دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

________

نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی
ــــــــــــــــــــــــــ


نشر آفرینگان

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی

وحید مقدم
________

نشر ققنوس



سال بلوا
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________
 

نشر ثالث

اسپاگتی با
سس مکزیکی


علی‌رضا آبیز
___________
 



 

 

 

دیدار با علی‌رضا حسنی آبیز
با بوی تلخ اسطوخودوس

 محسن فرجی

 

متن زیر درباره هم‌کارمان علی‌رضا آبیز در پای‌گاه اینترنتی روزنا 22 فروردین 1387 درج شده بود. منتها نمی‌دانم هم‌کار نادیده،  محسن فرجی چه مشکلی با آينه‌ها داشت كه ننوشت منبع اینترنتی‌یش بوده است!

سردبیر

 

 

 

از علی‌رضا حسنی آبیز فقط این را می‌دانستم كه دو مجموعه شعر دارد. البته خودش را هم چند باری دیده بودم. می‌دانستم دارالترجمه هم دارد. فقط همین. پس گفتم دست به دامان اینترنت بشوم تا ردپائی از آبیز در آن بیابم. اما در فضای مجازی هم چندان خبری از او نبود، جز این كه جائی را پیدا كردم كه نوشته بود علی‌رضا آبیز متولد آبیز خراسان (مرداد 1347) است. او از دانش‌گاه فردوسی مشهد مدرك لیسانس و از دانش‌گاه تهران مدرك فوق‌لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی را دریافت كرده ‌است. نقد ادبی و شعر از حیطه‌های مورد فعالیت وی است.

بعد هم فهرست كتاب‌های او (دو مجموعه شعر و دو كتاب ترجمه) آمده ‌بود. اما پیش از آن‌كه اسم كتاب‌های آبیز را بیاورم، به نكته ‌بامزه‌ئی بپردازم كه در همین وب‌گردی به آن برخوردم؛ آقای نویسنده و مترجمی كه مقیم خارج است، در گفت‌وگوی كاملا‌ جدی با ایسنا عنوان كرده‌بود شعرهای آبیز را در دو كتاب ترمز كن باید پیاده‌شویم و قارچ با سس مكزیكی دوست دارد و می‌پسندد.

حالا‌ ممكن است بپرسید كجای این اظهار نظر، با مزه بوده ‌است؟ وقتی این سؤال را می‌پرسید، یعنی این‌كه احیانا شما هم جزو كسانی هستید كه آبیز را نمی‌شناسید. چون اسم كتاب‌های شعر او این است: نگه ‌دار باید پیاده شویم و اسپاگتی با سس مكزیكی.

وقتی از جستجوی آبیز در اینترنت ناامید شدم، گفتم به خودش زنگ بزنم. مثل همان یكی- دو باری كه قبلا‌ با او تلفنی صحبت كرده ‌بودم. خوش‌خنده و اما چیز چندانی از توی حرف‌هایش در نیامد. چون بیش‌تر سؤال‌های مرا به شوخی برگزار كرد. مثلا‌ گفت تاریخ تولدم را كه می‌دانید، جای تاریخ مرگ را هم خالی بگذارید!  ‌

یا وقتی پرسیدم چرا كم‌كار هستید، جواب داد: «منظورت كم‌كاری غده تیروئید است؟!»

البته بعد كمی جدی شد و گفت در حوزه‌های دیگر، مثل ترجمه فارسی به انگلیسی، خیلی هم پركار است و علا‌وه بر آن، این تلا‌طم‌های زندگی‌یش بوده كه نگذاشته بیش‌تر كتاب شعر منتشر كند. و دیگر این‌كه دو دختر دارد به اسم‌های به‌آفرید و مهرآفرید. همین.

البته ناكامی من در جست‌وجوی اینترنتی و تماس تلفنی با او، حسن بزرگی ‌هم با خود داشت و آن این‌كه از همین دو كتاب شعرش بیش‌تر بنویسم؛ نگه‌دار باید پیاده ‌شویم را در سال 1377 انتشارات فرهنگی هنری نارنج منتشر کرد. كتاب با طرح جلد و طراحی‌های‌ هانیبال الخاص هم‌راه است. (این كلمه "هم‌راه" چقدر این‌جا درست نشسته ‌است. چون طرح‌های الخاص هم مثل شعرهای آبیز، به ظاهر بدوی و در عین حال بسیار عمیق و جسورانه است.) آبیز این كتاب را در اولین دیداری كه با او در دارالترجمه‌اش داشتم، به من هدیه كرد و دری از شعرهای شگفتش به رویم گشود. شعر سوم را از بخش سوم كتاب نگه‌دار باید پیاده شویم بخوانید:

آلیوشا، آلیوشا، می‌شنوی/! بوی بلوط از گلوگاهت می‌تراود/ كلا‌هت در شاخه پنجم جا مانده‌است/ از این‌جا برای تو آوازی پست می‌كنم / كنار آتش دستانت را به هم می‌مالی/ چراغ را روشن می‌كنم/ چای داغ را می‌نوشی/ نگاهت می‌كنم/ كاجی جوان میان سینه‌ات می‌روید/ او در میانه جنگل ایستاده‌ است/ تو در میانه جنگل ایستاده‌ئی/ غزالی روشن بر افق می‌گذرد/ سپیده‌دم از رودخانه گذر می‌كنی/ شانه كوچك را كنار آینه می‌گذارم/ بر گورهای تازه گام می‌نهی/ كفش‌ها را كنار در جفت می‌كنم/ كولا‌ك زمستانی شولا‌ی دیگری می‌خواهد/  كودكان را به حافظه می‌سپارم/ شامی تازه در راه است آلیوشا/ شامی تازه در راه است / در تاریكی بمان/ او خود تو را خواهد یافت/ تو تكیه داده‌ئی با موهایت در باد/ نگاه تو در من غرق می‌شود/ از كوچه آهسته می‌گذرم/ به خانه می‌آیم/ تو بر ایوان نشسته‌ئی پوتین‌هایت را می‌دوزی.

در پایان این كتاب عنوان شده ‌بود دو كتاب هم از آبیز منتشر می‌شود: غسل می‌كنم غسل مسّ میت (مجموعه شعر) و مولا‌نا و سوررئالیسم (پژوهش ادبی).

این دومین هنوز منتشر نشده، اما اولی خودش شده ‌است بخشی از كتاب بعدی آبیز، یعنی اسپاگتی با سس مكزیكی. این كتاب در سال 83 درآمده و ناشرش ثالث است و شعرهای 1377 تا 1382 شاعر را در برمی‌گیرد كه مثل كتاب اول، آن‌چه به این شعر‌ها تشخص می‌بخشد، جسارت شگفت‌انگیز آبیز در پرش‌های زبانی و زمانی است. او با همان لهجه بدوی‌یش به میان قوم‌ها و قبیله‌های مختلف می‌رود و گذشته ‌را به امروز می‌آورد یا امروز را به گذشته پرتاب می‌كند. این هم شعری از كتاب اسپاگتی با سس مكزیكی و ختم كلا‌م:

عشق می‌برد مرا به بوی اسطوخودوس بوی دور اسطوخودوس/ و آن پرنده بیابانی در گندم‌زار/ در آن شب قدیم نیم‌شب قدیم/ هی‌ها! هی‌ها! سبوی تشنه در شاخ‌سار بادام/ درخت شكسته در گلوی قناری/‌ می‌دویدم می‌دویدم از تپه‌های ماسه‌ئی بالا‌/ و زوزه گرگ‌ها را دوست داشتم با بوی دور اسطوخودوس/ ‌ای كاش می‌مردم در آن بو از آن بو/ تاول می‌زد‌ اندامم در آب آن جو/ می‌خوردم از كندوی زنبوران در صحرا / می‌خوابیدم در ماه بیابان/ جانم در دستانم چون سبوئی بود/ می‌نوشیدم او را در شب در نیم‌شب/ از جالیز آواز هندوانه می‌آمد/ مارها درهم می‌رفتند/ آویشن كوهی، كاكوتی،‌ ای بوی تلخ اسطوخودوس، ‌ای زن! g

 

 

 



جلد   .  
صفحه اول   .   درباره ما  .   شمارههای پيشين  
  
از دل برآيد   .    روز من    .    فیلم‌نامه    .    داستان    .    نقد    .    معرفی کتاب    .    برگ سبز  
    
هزارتو    .    این‌سو و آن‌سوی متن   .    گفت و گو   .  
نامه   .    آینه‌های دیگر    .   English