیا
متعجب و ناباور به او نگاه میکند.
سکانس
4
عصر.
خارجی. حیاط
حياط
خانه بزرگ است. دور تا دور آن باغچههای باریکی به موازات دیوار وجود
دارد. باغچهئی هم در وسط است که کاکتوس بزرگی در کناره آن، شاخههای
خود را به هر سو گسترده است. جابهجا هم باغچههای کوچک دایرهشکلی به
چشم میخورد.
باغچهها پر از بوتههای بلند گل رز زرد و سفید و قرمز و صورتی
هرسنشده هستند. در حاشیه آنها نیز جابهجا ساقههای سبز و بدون گل
نرگس یا زنبق سفید و بنفش دیده میشود.
وسط
باغچه آبنمائی قرار دارد که قوئی در وسط آن رو به آسمان بال میکشد.
زیر آبنما چند گلدان سیاه پلاستیکی خالی افتاده است.
کنار
پنجرههای خانه نیز گلدانهای سیاهی وجود دارد که کاکتوسهای گلدار
کوچکی در آنها کاشته شده است.
در کل
بینظمی در حیاط مشهود است.
احیا
در حال آویزان کردن رختهای شسته بر بند و افسانه با لوله شیلنگ مشغول
آب دادن به گلهای باغچه وسط حیاط است.
احیا
پیراهن زردی بر تن دارد. افسانه سفیدپوش است.
صدای
چرخیدن کلید درِ حیاط در قفل و به دنبالش صدای لگدی بر در میآید. آن
دو هراسان به طرف در برمیگردند. مسعود و امیره؛ دختر سوم احیا وارد
میشوند. صورت و دستان امیره سوخته است و دست چپش باندپیچی شده است.
طفل وحشتزده است. مسعود نیز آشفتهحال است و رد سوختگی بر صورت و
دستان او نیز هویدا است. او پیراهن قرمزی بر تن دارد.
افسانه
جیغ خفیفی میکشد. احیا به طرف آندو میدود.
احیا
--------------
یا قمر
بنیهاشم! چی شده امیره؟
احیا
چمباتمه میزند و به سر و روی امیره دست میکشد. دست باندپیچیشدهاش
را در دست میگیرد و نگاه میکند. طفل فقط اشک میریزد و نمیتواند حرف
بزند. احیا سر بلند میکند و به مسعود نگاه میکند.
کنار
آنها باغچه کوچک دایرهئی شکل قرار دارد. بوته گل سرخ داخل باغچه پر
از غنچه است.
احیا
--------------
تو یه
چیزی بگو، مرد! بچه چرا به این روز دراومده؟
مسعود
--------------
(با
خشم و صدای بلند)
چند
بار بهت بگم این مادینهها رُ نفرست در مغازه؟! هر چی میخوای، زنگ
بزن، خودم میخرم شب مییارم؟ کارد میخورد به شکمت اگه تا شب سر
میکردی؟ سر بچه پنجم و باز ادا و اطوار ویار؟! خجالت بکش، زنیکه!
با
شنیدن صدای مسعود، الهه و کوچکترین دختر احیا به حیاط میآیند. آندو
با دیدن امیره خشکشان میزند.
احیا
همانطور که دست امیره را در دست دارد، برمیخیزد و به مسعود بُراق
میشود. افسانه که تا آن موقع کنارش ایستاده بود، به او میچسبد.
احیا
--------------
حرف
دهنتُ بفهم، مرد! ویار کجا بود؟! خواهرت زنگ زد، میخواد بیاد. خونه
هیچی نداشتم جلوش بذارم. گفتم یه چیزی بخری و بدی دست بچه، بیاره تا
مردم نفهمن زن و بچههات تو چه وضعی سر میکنن. حالا تو طلبکاری؟!
مسعود
--------------
خواهرم
غلط میکنه بخواد بیاد دیدن تو! شقالقمر کردی که میخوای باز توله
دختر بزای؟ اگه عرضه داشتی پسر بزائی که پر چادرش نمیگرفت به بخاری
برقی و مغازه رُ به آتش نمیکشید. (با بیزاری به امیره مینگرد و محکم
بر سرش میکوبد. امیره جیغ میکشد) نکبت نزدیک بود خودشم به درک واصل
بشه!
احیا
بچه را به طرف خود میکشد و خم میشود و او را در پناه بازوانش
میگیرد.
احیا
--------------
(رو به
مسعود فریاد میزند)
خجالت
بکش، مرد! یهکم از خدا بترس. بچهم چه گناهی داره؟ (راست میایستد)
خود سیاهبختش که هول کرده و داره هلاک میشه. اونوقت تو هم بیشتر
میزنی تو سرش؟ (رو به افسانه) ببرش بالا و قندآب براش درست کن. گلابم
توش بریز.
افسانه
دست امیره را میگیرد و چند قدم دور میشود.
مسعود
--------------
(خشمگین)
بچهم،
بچهم! مثه اینکه نوبرشُ آورده. نون اونا رُ من میدم، اونوقت تو
ننرشون کن و بنداز به جون من تا مثه زالو خونمُ بِمَکن.
احیا
------------
(به
طرف امیره برمیگردد و با دست او را نشان میدهد و با تمسخر و خشم
میگوید)
نونم،
نونم! نونت به خاک بره، اونم خاک سیاه که بچه رُ به این روز انداختی!
مسعود
با مشت محکم میکوبد به قفسه سینه احیا. زن از درد خم میشود.
افسانه
-------------
(برمیگردد و با خشم فریاد میکشد)
بابا!
مسعود
--------------
(کفبهلبآورده)
تو یکی
خفه! (به احیا رو میکند) هر وقت پسر آوردی، پز بده بچهم!
مسعود
محکم به پای احیا لگد میزند. زن به پهلو روی بوته گلسرخ باغچه
دایرهئی شکل میافتد و آن را میشکند. افسانه امیره را رها میکند و
به طرف احیا میدود. امیره هراسان به طرف الهه میدود که کوچکترین
خواهرش را به خود فشرده است. بچهها رنگ به چهره ندارند.
افسانه
-------------
(جیغکشان)
مامان!
افسانه
روی مادرش خم میشود و او را در آغوش میگیرد.
مسعود
--------------
(با
نفرت)
اصلا
این بار اگه دختر زائیدی، تو همون زایشگاه طلاقت میدم و میرم زن
دیگهئی میگیرم. حقم نداری دیگه پاتُ تو این خونه بذاری.
افسانه
با چشمان اشکبار پدرش را مینگرد. مسعود به طرف باغچه کنار دیوار
میرود و با لگد یکییکی ساقه گلهای رز را میشکند و گلها و
غنچههایشان را لگدکوب میکند. ساقههای نرگس و زنبق نیز زیر لگدهایش
له میشوند. سپس مسعود با چند قدم بلند به طرف در حیاط هروله میکند و
بیرون میرود و لتههای در آهنی را محکم به هم میکوبد. جیغ دخترها روی
نمای در سبز بسته. g
ناتمام